دنیای پشت آیینه ها را نشان بده




عنوان داستان : دنیای پشت آینه
نویسنده داستان : فاطمه محمدی نژاد

بوی عجیبی می آمد. بویی شبیه نسترن پخته با روغن انار. اینکه چندمین بار بود چنین حسی را تجربه می‌کرد، نمی‌دانست. لذت تماشای دنیا از این ارتفاع. تماشای آدم‌ها، خیابان‌ها، خانه‌ها، مزارع از فاصله‌ای که تمام و کمال در اراده خودش بود حس رضایت عمیقی را در وجودش می‌کاشت. پرواز بر فراز دنیا با بوی مطبوع نسترن و انار آنقدر برایش لذتبخش بود که دلش نمی‌خواست این تجربه تمام شود.
- آرمان؟ آرمان؟ آرمان؟
درد شدید توی کتفش پیچید. سرش را برگرداند. روژا برگشته بود و در حالی که خریدهایش را در آشپزخانه می‌گذاشت گفت: بازم که رفتی تو فکر. خوبی؟
دستش که خالی شد، کنار آرمان روی مبل نشست، نگاهی به او کرد و گفت: واسه درد کتفت رفتی دکتر چی گفت؟
آرمان که هنوز داشت شانه‌هایش را مالش می‌داد جواب داد: هیچی. چند ساله که دارم می‌رم دکتر و میام؟ این دکتر آخری دیگه اینقدر رفتم پیشش می‌خواست منو از در مطبش بیرون کنه. می‌گفت تو از همه آدما سالم‌تری. هیچ مشکلی نداری.
- خوب حالا بالاخره چی؟ نگفت باید چی کار کنی؟ این همه سال درد که بی‌دلیل نمی‌شه.
- می‌گفت وقتی همه آزمایشات نرماله یعنی مشکلت جسمی نیست. گفت ممکنه منشا روحی داشته باشه. یه روانپزشک بهم معرفی کرد. مثل اون چندتای قبلی.
- شایدم. پس معطلش نکن. حتما پیگیر باش.
آرمان به نشانه تایید سری تکان داد. روژا به اتاقش رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. همان موقع مهراد که تازه از شستشوی ماشینش توی حیاط فارغ شده بود وارد خانه شد.
مهراد، آرمان و روژا هر سه شاغل بودند و زندگی‌های مستقلی داشتند، اما از هفت سال پیش که پدر و مادرشان در تصادف از دنیا رفتند، مهراد یک‌شبه آنقدر بزرگ شد که پدر خانواده شد و انصافا در تمام این سال‌ها برای آرمان و روژا پدری کرده بود. در قراری نانوشته، خرج خانه بین هر سه نفر که درآمد خوبی هم داشتند تقسیم می‌شد، اما معمولا مهراد تلاش می‌کرد نگذارد خواهر و برادرش زیاد توی خرج بیفتند و بیشتر به پس‌انداز کردن تشویقشان می‌کرد.
مهراد پارچه‌ی روی آینه را تندی کشید و جمع کرد و در حالی که آن را روی آرمان پرت می‌کرد غر زد: من نمی دونم تو تا کی می خوای هر شب تمام آینه‌های خونه رو بپوشونی.
آرمان با لجبازی جواب داد: تا وقتی که بفهمم اون پشت چه خبره.
آرمان از بچگی همینطور بود. آنقدر تخیلش قوی بود و آنقدر همیشه در فکر و خیال فرو می‌رفت که اغلب مورد تمسخر بچه‌های فامیل قرار می‌گرفت و "توهمی" صدایش می‌کردند. اما آرمان عین خیالش نبود. با بچه‌ها خیلی نمی‌جوشید و معمولا توی خودش بود. انگار توی عالم دیگری سیر می‌کرد. گاهی افسرده به نظر می‌رسید و پدر و مادر نگرانش می‌شدند، اما روانشناس گفته بود مشکل خاصی ندارد و بهتر است از تخیلاتش برای پرورش استعدادهایش استفاده شود. فقط گاهی به توصیه روانپزشک داروهای آرامبخشی برایش تجویز می‌شد.
درد شانه‌های آرمان دردی خیلی قدیمی بود. از زمانی که به یاد داشتند همیشه آرمان از این درد گنگ و مبهم شکایت داشت. شخصیت آرام و درونگرای او از کودکی تا به حال هیچ تغییری نکرده بود. هنوز گاهی پیش می‌آمد که برای چندین دقیقه توی فکر می‌رفت و نه چیزی می‌دید و نه صدایی می‌شنید. انگار از این دنیا رها و به دنیای دیگری وارد شده باشد.
مهراد روی مبل خم شد و با درماندگی گفت: اون پشت هیچ خبری نیست عزیز من. نمی‌دونم چرا توی عاقل تحصیل کرده اینقدر خرافاتی هستی!
- خرافات نیست مهراد. خرافات نیست. اگه واقعا اون طرف خبرایی باشه چی؟ چه‌می‌دونم یه چیزی مثل جهان موازی یا هر چی.
مهراد خنده بلندی زد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد: خل شدی رفت.
- همیشه حس می کنم یه عالمه آدم اونطرف آینه وایسادن و دارن منو نگاه می کنن. دست خودم نیست. آینه ها برام ترسناک شدن. اگه یه عده شون سعی کنن از آینه رد بشن و بیان این طرف چی؟
در همان لحظه روژا از اتاقش بیرون آمد. مهراد به سمت رژا رفت، نگاهی به صورتش کرد و پرسید: چرا اینقدر رنگت پریده؟
روژا که داشت خودش را توی آشپزخانه مشغول می‌کرد گفت: هیچی بابا. جلوی فروشگاه یه ماشین می‌خواست بهم بزنه ترسیدم فشارم افتاد. خوب می‌شه حالا.
هفت سال پیش، روژا تنها بازمانده از پنج نفری بود که در تصادف حضور داشتند. پدر، مادر، روژا، عمه و پسرعمه که برای سفری به جنوب می‌رفتند، به علت خواب‌آلودگی راننده کامیونی که از روبرو می‌آمد، کنترل ماشین را از دست دادند و همه غیر از روژا در دم از دنیا رفتند.
روژا غیر از چهارسالی که بعد از تصادف درگیر درمان و ترمیم شکستگی‌ها و آسیب‌دیدگی‌ها و زخم‌ها بود، از لحاظ روانی هم شدیدا پژمرده شده بود و با وجود درمان‌های مداوم روحی، در این هفت سال هنوز با این اتفاق هولناک کنار نیامده بود. کابوس تصادف، شب‌‌های روژا را به جهنم بدل کرده بود و وحشت از ماشین و رانندگی و تصادف در وجودش تبدیل به ترسی بیمارگونه شده بود. مهراد و آرمان تمام تلاششان را می‌کردند که کمی از بار غصه و ترس خواهرشان کم کنند اما بیشتر اوقات، خودشان را ناتوان‌تر از این می‌دیدند که بتوانند باری از روی دوشش بردارند.
روژا از توی آشپزخانه بلند گفت: پارچه روی آینه رو چرا برداشتید؟
- نگو که تو هم می ترسی.
- نه آخه تازگیا چندتا مقاله خوندم راجع به اونور...
مهراد با عصبانیت توی حرف روژا پرید: اونور هیچ خبری نیست. بابا، هیچی نیست جز دیوار. تمومش کنید این مزخرفات احمقانه رو.
روژا بدون اینکه حرفی بزند به اتاق خودش رفت و در را بست.
تخیلات آرمان آنقدری بود که مهراد را کم‌طاقت و عصبی کند، اما چند وقتی بود که روژا هم انگار به او پیوسته بود. یک‌جورهایی این تفکرات از نظر مهراد خرافات و غیرقابل تحمل بودند.
آرمان که تازه درد کتفش کمتر شده بود گفت: مهراد خیلی عصبی شدی‌ها. با اون بچه چی کار داری؟
مهراد صورتش را در هم کرد.
آرمان ادامه داد: یعنی تو به جهان موازی تا حالا فکر نکردی؟ نمی‌دونم واقعا وجود داره یا نه. اما اگه نباشه همه چیز بی‌معنا می‌شه. من واقعا به این دنیا احساس تعلق نمی‌کنم. انگار که یه وصله نچسبم اینجا. هیچ چیز اینجا با من جور در نمیاد. حس می‌کنم همین الان یه جای دیگه تو یه دنیای دیگه خود واقعی من داره یه زندگی دیگه رو تجربه می‌کنه. شاید آدمیزاده شایدم نه. نمی‌تونه آدمیزاد باشه. من بال داشتم. یعنی بال دارم. جای بال‌هامو خیلی واضح حس می‌کنم. باورت می‌شه؟ من یه جایی ته ذهنم مطمئنم که پرواز رو تجربه کردم. حس پرواز با بال‌های خودم اونقدر برام نزدیک و ملموسه که هیچ شکی برام نمی‌ذاره. من از پرواز کردنم خاطره دارم. تصاویر کاملا واضح و شفاف که نه خواب و رویا هستن نه توهم. من یه جایی پشت یکی از این آینه‌ها هستم. شاید گناهی کردم که الان اینجام...
- ببین، اگه اینقدر مطمئنی که مال این دنیا نیستی و ‌به پشت آینه‌ها تعلق داری چرا هر شب روشونو می‌پوشونی؟ چرا سعی نمی‌کنی بری دنبال خود واقعیت؟ چرا می‌ترسی؟ شاید دنیای خودت خیلی بهتر باشه.
- شاید ترسم از دلیل اینجا بودنمه. شاید اینجام که جلوی یه آتیش بزرگو بگیرم. آتیشی که قراره هم به زندگی خودم بگیره هم زندگی عزیزام‌. چه‌می‌دونم چرا. این حس بی‌دلیل توی وجودم هست. همیشه حس می‌کنم یه تیکه‌ی گمشده تو زندگیم هست. فکر می‌کنم یه بخش از زندگیم رو فراموش کردم. توی تاریخ گمش کردم. گاهی یه چیزای مبهمی یادم میاد که مربوط به زندگی الان من نیستن. گاهی چیزایی می‌بینم که برام غریب و در عین حال آشنا هستن. یه وقتایی یه جاهایی، یه آدمایی، یه عکس‌هایی به شدت برام آشنان. انگار همه‌شون برمی‌گردن به همون تیکه‌ی گمشده‌ی زندگیم. انگار یه جای خالی هست که باید پر بشه. با چی؟ نمی‌دونم... چطور می‌شه تمام کودکیت رو به یاد داشته باشی، از‌ نوجوونیت یک عالمه خاطره داشته باشی، تمام جوونیت تو ذهنت باشه اما چند سال از زندگیت که نمی‌دونی مربوط به چه زمانیه نیست و نابود شده باشه انگار که هیچوقت نبوده و تو حتی ندونی که این سال‌ها توی زندگیت وجود داشتن، ولی باز حسشون کنی؟
- آره واقعا یه جهان موازی هست که منتظر و بی‌تاب نشسته تو بری پیداش کنی. پاشو برو دیگه.
- همه‌چیزو مسخره کن. تو فلسفه رو هم زیر سوال می‌بری.
- فلسفه؟ فلسفه به تو می‌گه جهان موازی وجود داره؟ می‌گه برو دنبال بال‌های کنده شده‌ت بگرد؟
- برو بیرون می‌خوام بخوابم.
- باشه. همه‌ش بخواب بلکه خواب اون دنیا رو ببینی و از شر دنیای بیهوده‌ی آدم‌ها خلاص شی. نمی‌دونم پس کی می‌اندازنت جهنم راحت شیم از دستت.
آرمان دلخور به مهراد نگاه کرد: اونم به وقتش. هیچ دنیای ابدی وجود نداره. همه چیز محکوم به فناست. هر کجا که باشیم، توی هر بعد مکانی و زمانی که باشیم بالاخره از بین می‌ریم. اون موقع‌ست که به حساب کارمون رسیدگی می‌شه.
- نمی‌دونم این چیزا رو از کجا یاد گرفتی. خوبه لااقل هنوز به معاد اعتقاد داری.
- چه ربطی داره؟ دنیای پس از مرگ از اسمش معلومه، لازمه‌ش مرگه. من دارم راجع به جهان‌های موازی در دنیای زنده‌ها صحبت می‌کنم.
مهراد شروع به دست زدن کرد: آفرین. واقعا آفرین. آدم زرنگی هستی. با یه تیر دو نشون زدی. با این حرفت خواستی بگی اصلا هم هیچ‌کدوم اینا ربطی به تناسخ نداره.
- تو واقعا نمی‌فهمی من چی می‌گم یا خودتو به نفهمی زدی؟
مهراد که داشت از خانه بیرون می‌رفت گفت: عزیز جان، من فقط می‌گم این چرندیات زاییده ذهن بیمار توئه. چته؟ مشکلت چیه؟ اگه نمی‌تونی با زندگیت کنار بیای بگو ببریمت پیش دکتری، مشاوری چیزی. اینقدر از این پرت و پلاها گفتی این دخترم مثل خودت خل و چل کردی. خوب شد مامان و بابا نموندن که وضع الان شما دوتا رو ببینن.
و در را محکم پشت سرش بست.
....
شب، روژا و آرمان منتظر ماندند تا مهراد خوابش ببرد. بعد با هم طوری که نگاه هیچ کدامشان به آینه نیفتد یکی یکی روی تمام آینه ها را پوشاندند و به اتاق های خودشان رفتند.
....
در همان لحظه، آنطرف آینه، مانیای موطلایی، همانطور که بال‌های سفیدش را به عطر نسترن آغشته می‌کرد با خودش فکر کرد نکند کسی پشت آینه در حال تماشایش باشد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام خانم فاطمه محمدی نژاد. خوشحالم از این‌که نوشتن را با جدیت دنبال می‌کنید و داستان‌هایتان را برای نقد به پایگاه می‌فرستید. «دنیای پشت آیینه ها» دومین داستانی است که از شما خواندم. موضوع جالبی را انتخاب کرده‌اید اما باید در پرداخت و تبدیل شدنش به داستان تامل بیشتری می‌کردید. راستش را بخواهید بعد از خواندن داستان‌تان اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که برای داستانی با این حجم کم چقدر گره زده‌اید و همه را رها کردید. دغدغه شما از نوشتن این داستان دنیای پشت آیینه‌ها بوده. گره‌ای که از بقیه پر رنگ‌تر است و نام داستان هم به آن اختصاص داده شده. بیایید یک‌بار داستانتان را با هم مرور کنیم: دو و برادر و یک خواهر که پدر و مادرشان را در تصادف از دست داده‌اند. برادر کوچک‌تر از کودکی درگیری دنیای خیالی بوده و معتقد است پشت آیینه‌ها دنیایی است که ما انسان‌ها از آن بی‌خبریم. خواهر هم به تازگی درگیر این مسئله شده اما برادر بزرگ‌تر با آنها مخالف است و سر این موضوع با خواهر و برادرش بحث می‌کند. حالا موضوعات فرعی که شما وارد داستانتان کرده اید را می‌شماریم: درد کتف آرمان، کشته شدن پدر و مادر در تصادف، مهراد بعد از پدر و مادر سرپرستی آرمان و رژا را به عهده گرفته، افسردگی رژا بعد از تصادف و ... . کدامیک از این موضوعاتی که در داستان مطرح شده و بخشی از متن به آن‌ها اختصاص داده شده در پیش‌برد داستان کمک می‌کنند؟ به طور مثال اگر پدر و مادرشان به مرگ طبیعی مرده باشند به داستان خدشه‌ای وارد می‌شود؟ یا اگر درد کتف آرمان را حذف کنیم نقصی در داستان بوجود می‌آید؟ پس موضوعاتی که مطرح کرده‌اید تاثیری در دنیای پشت آیینه ها نداشته‌اند.
چقدر از حضور شخصیت‌ها در داستان استفاده شده؟ چرا وقتی بحث آیینه‌ها و دنیای پشت آنها مطرح شده و آرمان و مهراد در حال بحث هستند، رژا را به اتاق می‌فرستید در حالی که او هم مدتی است با آرمان هم سو شده و دنیای پشت آیینه‌ها ذهنش را مشغول کرده. چرا آرمان به جای فلسفه بافی چیزی از دنیای پشت آیینه‌ها نمی‌گوید؟ حتما تجربه‌ای داشته. مگر می‌شود که این همه سال ذهنش درگیر چیزی باشد و هیچ اتفاقی او را به درگیری نزدیک‌تر یا از آن دورتر نکرده باشد؟ همان جا که اشاره می‌کند صحنه هایی را می‌بیند که در زندگی واقعی تجربه‌شان نکرده، اشاره خوبی بود. چرا بازترش نکردید. مثلا از حادثه‌ای می‌گفت که چند بار تصویرش را دیده و در همان حادثه کتفش دچار آسیب شده. حادثه ای که در زندگی واقعی‌اش اتفاق نیافتاده ولی نمی‌تواند این را به دکترها و روانشناسها‌ ثابت کند. رژا هم دلیل بیاورد برای پذیرفتن حرفهای آرمان. وارد بحث آرمان و مهراد بشود و این کشمکش بین سه شخصیت اتفاق بیافتد. از ظرفیت هر سه‌شان استفاده شود.
جایی آرمان می‌گوید من حتما اینجا هستم که جلوی آتش بزرگی را بگیرم. کدام آتش؟ چرا موضوعی را مطرح می‌کنید و ذهن خواننده را درگیر می‌کنید و بعد رهایش می‌کنید؟ این نشانه دادن‌ها و رها کردن‌شان به امان خدا خواننده را دچار سردرگمی می‌کند.
و اما پایان داستان که به نظرم ضعیف‌ترین بخش داستان است. اطمینان دارم این پایان اولین پایانی است که به ذهن‌تان رسیده. اگر دو بار داستان‌تان را بازنویسی می‌کردید قطعا متوجه می‌شدید که پایان به داستان‌تان وصله شده. حیف است که موضوعات جالبی را که به ذهن‌تان می‌رسد این‌قدر راحت و بدون صرف وقت بیشتر از سرتان باز کنید. قبل‌تر هم برایتان نوشته بودم که داستان‌نویس خوبی هستید. وقت بیشتری را صرف نوشتن کنید. از کنار شخصیت‌ها بی اعتنا نگذرید. دیالوگ‌ها را چند بار بازنویسی کنید که تاثیرگذارتر شوند. به خواننده اطلاعات بدهند. اطلاعاتی که به پیش‌برندگی داستان کمک می کنند. همین فکرِ پوشاندنِ آیینه‌ها چقدر داستانی بود. جلویش را گرفته‌اید و نگذاشته‌اید وارد داستان شود. جسور باشید در نوشتن. پارچه های روی آیینه‌ها را بردارید و گوشه‌ای از دنیای‌شان را به مهراد و خواننده که با او هم عقیده است نشان دهید. هول بیاندازید به دل مهراد و خواننده. تعلیق ایجاد کنید. نترسید. دنیای پشت آیینه‌ها باید دنیای جالبی باشد. دنیای جالبی بوده که ذهن شما را درگیر نوشتن کرده.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.