پنهان‌کاری مخاطب را به اشتباه می‌اندازد




عنوان داستان : چشمان سبزش را به من دوخته بود
نویسنده داستان : حمید نیسی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «چشمان سبزش را به من دوخته بود/بازنویسی» منتشر شده است.

کنارش دراز کشیده بودم، موهای طلایی اش را یکی یکی از روی صورتش کنار میزدم، چشمان سبزش را به من دوخته بودفشار لبانش را بوسیدم، گردنش را بو کردم بوی عطر آرامیس مادرم را میداد، بعد بوسیدمش، آرام دراز کشیده بود ، بغلش کردم، خودش را در بغلم رها کرد، با انگشتانم موهایش را شانه کردم و پشت سرش جمع کردم، سرم را روی سینه اش گذاشتم، بوی بدنش را حس میکردم، دستم را از زیر سرش در آوردم، بلندش کردم و روی مبل روبروی تلویزیون نشاندمش، آن را روشن کردم، فیلم سینمایی آمریکایی بود، دو لیوان چای از آشپزخانه آوردم ، لیوانش را روی لبانش گذاشتم تا کم کم بنوشد، موهای لختش روی شانه هایش افتاده بود:
«عزیزم، باید حمامت بدم احساس میکنم بوی عرق گرفتی»
لبخندی روی لبانش نشسته بود که نشان از رضایت بود، بلندش کردم بردمش حمام، لباسهایش را یکی یکی در آوردم و خودم هم لخت شدم، رنگ پوستمان متضاد بود، من سبزه و او سفید، آب را ولرم کردم تا بدنش نسوزد، با شستن موهایش شروع کردم، با شانه ای که در حمام بود موهایش را زیر دوش شانه کردم و بعد بدنش را شستم، لیف را که روی بدنش میکشیدم جای آن روی بدن سفیدش میماند، هر حرکتی که به او میدادم سینه های کوچکش می لرزیدند، هر قسمت از بدنش که قرمز میشد را می بوسیدم، با ماشین اصلاح بابام تمامی موهای روی بدنش را تراشیدم، حتی موهای زیر بغلش و پشت گردنش، لبخند روی لبانش دو چال قشنگ گوشه لب هاش بوجود آورده بود، بعد از اینکه حمامش دادم خودم هم دوشی گرفتم، بردمش داخل اتاق ، لباسهایش را تنش کردم، موهایش را با سشوار خشک کردم ، گذاشتم کمی استراحت کند .در کنارش نشستم ، باز چشمان سبزش را به من دوخته بود، از سیگارهای بابام که روی میز داخل هال بود یک نخ روشن کردم ، دودش را از پنجره اتاق بیرون میدادم تا اذیت نشود.ظهر از غذایی که مادرم گذاشته بود گرم کردم و بردم داخل اتاق تا باهم بخوریم ، بلندش کردم چند تا بالشت گذاشتم پشت کمرش ، یک قاشق خودم و یک قاشق او، با هر قاشق که به او میدادم دهانش را تمیز میکردم بعد از غذا در کنارش دراز کشیدم طوری که دست چپم که زیر سرم بود یک مثلث قائم الزاویه درست کرده بود ، محکم بغلش کردم:
«روز اولی که دیدمت یادت هست؟ تازه به کوچه مون اومده بودین، با اون لباس آبی آسمونیه اومدی دم در خونه مون ، هر کاری که میکردی ، هر صدایی که ازت می شنیدم و هر لباسی که میپوشیدی برام زیباترین و قشنگترین بودن، عزیزکم تو بغلم بخواب»
از کنارش بلند شدم و لاک مشکی را از اتاق خواب مادرم آوردم و تمام ناخن های دستها و پاهایش را لاک زدم، بردمش داخل هال و برنامه کودک را برایش گرفتم ، مثل دختر کوچولوها چشم از تلویزیون برنمیداشت، از داخل آشپزخانه چای و کیک آوردم ، کیک را به تکه های کوچک تقسیم کردم و باهر تکه کیک یک جرعه چای به او میدادم،از داخل کوچه سروصداهایی می آمد ،چراغها وتلویزیون را خاموش کردم و او را بردم داخل اتاق، صداهای بیرون بیشتر و گریه زاری زنهای کوچه،روی پله های درب ورودی هال داخل حیاط نشستم، دلم میخواست بیرون پیش بچه ها باشم ولی نمیشد او را تنها بگذارم، برگشتم پیش او و داخل گوشهایش پنبه گذاشتم تا صدایی را نشنود، اول لبش و بعد چشمانش را بوسیدم و با نوازش موهایش کم کم خوابم برد.
نور آفتاب صبحگاهی از پنجره اتاق عبور کرد وگرمای ملایمش را روی انداممان انداخت، بیدار شدم کش قوسی به بدنم دادم ، از خانه همسایه مان صدای زن ها می آمد همه داشتن گریه میکردند، صبحانه درست کردم بردم داخل اتاق تا با هم بخوریم، هر کاری که میکردم او چشمانش را به من دوخته بود، مشغول جمع و جور کردن وسایل خانه شدم، کتاب زیست شناسی اش را گذاشتم توی دستانش تا مطالعه کند، ظهر از غذاهای داخل یخچال گرم کردم و با هم خوردیم:
«خودت هم خیلی دوست داشتی با من باشی ، دیدی تا بهت گفتم آقام و ننه ام رفته اند اهواز مدرسه نرفتی و اومدی پیشم، برای اولین بار بود که بدن دختری رو لمس میکردم، دستت که به بدنم میخورد مور مور میشدم»
هوا که تاریک شد هیچ چراغی را روشن نکردم و فقط یکی دوتا شمع توی اتاقها گذاشتم، نشستم روی راه پله داخل حیاط و شیرقهوه ای را که درست کرده بودم را نوشیدم، ساعت ده و سی دقیقه شب بود صدای فیدوس از پالایشگاه می آمد رفتم داخل اتاق وسایلش را جمع کردم و او را هم گذاشتم روی دوشم تا از طریق پشت بام ببرم بگذارمش روی یکی ازپشت بام های همسایه ها در اتاق باز و اندامهای
پدر و مادرم در چارچوب درب راهم را بسته بودند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حمید نیسی سلام

در یادداشت همراه داستان اشاره کرده‌اید که بدون آموزش و تنها بر اساس مطالعه این اثر را نوشته‌اید؛ بنابراین با توجه به سابقه کوتاه داستان نویسی‌تان به چند نکته اشاره می‌کنم؛ امید که این نکته‌ها به کارتان بیایند. در اینجا راوی دارد از موجودی حرف می‌زند که به نظر می‌رسد زن است. می‌گویم "به نظر می‌رسد زن است" چون راوی هیچ کجا نه تنها اسمی از او نمی‌آورد بلکه نوع رابطه‌اش با او را پنهان می‌کند. انگار برای مخفی کردن اطلاعات درباره موجودی که مدام وصفش می‌کند نوعی پنهان‌کاری عمدی دارد؛ در حالی که در اثر داستانی به تعدادی اطلاعات ضروری نیاز داریم. مخاطب می‌خواهد بداند ماجرا از چه قرار است و آدم‌ها در جهان داستان چه ارتباط معناداری با خودشان و با پیرنگ دارند. اما در اینجا راوی جوری اطلاعاتش را پنهان کرده که ممکن است ذهن مخاطب به خطا برود و یا دچار سردرگمی بشود؛ مثلاً اوایل به نظر می‌رسد آنچه راوی دارد درباره‌اش حرف می‌زند اصلاً انسان نیست، مخاطب به خودش می‌گوید شاید موجود دیگری است، بعد با نشانه‌ها حدس می‌زند زن است، اما هرگز به اطمینان و یقین نمی‌رسد. شبیه بازی دادن مخاطب است که ممکن است به شدت توی ذوق بزند. همین ابهام و بازی را در اتفاق داستانی هم داریم؛ به این معنی که راوی در مورد اصل ماجرا هم مخفی‌کاری می‌کند. هیچ عنصری شفاف و روشن نیست و معلوم نمی‌شود راوی با جسد همسرش حرف می‌زند؟ با آدمی که هوش و حواسش را از دست داده؟ با معشوقی که خودش او را کشته؟ و ... قرار نیست پاسخ این پرسش‌ها را شما بدهید. اگر شما بیایید توضیح بدهید که مثلاً این زن، معشوقه بود یا نامزد بود و ماجرا اینجوری بود و اتفاق از این قرار است و ....هیچ فایده‌ای ندارد. خود اثر باید به پرسش‌های احتمالی پاسخ بدهد که نتوانسته این کار را بکند پس یک جای کار می‌لنگد. اثر خودش به تنهایی با مخاطب مواجه می‌شود و بدون نویسنده و بی هیچ توضیح از طرف دیگری، باید بتواند روی پای خودش بایستد. و نکته بسیار مهم دیگر شناخت اروتیک داستانی هنرمندانه است. ببینید، توضیح برهنگی به خودی خود هیچ ربطی به کار خلاقه هنرمندانه ندارد مگر زمانی که با پیرنگ پیوند مستحکمی دارد و مهمتر اینکه زمانی هنرمندانه است که به خلق و یا انتقال احساسات زیبای انسانی بینجامد و به دست آوردن این توانایی کار بسیار بسیار دشواری است. می‌خواهم بدانید این شناخت و رسیدن به این مرحله با خودسانسوری هم به کلی متفاوت است یعنی منظور این نیست که خودسانسوری بکنی، بلکه مسأله به شناخت قلمرو زیبایی‌شناسی داستانی مربوط می‌شود که امیدوارم با مطالعه برای شناختن آن تلاش کنید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم و برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » دوشنبه 24 دی 1397
منتقد داستان
سلام. تلاش و پیگیری تان قابل تحسین است. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
حمید نیسی » شنبه 22 دی 1397
سلام به استاد خودم خانم آروان ، بابت نقد زیبایتان ممنون و سپاسگزارم و با مطالبی که بیان کرده اید به بازنویسی آن میپردازم بازم ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.