روزنگاری یا داستان؟




عنوان داستان : زائر
نویسنده داستان : سید علیرضا سیدمحمدی

«نگه دار بابا نگه دار... چكار مي كني آرش؟ زود باش برگرد! .... » اصلا بهش نمي خورد همچين صدايي داشته باشه. دختري هفده هجده ساله با موهاي قرمز و لب هاي سرخ شده. هرچي كَتي اضطراب داشت، آرش آرام و بي خيال بود. دنده عقب گرفت و گفت:« حالا مگه چي شده؟ هركي ندونه فكر مي كنه بار اولته!» كتايون كه بچه ها بِهش كتي مي گفتند شالش رو سرش كرد و گفت:« يادت رفته اون دفعه يه هفته بايكود بودم! خوب معلومه كار همون پدر سگ سر كوچس» به پياده رو نگاهي كرد و پياده شد و رفت. با خودم گفتم چرا خداحافظي نكرد، سرم رو بيرون آوردم و گفتم:« مواظب خودت باش عزيزم!» وحيد زد روي پام و گفت:« نه بابا شيش شدي» اما كتايون انگار نه انگار. اصلا برنگشت ببينه چي مي گم. دستشو بالا برد و انگشتاشو تكون داد و گفت:« توهم مواظب خودت باش جيييگر!». وحيد كه فقط مي خنديد و نيشش هميشه باز بود، زد زير خنده و گفت: «پاشو پاشو برو جلو كه آرش خوش نداره جلو خالي باشه! اينقدم تحويلش نگير پر رو ميشه!». دليل خنده وحيد رو نفهميدم. در رو باز كردم رفتم پایین. تا اومدم بنشينم روي صندلي جلو، كيف پولم افتاد رو زمين. خم شدم كيفم رو بردارم كه باز صداي خنده وحيد رو شنيدم البته همراه با قه قهه هايِ آرش. نتونستم جلوي خودمو بگيرم، يه نگاهي به اونا كردم و گفتم: هِه هِه روي آب بخنديد. توي ذوقشون خورد. اصلا بهتر چه معني داره الكي مي خنديدند. وحيد اومد جوابمو بده كه آرش گفت:« خفه بابا نمي بيني داداشمون داغ كرده! » باز دوتايي زدن زير خنده. وحيد نتونست جلوي خندشو بگيره و بين خنده هاش حرفي رو بلغور كرد: نافشو ديدي؟ عين چاه فاضلابه كه درش باز باشه.... ديگه اعصابم حسابي خورد شده بود كه آرش صداي ضبطو زياد كرد تا بيخيال جر و بحث بشيم. وحيد سرشو خم كرد و دستشو جلوي دهنش گرفت و توي دلش خنديد. اولين شبي بود كه با آرش بودم براي همين نخواستم كشش بدم و الا مي دونستم چطوري دهنشون رو سرويس كنم. بيخيال شدم و رفتم توي آهنگ. آرش آروم مي رفت انگار عجله اي براي رسيدن نداشت. به هر سرعت گيري هم كه مي رسيدیم، ماجرايي داشتيم. پراید چیه که شاستي شو بخوابونن. در مجموع شب بدی نبود. كلي با كتي ببخشيد با «كتايون» کیف كردم. دختر مهربوني بود، فكر كنم اونم از من خوشش اومده بود. خيلي به سر و وضعم رسيده بودم؛ شلوار چسب و تيشرت کوتاه...
نصفه هاي شب بود و خيابونا خلوت خلوت. اما انگار دور و بر حرم قرار نیست هيچ وقت خلوت باشه. وارد زير گذر شديم كه بريم سمت فلكه آب. بي اختيار شيشه ماشين رو بالا دادم و صداي ظبط رو كم كردم. آرش نگاهي به من كرد وگفت:« چيه جيگر با آهنگش حال نمي كني؟ » از نحوه صحبتش خوشم نيومد انگار داره با کتی حرف ميزنه. صدامو تا تونستم مردونه كردم و گفتم: نه بابا الان زيادش ميكنم چند لحظه صبر كن! از زیر گذر که بیرون اومدیم ولومشو زیاد کردم. آرش زیر چشمی از تو آینه عقب یه نگاهی به وحید کرد و سری تکون داد. انگار دلیل کارم رو نفهمید. هرچی آرش می خواست لاپوشی کنه بجاش وحید رسوا بود و گفت:«این آقا سعید ما از همون اول همینطوری بود. اصلا نمی شد و نمی شه روش حساب کرد. به لحظه عوض می شه. یادمه تو مدرسه همیشه زنگ دینی بچه مثبت کلاس می شد و توی جلسه قرآن یکشنبه شبها غلطاش از من کمتر بود. البته همه می دونستند چکارست اما به روش نمی آوردند. حالا هم آقا برای ما حرم شناس شده.» وحید دیگه داشت خیلی حرف می زد اما بازم آرش لیدر بودنش رو نشون داد و گفت:« البته کار بدی هم نمی کنه. آدم باید موقعیت شناس باشه. این طوری تو همه چیز پیشرفت می کنی! نه خوشم اومد. دمت گرم» وحید نامردی نکرد و سریع گفت:« بله ایشون تو همه چیز موفقند به خصوص تو دختر بازی!» وحید رو از بچه گی می شناختم. تو کل انداختن کم نمی آورد. دیگه به حرفاش گوش نمی دادم یعنی اصلا حوصله حرفاشو نداشتم. اما وحید ول کن نبود و یکسره زر می زد: « آقا یادش رفته تا یک ساعت پیش با دختر بوده حالا برای ما صدای ضبط رو کم می کنه. آدم باید با خودش و با بقیه رو راست باشه. یکی مثل من...» شیشه ماشین رو پایین دادم و دستی به موهام کشیدم. وحید همچنان حرف می زد. بی خود نبود بهش می گفتند «وحید ورّاج » به آرش نگاه کردم و گفتم: «خداییش بد می گم آقا آرش؟ آدم نباید یه خورده شعور داشته باشه؟ بده که احترام حرم رو نگه داشتم؟» حس کردم به آرش برخورد. زودی گفتم البته بلا نسبت شما. شما که حواستون نبود و الّا حتما خودتون کم می کردید. منظورم این بچه محل خودمونه... البته توی دلم چهار تا فوش آبدارم به آرش دادم. « مرتکه بی شعور با این ماشین غراضش! » وحید چشماشو گرد کرده بود و به نشانه تمسخر سرشو تکون می داد و می گفت :«خوب، دیگه چی حاج آقا؟ حاج آقا فقط می شه بفرمایین هر چند سال یکبار به حرم مشرف می شین؟ بچه پر رو... تا اونجایی که من خبر دارم سالی یکبار بیشتر حرم نمیره! اونم چهل و هشتم به چهل هشتم... کلی هم پُز می ده که پیاده رفتم. خوب بدبخت من که آمارتو دارم باز میخوای ما رو فیلم کنی! یادت رفته سال پیش تو مسیر پیاده روی تو تقی آباد جلوی اون آبمیوه فروشیه مُخ یه بنده خدایی رو زدی؟ چی بود اسمش؛ سمیرا... سارا... آها سوسن؛ بعدشم بعد محرم صفر باهاش قرار گذاشتی و بقیه داستان... » یه جورایی کم آورده بودم اما یهو یاد سوسن افتادم. اونم دختر مهربونی بود البته نه به مهربونی کتایون. کتایون یه چیز دیگست. توی همین فکر را بودم که وحید باز یه تیکه آبدار انداخت. از اون تیکه ها! از اونایی که دهن من رو هم باز می کرد. وحید گفت:« اصلا آقا جان حق با شماست. من اِند بی شعورام. فقط شما یه لطفی کن: همین الان با همین قیافه خوشگلت برو تو حرم فقط یه عکس سلفی بگیر و بیا. نمی خواد تا توی صحنم بری. فقط برو ببینم راهت می دن؟ بالاخره هر چی باشه شما که با امام رضا شیشی!» تا اومدم جوابشو بدم آرش دستشو کوبوند توی داشبورد و گفت:«خفه بابا دیگه چقدر زر می زنین بسه دیگهه» تا حالا آرش رو اینطوری عصبانی ندیده بودم فکر کنم حرفای وحید اعصاب اونم رو خورد کرده بود. دیگه نه من حرف زدم نه وحید. خداییش آرش خوب به دادم رسید وگرنه نمی ونستم چی بگم. آرش آهنگ رو عوض کرد و یه رپ گذاشت. تا حالا نشنیده بودمش. خیلی داغون بود اما هیچ کدوممون بهش گوش نمی دادیم فقط می خواستیم یه سر و صدایی بکنه. حرف وحید کمی منو لرزوند. واقعا این چه تیپیه زده بودم. سر شبی هر کی از کنارم رد می شد روم قفل می کرد. حالا دلیل خنده وحید و آرش رو فهمیدم. خاک تو سرت لا اقل اینقدر خم و راست نمی شدی. نزدیکای اذون صبح بود و ما هنوز به خونه نرسیده بودیم. ساعت بدنم شروع به کار کرد و گفت: دیگه وقت خوابه. با آهنگ مسخره ماشین خوابم برد.
توی خواب وحید رو دیدم که دوباره همون تیکه آخرشو انداخت. اما آرش این دفعه به داشبورد نکوبید و هیچی هم نگفت. باید یه جوابی به وحید می دادم. زودی به آرش نگاه کردم و گفتم:« داداش برو حرم. من اگه امشب روی این بچه خوشگل رو کم نکنم آدم نیستم. صحن که چه عرض کنم؛ اصلا می رم با ضریح عکس می گیرم.» وحید یه تکونی به خودش داد و گفت :« آره آره برو خیلی وقته ضایع شدن کسی رو ندیدم». آرش پاشو گذاشت روی گاز و سه سوته به حرم رسید. نمی دونم چطوری سرعت گیرا رو رد کرد. انگار تموم سرعت گیرا صاف شده بودن. رفتیم توی پارکینگ. وحید گفت:« دست خالی نیای ها! خیلی وقته از حرم عکس ندیدم.» از ماشین پیاده شدم و به سمت ورودی حرم رفتم. هرچی تیشرتم رو کشیدم پایین، بی پدر تکون نمی خورد انگار جوری درست کرده بودن که سایزش تکون نخوره! دستمو زیر شکمم گرفتم و رفتم. توی دلم آشوبی به پا شده بود. اصلا انگار اینجا جزئی از شهر نبود. کلا فضاش فرق می کرد. یه جورایی اینجا نمی شد تیپ بزنی. کاشکی اینجا نبودم. خدا لعنتت کنه وحید... آدم رو به چه کارایی وادار می کنی. پسر بچه کوچولویی بدون اینکه مثل بقیه آدما به من خیره بشه بدو بدو از کنارم رد شد. جیغ مادرش بلند شد که مواظب ماشینا باش. بعدشم دوید دست بچه ش رو گرفت و رفت سمت ورودی خواهران.
یک لحظه رفتم توی دنیای بچه گی خودم. مادرم رو دیدم که دستامو گرفته و داره منو به حرم می بره. یه جورایی تنها زیارت نبود. از اين طرف صحن به اون طرف مي دويدم و هيچ كس هم به بچه ها كاري نداشت. صحن اونقدر بزرگ بود كه هر چي هم سرصدا مي كردی، كسي دعوات نمي كرد. خلاصه حرم خیلی با حال بود. برای همینم اون بچه اونقدر عجله داشت. خیلی وقت بود که از اون روزها یادم رفته بود. تازه كم كم داشت يادش مي اومد. سنگ های مرمر كف صحن، از قالي هاي خونه مون هم نرم تر بود. مردم داخل حرم خیلی با هم مهربون بودند.
به یاد روزای خوب بچگی به ورودی برادران رفتم. مرد خادم تا منو ديد موند چی بگه! .توی ذهنش كلماتي راه مي رفتند كه نمی تونست به زبون بیاره. فقط به یک لا اله الا الله اکتفا کرد. دستاشو باز کرد و جلویم رو گرفت. با چوب پرش به بیرون اشاره کرد و یواش گفت:« بيا بيرون كارت دارم». با اون لباس بلندی که پوشیده بود کنارم راه می رفت. آروم و باوقار. چند قدم که رفتیم چوب پرشو به شونم زد و گفت:« بنده خدا با اين وضع مي خواي کجا بری؟!» آماده همچین برخوردی بودم. یاد روزایی افتادم که تو دفتر مدرسه آقای معاون بازخواستم می کرد. سرم رو بالا آوردم و با احتیاط گفتم:« چی اشكالي داره، مي خوام برم حرم.» خادم پوزخند آرومی زد و گفت: « اينطوري! » یکم ازش فاصله گرفتم و گفتم:«مگه چِشه؟» چوب پرشو یه تکونی تو آسمون داد و رفت. گوشیمو درآوردم و یه نگاهی بهش کردم . اصلا دوست نداشتم جلوی وحید کم بیارم. باید هر جوری شده می رفتم توی صحن و یه عکسی می گرفتم. چند دقيقه اي همانجا ايستادم و به مردم نگاه کردم. خیلی راحت می آمدند و می رفتند. از بس که دست به سینه زیر شکمم رو گرفته بودم خسته شده بودم. دوست داشتم خیلی زودتر این داستان تموم بشه. خادمه خیلی مقرراتی بود. فکر کنم یک نفر هم بدون گشتن از زیر دستش رد نمی شد. اما مثل اینکه شانسم گرفت. مرد خادم شیفتش تموم شد و یک نفر دیگه جاش اومد. این یکی جون تر بود. فرصت رو از دست ندادم و سریع رفتم پیشش. یارو تا منو دید، داد کشید:« کجا عمو! » خیلی بد گفت، دوست داشتم یکی بخوابونم تو گوشش اما ترسیدم. مرتیکه بی ادب... فقط یه نگاهی بهش کردم که از رو بره، اما یارو ول کن نبود. به همکارش نگاه کرد و گفت:« اگه ولشون کنی، حرم رو هم به لجن می کشن» هر چی به دهنش رسید، گفت. یعنی من اینقدر آشغال شدم.... کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم. پرچم روی گنبد مثل یک کبوتر بال بال می زد و انگار می خواست به بهشت پرواز کنه اما پاهاش بسته بود. مرد خادم که شیفتش تموم شده بود, با یک پلاستیک مشکی رنگ از کنارم رد شد. همونطور آرام و با انگیزه به سمت خونش می رفت. دویدم رفتم پیشش. مرد خادم تا منو دید گفت:« جوون شما که هنوز اینجایی! چرا نرفتی؟ » به مرد خادم گفتم: « اینا کین که اینجا میزارن چرا اینقدر بی ادبن! » مرد خادم یه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت: « من که بهتون گفتم برو. چرا نرفتی؟ » خادم از پلاستیک دستش یه کلوچه نون رضوی درآورد و به من داد و گفت:« بیا آقا جان، تا همین جام که اومدی آقا زیارتت رو قبول می کنه.» مرد خوبی بود. اما حیف که شیفتش زود تموم شد. روی سکوی سنگی کنار پیاده رو نشستم و باز به پرچم روی گنبد خیره شدم. یه جورایی دیگه بی خیال عکس سلفی و این حرفا شده بودم. انگار واقعا می خواستم به حرم برم. اما با این قیافه نمی شد. کلوچه رو که خوردم بلند شدم برم اما دلم نمی رفت. انگار می دونست به کجا راهش ندادند. آروم آروم راه می رفتم یاد حرفای حاج آقا تو پیاده روی شب چهل و هشتم افتادم. یکهو فکری اومد توی سرم. به سمت یکی دیگه از درای حرم رفتم « باب الجواد ». روبروی در که رسیدم رفتم به دیوار تکیه دادم. به پرچم روی گنبد که هنوز تکون می خورد نگاه کردم. توی دلم داد کشیدم و گفتم: « به خاطر جوادت راهم بده ...». سرم رو که پایین آوردم تیشرت چسبم رو دیدم و از حرف خودم خندم گرفت «به خاطر جوادت... » یک شبه آخوند شده بودم. از دیوار فاصله گرفتم و روی دوتا پام ایستادم و بلندتر از قبل دادي زدم. اونم نه تو دل، با زبان گفتم، با زبان... یک حرف درست و حسابی گفتم. یک حرفی که عقلم تاییدش می کرد. به پرچم نگاه کردم و گفتم « آي امام رضا: مگه نمي گند شما رئوفي؟ پس كو مهربونیت! » در همان موقع همه سرها بالا رفت. صدای نقارخانه حرم بود که انگار مي خواست جوابمو بده... به خودم اومدم، امّا كار از كار گذشته بود. از اُبهت صداي نقارخانه به خودم لرزيدم و گفتم:« آقا ببخشيد، غلط كردم» نقارخانه باز به صدا درآمد، امّا اين بار محكم تر از قبل. طبل هاي بزرگ در كنار شيپورهاي رسا. به دست و پا افتاده بودم. به مِن مِن... « آقا كي گفته شما بدید؟ خیلی هم خوبید». ديگه داشتم از حال مي رفتم. یه جورایی در مقابل عظمت حرم كم آورده بودم. امّا مردم با گوشي هايشان از نقارخانه فيلم مي گرفتند انگار مي خواستند اين لحظات را ماندگار كنند. با ديدن حال مردم، از حال بدم فراموشم شد تا اينكه اتفاق بدتري افتاد و بدتر از بدتر شد. شيپور بزرگي از دسته جدا شد و از روي نقارخانهِ حرم به هوا برخواست، انگار نقارخانه به صدا اكتفا نكرده بود و مي خواست شيپوري از شيپوراش رو بر سرم بكوبه تا ديگه من باشم از این حرفا بزنم. خودم رو به ديوار چسبوندم، امّا راه فراري نبود. سنگ هايي كه روزي محل بازي كودكانه ام بود، من رو محكم گرفته بودند و دار مكافاتم شده بودند. عاقبت تیشرت کوتاه پوشيدن و پا به حرم گذاشتن مگه چيز ديگه ای مي تونست باشه!. شيپور بالا رفت و بالا رفت و ناگهان، شيرجه اي به سمت پرچم روی گنبد زد. از گنبد طلايي رد شد و روي ظريح نشست. پارچه مشكي متبرّكي را به دهان گرفت و به آسمان برخواست. شيپور دور تا دور حرم رو چرخید، انگار مي خواست به تموم زائرا بگه كه خوب نگاه كنيد پاسخ جسارت به امام رضا رو...
شيپور راهشو کج کرد و به طرف من آمد. چند قدم بيشتر نمونده موند. خودم رو آماده ضربه شيپور كردم. ضربه اي محکم و آبدار. امّا ناگهان ورق برگشت، شميم ملايمي به سرم خورد. پارچه سبزی رو روي سرم حس كردم. پارچه اي كه بوي خوشي می داد، بوي عطر حرم... تازه فهميدم براي زدن نيامده بود، براي گفتن آمده بود. براي تخريب نيامده بود، براي آبادي آمده بود. او براي انتقام نيامده بود، براي من آمده بود ...
و از همه مهم تر: بخاطر قسم به جواد آمده بود.
شيپور نگاهی به من کرد و گفت: «به حريم آل محمد خوش آمدي. نترس! این پارچه رو برای تو آوردم. بپوشش که راحت شی.» هنوز نمي دونستم چی می شه فقط هر چی شيپور مي گفت، مو به مو عمل مي كردم. پارچه رو به دور و برم پيچيدم. ديگه نه زنجير طلام ديده می شد و نه کوتاهی تیشرم. یکهو سبك بال شدم و پاهام از زمین کنده شد. شيپور من رو بلند كرد. بلندِ بلند... حتي از كبوتر ها هم بالا تر. از روي ورودي برادران و خواهران و تمام ورودی ها رد شدیم. خادم جوان همچنان مشغول کارش بود، بد اخلاق و مغرور. مرد خادم هنوز به ایستگاه اتوبوس نرسیده بود. خیلی دوست داشتم منو ببینه اما خیلی از ما دور بود. شیپور منو محکم گرفته بود. از روی گنبد رد شدیم. به پرچم سلام کردم. پرچم همچنان می لرزید. شیپور ارتفاع شو کم کرد و در نقارخانه حرم فرود آمد. مثل اینکه دیگه زائر شده بودم. زائر امام رضا...
دسته شيپورها و طبل ها به استقبالم اومدند. چه تشکیلاتی! چه نظمی! انگار يك شروع دوباره بود. همه دوباره به محل خودشون رفتند انگار قرار بود به صدا در بیان. مثل اینکه می خواستن پِلِی شَن. شیپور منو یک گوشه برد. انگار سال ها تمرین کرده بودم. یک شبه وارد شدم و عضو نقارخانه شدم... عضو کنسرت معنویت.
کنسرتي آزاد و آباد. كنسرتي كه بین زائرا، خاطر خواه زیاد داشت. كنسرتي كه هر چند ساعت، یکبار به صدا در مي آمد و ساعت ها حضور در حرم رو به زائرا یادآوری می کرد. زائرایی که به حرم راهشون داده بودند، مثل من....
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای سید علی‌رضا سید محمدی، سلام. نوشته‌اید یک‌سال است به نوشتن داستان روی آوردید. نمی‌دانم در این یک‌سال چقدر با اصول و مبانی داستان‌نویسی آشنا شدید؟ از متن این‌طور برمی‌آید که شما به شدت به نوشتن علاقه‌مند هستید و فکرهای زیادی در سر دارید که تلاش می‌کنید آن‌ها را در قالب داستان بنویسید. داشتن انگیزه ضرورت نوشتن است اما کافی نیست. نوشتن هم مثل هر هنر دیگری اصول و قوانینی دارد که باید آموخته شود تا راه برای کسی که قصد نوشتن دارد هموار شود. داستان آغاز و میانه و پایان دارد. هر کدام از این بخش‌ها وظیفه‌ای دارند که باید به درستی انجامش دهند. شروع خواننده را آگاه می‌کند که با چه داستانی طرف است. گره در همین بخش اول زده می‌شود و خواننده با عدم تعادلی که اتفاق افتاده همراه می‌شود تا باقی ماجرا را بداند. در شروع داستان شما دختری از ماشینی که سعید و وحید و آرش توی آن هستند پیاده می‌شود. به نظر می‌رسد که دختر مدتی را با آن‌ها گذرانده نه فقط با وحید. خواننده این را از نشانه‌ای که آرش می‌دهد، متوجه می‌شود. وقتی رو به دختر می‌گوید: «مگه بار اولته.» و دختر هم در جواب به بار قبلی و اتفاقی که برایش افتاده اشاره می‌کند. خواننده با این شروع به گره یا عدم تعادلی نمی‌رسد اما متن به قدر کافی تعلیق دارد که او را با سه پسری که توی ماشین هستند همراه کند. میانه‌ی داستان به کَل‌کَل‌های دم دستی می‌گذرد که نه اطلاعات قابل‌قبولی به متن اضافه می‌کنند و نه پیش‌برنده‌ی روایت هستند. در همین میانه راوی خوابش می‌برد و تا پایان داستان در خواب می‌ماند. «زائر» بیش از آن‌که داستان باشد روزنگاری جوانی است که خاطرات روز قبل یا قبل‌ترش را نوشته. روزنگاری که انگار از سر بی‌حوصلگی بوده و فقط یادداشت شده تا نگارنده بداند در این روز مشخص چه اتفاقاتی افتاده.
این نثر و زبان مناسب داستان نیست و هیچ قاعده‌ای در آن رعایت نشده. نثر شکسته از ادبیت داستان کم می‌کند. متن بدون در نظر گرفتن اصول نگارشی و املاء صحیح کلمات نوشته شده. این‌ها پیش پا افتاده‌ترین قوانین داستان‌نویسی هستند. اگر برای خود داستان‌نویس برایش مهم نباشد که زبان متن بدون دست‌انداز باشد و اصول نگارشی در آن رعایت شود، چه توقعی است که خواننده با متن او همراه شود و تا پایان داستان با راوی بماند.
فکر اولیه‌ای که در ذهن داشتید چه بوده؟ دغدغه‌تان از نوشتن این داستان چه بوده؟ نمی‌شود که بدون برنامه‌ریزی و داشتن طرح و پیرنگ داستان نوشت. در داستان کوتاه هر توصیف، تشبیه، کنش یا دیالوگی که وارد متن می‌شود باید در پیش‌برد روایت، ساختن فضای داستان یا شخصیت‌ها کمکی به متن بکند. در داستان شما راوی هر آنچه که دل تنگش می‌خواهد می‌گوید بدون آن‌که برایش مهم باشد که داستان ایستاده و دارد در جا می‌زند. چرا چنین داستان واقع‌گرایی باید از میانه به سرزمین خواب و خیال تغییر مکان دهد و تا پایان در همان فضا بماند؟ قرار است از رویایی که سعید می‌بیند، خواننده به چه نتیجه‌ای برسد؟ این سوالات باید در مراحل کامل کردن طرح و پیرنگ و حتی حین پرداخت به ذهن نویسنده می‌رسید و به آن‌ها پاسخ می‌داد اگر کمی با تامل و دقت بیش‌تری داستان می‌نوشت.
آقای محمدی عزیز، لازمه‌ی نوشتن صبوری است. طرح داستان را پیش از نوشتن خوب در ذهن‌تان یا روی کاغذ وَرز دهید. داستان باید ماجرا داشته باشد و این ماجراها باید با هم‌سویی، خواننده را به مفهومی که در ذهن نویسنده بوده، برسانند. من اطمینان دارم که شما در دوباره‌نویسی این طرح می‌توانید به داستان خوبی برسید به شرط آن‌که وقت شروع داستان طرح‌تان کامل باشد. شروع و میانه و پایان را بدانید. شخصیت‌ها را بشناسید تا بتوانید به خواننده معرفی‌شان کنید. شما باید به باور فضایی که می‌سازید برسید تا خواننده هم باورش کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.