کمتر توضیح بدهید و بیشتر به نمایش بگذارید




عنوان داستان : ایل جنگ‌زده
نویسنده داستان : مهدی عبداله‌زاده

پرده سیاه شب بر همه جا سایه افکنده بود. در کنار صدای گوش‌نواز جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها که در پهنه دشت می‌پیچید و تا انتهای دره پیش می‌رفت، ناله کمک‌خواهی ملکه و شوهر نابینایش با تنها دختر و پسرشان برای چندمین شب متوالی بر قلب ایل جنگ‌زده، چنگ می‌انداخت.
صدای پارس سگ‌ها هر رهگذری را به خود می‌آورد. انگار آن زبان‌بسته‌ها هم بوی خون و باروت را حس کرده بودند. گله‌های گوسفند و بز، سرمست از چرای یک روز در حلقه سیاه‌چادرهای عشایری و چادرهای مخصوص هلال احمر نشخوار می‌کردند. گرمای آخر تیرماهی امان همه را بریده بود. آنهایی که توانسته بودند تخت‌‌خواب‌های سیمی‌شان را با خود بیاورند هوا که تاریک می‌شد از ترس گزیدگی مار و عقرب روی تخت‌خواب‌ جا خوش می‌کردند. اولویت هم با کودکان و خردسالان بود. تنها نوری که آنجا می‌شد دید نور چراغ‌قوه‌های دستی بود که با کم‌شدن توان باتری‌ها فقط قادر بودند جلوی پای صاحبانشان را نوری سوسو ببخشند. سکوت و اضطراب سنگینی بر محیط زندگی جنگ‌زدگان سایه افکنده بود. از نظر تغذیه و بهداشت در معرض انواع مشکلات بودند. سال آخر جنگ، زادگاهشان از سوی هواپیماهای دشمن بمباران شده بود و عراقی‌ها با توپ و تانک تا نزدیکی‌ خانه‌هایشان آمده بودند و یک‌ نفر از کشاورزان روستا را در حین آبیاری زمینش مظلومانه به شهادت رسانده بودند. اهالی با حداقل وسایلی که شامل چند پتو، مقداری آرد و دام‌هایشان می‌شد، نخست در کوهپایه پناه گرفته‌بودند. سپس با ادامه تهدیدات و گسترش تصرفات دشمن، گردنه دشوار کوه را رد کرده و در ارتفاعات چادر زده‌بودند. در این میان زن بینوا و همسرش بیشتر احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کردند. تمام دارایی‌شان یک بزغاله بود که امید داشتند با نگهداری از آن بتوانند تعدادشان را به دو عدد برسانند. اما همین هم در کنار مقداری خرت و پرت زندگی در میانه راه جامانده بود و آنها روی زمین گرم، بدون هیچ زیراندازی شب و روز را با مویه و ناله سپری می‌کردند. خودرو که نایاب بود. اگر وسیله نقلیه‌ای هم پیدا می‌شد چون وضعیت منطقه، جنگی و علاوه بر آن مسیر دسترسی سنگلاخی و بسیار دور بود، کسی تمایلی برای رفتن به آنجا را نداشت.
شب به نیمه نرسیده بود که نور خودرویی از دور نمایان شد. خدایا عراقی نباشد. نفس در سینه‌ها حبس شده بود. جنگ‌زده‌، سایه خودش را هم دشمن می‌پندارد. بزرگترها که تجربه بیشتری داشتند گفتند اگر همین یک خودرو وارد اردوگاه شود احتمال خودی بودنش، بیشتر است. خودروی تویوتا حالا خیلی نزدیک شده بود و می‌شد پلاک آن را دید و خواند. برق امید در چشم آوارگان جرقه زد. آری بچه‌های سپاه بودند. یوسف و علیرضا دو تن از رزمندگان هم‌روستایی که از آغاز جنگ به جبهه اعزام شده بودند پس از چند هفته درگیری با دشمن و بی‌خبری از سرنوشت زن و بچه‌هایشان، آمده بودند تا برای ساعتی هم که شده سراغی از خانواده و دیگر اقوام ساکن در اردوگاه بگیرند و دوباره به جبهه برگردند. آنها تعریف می‌کردند که چگونه نقشه دشمن را خوانده‌اند و با مستقر شدن در گردنه‌ها جلوی پیشروی نیروهای عراقی را گرفته و آنها را وادار به عقب نشینی کرده‌اند. صحبت‌های یوسف و علیرضا از جبهه، موجی از نشاط و امید را در دل جنگ‌زدگان به وجود آورد. خواب از سر همه پریده بود. هر کدام از آنان در حلقه خانواده‌ای بودند و به دقت به حرف‌های همولایتی‌هایشان گوش می‌دادند. یکی از بی آبی می‌گفت و دیگری از بی نانی، یوسف نزد آن پیرمرد رفته بود و بی‌تابی‌اش او را هم بی‌تاب کرده بود. یوسف از همان جا علیرضا را صدا زد و او را از تصمیمش آگاه کرد، به دوستش گفت بیا شبانه با هم برویم و وسایل این خانواده را بیاوریم. در دل علیرضا آشوبی برپا بود. لذت دیدار با اهل خانه، آن هم پس از چند ماه دوری از آنها، خستگی راه آمده و راهی که باید سه ساعت می‌رفتند و برمی‌گشتند، تاریکی، خرابی و ناامنی جاده، بی اطلاعی از وضعیت خودی و دشمن در منطقه، گرمای شدید، نیاز به خواب و استراحت و زحمت بارگیری و بستن وسایل و چیزهای دیگری که به آنها فکر می‌کرد همه و همه برایش دل‌مشغولی ایجاد کرده بود. اما در مقابل اراده همرزمش و به خاطر رفاقت و ارادتی که به هم داشتند به او، نه نگفت. دقایقی بعد بدون اینکه چیزی به کسی بگویند به سمت عقبه‌ای که ممکن بود حالا در اختیار دشمن باشد راه افتادند. اگر مهارت ستودنی یوسف در رانندگی نبود شاید دچار حادثه‌ای می‌شدند. چرا که مجبور بودند با چراغ خاموش حرکت کنند. در طول مسیر دشمن با زدن منوّر به دنبال شناسایی و تحرکات نیروهای ایرانی بود. در تاریکی شب هیچ چیز قابل تشخیص نبود. فضای منطقه را تیر و ترکش فراگرفته بود. بالاخره پس از یک ساعت‌ونیم رانندگی در شرایط بحرانی به اثاثیه جامانده آن پیرمرد سالخورده و نابینا رسیدند. بدون معطلی دست به کار شدند و وسایل را بارگیری کردند. آخرین طناب را که بر بار، گره زدند متوجه بزغاله‌ شدند که به طرز معجزه‌آسایی از حمله درندگان در امان مانده بود. جایی برای آوردنش نمانده بود. اگر هم جانب احتیاط را نمی‌گرفتند و آن را زنده روی بار می‌گذاشتند با توجه به گرمای هوا و دوری راه احتمال تلف شدن حیوان زبان‌بسته وجود داشت. این بزغاله تنها دارایی آن خانواده بود. یوسف و علیرضا از دلبستگی صاحبش به بزغاله آگاهی داشتند. درنگ جایز نبود. جان دو رزمنده در میان بود. هر لحظه می‌توانست به قیمت جانشان تمام شود. باید کاری می‌کردند که دل پیرمرد و بچه‌هایش را شاد کنند.
فکری مثل برق و باد از ذهنشان گذشت. چاره دیگری نبود. بزغاله را رو به قبله ذبح کردند و لاشه آن را در یک حلبی گذاشتند و روی بار آویزان کردند. اینطوری ضررش کمتر بود. آنها خرسند از کاری که کرده بودند از همان مسیری که آمده بودند، برگشتند. ساعتی بعد هنوز چشم ملکه و همسرش به خواب نرفته بود که وسایلشان را تحویلشان دادند. چشمان پیرمرد که نمی‌دید ولی با چشم دل، دست‌های نوازشگر دو رزمنده مهربان را بر دست‌های پینه‌بسته‌اش احساس می‌کرد. یوسف و علیرضا همزمان در دو جهاد اکبر و اصغر پیروز شده بودند. آنها مصداق آیه شریفه أشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ(آیه۲۹سوره فتح) در آن شب تاریک همچون شیرانی زاهد، امید را به جنگ‌زدگان هدیه کردند و در عمل نشان دادند، می‌شود همزمان در دو جبهه جنگید. اهالی اردوگاه که بعضی از آنها هنوز بیدار بودند باورشان نمی‌شد که با این سرعت اثاث همسایه جنگ‌زده‌شان منتقل شده باشد.
هنوز چشمان هر دو رزمنده گرم خواب نشده بود که صدای اذان صبح بر اردوگاه آوارگان از جنگ طنین‌انداز شد. آنان به نمازجماعت قامت بستند و قبل از طلوع آفتاب راهی مقرشان شدند. دیگر خبری از آه و ناله ملکه و همسرش نبود. یک روز صبح رادیوی کوچک پیرمرد خبر بزرگی را پخش می‌کرد: قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل صادر شده و دشمن متجاوز تمام شروط ایران اسلامی را پذیرفته و از وجب به وجب خاک پاک وطن، عقب‌نشینی کرده است. هیچ کس دیگر نگران بازگرداندن وسایلش به روستا نبود.
مهدی عبداله‌زاده
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی عبداله‌زاده سلام

«ایل جنگ‌زده» با توصیف مفصلی آغاز می‌شود و همان‌طور با کلی‌گویی پیش می‌رود و توضیح و مقدمه‌چینی آن‌قدر ادامه می‌یابد که اصلاً معلوم نمی‌شود داستان، قرار است داستان چه کسی باشد؟ داستان پیرمرد و همسرش؟ داستان یوسف و علیرضا؟ اگر این‌طور است چرا روی هیچ‌کدام اینها درنگ نمی‌کند و زندگی یکی از همین آدم‌هایی که جنگ جمعشان را پریشان کرده تمام و کمال و با ساختار منسجم و با جزییات داستانی به نمایش نمی‌گذارد؟ اگر می‌خواهید مثلاً داستان یوسف یا علیرضا را بنویسید، لازم است برایش طراحی کنید. فکر کنید که چه ماجرایی، چه اتفاق ویژه‌ای را می‌خواهید به نمایش بگذارید؟ نمی‌شود فقط به کلیات بسنده کنید و بنویسید این کارها را کردند و این هوشمندی‌ها را داشتند و چنین کردند و چنان شد و تمام؛ نه، این‌ها داستان نمی‌شوند. یک اتفاق ویژه را انتخاب کنید و همان را با چنان جزییات داستانی باورپذیر پرداخت کنید و به نمایش بگذارید تا داستان شکل بگیرد. بگذارید مخاطب خودش شاهد ماجرا باشد. مخاطب را به قلب اتفاق اصلی بکشانید. آوردن اسباب و اثاثیۀ پیرمرد و همسرش هم جزیی از کلی گویی‌های اثر است و در دل همان رج زدن‌ها گم شده است. اگر یک بار دیگر به اثر نگاه کنید، متوجه می‌شوید اصلاً دیالوگ نداریم. صحنۀ ویژه‌ای نداریم. کنش‌های داستانی چندانی نداریم. فقط نویسنده دارد حرف می‌زند؛ در واقع دارد گزارش می‌دهد. نویسنده گزارش می‌کند که دشمن آمده بود و عده‌ای با این شرایط پناه گرفته بودند و دو نفر آمدند و باقی ماجرا؛ حالا داستان کدام است؟ اصلاً داستانی شکل نگرفته است. چون ما هر چیزی که خودمان باید می‌دیدیم، از زبان نویسنده گزارشگر شنیده‌ایم و تمام شده است؛ بنابراین در آثار بعدی، یک شخصیت محوری و یک اتفاق مرکزی را در نظر بگیرید و همان‌ها را با فضاسازی، با دیالوگ‌ها، با شخصیت‌پردازی و سایر عناصر، به ما نشان بدهید. کمتر توضیح بدهید و بیشتر به نمایش بگذارید. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های کوتاه چخوف و همینگوی را بخوانید. داستان «پیرمرد بر سر پل» نوشتۀ همینگوی و «باد در راه» نوشتۀ پریا کوشا (ماندانا صادقی) را حتما بخوانید. منتظر داستان‌های فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.