پنهان کردن اطلاعات از خواننده




عنوان داستان : عصر دلگیر
نویسنده داستان : نیلوفر تیموری

مشق خوشنویسی میکنم، جوهرسیاه به پیراهنم می پاشد. با دستمالی رنگ و رو رفته سعی در پاک کردنش دارم ، تاثیری ندارد، سیاهی بیشتری پخش می شود .
پرده را کنار میزنم ، عصری تیره و ابری است.
گلدان هایم را می بینم که پژمرده اند.
هنوز پشت پنجره ایستاده ام که باران شدت می گیرد .
یلدا ، دختر زیبای همسایه را می بینم که از خانه بیرون می آید ، چتری موهای ابریشمی اش را با چتری سیاه می پوشاند. در دست دیگرش کلاسوری پارچه ایی دارد.
چند قدم که می رود اتومبیلی از کنارش عبور می کند و آب سیاه و گل آلودی به بارانیش می پاشد.تا انتهای کوچه خیره اش می مانم
با شنیدن سوت کتری به آشپزخانه می روم ، درست کردن چای عصرانه دستم را می سوزاند.
با فنجانی چای و کزکز سرانگشتانم به مبل راحتیم پناه می برم . هادی ، دوستم، تماس میگیرد که فردا برای تماشای فوتبال برویم ، می پذیرم.
از میز چوبی خاک خورده، روزنامه دیروز را برمی دارم و به صفحه حوادث که می رسم آن را به کناری می اندازم.
برای نوشتن چندخطی دلنوشته پشت میز تحریرم جا خوش میکنم
–زندگی فضای یک آتشدان است ..
–زندگی جا ماندن کتاب یادگاری زیر باران است ..
به آخرین واژه که می رسم چشمم به کتاب نیمه باز قلعه حیوانات می افتد، ساعتی از خواندنم میگذرد که فریادهایی از بیرون می شنوم با عجله و بدون کفش خودم را به کوچه می اندازم.
یلدای من و موتور سوار
خدای من
گیج و منگ بودم
یلدای من..
یلدای من .. دست برصورتش فریادهای دلخراشی می کشد .
به خودش می پیچد و ضجه میزند سوختم..
با همه توانم موتوری را تعقیب می کردم،
آنقدر دویده ام که نفس هایم به شماره افتادند.
تلاشم بی نتیجه ماند ،او فرار کرد.
نای برگشتن ندارم ..
دست بر زانو، پاهایم را بر زمین می کشم
به کوچه که می رسم جمعیت وحشت زده را می بینم.
ناله های مادرش در سراسر کوچه پیچیده که میگوید وای صورت زیبای دخترم..
چند مرد همسایه آنها را تا بیمارستان همراهی می کنند.
با گرفتن دست به دیوار با پاهای زخمی به اتاقم برمیگردم و چشمانم به جایی درصفحه حوادث روزنامه که با خط سیاه درشتی نوشته حادثه های اسیدپاشی اخیر ، خیره می ماند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نیلوفر تیموری عزیز، سلام. «عصر دلگیر» اولین داستانی است که به پایگاه فرستادید و با توجه به این‌که مدت کوتاهی است به نوشتن روی آورده‌اید به نظر می‌رسد اولین داستان‌تان باشد. اولین‌ها همیشه در یاد آدم می‌مانند و جایگاه ویژه‌ای دارند. من سعی می‌کنم نکاتی را که به بهتر شدن متن کمک می‌کنند با شما در میان بگذارم که این اولین اثر به موقعیت بهتری برسد و شما را در ادامه‌ی راه نوشتن مصمم‌تر کند.
راوی متن اول شخص است و جنس مخالف. همیشه این نکته را در نظر داشته باشید که وقتی داستان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود ذهن خواننده به سمت جنسیت نویسنده می‌رود. اگر نویسنده مرد باشد او از همان اولین کلمات مردِ راوی را در ذهن می‌سازد و اگر زن باشد هم زنی را متصور می‌شود. برای جلوگیری از این اشتباه در ذهن خواننده، اگر قصد دارید راوی جنس مخالف انتخاب کنید باید از همان سطرهای اول نشانه‌ای به خواننده بدهید که او را از جنسیت راوی مطلع کند. در داستان شما طول می‌کشد تا خواننده بفهمد راوی مرد است لااقل تا آن‌جایی که هادی دوست راوی زنگ می‌زند و قرار استادیوم رفتن را می‌گذارند هیچ نشانه‌ای برای مشخص شدن جنسیت راوی نیست. جدا از این مسئله در انتخاب راوی غیر هم‌جنس باید به زبان داستان توجه بیشتری کنید. باید از خودتان فاصله بگیرید و زبانی مردانه بسازید تا خواننده باور کند با راوی مرد و احساسات مردانه طرف است.
داستان گرچه شروع درگیرکننده‌ای ندارد اما با توجه به اسم داستان، خواننده می‌فهمد که با توصیفاتی از عصری دلگیر و کسل‌کننده مواجه است. نویسنده قصد دارد از عصر دلگیری بگوید اما فقط بگوید، چون چیزی را نشان نمی‌دهد و همین خواننده را پس می‌زند و از میانه‌ی متن علاقه‌اش را به خواندن ادامه داستان از دست می‌دهد. گفتن خواننده را درگیر نمی‌کند. عصر دلگیر را به او نشان دهید تا خواننده دلگیری‌اش را احساس کند و با راوی همراه شود. البته در همین گفتن‌ها از جملات کوتاه استفاده کرده‌اید که حرکت خوبی بوده.
روایت با این عصر دلگیر و گفتن‌های راوی پیش می‌آید تا لحظه‌ای که مرد می‌گوید: «یلدای من» و پای برهنه می‌دود توی خیابان. خواننده تا این‌جای داستان که تقریباً نزدیک به پایان است هیچ اطلاعی از وجود یلدا ندارد و او بسیار ناگهانی به داستان وارد می‌شود. خانم تیموری عزیز، خودتان را بجای خواننده بگذارید. آیا این ورود ناگهانی و بی‌مقدمه را می‌پذیرید؟ پنهان کردن اطلاعات در چنین داستانی ایجاد تعلیق و ماجرا نمی‌کند فقط خواننده را در بی‌اطلاعی نگه می‌دارد و بنابراین برای اتفاقی که برای یلدا می‌افتد به قدر کافی متأثر نمی‌شود چون هنوز در شوک ورود او به داستان است. شما به عنوان نویسنده این متن کلی وقت داشتید که یلدا را وارد داستان کنید. این منِ راوی وقت داشته تا از احساسی که به یلدا دارد بگوید و این که در نبودن او این عصر برایش دلگیر شده. بگوید که چرا نیست و گره‌ای بزند و تعلیقی ایجاد کند که خواننده به خواندن ادامه‌ی متن ترغیب شود.
در ادامه متوجه می‌شویم که موضوع مهم‌تری هم مد نظر نویسنده بوده: اسیدپاشی. موضوعی که به تنهایی می‌تواند در داستانی کوتاه تعلیق و کشش ایجاد کند اما در سطرهای پایانی به آن می‌پردازید و داستان تمام می‌شود. خانم تیموری عزیز، «عصر دلگیر» یا اولین داستان شماست یا یکی از چند داستانی که نوشته‌اید که به نظرتان بهتر از بقیه بوده که برای نقد به پایگاه ارسالش کرده‌اید، پس علاقه‌مند بودید که نقاط قوت و ضعفش را بفهمید. متن شما می‌تواند به داستان خوبی تبدیل شود به شرط آن‌که در بازنویسی‌اش صبوری کنید و نقاط ضعفش را برطرف کنید. یلدا را از میانه وارد داستان کنید و ماجرایی را پیش بکشید که دلیلی برای اسیدپاشی آخر داستان باشد. داستان شما با محوریت اسیدپاشی به دختران نوشته نشده. اگر قصدتان این بوده که باید بگویم راه را اشتباه رفته‌اید اما می‌توانید با همین راوی و عصر دلگیر و یلدا و اسیدپاشی داستان سرِپایی بنویسید. برای اسیدپاشی بهانه‌ای بسازید؛ مثلاً مزاحمی که مدت‌هاست دور و بر یلدا می‌پلکد و راوی هم از او خبر دارد، یا نامزدی که یلدا با او به هم زده. «عصر دلگیر» داستان شماست. شما باید بهانه‌اش را پیدا کنید. من به چند نمونه‌ی کلیشه‌ای اشاره کردم که منظورم را بهتر برسانم. منتظر فرستادن «عصر دلگیر» بازنویسی‌شده می‌مانم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.