گره ناگشوده در داستان




عنوان داستان : دالیت
نویسنده داستان : زهرا محمدی

دستهایم را روی گوشهایم میگذارم تا صدایش محو شود. آنقدر محو و دور که دیگر نزدیکی هرم نفس های لعنتی اش را دم گوشم حس نکنم. خیلی وقت است که گرما اذیتم میکند. حتی خیلی وقت است که از ترس خفگی، دکمه بالایی لباسم را نمیبندم. خیاط باشی هم این را فهمیده و اصراری به محکم دوختن آن ندارد.
'او' هم این را فهمیده که دیگر گیر نمی دهد و کار خودش را میکند. میدانم که حسم هیچ وقت اشتباه نکرده. مطمئنم خوداوست. هر شب می آیدو آرام نوازشم میکند. اوایل دوست داشتم بیشتر ادامه دهد.
موهایم که میپیچیددور انگشتانش، انگارکهکشانی قهوه ای دور سبابه اش در گردش است.
مثل حالا نبودم که مار گزیده باشم و خوب و بد و حد و اندازه این نوازش های مسخره را بشناسم. اصلا اگراینقدر شبیه خاتون بی معرفتی که میگویند سر زای من رفته، نبودم حالا این طور درگیری نداشتم با خودم و این پتوی لعنتی که هر گوشه اش بیشتر توی دستم مچاله میشود.
خاتونِ لعنتی! چرا هیچ حسی که نشان از دخترت بودن من باشد ندارم به قاب عکسی که توی جیب شاه باباست؟ اصلا حس میکنم این موهای یک دست قهوه ای هم گره خورده به طالع سیاه و شومی که همیشه از آن گریزانم.
چرا حالا که رو به روی خودم و تودر آیینه قدی اتاقم ایستاده ام و با تو درد دل میکنم باید یادم بی افتد که هیچ وقت دنیا را با چشمهایی که از تو به ارث مانده، سبز و قشنگ ندیده ام. همین لامصب ها بودند که به قول شاه بابا سگِ درونش پاچه شاه مملکت را گرفت و شد اسیرت. میدانی خاتون؟ از منظری که به دنیا آوردی اش چیزی نمانده...
من فقط چند تکه از یک پازل ناقصم که قطعه قطعه تنم در اتاق شاه بابا و لا به لای چروک دستهایش جا مانده.
تکه اول همان وقتی ست که کم کم نوازش موهایم رفت به سمت گردن و گوشهایی که با این هرم نفس ها آشنا نبود.
اصلا میدانی خاتون؟ این لمس ها برایم غریب بود. نمیتوانستم به خودم بقبولانم که این شاه بابا همانی ست که دلم به اقتدارش بین زن های حرمسرا گرم بود.
عفریته ها با هول و ولای سوگلی بودن صابون به دلشان زده بودند برای النگو هایی که تا آرنج میرسیدو با طلا جواهر های آویزان از گل و گردنشان توی مهمانی ها ول میچرخیدند.
راستی خاتون! اصلا فکرش را هم نکن که دخترت فرضم کنی. تو مرا انداختی توی هچلی که شاه بابا برایم درست کرده. میپرستیدت. خودت هم میدانستی.
اصلا نتوانستی خوب باشی آنطور که بقیه هستند. از تو ناراحتم خاتون! به تو مربوطم و همین ارتباطم به تو نمیگذارد ناراحتی ام عمق بیشتری بگیرد.
اما هر از گاهی آنقدر ازدستت دلگیر می شوم که دلم نمیخواهد هیچ کسی بفهمد تو بودی که من را دعوت کردی به این دنیای قر و قاطی که غصه مثل چرک و کثافت از در و دیوار های تمیز این کاخ شره میکند و میریزدروی سر و صورتمان. فقط ردش نمیماند. نامرعی است انگار...
مثل همان سایه ای که هر شب بالای تختم حس میکنم. درست همان وقتی که شاه بابا نمی آید سراغم، سایه می آید و مثل بختک می افتد به جانم. بختک واقعی هم زمانی افتاد به جانم که شاه بابا جلو تر رفت. دیگر یک چیز هایی داشت دستگیرم میشد. مدام اسم تورا می گفت خاتون. تورا از من می خواست. دیگر منظر نبودم که مثل عروسک توی دستهایش این طرف و آن طرف کشیده میشدم. راستش را بخواهی چندشم می شد از حس دستهای داغی که جا به جا روی بدنم سر میخورد. آنقدر ذهنم درگیر تو بود که حتی نتوانستم جلویش را بگیرم.
مدام در برابر بوسه های کثیف شاه بابا عق میزدم خاتون. مدام به تو فکر میکردم خاتون! فقط به تو...
تویی که با عشق توی دلت من را راهی این دنیایی کردی که تازه بعد از هفده سال میفهمم هیچ چیزی در آن متعلق به من نیست. راستش آن لحظه ها اصلا از خودت متنفر نبودم. اصلا از هیچ چیزت نفرت نداشتم. حتی از شاه بابایی که مرد تو بود. برای تو بود. ذهنم قفل کرده بود خاتون. بعد ها که خودم را توی اتاقی که کدر بودن آفتابش به حال خرابم دامن میزد زندانی کردم، فهمیدم نباید این قدر ساکت می ماندم. باید میزدم در گوشش مرتیکه عیاش را. مضحکه حرمسرا شدم خاتون. تو بودی نمیگذاشتی.
نمی گذاشتی شاه بابا نظر بد داشته باشد روی دخترت که چشمهایت را پیشش امانت گذاشتی. آن هم شاه بابایی که میپرستیدی اش. خدایت بود... از همان عفریته های سوگلی نما شنیده ام...
حالا که فکر می کنم میبینم باید برم سراغ باعث و بانی انزوایی که دچارش شدم. بروم سراغ بتی که برای خودت ساخته بودی. نمی دانم چرا هیچ وقت تو را حتی در ذهنم هم مادر صدا نزدم خاتون!
شاید به خاطر نبودنت مادر خطاب کردنت حتی در فکر و خیال هم ذهن شلوغم را منظم میکند. حال خرابی ام را بهتر میکنی. ندارمت خاتون. ندارمت. میفهمم که دوست داری دلم به بودنت روشن شود. کمک کن دستم را به سمت پرده ببرم. توی باغ حتما نشانی از تو هست که آرامش را بریزد توی بند های جدا شده بدنم...
#زهرا_محمدی
نقد این داستان از : الهام فلاح
زهرای عزیز داستانتان را با حظ و لذت وافر خواندم. سن و سال تو و قدرت و پختگی قلمت پارادوکس متعجب‌کننده‌ای است که وادارم می‌کند به افتخارت کلاه از سر بردارم. مخصوصاً که سراغ سوژه‌ای رفته‌‌ای که نوشتن از آن حتی برای مادر و مادربزرگ تو هم روایت دست چندم تجربه ناشده محسوب می‌شود. درد دلهای منظر با خاتون که مادرش است و هنگام زاییدن فرزندش از دنیا رفته، در واقع شکوایه دخترکی است از زندگی نحس و تاریک حرمسرای باباشاه. باباشاه که لقب مظفرالدین شاه است و بر اساس گفته تاریخ جز فرزندان و نوه‌هایش کسی او را شاه بابا خطاب نمی‌کرد‌. نکته‌ای که در داستان زیبای شما نهفته و ناگشوده مانده، ربط منظر و شاه بابا است. اگر منظر دختر شاه بابا نیست، پس چطور است که بعد مرگ مادر بر جا مانده در حالی که بارها گفته که مادرش خاتون عشق و سوگلی شاه بابا بوده و شاه به دام چشمانش اسیر بوده. اگر دختر خاتون از پدری غیر از شاه باشد باز هم منطقی نیست. چون اصلاً بعد دنیا آمدنش خاتون زنده نمانده که رابطه جدیدی را آغاز کند. و اگر این دختر، دختر شاه‌ بابا است و این رابطه یک زنای نامحرم تلقی می‌شود، باز هم در داستان مشخص نیست. با آوردن لفظ بابا در دنباله نام شاه ظن غلط به خواننده القا می‌شود. اگر هم این دختر نسبتی با شاه ندارد جز اینکه دختر معشوقه شاه است، باید در داستان گشوده شده و بسط داده می‌شد. چرا که اصل داستان بر محور رابطه ناپسند شاه بابا با منظر است و باید نوع این رابطه مشخص شود‌. اینکه این دختر در حرمسرا چه می‌کند و چه نسبتی با شاه دارد.
نکته دیگری که دلم می‌خواهد درباره این داستان بگویم فضاسازی است. البته اگر بخواهم سخت بگیرم؛ و خب آن‌قدر توانایی شما قابل تحسین است که همان بهتر مورد سختگیری باشید تا داستان شما الماسی شود از گوهری تراشیده و صیقل یافته. فضای کاخ و حرمسرا در داستان وجود ندارد. ما چیزی از در و دیوار و فرش و رختخواب و باقی جزئیات دختری که توی حرمسراست نمی‌بینیم. حتی آن آینه و قاب و دیوارش را. شاه بابا را هم. شاه بابا فقط یک اسم است در حالی که حتماً سبیل دارد. انگشتهای چاق و لطیف دارد. شاید بوی تریاک بدهد یا بوی دوغ و پیاز. شاید کلاه خاصی برسرش باشد، مثل شب‌کلاه. شاید دماغش تیز باشد یا کوفته. شاید موقع نفس کشیدن سینه‌اش خس‌خس کند. شاید صدایش تُن خاصی داشته باشد. اینها همه احتمالاتی هستند که شما با توصیف و ساخت شاه بابا در ذهن من خواننده به آن قطعیت می‌دهید. و اما پایان داستان‌... این که دست به پرده ببرد و از مادر نشانی بیابد که بندهای جداشده تن او را آرامش دهد. همین جمله انتهایی نه چندان بلند، هزار تا گره ناگشوده به داستان اضافه می‌کند. چه نشانی از خاتون مرده در باغ است؟ اصلاً چرا در باغ؟ چرا بند بند تن دختر جدا شده؟ اگر این توصیفی برای حال روحی است، توصیف اشتباهی است چون به سمت دیگری رهنمون می‌شود. پایان داستان را دوباره بنویسید. جویده جویده ادا نکنید و بدانید ما آنچه در ذهن شماست را نمی‌دانیم. ما تنها از داستان ساخته‌شده در ذهن شما همین را می‌دانیم که برای ما نوشته‌اید. پس همه جزئیات را برای ما بازگو کنید بدون خساست. این‌طوری مخاطب به داستان ذهنی شما هرچه بیشتر نزدیک خواهد شد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۲
کوروش جعفریزاده » شنبه 22 دی 1397
سلام ببخشید کلمه غبطه با قاف خورده لطفا اگر امکان دارد اصلاح بفرمایید .نگویند چه آدم بیسوادی :)
کوروش جعفریزاده » شنبه 22 دی 1397
(عفریته ها با هول و ولای سوگلی بودن صابون به دلشان زده بودند برای النگو هایی که تا آرنج میرسیدو..) واقعا بعضی از جمله های این داستان نفسگیرند و بسیار حرفه ای نوشته شده اند.من که قبطه می خورم که نمی توانم اینگونه زیبا بنویسم گاهی حسودی ام هم می شود.اما منتقد محترم چه خوب گفته اند.فضای داستان شما پتانسیل نهفته ای دارد برای شخصیت پردازی و بازگشایی رمزو رازهایی که در غالب درد دلهای منظر بیان شده است ولی درکل داستان لذتبخش و زیبایی در آمده است که اصلا حس و حالش به سن و سال نویسنده نمیخورد.موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.