طنز منطبق با زمانه




عنوان داستان : بچه تهرون
نویسنده داستان : فریبا قاسمی

زن و شوهر در خانه ای روستایی در حال جروبحث هستند و مرد در عین حال لباسها را در چمدانی قرار می دهد
لیلا: خودت گفتی بچه می خوام ، فکر می کنن اجاقمون کوره، حالا با این وضع منو کجا می بری؟
ماشالله: اینقد رو اعصاب من پیاده روی نکن تو تهران بهترین بیمارستان می برمت
لیلا زیر لب: رفته تهران چه حرفها یاد گرفته انگار میشه رو اعصاب راه رفت!
ماشالله: می ریم تهران چندروز تو مسافرخونه می مونیم، من کارمو جور میکنم، خونه می گیرم میریم خونمون خوبه؟
لیلا: بزار بچه بدنیا بیاد بعد برو تهران خونه پیدا کن، کارجور کن ما رو ببر خوبه؟
ماشالله:کجاش خوبه؟! شناسنامهء بچه باید صادره از تهران باشه.
لیلا: چه فرقی می کنه؟
ماشالله: هه خیلی فرق می کنه میدونی تو تهران متولد تهران بودن و بچه تهرون بودن یعنی چی؟
لیلا: نه یعنی چی؟!
ماشالله:د همین دیگه...
لیلا: خوب بگو منم بفهمم
ماشالله: همیشه آرزو داشتم خونوادگی بریم تهران، آخه اونجا پایتخته، امکانات زیاده ولی هر چی به آقام خدابیامرز گفتم هیچوقت قبول نکرد می گفت: تهران! تهران چیکار دارم من تو این ده بدنیا اومدم یه عمر اینجا زندگی کردم ..خلاصه اینقد اصرار کردم تا اجازه داد برم تهران کار کنم هر وقت هم که بر می گشتم می گفت: آقای تهرااانی از تهران چه خبر خسته نشدی؟ من نمی دونم تو اون شلوغی چطور زندگی می کنی!؟ آدم می ترسه پاش سر بخوره بیفته زمین کسی که به داد آدم نمی رسه هیچ یه لگدم می زنن رد می شن..
تو اون مدت که تهران بودم دوبار اومد خونهء من، از شانس من اولین بار چهارشنبه سوری بود دومی عاشورا...
خدا بیامرز نمی دونست چهارشنبه سوری تهران چه خبر میشه صبح رفته بودم نون بگیرم آقام داشته تلویزیون تماشا می کرده که یهو بچه های طبقه بالایی ترقه می اندازن تو حیاط بلافاصله یه نارنجک تو کوچه منفجر میشه آقام فکر می کنه به تهران حمله شده از ترس می دوه تو حیاط که بره زیرزمین پناه بگیره بچه ها از تو زیر زمین یه ترقه می اندازن جلوی پاش، همسایه بغلی از پنجره داشته می دیده میگفت هر چی می گفتم حاج آقا نترس بیچاره انقدر ترسیده بود فقط داد می زد و به ترکی یه چیزایی می گفت که متوجه نشدم،بچه ها یه ترقهء دیگه می اندازن آقام داد می زنه ای واااای دشمن خودیه...همون موقع رسیدم پشت در صدای آقامو که شنیدم سریع درو باز کردم تا منو دید داد زد پسر تو چیکارا می کنی مگه نگفتی شاگرد کفاش شدی؟ رفتی تو کار سیاست؟! خدا لعنتت کنه...حالا چیکار کنیم؟؟!!من بیچاره می خواستم حرف بزنم مگه گوش می کرد.داد می زد: خدایا من اینجا بمیرم خودم جهنم اون زن بیچاره تنها میشه هاا..همون لحظه یه نارنجک تو کوچه منفجر شد آقام دستهاشو گذاشت پشت سرش و داد زد یا اباالفضل! پسر تو چیکاره شدی که خونتو نشون کردن هان؟ نماینده مجلس شدی؟!
یه نارنجک دیگه نزدیکتر زدن
آقام با صدای بلندتر و چشمهای گشادتر گفت: وزیر شدی؟!!
نارنجک سومی درست پشت دیوار حیاط خورد آقام ایندفعه صداشو اینقدر آورد پایین که من به سختی می شنیدم با چشمهای گرد شده گفت: کاندیدای ریاست جمهوری؟!!!
بچه ها از تو زیرزمین اومدن تو حیاط آقام هاج و واج نگاهشون می کرد من بالاخره فرصت پیدا کردم توضیح بدم خدا بیامرز دهنش باز مونده بود یهو چرخید یه بیل از گوشه حیاط پیدا کرد دوید سمت بچه ها اونا در رفتند اومد سمت من کم مونده بود نصف بشم...
اون روز تا شب تو اتاق موندبا هر سر و صدایی می زد رو دستش و میگفت:الله اکبر..روز جشن شهرو بمباران می کنن
از ترس صدام در نمی اومد آخرش گفتم:آقاجون خب اینا هم اینطوری جشن می گیرن و شادی می کنن هر جایی یه جوره آدماشم طرز فکر مخصوص خودشونو دارن.
زیر چشمی نگاهی بهم کرد که از حرف زدن پشیمون شدم و گفت: مثلا طرز فکر شما چیه آقای تهراااانی؟؟
هیچی نگفتم،بعد هم وسایلشو جمع کرد و خوابید، صبح زود هم راه افتاد رفت سمت ده.
یه بارهم شب تاسوعا اومد که مراسم تهرانو ببینه...
روز عاشورا رفتیم بیرون، حواسم به دستهء سینه زنی بود که یهو متوجهدشدم بابام می زنه رو دستش و می گه الله اکبر، لااله الا الله..یعنی چی؟!
پرسیدم چی شده آقاجون
گفت: استغفراالله...مگه اینجا روز عاشورا هم عروسی می گیرن؟!
گفتم: چی می گین آقاجون عروسی چیه! اینا هم مثل من و شما اومدن مراسم رو ببینن، آقاجون گناه داره اصلا شما برا چی به مردم نگاه
می کنین؟؟!!
آقام گفت: ایمانتو نسوزون پسر..من به اونا نگاه نمی کنم اونا میان از جلو چشمم رد میشن...آهان قطامه هم داره میاد..
گفتم: آفاجون تو رو خدا آبروریزی نکن بیا بریم
گفت: من آبروریزی می کنم یا اینا!!... یا ابالفضل..
پرسیدم: چی شده
با سرش به یه زن اشاره کرد: اینم هندجگرخوار...
گفتم: آقاجون بسه دیگه کلی عزاداری کردیم بیا بریم..
بعد از شام آقام با قیافه ای که انگار یه برگ برندهء دیگه رو کرده بادی به غبغب انداخت، ابرویی بالا کشید و گفت: هه..تهران..اینم از تهرانتون...الله اکبر...چرا اینجا همه چیز برعکسه! جشن چهاشنبه سوری فکر می کنی تو جبهه ای، روز عزا انگار می رن عروسی، مردا یقه باز می پوشن، زنها تو دسته قاطی مردا می شن، میگم ها تو چند سال دیگه اینجا بمونی کلا عوضی میشی هاااا..
گفتم: آقاجون عوضی هم شدیم دیگه!!!
گفت:یعنی اینکه همهء کارهات برعکس می شه.
گفتم: اینطوری هم که شما فکر می کنین نیست
آدمهای خیلی خوب و درست هم زیادن، حالا شما اینا رو دیدین دلیل نمی شه، بعدشم اینجا هرچی باشه پایتخته کلاس داره.
گفت:کلاس داره؟؟ مگه خودمون تو ده کلاس نداریم!یه مدرسه جدید ساختن پنج تا کلاس داره...
گفتم:غط کردم آقاجون..اصلا هرچی شما بگین اونم گفت: دیگه من با تو کاری ندارم اینقد اینجا بمون تا سر از ...دربیاری.
صبح موقع رفتن یه نگاهی بهم کردو گفت:آقاجون برگرد اونجا دیگه منم دست تنهام، منتظر جواب هم نموند و رفت...
بعد از اونروز همه اش احساس سنگینی می کردم آخرشم با صاحبکارم تسویه کردم و برگشتم ده. خدابیامرز چقدر خوشحال شد.
حالا دیگه دو سال از فوت آقام می گدره بمونم اینجا چیکار کنم، ننه هم که تنها نیست داداش هست، تازه بدشم نمیاد یه جایی تو تهران داشته باشه بعضی وقتا بره...پاشو پاشو وسایل ضروری رو جمع کن صبح راه بیفتیم.

***
لیلا که در تمام این مدت داشت چرت می زد و هر چند دقیقه یه بار یه اوهوم می گفت که یعنی داره با حواس جمع به حرفای شوهرش گوش می ده گفت: الان؟!
ماشالله:الان نه صبح، انشاالله بچمون که بدنیا اومد شناسنامهء صادره از تهران می گیرم خیالمون راحت میشه.
لیلا: من الانم خیالم راحته، چه فرقی می کنه؟؟
ماشالله:خیلی فرق می کنه، بچه ام در آینده سربلند زندگی می کنه راحت همه جا میگه بچه تهرونه، رفتیم اونجا می برمت یه بیمارستان خوب..یه خونهءخوب می گیرم کار هم میرم پیش همون صاحبکارم.
لیلا: از کجا راجع به همه چیز اینقد مطمئنی؟
ماشالله: تو به من اطمینان نداری؟
لیلا با بیحوصلگی: من نتونم اونجا زندگی کنم برمیگردمااا..
ماشالله:خیالت راحت، چنان به اونجا عادت می کنی که اینجا یادت میره هر وقتم خواستی میارمت پیش خونواده ات خوبه؟
لیلا:من هرجا باشم دلم تو زادگاهمه.. چی فکر کردی؟
ماشالله:حالا می بینیم...

***
اتوبوس در پیچ و خم جاده پیش می رفت و با هر تکانی لیلا می گفت خدا بهت انصاف بده و ماشالله سعی می کرد دلداریش بده آخرش دید نمیتونه خودشو به خواب زد، بعد از چند دقیقه لیلا زد به بازوی ماشالله و گفت: ماشااااالله پس کی میرسیم؟
ماشالله چشاشو به سرعت برق باز کرد و گفت:یادم رفت بهت بگم بعد صداشو آورد پایین و گفت:از این به بعد لااقل بیرون که هستیم منو مازیار صدا کن تو تهران منو به این اسم میشناسن.
لیلا با تعجب: ما...چی؟؟!!
ماشالله:یواش بابا تمرین کن بگو ما..ز..یار
لیلا:ما...مرزیار
مسافرهای کناری با تعجب نگاهی انداختن، ماشالله: ولش کن نخواستیم
لیلا پشت چشمی نازک کرد و برگشت سمت پنجره..
اتوبوس ترمز شدیدی کرد و ماشالله از ترس لیلا و برای اینکه پیش اون خودی نشون بده با صدای بلند گفت: چه خبره آقای راننده ما بار شیشه داریم هاااا
راننده با تعجب نگاهی به آیینه انداخت و گفت آقا جون مگه اتوبوس جای شیشه است پیاده شو لااقل بزارش تو صندوق.
زن و شوهر صندلی های کناری پچ پچی کردن و مردگفت: منظورش اینه که خانومش بارداره.
راننده زیر لب: زن حامله..جاده..عجب!!
ماشالله رو به لیلا: خوبی
لیلا با اخم: خییییلی! حالا این بار شیشه چی بود؟ از کجا یادگرفتی؟!
ماشالله که انگار تو دنیای دیگه ای بود گفت:بزار بچمون بدنیا بیاد، شناسنامه صادره از تهران بگیرم، می برمتون دربند... فرحزاد...
شاه عبدالعظیم...
لیلا: برو بابا منو تو این وضعیت کشونده تو بر بیابون حالا می خواد ببره فرح... شاه...
ده خودمون از همه جا قشنگتره
ماشالله که هنوز تو دنیای خودش بود گفت: بزار بچه بزرگ بشه وقتی فهمید چه لطف بزرگی در حقش کردم ازم ممنون میشه، قربونش برم بچچه تهرون من
لیلا: اینقد نگو بچچه تهروون بدم میاد..
اتوبوس به محدودهء کرج رسیده بود که لیلا دچار درد شدیدی شد، مسافرای کناری متوجه وضعیت لیلا شده بودن مرد گفت: آقا مثل اینکه حال خانومت اصلا خوب نیست به راننده بگیم نگهداره اورژانس خبر کنیم
ماشالله دستپاچه: آقای راننده میشه یه کم تندتر بری؟
راننده نگاهی به آیینه انداخت و دید باز همون مسافره و گفت: داداش خوبی یه بار میگی یواش برو یه بار می گی تند برو ..ناراحتی ها!!
ماشالله:نه،..یعنی بفرمایید راهتونو برید بعد اومد سمت لیلا و گفت:لیلا جان یه کم صبر کن الان می رسیم
لیلا: آخه مگه دست منه
ماشالله: مگه دکتر دیروز نگفت ده روز دیگه بدنیا میاد؟!
لیلا با ناله: چه میدونم..
مسافرهای کناری پچ پچی کردند و مرد با صدای بلند گفت:آقای راننده نگه دار به اورژانس زنگ بزنیم خدا رو خوش نمیاد این خانم داره درد می کشه
ماشالله عصبانی: آقا چی میگی مگه خودم زبون ندارم لازم باشه خودم می گم
مرد زیرلب: زبون داری عقل نداری.
راننده کنارجاده توقف کرد، ماشالله رفت سمت راننده و پرسید: تا تهران چقد مونده آقای راننده؟
راننده یه نگاهی به ماشالله انداخت و گفت:راهی نمونده در این فاصله مسافر کناری شمارهء اورژانس رو گرفت
ماشالله اومد سمت لیلا و گفت: کم مونده الان می رسیم بعد زیر لب گفت آخه آقاجون اینم وصیته که شما کردین الان من چیکار کنم..
ههمهء خفیفی شروع شد و رفته رفته بیشتر شد یکی گفت: خدا به خیر بگذرونه، اون یکی گفت:حالا واجب بود زنتو با این وضع ببری سفر، سومی گفت: عقل که در تن نباشد جان در عذاب است..
در این فاصله اورژانس رسید ماشالله با تعجب پرسید کی زنگ زد؟!
راننده گفت پیاده شو آقاجون، خدا رو شکر کن که اومدن، شاگرد راننده وسایلشونو گذاشت پایین ماشالله و لیلا پیاده شدن و اتوبوس رفت.
دوپرستار اومدند و لیلا رو سوار اورژانس کردند ماشالله هم کنار راننده نشست و پرسید: تا تهران چقدر مونده؟
راننده: یه درمانگاه همین نزدیکیها هست الان میریم اونجا.
ماشالله:نه، نه اصلا، من باید زنمو ببرم تو تهران زایمان کنه.
راننده با تعجب: مرد حسابی حال زنت اصلا خوب نیست، هر لحطه ممکنه بچه بدنیا بیاد حالا تو به فکر بیمارستان تو تهرانی؟؟!!
ماشالله با اضطراب: تا تهران چقدر مونده؟
راننده: مونده حالا..
ماشالله: ای خدا...حالا من چیکار کنم
راننده:آقا مگه قراره شما زایمان کنی؟! حالا چه اصراریه که حتما میخوای ببری تهران؟
ماشالله: دلم می خواد بچه ام تهران بدنیا بیاد، شناسنامه اش هم صادره از تهران باشه.بهش بگن بچچه تهرون
راننده:خب شناسنامشو اونجا بگیر!
ماشالله: آخه آقای خدابیامرزم وصیت کرده بچه هرجا بدنیا اومد اسم اونجا رو شناسنامش نوشته بشه اینطوری میخواست من تهران نیام
راننده: الان داری به وصیتش عمل می کنی دیگه!؟
ماشالله:خدا رحم کرد اسم جایی رو تو وصیتنامه نبرده، حالا من چیکار کنم شناسنامهء بچه ام میشه صادره از جادهء تهران کرج
راننده که خنده اش گرفته بود گفت: نگران نباش کم مونده برسیم.
چند دقیقه بعد یکی از پرستارها به راننده گفت نگه دار بچه داره بدنیا میاد
ماشالله: حالا چه خاکی تو سرم بریزم آقا تندتر برو
پرستار: نگه دار هردوتون از ماشین پیاده بشین.
راننده و ماشالله پیاده شدند و از ماشین فاصله گرفتند.
ماشالله با نگرانی: حالا چیکار کنم
راننده: هیچی دعا کن زنت به سلامتی بچه رو بدنیا بیاره چه اهمیتی داره که کجا بدنیا بیاد مهم تربیتشه آقا، خیلی از بچه هایی که تو روستاها بدنیا اومدن به بهترین جاها رسیدن و برای خودشون آدم حسابی شدن، خیلی از به قول خودت بچه تهرونا هم هستن که هیچ کار بدرد بخوری از دستشون بر نمیاد، اینقدر خودت و اون زن بیچارتو آزار نده...
تو همین موقع پرستار با حرکت دست ماشالله رو صدا کرد ماشالله بسرعت خودشو رسوند پرستار گفت آقا بیا چشمت روشن بچه ات بدنیا اومد خدا رو شکر هر دو سالمن مبارکه.
ماشالله گیج شده بودو نمی دونست چیکار کنه.
راننده گفت: نگران نباش مبارکه.. اونجا رو میبینی؟ عوارضیه
ماشالله: یعنی رسیدیم تهران؟؟!!
راننده: بله
ماشالله دویید سمت ماشین اورژانس و گفت: میشه پسرمو ببینم؟
پرستار: پسرتون؟!بچتون دختره...
ماشالله:عه مگه میشه تو سونوگرافی که پسر بود ما همه لباساشو پسرونه گرفتیم..
پرستار: از این اتفاقها پیش میاد..مهم اینه که مادر و بچه هردو سالمن
ماشالله: ماشالله نفس راحتی کشید و گفت قربون دخترتهرونیم برم..خدایا شکرت.
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان طنز نوشتن کار ساده‌ای نیست. علیرغم این که همه خیال می‌کنند نوشتن طنز و ساخت موقعیت کمدی راحت است ابداً چنین نیست و از فضای رئال و جدی جامعه و کانو‌ن‌های اجتماعی مختلف، بیرون کشیدن یک موقعیت لطیف که موجب برجسته شدن وجه طنز ماجرا شود هنر بسیار می‌طلبد. داستان شما داستان طنز است و ژانر طنز ظرایف بسیاری دارد که پرداختن به همه آنها در این مقال نمی‌گنجد. تنها به مواردی خواهیم پرداخت که در داستان شما قابل توجه است.
مشکل اصلی داستان شما طنزی است که منطبق با زمانه نیست. طنز شما به شدت مرا یاد سری فیلم‌های کمدی صمد در سینمای پیش از انقلاب انداخت. صمد نادان برآمده از بربریت و توحش روستایی که وارد تهران شده و هر را از بر نمی‌فهمد. در صورتی که داستان شما (با توجه به توصیف‌هایی مثل چهارشنبه سوری) دارد به سالهای اخیر تهران می‌پردازد. نمی‌شود ماشالا و لیلا و پدرش را شبیه آدم‌های روستایی دهه سی نشان دهید و تهران همین تهران امروز باشد. روستای امروز برق و گاز و تلفن دارد. روستاییان، حتی پیرها موبایل دارند و در خانه‌های روستایی کولر و ماهواره به وفور دیده می‌شود. نسل‌های متأخر روستا بیشتر شهرنشین هستند و این امر سبب آگاهی و روشن بودن ذهن افراد مقیم روستا نیز شده. پدر ماشالا طوری عقب‌مانده و بربر است که انگار ده‌ها سال در غار بوده. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که هنوز چنین روستایی چشم و گوش بسته سفیهی داشته باشیم، داشتن پسری چون ماشالا و صد البته گردن نهادن به خواست پدر و بازگشت به روستا غیرواقع می‌نماید. درست است که داستان طنز است و طنز به هیچ روی عین به عین واقعیت نیست، اما کذب هم نباید باشد. طنز مدرن برآمده‌سازی و درشت‌نمایی و اغراق موقعیت‌هاست که موجب طنازی و خلق موقعیت کمیک می‌شود. اینکه ماشالا به زنش بگوید صدایش بزند مازیار و زن آن قدر بدوی باشد که از پس تلفظ این نام برنیاید بیشتر دروغ و خالی‌بندی است عوض طنز.
گذشته از این، شرح ماجرای علت شهر رفتن و بازگشت به آن که ماشالا برای زنش بازگو می‌کند منطقی نیست. چرا این شرح ماجرا پیش از این رخ نداده و چرا این مهاجرت کمی پیش از تاریخ زایمان رخ می‌دهد و نه قبلتر از آن؟ با توجه به این که دو سال از مرگ پدر گذشته و دقیقاً دم تولد نوزاد ماشالا به فکر رفتن افتاده. در هر حال موقعیت طنز خیلی خوبی در انتها روی می‌دهد که بچه دختر از آب درمی‌آید که ان هم با عکس‌العمل بی‌مزه ماشالا حرام می‌شود. جمله پایانی هم که از زبان ماشالا میخوانیم به درد داستان طنز نمی‌خورد. بلکه برای یک داستان رئال اخلاقی مناسب است. در هر حال اینکه تلاش کردید زمینه جدیدی در نوشتن بیازمایید قابل ستایش است و امیدوارم اگر به نوشتن در این ژانر علاقمند هستید نمونه‌های خوب آن را به دقت بخوانید و به راحتی دلسرد نشوید. ادبیات و حتی سینمای ایران در فاز طنز به شدت ضعیف و لاجان است و مشتی شوخی‌های رکیک به جای طنز به مردم خورانده می‌شود. اگر در خودتان توان قلم زدن در این حوزه را می‌بینید کمر همت ببندید بلکه طنز ایرانی را تکانی بدهید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
فریبا قاسمی » چهارشنبه 24 بهمن 1397
با عرض سلام و خدا قوت خدمت سرکار خانم فلاح از اینکه به داستان بنده توجه کرده و نقطه نظراتتان را بیان کرده اید از شما سپاسگذارم این اولین داستان من است و بدیهی است که خالی از اشکال نباشد، فقط راجع به زمان داستان عرض کنم زمان قصه حدودا بیست سال پیش است که امکان داشتن موبایل و ماهواره نه برای روستاییان که برای خیلی از شهرنشینان هم وجود نداشت اما برگذاری چهارشنبه سوری به سبک امروز که همان استفاده از نارنجک و ترقه بود در حال شکل گیری بود و مطمئنا ضعف از داستان است که این مطلب مبهم مانده است. باسپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.