داستان کوتاه نباید به پرسش "خب که چی؟" برسد




عنوان داستان : خزر
نویسنده داستان : مهدی بایگی

همه چیز از تولد بیست و هفت سالگی من شروع شد
دوستان و همکارانم در خانه ی احسان جشن کوچکی راه انداخته بودند و از مشروب، کیک، موسیقی ملایم و بیست و هفت ساله شدن من لذت می بردند
در آن جشن بیشتر همکار می دیدم تا دوست و فامیل و آشنا اما مثل همیشه احسان، نازنین، سعید و مریم را داشتم که از دوران دانشگاه قسمتی از زندگی من بودند
مریم، امیر دوست پسر جدیدش را برای معرفی به جمع آورده بود
در همان نگاه اول می فهمیدی امیر چند سالی از مریم کوچکتر است و احتمالا چند سالی از تمام آدم هایی که در آن جشن بودند هم کوچکتر بود، شاید بیست و سه سال یا حتی کم تر سن داشت
احسان و همسرش نازنین از مهمان ها پذیرایی می کردند و من خودم را با حرف زدن با دوستان و همکارانم مشغول کردم. تا فرصتی شد و لحظه ای با احسان تنها شدم از او پرسیدم چرا مریم را دعوت کرده؟ و او گفت مریم خودش زنگ زده و خواسته اگر قرار است جشن تولدی برگذار شود او هم بیاید، احسان ساده لوحانه گمان کرده بود مریم برای معذرت خواهی و دوستی به اینجا خواهد آمد،
از حرف زدن با بچه های آی تی کسل شده بودم از جمع جدا شدم و به آشپزخانه رفتم تا برای خودم مشروبی بریزم
مشغول پر کردن لیوانم بودم که مریم ناگهان بطری را از دستم گرفت و گفت: سلام بر خاص ترین متولد هجده تیر
سلام کردم
مریم در حالی که بطری را داخل لیوان بزرگش خالی می کرد و تمام حواسش به آن بود گفت: با دوست من آشنا شدی، اسمش امیرِ، تاز یک ماهِ با هم قرار میذاریم، قراره خیلی با هم خوش بگذرونیم
با وجود آنکه امیر کم سن و سال ترین و البته غریبه ترین فرد مهمانی محسوب می شد باز هم کوچکترین اثری از استرس یا سرخوردگی و خجالت در چهراش نبود انگار کاملا از این جمع رازی است و لذت می برد
مریم لیوانش را پر کرد و دست دوست پسر خوشگلش را گرفت و از آشپزخانه بیرون رفت
یک ساعتی که از مهمانی گذشت همه کسل شده بودند و از آنجا که مهمانی در خانه مسکونی بود نمی شد بساط رقص و آهنگ را بر پا کرد پس مهمانها یکی بعداز دیگری به بهانه ای خداحافظی کردند و رفتند. من فقط نمی توانستم بهانه آوردنشان برای رفتن را تحمل کنم مهمانی تمام شده بود دیگر نیازی نبود برای رفتن بهانه ای بیاوری، فقط بگو خداحافظ و برو
آخرین کسی که خداحافظی کرد مریم بود آنقدر خورده بود که سر از پا نمی شناخت و تلو تلو می خورد جلوی در ایستاد و گفت: یکنفر باید من و امیرو برسونه خونه آخه من که نمی تونم رانندگی کنم امیرم بلد نیست
باور کردنی نبود امیر رانندگی بلد نباشد چطور می شدپسری در این سن و با این شکل و شمایل و همچین دوست دختر بین المللی که دارد رانندگی بلد نباشد، نازنین همسر احسان اجازه نداد احسان مریم را برساند پس من مجبور بودم این کار را انجام دهم، ماشین مریم یک دویست و شش سفید نو بود که بیرون مجتمع پارک شده بود امیر مریم را که در حالت خواب و بیدار حرف های نامفهومی زیر لب می گفت در صندلی عقب ماشین خواباند و خودش نشست صندلی جلو کنار من، به امیر گفتم: چطور با این سن و سال رانندگی بلد نیستی به قیافت نمی خوره بچه فقیر و بی ماشین باشی، امیر لبخند زد و گفت: راننده دارم، در جواب حرفی که زد بلند خندیدم، فکر کردم شوخی کرده اما کاملا جدی بود و انگار واقعا راننده داشت، تا حالا با آدمی که راننده داشته باشد آن هم در این سن معاشرت نکرده بودم، می خواستم از او بپرسم پدرش چه کاره است یا اصلا کیست؟ اما خجالت کشیدم
به امیر گفتم: کجا برم؟ گفت: بریم خونه ی من، مریم چند روزی هست که خونه ی من زندگی می کنه، چیزی در درونم می گفت ماشین را وسط اتوبان نگاه دارم و دختری که زمانی دوست دخترم بود را با دوست پسر جدیدش وسط اتوبان به امان خدا رها کنم
اما به خودم مسلط شدم و از امیر آدرس را پرسیدم، وقتی به آدرس رسیدیم با دیدن آن ویلای با عظمت خشکم زد، با آن طول و عرض و با آن نور پردازی که در شب دور تا دور آن ویلا کرده بودند آن سازه مافوق فهم ذهن یک ایرانی بود، باور کردنش سخت بود همچین خانه ای در ایران وجود داشته باشد، من امثال این خانه ها را فقط در فیلم های هالیوودی و فقط برای گنگسترها و میلیاردرهای اروپایی دیده بودم
امیر مریم را از صندلی عقب بغل کرد و به من گفت: می تونی با ماشین بری فردا زنگ می زنم کسی بیاد ماشینو از شما تحویل بگیره
شماره تلفنم را به امیر دادم و با ماشین برگشتم خانه ی خودم. فردای آن روز تقریبا ساعت پنج بعداز ظهر بود که خود امیر به من تلفن کرد و از من خواست اگر می توانم ماشین را به خانه اش ببرم و چند دقیقه ای را مهمانش باشم تا او خبری را به من بدهد
با کمال میل قبول کردم. امیر داخل ویلا جلوی امارت منتظر من بود. ماشین را در پارکینگ مخصوص ویلا پارک کردم و به سمت امارت به راه افتادم. بعد از رسیدنِ من به جلوی امارت امیر چند قدمی به سمت من برداشت و دست اش را دراز کرد و من هم بدون معطلی با او دست دادم امیر دستم را گرفت مرا به سمت خودش کشید بغلم کرد و گونه هایم را بوسید نه از آن بوسه های تشریفاتی که گونه را به گونه می زنند، نه، هنوز هم گرمای لبهای امیر را روی گونه های خودم حس می کنم
امیر من را به داخل امارت برد، داخل امارت طوری تزئین شده بود که انگار یک موزه ی بزرگ اروپایی است
امیر به من گفت: ببخشید که به شما زحمت دادم
گفتم: مهم نیست، مریم کجاست؟
امیر گفت: مریم فعلا اینجا نیست، من می خواستم به شما پیشنهادی بدم
گفتم: بله
گفت: من امشب پرواز می کنم به رامسر می خواستم به شما پیشنهاد کنم در این سفر همراه من باشید،
شوکه شده بودم، این پیشنهاد بیشتر شبیه یک شوخی و مسخره بازی بود، لبخندی زدم و گفتم: واقعا؟ اگر شوخی میـکنید اصلا شوخی خوبی نیست، خب بگید مریم از کجا ما رو نگاه می کنه و می خنده، اصلا این شوخی جالب نیست
گفت: هیچ شوخی در کار نیست، من واقعا شما را دعوت می کنم با من به رامسر بیاید
گفت: تنها من و شما
پرسیدم: مریم چطور
گفت: برای مریم مشکلی پیش آماده در این سفر همراه من نیست، بعد کمی خودش را به سمت من کشید و گفت: من فقط برای یک سال در ایران هستم، و در این یک سال برای انجام کاری باید به چند تا از شهرهای بزرگ ایران سفر کنم، اگر شما قبول کنید می توانیم در این یک سال همراه هم باشیم و در آخر این سال من بابت همسفر بودن به شما پول خوبی می دهم آنقدر که تا آخر عمر نیازی به کار کردن نداشته باشید
باور این حرف ها برای من واقعا سخت بود امیر گفت می توانم تا ساعت دوازده شب فکر کنم اگر قبول می کردم کافی بود زنگ بزنم و امیر همه چیز را آماده می کرد
برای من فرق نداشت چیزی را از دست نمی دادم حتی از کاری که می کردم بیزار بودم از دیدن هر روز بچه های آی تی خسته شده بودم و حتی اگر قضیه رامسر و مسافرت امیر و پول شوخی بی مزه مریم بود که می خواست من را بابت قطع رابطه تنبیه کند باز هم می توانستم به بهانه ای چند روزی را تعطیل کنم
پس با امیر تماس گرفتم و امیر یک ساعت بعد جلو خانه ی من ایستاده بود و حدودا چهار ساعت دیگر در فرودگاه رامسر از هواپیما پیاده شدیم
امیر من را به ویلایی برد که به گفته ی خودش و دیده ی من بزرگترین ویلای رامسر بود، در آن ویلا آدم دلش برای ایران تنگ می شد حس می کردی در یک خانه ی اروپایی زندگی می کنید
چند روزی را در رامسر سپری کردیم هر روز یک راننده ما را به مکان های دیدن شهر می برد و در بازگشت آشپزهای ویلا بهترین غذاها را برای ما سرو می کردند و بعد از غذا استخر و سونا و جکوزی به راه بود، هر لحظه اش لذت بود و آرامش
یک روز با قایقی بزرگ که تا آن زمان در هیچ ساحلی از دریای خزر نمونه اش را ندیده بودم به درون دریا رفتیم آن نقطه ای از دریا که وقتی از ساحل نگاه می کنی با خودت می گویی یعنی می توان آنجا بود و آنجا نفس کشید، آنجا سکوت محض بود و آرامش در آن قایق یا می توانم بگویم در آن کشتی کوچک فقط من بودم و امیر و دو نفر خدمه که داخل کابین بودند، امیر سمت من آمد و گفت: اینجا آرامش عجیبی دارد، آدم با اشتیاق می تواند نفس آخر زندگی اش را همین جا بکشد
امیر طوری با آن چشم های سیاه اش به من خیره شده بود و به سمت من می آمد که ترس تمام وجودم را برداشت اما زمانیکه که سایه ی چیزی بزرگ روی بدنه ی کشتی کوچک ما افتاد خیالم راحت شد، یک کشتی تقریبا دو برابر کشتی کوچک ما کنار ما ایستاده بود با پرچم روسیه امیر از راه پله ی که کشتی روسی بیرون انداخت بالا رفت و وارد کشتی روسی شد چهل دقیقه ای امیر در آن کشتی روسی بود که بلخره دو نفر مرد درشت اندام و بور یک چمدان آهنی بزرگ را به کشتی ما آوردند و بعد از آن یک چمدان دیگر و بعد از ان یک چمدان دیگر و یکی دیگر، پنج چمدان بزرگ آهنی به کشتی ما آورده شد و بعد امیر به کشتی برگشت و ما با کشتی کوچکمان به ساحل برگشتیم و از آنجا به ویلا رفتیم بعد از بیست دقیقه آن پنج چمدان را دیدم که از جلوی در ویلا به یکی از اتاق ها حمل می کنند
بعد از آن اتفاق ما دو روز دیگر در رامسر ماندیم در آن دو روز رفتار امیر با من فرق کرده بود در آن دو روز طوری رفتار می کرد که از او می ترسیدم، یک شب بیدار شدم و دیدم امیر کنار تخت من نشسته و به صورت من نگاه می کند. واقعا ترسناک بود آن دو روز همانطور با وحشت گذاشت حتی لحظاتی به سرم می زد که فرار کنم و برگردم اما آن باغ سبزی که امیر نشانم داده بود حتی ارزش مردن را داشت و ما سر انجام از رامسر به تهران رفتیم در تهران هم در ویلایی بزرگ چند روز اقامت کردیم رفتار امیر دوباره عادی شده بود و دوباره از بودن در ویلای بزرگ دیگری با تمام امکانات لذت می بردم، در آن سال ما چند بار دیگر به رامسر سفر کردیم و بعد از آنجا به شیراز، اصفهان، سمنان، مشهد رفتیم. در تمام این شهرها در ویلا های رویایی اقامت می کردیم، همه چیز در حد بی نهایت خوب بود، اما سر انجام یک سال به پایان رسید. روزهای پایانی این سال کاری را در ویلای تهران بودیم یک شب که در حیاط ویلا زیر آلاچیق سیگار می کشیدم، امیر به سمت من آمد روی صندلی کنار من نشست و مثل تمام این یک سال بدون هیچ حرفی سیگاری آتش زد و به تاریکی حیاط خیره شد، در تمام این سالی که با امیر همسفر بودم من بودم که بحثی یا حرفی را شروع می کردم مگر زمانی که امیر قرار بود از ثروتمند و فقیر حرف بزند، به امیر گفت: این شب های تیر ماهی هوا واقعا عاشقانه است مگه نه؟
امیر ساکت بود و هیچ حرفی نزد به حرف زدنم ادامه دادم: هنوز با مریم در ارتباطی؟ بهش زنگ می زنی؟
گفت: نه
ساکت شدم و از نسیم ملایمی که از بین درخت های ویلا به صورتم می وزید لذت بردم امیر گفت: دو روز دیگه باید از ایران برم
گفتم: باورم نمیشه یک سال گذشته، انگار تمام این سال رو در بهشت زندگی کردم، یاد اون داستانی می افتم که عیسی یکی از پیروانش رو به بهشت می بره، نکنه تو پیامبری چیزی هستی و این یک سال رو به من هدیه کردی؟
امیر لبخندی زد و گفت: پیامبر نیستم، اما ناجی شاید
پکی به سیگارم زدم و دوباره خودمو غرق نسیم نیمه شب تابستانی کردم، اما ته دلم از این که امیر گفته بود دو روز دیگر می رود آشوب بود، نمی دانستم بعد از این دو روز چطور باید زندگی کنم
در همین فکرها بودم که امیر خودش را به من نزدیک کرد و بدون هیچ حرفی لب های من را بوسید، هیچ کاری نکردم آنقدر این اتفاق به سرعت و نگهانی و پیش بینی نشده بود که تمام مدتی که لبهای امیر روی لبهای من بودند هیچ حرکتی نکردم، حتی شاید از این بوسه لذت هم بردم
در دو روز بعد کم تر امیر با من همکلام شد حتی من به او گفتم از کار آن شب اش ناراحت نشدم اما انگار خود او از کار آن شب ناراحت بود، سر انجام همه چیز به پایان رسید امیر آن شب پرواز داشت و من امیدوار بودم به من پیشنهاد کند با او بروم
به من گفت لازم نیست تا فرودگاه همراهش بروم، اما من اصرار کردم و رفتم
داخل ماشین یک دفترچه حساب بانکی به نام خودم به من داد که آنقدر داخلش پول بود که دیگر لازم نبود تا آخر عمرم کار کنم
نمی دانستم چه باید بگویم تنها از پنجره به خیابان ها نگاه می کردم
امیر سیگار می کشید و ساکت زل زده بود به جاده
امیر گفت: میگن اونی که باورت داره یک قدم جلوتر از کسیِ که "دوستت" داره
حالا تو منو دوست داری یا باورم داری؟
من صادقانه جواب دادم: من دوست دارم
امیر گفت: وینگنشتاین یه جایی گفته تمام فلسفه زندگی رو میشه توی یه جُک گفت و خندید..، و بعد ادامه داد با مریم توی یک کتاب فروشی آشنا شدم، داشت یکـ کتاب از همین وینگنشتاین می خرید سعی کردم باهاش رفیق بشم پس ازش پرسیدم این آقای وینگنشتاین کی هست؟ و مریم گفت فیلسوف بوده و چه و چه و همین جمله رو هم برام گفت
یادمه توی اون یک ماهی که با هم بودیم هر وقت که می خواست به من بفهمونه من آدم سرد مزاجی هستم یک جوکی می گفت که اینطوری بود: یه روز یه پسری به دوست دخترش میگه میشه شنبه با هم سکس کنیم و دوست دختره جواب میده: شنبه نمیشه، آخه شنبه می خوام خودمو بکشم
گفتم خیلی جک مسخره ای بود
بعد امیر لبخندی زد و گفت: واقعا مسخره بود
من خنده ام گرفت و گفتم: اصلا چرت بود
و امیرم که حالا می خندید و خندهاش به سمت قهقه شدن می رفت گفت: آره، آره
امیر می خندید ، قهقهه میزد منم شروع کردم به خندیدن، خندیدم، با هم خندیدیم ریسه می رفتیم از خنده نمیدونستم چرا اما می خندیدم بدون هیچ چیز خنده داری، اشک از گوشه ی چشم های امیر راه افتاده بود حالا خنده اش یه جورایی تبدیل به گریه شده بود، گفت: چقدر خوبه آدم از خنده زیاد بمیره انقدر بخنده که قلب لعنتیش از تپش وایسه یا اصلا آدم به موقع خنده بمیره، بهش میگن به موقع مردن
داخل فرودگاه از امیرسوال کردم: داخل اون چمدان ها چی بود؟
امیر گفت: دلار آمریکایی
نقد این داستان از : الهام فلاح
متن شما ابداً در چهارچوب تعریف استاندارد داستان کوتاه در هیچ ژانر و ساب‌ژانر و قالب و سبکی نمی‌گنجد. این متن تعریف خاطره است که از قضا شبیه خواب سیندرلاست. توضیح مهمانی تولد با جزئیات و توصیف ویلای رامسر و باقی جزئیات معلوم نیست بناست به چه برسد. هیچ اتفاق مهم و داستانی نمی‌افتد جز آن چمدانها که از کشتی روسی آمده و خب آن‌هم در حد یک پرسش بی جواب می‌ماند که پاسخش یک جمله مبهم گنگ می‌شود در آخرین سطر. شخصیت‌پردازی ابداً رخ نمی‌دهد. امیر یک هم‌جنس‌گراست؟ یک مافیای پول و دلار است؟ آقازاده است؟ این ثروت از کجا آمده؟ چرا از ایران می‌رود؟ حضور راوی در سفرها به چه دردی می‌خورد؟ اصلاً چرا باید این‌همه پول بگیرد و او را با خود بگرداند و آخرش هم چرایی‌اش معلوم نشود؟ اگر راوی طعمه و پوششی بوده برای فعالیت مافیایی و خلافهای امیر، این تنها یکی از هزاران حدس است و ابداً از متن منتج نمی‌شود. امیر چه‌طور آدمی است؟ بابت پول تا چه حد حاضر به تن دادن به هر چیزی است؟ اگر هین دو نفر هم را در تولد نمی‌دیدند چه مشکلی به اصل داستان وارد می‌شد؟ اگر مریم نبود چه‌؟ اصلاً مریم چه‌کاره داستان است؟ نمی‌خواهم نقدر ارزشی کنم و بگویم چون این متن چیزی جز توصیف عیاشی و اعمال خلاف عرف و مشکوک و روابط بی‌پایه است، آن را دوست ندارم. چرا که اصلاً این متن به داستان بودن نزدیک هم نشده چه رسد به اینکه بخواهیم ارزش‌گذاری عرفی اخلاقی روی آن کنیم. خاطره‌نویسی، داستان نیست. ناداستان است. اگر کاملاً بر واقعیت منطبق باشد بدون ذره‌ای چاشنی خیال. اگر خیال در آن وارد شد می‌شود داستان. یعنی شما قصد دارید داستانی در قالب خاطره بنویسید. بنابراین مرتکب نوشتن داستانید و باید به اسلوب داستان‌نویسی وفادار باشید. باید به خودتان سخت بگیرید و به این راحتی‌ها هر نوشته‌ای را از خودتان نپذیرید. داستان کوتاه زیاد بخوانید. «بازار خوبان» ارش صادق‌بیگی، «دختران دلریز» غفارزادگان و داستان‌های کوتاه آلیس مونرو. در روند و سر و شکل داستان‌ها دقت کنید تا آنچه برشمردم برایتان هویدا گردد.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.