داستانهای سمبلیک




عنوان داستان : بعد از چند دقیقه
نویسنده داستان : حمید نیسی

آقای سلطانی باید میرفت داخل زمین، چه الان و چه بعدا. زمانی که به سمت کارگاه میرفت کوتاه و کوتاه و کوتاهتر میشد، مثل اینکه زمین دهان باز کرده، پلکانی برای ورود آقای سلطانی به داخل زمین جلوی پایش گذاشته باشد و او یکی یکی پله ها را رد میکرد، مرد جوان فقط نظاره گر این صحنه بود، هر چه فریاد میزد:
« سلطانی، سلطانی، سلطانی»
فقط اندام خمیده سلطانی را میدید که کوتاه و کوتاه و کوتاهتر میشد، زمانی که دیگر اثری از او ندید به دفتر کارش برگشت و شروع به آماده کردن برگه های دیگر کارکنان کرد، بعد از آن با منزل سلطانی تماس گرفت و گفت:
«برای آقای سلطانی مشکلی پیش اومده، اگه امکان داره بیایید شرکت»
«آقای سلطانی چیزیش شده؟»
زنی چهل ساله و دو دختر بیست و پانزده ساله ای دم در شرکت ایستاده اند و نگهبان را سین جیم می کردند ، زن سراسیمه و با عجله می خواست وارد شرکت شود،
«من نمی دونم، برید امور اداری»
«امور اداری کجاست؟»
«توی ردیف روبرو، اتاق چهارم»
زن جلوتر میرفت و دخترها پشت سرش، در دفتر که باز شد مرد جوانی را دیدند که پشت میزش نشسته و برگه هایی را دارد امضا میکند، زن گفت:
«چی شده؟»
مرد جوان سرش را بالا آورد و با دیدن آنها فهمید که خانواده سلطانی هستند، گفت:
«لطفا بفرمایید بشینید»
«از سلطانب بگو»
تمامی اندام زن به لرزش افتاده بود و یک جا بند نمی شد، دخترها زیر بغل مادرشان را گرفتند و او را روی صندلی چوبی که نزدیک کتابخانه بود نشاندند و خودشان دو طرف مادر ایستادند، زن همانطور که نشسته بود دائم پای راستش را تکان میداد و دستانش میلرزیدند، به چهره مرد جوان نگاه کرد و گفت:
«پس بگید چی شده؟»
«آقای سلطانی رفت داخل زمین»
زن و دخترها ساکت شدند و فقط به مرد جوان زل زدند، دختر بزرگتر گفت:
«الان چه وقت شوخیه؟»
«جدی میگم، خیلی راحت رفت داخل زمین»
دختر کوچکتر:
«مامان این آقا دیوونه است»
«من دیوونه نیستم و حقیقت را دارم میگم»
زن:
«آخه مگه میشه؟»
«حالا که شده، حتی فرصت نداد این برگه رو بهش بدم»
برگه را به طرف زن دراز کرد، یکی از دخترها برگه را گرفت و خواند، آن را به مادرش داد و گفت:
«مامان، بابا رو اخراج کردن»
«به سلطانی گفتید که اخراجه؟»
«بله، چون باید به او می گفتم»
«آخه چرا؟»
«من نمیدونم، تصمیم مدریته»
زن از روی صندلی که بلند شد نتوانست خودش را کنترل کند و دخترها او را گرفتند، وقتی به مرد جوان نگاه کرد نفسش تند شد و فقط ایستاد به او زل زد.
«چرا مثل سلطانی به من نگاه میکنی؟
«مگه او چه جوری نگاه میکرد؟»
«موقعی که داشت می رفت بیرون چشاش قرمز بودند و فقط مثل الان شما نگاهم کرد و رفت.»
«باش چه کار کردین؟»
سلطانی زمانی که داخل دفتر آمد روی صندلی چوبی نزدیک کتابخانه نشست، موقعی که خبر اخراجش را مرد جوان به او داد، چند ثانیه ای به مرد جوان زل زد، زمانی که از روی صندلی بلند شد نتوانست یک جا بند شود و توی دفتر می چرخید، نمیدانست چه کار کند، رفت سمت در و به طرف کارگاه حرکت کرد. مرد جوان از پشت میزش بیرون آمد و به سمت در خیز برداشت و فقط به رفتن سلطانی نگاه میکرد.
زن به طرف در رفت و دخترها همراهش،
«کجا میخواید برید؟»
«جایی که رفت داخل زمین»
مرد جوان مکان را نشانشان داد و همانجا ایستاد، دخترها میخواستند همراه مادرشان بروند، ولی زن جلوی آنها را گرفت و تنهایی رفت سمت کارگاه ، او هم وقتی داشت میرفت کوتاه و کوتاه و کوتاهتر شد و رفت داخل زمین، برگه اخراج سلطانی در هوا سرگردان میچرخید.
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان کوتاه شما یک داستان سمبلیک بود. داخل زمین رفتن مردی که از کار اخراج شده آن هم با داشتن دو فرزند جوان و خانواده و همین‌طور داخل زمین رفتن همسرش به دنبال باخبر شدن از چند و چون ماجرا و بیکاری شوهرش. اما مشکل اینجاست که خیلی رو و گل‌درشت است. یعنی به‌راحتی قابل درک و پیش‌بینی است. سمبل‌ها زمانی کارآمد و جذاب می‌شوند که دریافت وجه سمبلیک آن نیاز به تعمق و تفکر داشته باشد. کما این‌که اغلب داستان‌های سمبلیک، از جمله داستان شما از فضای رئال خارج شده و وارد فاز داستان سورئال می‌شوند. در این موقعیت نباید امکانات داستان سورئال را دست کم گرفت و آن را کنار گذاشت. داستان شما داستانی رئال نیست. مخصوصاً واکنش سرد و بی تفاوت مردی که خبر اخراج شدن را به قهرمان داستان می‌دهد، که از قضا این شکل رفتار او هم نمادین و معنادار است. اما می‌شد از عرصه وسیعی که داستان سورئال در اختیار نویسنده و جولان دادن قلمش می‌گذارد استفاده بیشتری می‌کردید. به سلطانی و زنش بیشتر می‌پرداختید. و آن پلکانی که به درون زمین می‌رسد اصلاً توصیف نشده و هیچ فضاسازی‌ای در رابطه با آن صورت نگرفته و خب داستان دقیقاً از همانجا شروع می‌شود. شروعی گنگ و سربسته که شاید اگر این‌قدر پنهان‌کاری و موجز نویسی در شروع نباشد، خیلی بیش از این خواننده را درگیر فضای داستان سازد. و خب برای همین داستان پا در هوا مانده. مردی خودش و زنش بابت استخدام او داخل زمین رفتند. دو تا دختر برجا ماندند و یک شرکت و آدم‌هایش ؛که انگار این مسئله خیلی عادی است. اگر عادی باشد باید در داستان به این هم پرداخته شود و اگر یک مورد نادر باشد چرا هیچ کسی هیچ رفتاری از خود بروز نمی‌دهد؟ سر و ته داستان مقطوع شده است، برای همین آنقغدر که باید رسا و پخته نیست و بر دل نمی‌نشیند. شما برش کوتاهی را بدون مقدمه و مؤخره برای ما گفته‌اید. البته عطش دانستن را خلق کرده‌اید که بدون رفع آن قصه را به سر می‌رسانید. لطفاً یک بار دیگر و سر حوصله داستان را بازنویسی کنید و در شرح جزئیات و داستان و آن پلکان دست و دلبازتر باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
حمید نیسی » شنبه 22 دی 1397
سلام به استاد خودم خانم فلاح ممنون و سپاسگزارم بابت نقدی که کردید و انشاالله با راهنمایی شما بتوانم از دوباره آن را بازنویسی کنم باز هم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.