متمرکزتر حرکت کنید



عنوان داستان : یک داستان کامل برای نادری و تبریزی، که آقایانی نکته‎سنج هستند

«از میان شما، کسانی که دارید این نوشته را می‎خوانید، یک نفرتان طی شانزده روز آینده به قتل خواهد رسید. قاتل احتمالاً موهای خاکستری دارد و شما او را در هفته سه یا چهار بار در خیابان و محله‎تان دیده‎اید. قدش از 185 تجاوز نمی‎کند اما با پالتویی که کمی بر تنش کوتاه است، به نظر قد بلندتر می‎آید، اما همان، کمتر از 185 است. همچنین اگر دقت کرده و متوجه بلاهت چهره‏اش شده باشید، حتماً او را یا یک کارمند دون و یا یک معلم کسل و کمر خمیده‎ در دوره‎ی راهنمایی پنداشته‎اید ولی او در واقع پولش را از همین کشتن شما به دست می‎آورد. شما ساده‎‏اید و خوب آدم‎ها را نمی‎شناسید. پول توی کار این آقاست، این یک بازی اقتصادی پر پیچی است که سرِ نخ آن معلوم نیست دست کیست.»
در ادامه اینطور دست پیش می‎گیرد:
«و ممکن است قاتل شما مردی با موهای بور باشد، و اصلاً اهل اینجا نباشد، اهالی اینجا موی بور ندارند، رنگ پوستش هم به شکل زننده‎ای اجنبی است، زیر این آفتاب انگار که زیر سفیدی پوستش خون غلغل می‎خورد. نگاه خصمانه هم ندارد، اگر که شما خانم باشید بلاتردید دلتان برایش می‎سوزد و دوست دارید بروید و او را ببوسید و برایش آب ببرید و دست و رویش را بشویید، آخر حیفتان می‎آید این زیر آفتاب راه برود.»
و یا:
«خب قاتل می‎تواند هرکس دیگری هم باشد، کسی چه می‎داند! و مگر می‎توان به وضوح گفت که این است یا آن؟ نمی‎توان که. ولی بالاخره پیدایش می‎شود، تا دو هفته‎ی دیگر کارش را هم می‎کند.»
این نوشته در تمام منطقه، حدوداً، پخش شده بود. ما این را روی میزها، در کمدها و کشوها، تا شده، پاره شده، مچاله افتاده و یا کاملاً محترمانه در زیر قرآن گذاشته شده پیدا کردیم. همه، هر کس به نحوی، آن را در خانه نگه داشته بود. و باور کردنش مشکل است اما از زمانی که این نوشته منتشر شده صد و بیست نفر به قتل رسیدند. و البته که قاتل را ما نتوانستیم دستگیر کنیم، مشخصاتی که در نامه از قاتل داده شده است، اتفاقاً همان‎ها به قتل رسیده‎اند. از میان این صد و بیست نفر، سی نفرشان مویشان خاکستری و قدشان حدود 180 بوده است، و پانزده نفرشان هم موی بور داشته‎اند. شیوه‏‎ی قتل‎ها تماماً ناشیانه هستند. معلوم است که با ضرب اول نشده که مقتول بمیرد، به همین دلیل جراحات متعددی روی بدنش هست. اکثر با چاقو در شکم و خاصره و یا سنگ در سر و صورت مرده‎اند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اسم داستان و چند سطر اول نوید از داستانی متفاوت می‌دهند و این از نقاط مثبت برای یک داستان می‌تواند محسوب شود. اما رفته رفته کمی در پردازش شاهد افت کیفیت متن هستیم. تشبیهات و قیاس‌ها ضعف دارند. متنی که قرار است به سمت طنز برود باید تشبیهات و قیاس‌های جذاب‌تر و تازه‌تری داشته باشد. تشبیهات گنگ و مبهم برای خواننده کارآیی ندارند. کارمند دون برای هر کس می‌تواند یک جوری باشد. باید قیاس‌ها و تشبیهات، صریح‌تر و شفاف‌تر باشند. مضافاً این که در اینجا شکل ظاهری بیشتر به کار می‌آید تا شأن اداری.
جمله "ولی او در واقع پولش را از همین کشتن شما به دست می‌آورد" چه ربطی به جمله پیش از آن دارد؟ راستای منطقی این روایت نباید به این جمله می‌رسید، چرا که "ولی" نشان‌دهنده تضاد است اما این دو جمله تضادی با هم ندارند. کانون روایت داستان از اینجا بر هم می‌خورد.
تکرار "اما" و "ولی" هم تکرار خوبی در داستان نیست. سه بار در همان اوایل متن تکرار شده ا‌اند. در مجموع زبان خیلی ضعیف است. هر چه به انتها می‌رویم هم داستان از حیث زبانی ضعیف‌تر می‌شود.
نکته نهایی این که با توجه به پایان متن باید اظهار داشت که متن فوق اصلاً یک داستان نبود، بلکه در حد یک طرح شاید و یا یک گزارش و خبر محدود شده بود. در داستان کوتاه ما بسیار متمرکز حرکت می‌کنیم و گاه جزئیات هستند که همه چیز را می‌سازند. شخصیت که اصلاً نداریم و این را مدیون یک متن پست‌مدرن نمی‌توانیم باشیم چرا که متن پست‌مدرن نیست.
در ابتدا اطلاعاتی را از قاتل می‌دهید و برخی مشخصه‌های او را ذکر می‌کنید اما در انتها این را با مشخصات مقتول‌ها شبیه دانسته‌اید. باید این‌گونه برداشت کرد که مردم از ترس خود هر کس که شباهتی با مشخصه‌های ذکر شده داشته‌اند را قاتل دانسته و از ترس او را کشته‌اند. ناشیانه به قتل رسیدن هم حکایت از همین مسأله دارد. بدین ترتیب این نامه و تکثیر و توزیع آن موجب ناآرامی و قتل شده است. اما رابطه این نوشته با عنوان داستان در کجاست؟ آیا نویسنده متن خود را برای مخاطبین خیلی خاصی نوشته است؟ آیا وقتی گفته شده "از میان شما" منظور از میان یکی از این دو بوده است؟ در این صورت چرا بقیه باید بترسند؟ این "ما" که نتوانسته‌اند قاتل را شناسایی کنند کیستند؟ آیا همان نادری و تبریزی‌اند؟ اگر آری و متن برای آن‌ها نوشته شده، چرا گفته شده " یک داستان کامل برای..."؟ این که کلمه داستان به کار رفته یعنی با واقعیت فاصله دارد و چرا نگفته «نوشته‌ای برای...» تا واقعیت بیشتری به خود بگیرد؟ داستان مجموعه‌ای از نقاط گنگ را دارد که حاصل تکنیک نیستند بلکه به نظر عدم تسلط نویسنده بر متن شکل گرفته‌اند. متنِ موجود، انسجام موضوعی ندارد و ایده آن‌طور که باید در عمل پیاده نشده است. احتمالاً نویسنده با ذهنیات خود خلاءهای داستان را پر کرده و تصور کرده مخاطبین هم بر همان محور حرکت کرده و همان مضمون و موضوع را خواهند گرفت، اما مخاطب با متن شما کار دارد و متن نواقص زیادی را داراست. متن فقط خبر می‌دهد. ما را به جهان داستان ورود نمی‌دهد. خواننده بایست به جهان داستان ورود کند و خود را در موقعیت و کنش‌ها سهیم ببیند. داستان اخبارگویی نمی‌کند. تکلیف متن با خودش روشن نیست و با توجه به کلیت آن نمی‌شود آن را یک متن تکنیکی دانست.
دو شخصیتی را که نام برده‌تید وارد ماجرا کنید. آن‌ها را به تکاپو بیاندازید. اصلاً بگذارید آن‌ها در انتها قاتل باشند. روی متن متمرکزتر شوید. به جای گفتن خبر، با کنش‌ها نشان دهید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.