انتخاب مکان درست در پیش‌برد روایت تاثیر دارد




عنوان داستان : نيشخند
نویسنده داستان : سيدمهدى منتظرى

شب بود؛ شبی تاریک و ساکت، که من خود را در يك گورستان یافتم، گورستانی پرت و دورافتاده که کمتر کسی به آن قدم میگذاشت (آن هم در شب).

نمیدانم چه نیرویی مرا به آنجا کشانده بود. هیچکس، به جز من، آنجا حضور نداشت. در سکوت و تنهایی در میان سنگ قبرها قدم میزدم و به تک تک آنها نگاه میکردم. گذر سالها و فرسایش باد و باران آنها را فرسوده و نیمه ویران کرده بود. لایه ای از گرد و غبار و خاک بر روی سنگها نشسته بود، به نحوی که خواندن نوشته های روی آنها (مشخصات متوفی) تقریبا غیرممکن بود. سنگ قبرها همه به هم شبیه بودند؛ دست زمان آنها را یکدست کرده بود. من خود چون شبحی آواره در آنجا پرسه میزدم.
.......................................

از زیر زمین صداهایی گنگ و نجواگونه به گوشم میرسید؛ نمیدانم صدای مردگان بود یا ارواح، شاید هم پژواک فکر خودم بود. گویی ارواح مردگان دربارۀ من با هم صحبت میکردند. گویا میگفتند: «او، در این شب ظلمانی و سیاه، در این مکان خلوت و فراموش شده و ترسناک، چه میکند و چه میخواهد؟ مگر از مرگ و مردگان و ارواح نمی ترسد؟ به دنبال چیست؟ نکند در جستجوی مزار یکی از دوستان یا آشنایانش است، ولی آخر چرا حالا، چرا در نیمه شب؟ مدتها است کسی به اینجا نیامده. سنگ قبرها قابل تشخیص نیست. براستی او کیست؟.........»

صداها بتدریج گنگ تر و محو شدند و سرانجام بکلی از میان رفتند.

اما، به ناگاه صدای خنده ای در فضا پیچید، خنده ای مرموز که بیشتر به نیشخند شبیه بود. درست معلوم نبود که صدای آن خندۀ شیطانی از زیر زمین می آید یا از روی آن. آیا صدای خندۀ یک «جسد» بود یا یک «روح»؟ آن «وجودِ ناپیدا» به چه چیز می خندید؟ صدای خنده بتدریج بلندتر و نزدیکتر میشد. گویی فاصله اش با من کمتر و کمتر میشد. حسابی گیج و سر در گم شده بودم. چه کسی در نیمه شب به مردی تنها در یک گورستان گمشده می خندد؟
اما، صدای خنده هم بتدریج محو و قطع شد.

در افکار خویش غوطه ور بودم که ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت. زوزۀ باد، که به سرعت به طوفانی تند تبدیل شد، در میان شاخ و برگ درختان شبح وار گورستان و لابلای سنگ قبرها می پیچید. ناگهان آسمان با ابرهایی تیره و انبوه پوشیده شد، و صدای بلند رعد و برقهایی شدید و پیاپی به صدای طوفان اضافه شد. به سرعت باران شدید و سیل آسایی شروع به باریدن کرد، بارانی که گویی میخواست سقف آسمان را پایین بیاورد و به زمین بدوزد. در میان جریان شدید باد سیلابی به راه افتاد. آب روی تمام سنگ قبرها را پوشاند. یک بار دیگر صدای آن خندۀ مرموز به گوش رسید، ولی در میان صدای باد و باران گم شد.

اما، باد و باران زیاد طول نکشیدند؛ با همان سرعت که آمده بودند، رفتند. ابرها محو شدند و آسمان دوباره صاف شد. مهتاب پرتوی روشن بر سنگ قبرها می افکند. زیر نور مهتاب متوجه شدم که تمام جسم گورستان شسته شده است. تمام سنگها با جریان شدید باران شسته و از گرد و غبار بکلی پاک شده بودند. حالا با همان نور اندک هم میشد نوشته های روی آنها را خواند.

به مزاری که روی آن ایستاده بودم، نگاه کردم. به آن خیره شدم. نوشته های روی سنگ توجهم را به خود جلب کردند. باران گرد و غبار را شسته و نوشته ها را قابل خواندن کرده بود. به آنها دقت کردم. ناگهان از آنچه دیدم، سر جایم میخکوب شدم. خشکم زد. گویی برق مرا گرفت. گویی جریان خون در رگهایم منجمد شد. آنچه میدیدم، باورکردنی نبود. از این عجیب تر امکان نداشت. متوفی دقیقا با من همنام بود؛ نام کوچک و نام خانوادگیش با من یکی بود. چطور چنین چیزی ممکن بود؟ با دقت بیشتر متوجه شدم که نام پدرش هم با من یکی است، و از همه عجیب تر آن که تاریخ تولدش هم دقیقا با من یکی بود (همان سال و همان ماه و همان روز). مگر میشد همۀ اینها را باور کرد؟ نکند داشتم خواب میدیدم. شاید همۀ اینها یک رؤیا بود. نکند دچار توهم شده بودم؛ شاید خیالاتی شده بودم. سرم را به سوی نوشته ها بردم و این بار به آنها دقیقتر نگاه کردم. نه، توهم نبود، آنها واقعی بودند. رویشان دست کشیدم و آنها را لمس کردم تا از واقعی بودنشان مطمئن شوم. چه اتفاق عجیبی! یک نفر که نام و نشان و تاریخ تولدش دقیقا با من یکی بود سالها پیش مرده بود و حالا من، در این شب خلوت و در این مکان دورافتاده، نظاره گر سنگ قبرش بودم. به این بخش از فکر خود دقیق شدم: «سالها پیش مرده بود». اما، از کجا معلوم که این فکر درست بود؛ شاید به تازگی مرده بود، مثلا همین امسال. با این فکر جدید، حس کنجکاویم بیشتر شد. میخواستم زمان مرگش را هم بدانم، اما احساسی عجیب آمیخته به ترس، هیجان و بهت سراپای وجودم را فرا گرفته بود. گویی از دانستن زمان مرگش وحشت داشتم. با این افکار نگاهم را روی سنگ به پایین هدایت کردم تا تاریخ مرگش را بخوانم، که ناگهان سنگ با صدایی خشک و دهشتناک تَرَک خورد (شاید صدای نالۀ سنگ بود)، و همزمان دوباره صدای آن خندۀ نیشدار به گوش رسید. از ترس به عقب پریدم. خیلی عجیب بود! چرا سنگ ناگهان شکست؟ چرا صدای خنده دوباره در فضا پیچید؟ صدا از کجا می آمد؟ خنده برای چه بود؟ چه معنایی داشت؟

دوباره به سوی سنگ برگشتم و در کمال حیرت دیدم که تاریخ مرگ همچنان نامشخص است. تاریخ مرگ کاملا پاک شده بود؛ به هیچ وجه قابل خواندن نبود. فرسایش سنگ در طول سالیان متمادی آنقدر شدید بوده که تاریخ مرگ را کاملا محو کرده بود، و شستشوی باران اخیر هم کمکی به تشخیص آن نکرده بود. از این عجیب تر نمیشد. همه چیز قابل خواندن بود به جز تاریخ مرگ!

از جا برخاستم. به فکر فرو رفتم. همۀ آنچه دیده بودم، شبیه یک خواب و خیال بود. آیا این تجربه یک «تصادف محض» بود یا «تقدیر»؟ من اینجا چه میکردم؟ چرا به سوی این مکان عجیب و پرت و پُر رمز و راز کشیده شده بودم؟ چرا مشخصات متوفی دقیقا با من یکی بود؟ چرا روی سنگ قبر همه چیز قابل تشخیص بود جز تاریخ مرگ؟ آن صدای خنده از کجا میآمد و متعلق به که بود، و اصلا چه معنایی داشت؟ آیا ممکن است افراد دیگری هم با مشخصات دقیق من وجود داشته باشند؟ آیا برخی از آنها پیشتر مرده اند؟ آیا ممکن است یکی از آنها پس از من بمیرد و نیمه شبی به طور اتفاقی خود را بر سر مزار من بیابد و چون من دچار بهت و حیرت شود؟ این سنگ قبر واقعا متعلق به که بود؟ او چگونه انسانی بوده است؟
چه زمانی مرده است؟ اصلا نکند او خود من است! آه....خدایا، دارم دیوانه میشوم، یا شاید هم شده ام و خود نمیدانم.

هنگامی که داشتم گورستان را ترک میکردم، دوباره باد وزیدن گرفت و صدای زوزه اش میان سنگ قبرها طنین انداز شد. آن خندۀ مرموز هم بر صدای باد اضافه شد. این بار صدای خنده، که هر لحظه بلندتر میشد، به شبحی شبیه بود که مرا دنبال میکرد، مرا که خود چون شبحی سرگردان در میان سنگ قبرها و مردگان و ارواح با نگاهی مات به دنبال گریزگاهی از آن «مرده آباد» به سوی دنیای زندگان بودم.
--------------------------------------------

صبح فردا، من در خیابان دوباره در میان انبوه جمعیتی گم شده بودم که هرگز آن نيشخند را نشنيده بودند.

و «زندگی» همچنان جریان داشت....
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای سید مهدی منتظری، سلام. «نیشخند» اولین داستانی است که از شما خواندم. متنی که برای داستان‌شدن نیاز به تغییراتی دارد. شما مدت زیادی نیست که داستان می‌نویسید. پس بهتر بود که با داستان‌های رئال شروع می‌کردید و از داستان‌های واقع‌گرا نوشتن را تجربه می‌کردید. نوشتن داستان مدرن و پسامدرن به مراتب دشوارتر از داستان واقع‌گراست مخصوصاً در مورد کسی که در اول راه نوشتن است. نمی‌دانم تا چه اندازه با داستان مدرن و پسامدرن و تکنیک‌هایشان آشنا هستید، ولی «نیشخند» نتوانسته یک داستان مدرن باشد. فضای سورئالی که در داستان ساخته‌اید درگیر کننده است. نیمه‌شب و تاریکی و قبرستان دورافتاده وهمی را که در راوی است به خواننده منتقل می‌کند اما مشکل این است که در این فضا و المان‌های ورود کرده به داستان، خواننده قرار است به چه چیزی برسد؟ داستان‌هایی از این دست هم در عین بی‌قانونی مولفه‌های خودشان را دارند. نمی‌شود هر چیزی که به ذهن خواننده می‌رسد وارد داستان کند و بعد رها شود.
راوی وارد قبرستان می‌شود. صدایی در قبرستان می‌پیچد. راوی می‌گوید: «گویی ارواح مردگان درباره من صحبت می‌کردند. گویا می‌گفتند...» راوی صدا را می‌شنود یا نمی‌شنود؟ چرا از کلماتی استفاده می‌کند که شک و تردید به دنبال دارند؟ در ادامه می‌گوید: «او در این شب ظلمانی در این مکان خلوت و فراموش‌شده و ترسناک چه می‌کند؟» قبرستان انتخاب درستی بوده و این که فراموش‌شده و قدیمی است نشانه‌ی خوبی است و می‌تواند به مفهوم فراموش کردن مرگ و درگیر زندگی و روزمرگی باشد. اتفاقاً پایان داستان هم در تأیید همین فراموش‌کاری است که راوی باز خودش را در دنیای زنده‌ها می‌یابد، جایی که زندگی جریان دارد و آن آدم ها نیشخند را نشنیده‌اند؛ همان نیشخندی که تلنگر مرگ است، تلنگری به پایان زندگی است و بعدش قبرستان و فراموشی. اما بهتر نبود که با همان فضای ترسناک و گورستان این فراموشی را می‌ساختید بدون این که این جملات این‌قدر گل‌درشت از داستان بیرون بزنند؟ به خواننده‌ اعتماد کنید و اجازه دهید با فضایی که ساخته‌اید خودش به مفهوم این فراموشی برسد. اما در ادامه نشانه‌های دیگری وارد متن می‌شوند که دلیل حضورشان مشخص نیست. شبحی به دنبال راوی است و بعد محو می‌شود. باد شدیدی می‌وزد و طوفان می‌شود و رعد و برق و باران و سیل و بعد دوباره مهتاب می‌شود. امیدوارم همه‌ی این اتفاقات تصادفاً به متن ورود نکرده باشند که فقط سنگ قبرها شسته شوند، چون راه‌های بهتر و داستانی‌تری هم می‌شد انتخاب کرد. با شسته شدن سنگ قبرها که می‌تواند نشانه‌ی کنار رفتن پرده‌ها و نزدیکی و حضور مرگ باشد مرد مشخصات خودش را روی سنگی می‌بیند و وحشت‌زده تا پایان متن سوالات فلسفی‌اش را بر سر داستان آوار می‌کند. سوالاتی که حتی فلسفه‌ای در انتخاب‌شان نبوده. هم‌سو نمی‌شوند تا مسیری یا راهی را نشان دهند که خواننده را به مقصد یا هدف برساند.
«نیشخند» بیش از آن که یک داستان باشد، فضایی است که نویسنده در آن سوالات فلسفی‌اش را مطرح کند. داستان اول باید داستان باشد و به اصول داستان پایبند، بعد می‌تواند در درون یا لایه‌های زیر متن به فلسفه بپردازد. می‌تواند خواننده را به دل متن هدایت کند و او را به همراهی راوی ترغیب کند تا با نشانه‌ها و المان‌ها به سمتی که مد نظرش بوده، هدایت شود و در این راه به کشفی هم برسد.
فضای داستان واقعی نیست و داستان هم واقع‌گرا نیست، اما نمی‌شود که یک‌باره راوی سر از دنیایی چنین وهمی دربیاورد و فردایش بدون این‌که به خواننده بگوید چطور از چنین مکانی بیرون زده وارد جهان واقع شود و زندگی روزمره را از سر بگیرد. همین ظرافت‌ها و جزئیات است که داستان را می‌سازد.
آقای منتظری عزیز، امیدوارم در بازنویسی به این نکات توجه بفرمایید. اول و مهم‌تر از همه نوشتن داستان است و بعد این هنر و تجربه‌ی شماست که چطور فلسفه‌ی زندگی و مرگ و درگیر شدن در روزمره‌ی زندگی و فراموش کردن مرگ را در دل متن یا لایه‌های زیرین بگنجانید که خواننده آن را از میان واژه‌ها بیابد و با کشفی که می‌کند در متن سهمی داشته باشد. و نکته‌ی آخر این‌که «نیشخند» صدایی ندارد که بلند باشد و بپیچد. حالتی در صورت است که گوشه‌های لب به صورت نابرابر کشیده می‌شوند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۴
نازنین جودت » 9 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
نازنین جودت » 10 روز پیش
منتقد داستان
سلام. من نظرم را گفتم. شما اگر موافق نیستید کاری که به نظرتان درست است انجام دهید. اگر به نظر شما خواننده از این متن متوجه می شود که راوی در خواب شبانه است یا خیالپردازی روزانه یا تحت تاثیر مواد نارکوتیک (البته هیچ نشانه ای در متن برای بودن در این موقعیت ها نیست)حتما فرمایش شما صحیح است. تصمیم گیرنده نهایی شمایید. بله قهقهه بهتر است.
سيدمهدى منتظرى » 10 روز پیش
سلام. از نظرات راهگشاى شما بسيار سپاسگزارم. روى متن كار خواهم كرد تا بيشتر جنبه ى داستانى بيابد. به هر حال، نقدتان بس مفيد و سازنده بود. سپاس.
سيدمهدى منتظرى » 11 روز پیش
سلام. از بذل توجه و نقد فنى شما بسيار سپاسگزارم. اين نوشتار، كه اصرارى بر "داستان كلاسيك" ناميدنِ آن نيست، در مرز واقعيت و خيال گام ميزند. راوى ممكن است در خواب شبانه (رؤيا) يا خيالپردازى روزانه (daydream) مثلاً تحت تأثير مواد ناركوتيك باشد. اهميتى ندارد كه كدام مورد مطرح است؛ ميتواند هر كدام باشد. نكته ى فلسفى اصلى هم نزديك بودن مرگ است: [همه چيزِ] مرگ قطعى ست، فقط تاريخ آن مشخص نيست. اما، نكته ى مربوط به معناى واژه ى نيشخند كاملاً درست است. نظرتان درباره ى واژه ى "قهقهه" به جاى آن چيست؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.