نقاط ابهام متن را باید پوشش دهید




عنوان داستان : نسكافه سرد
نویسنده داستان : محمد بيدگلي

آب را با سيلي ميكوبم به صورتم، چندين و چند بار،
بايد به خودم بيايم، به شوكش نياز دارم، كاش يكي بود با تمام زور و حرصش بهم سيلي ميزد، نياز داشتم،
به بيدار بودن نياز داشتم، رسيده بود، آن روزي كه هميشه ازش فراري بودم، بلاخره رسيده بود.
نميخواستم خودم را ببينم، نميخواستم تصوير چهره ام، در آن لحظه ها بماند در ذهنم، ديدن درموندگي را دوست ندارم،
سيلي ها كافي نبود،سرم را ميگيرم زير آبِ سرد...
ميروم در آشپزخونه،كتري را برميدارم و آب ميكنم،
آب كه جوش آمد، خاليش ميكنم توي ماگِ نسبتا بزرگِ خاكستري رنگم، بسته ي نسكافه رو باز ميكنم و سُرش ميدهم ميانِ ماگ.
هم زدنِ نسكافه و چرخيدنِ ذره هايش روي آب، باز هم مثل هميشه من را ياد پلانِ اولِ فيلمنامه اي ميندازد كه سالهاست ميخواهم بنويسمش اما توي ذهنم خاك خورده و پوسيده.
شايد ماجراي كل زندگيم، همون خاك خوردن ست،
هنوزم باورم نميشود اين آخرين نسكافه ايه كه قرار در خانه ي مشتركمان بخورم..
به ديواراي آشپزخانه نگاه ميكنم،
به كاغذ ديواريِ تيره رنگ هال،
به ميز كامپيوتر،
به كتابخانه ي پايه دارِ مشتركمان،
همه ي اينهايي كه يك روزي قرار بود باشند خانه ي آرزوهايمان،
اما از امروز قرار است بشنوند ابزار شكنجه، مسيحِ خاطراتِ زجر دهنده.
كاش فرصتي ميماند،
كاش مهلتي ميماند،
كاش شش ماه ميشد كه باشد شش سال.
چمدانم راميگيريم و دنبال خودم ميكشم تا دم در.
برميگردم و زل ميزنم به درِ اتاق خوابمان.
دلم نمي آيد بروم.
حداقل ببينمت، بعد بروم...
دستگيره ي در اتاق را به پايين فشار ميدهم و در را باز ميكنم،
چشمات بسته اند،
قوي ترين آرامبخشت رو خورده بودي كه رفتنم را نبيني،
دستم رو مشت ميكنم و ناخنهايم رو در گوشت دستم فشار ميدهم،
قرار نبود اينطور بشود...
قرار بود سيرابِ آرامشت كنم...
اما تشنه ي آرامبخشت كردم...

چشمم ميوفتد به قاب عكسِ بالاي تختمان،
هنوز برش نداشتي،
چقدر خنده هايمان اميد داشتند...
چقدر نگاهايمان رويا داشتند...
چقدر زيبا بودي...
سر برميگردانم. نگاهت ميكنم، راستي اين اواخر چرا موهايت را اينقدر كوتاه ميكردي ؟
انگاري ديگر دوستشان نداشتي،
انگاري ديگر زيبايي شان برايت بي اهميت بود...

ناخودآگاه چشمم ميوفتد به آيينه،
هميشه همين بوده، از هر چي فراري بودم، يك جا گيرم انداخته،
مثل ترسِ از دست دادنت..
در چشمهاي خودم نگاه ميكنم، چقدر غريبه ام،چقدر نا آشنايم،
موهايم...چقدر بلند و نا مرتب اند...
ميبيني ؟ همه چيز بر عكس شده، موهاي من بلند و پريشان
موهاي تو كوتاه و سخت...

صداي شكستنم را ميتوانم از درونم بشنوم،
صداي شكستنت را از پايين ترين لايه هاي خواب...

ميروم سمت در، چمدان را دست ميگيرم...
نگاهم ميرود سمت ماگِ نسكافه اي كه نچشيده سرد ماند...
.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سلام خدمت شما. صحبت در مورد داستان شما می‌تواند نظرات صفر تا صد را به دنبال داشته باشد. برخی متن شما را می‌پسندند. برخی شاید آن را چیزی ندانند. از یک سو تصویری از احساس و وضعیت کسی را داریم که آخرین ساعات و دقایق حضورش را در خانه و نزد محبوبش می‌گذراند و از سویی غیر از این هیچ چیزی نداریم، چیزی که برای مخاطب هم جذابیت و کشش داشته باشد.
پس بیایید از سه منظر متن‌تان را نگاه کنیم: چیزی که می‌خواهید بگویید، چیزی که باید گفته می‌شده، و چیزی که گفته شده. شاید این نگاه‌های متفاوت ما را در بررسی متن شما بیشتر کمک کنند.
چیزی که شما می‌خواهید بگویید یا بلکه به عبارتی به تصویر بکشید همان‌طور که اشاره شد آخرین لحظه‌های حضور مردی در خانه و کنار محبوبش است. در این تصویر مرد به دلیلی ناگفته از خود متنفر بوده و می‌خواهد خانه را ترک کند در حالی که زنش با استفاده از قرص خواب که نشان از رنج‌های روحی او دارد در خواب است. مرد کلنجارهای زیادی با خود می‌رود تا نشان دهد که زن بی‌گناه و خودش مقصر است.
این به نظر ایده کلی پشت متن شماست. از آن‌جا که داستان کوتاه یک برش از زندگی است چنین انتخابی قاعدتاً پذیرفتنی است و قابل نوشتن. این برش می‌تواند حرف‌های زیادی از زندگی این دو داشته باشد. بماند که آخرین لحظه‌های زندگی دو نفر با هم باید که قابل دقت و تأمل هم باشد. پس انتخاب بدی نیست و خود به خود هم جذابیت دارد، چرا که لحظه جدایی است و چنین لحظه‌ای برای خیلی‌ها ماندگار و مهم است.
اما این که این تصویر چگونه باید باشد را می‌شود بدین ترتیب تشریح کرد که: چون تصمیم مهمی است مرد نباید به‌راحتی به آن رسیده باشد. تمام شب را بیداری کشیده و بلکه سیگارهایی هم دود کرده است (ضرورتاً نه و شخصیت می‌تواند سیگاری نباشد، اما به هر حال نشانه‌ها را باید بیشتر و متقن‌تر نمود). می‌تواند تمام شب را به دیدن آلبوم عکس‌هایشان گذرانده باشد یا دیدن فیلم‌های ویدئویی گذشته‌شان، به خواندن نامه‌هایشان یا به تماشای خود زن که خوابیده است. به هر حال نشانه شب بیداری طبیعی است، چرا که این تصمیمی نیست که فرد پس از یک خواب راحت و هفت پادشاهی بدان رسیده باشد. همچنین مرور گذشته و حال و قیاس آنها می‌تواند کمک بزرگی به خواننده بکند که به درک درستی از وضعیت فعلی برسد. خواننده نیاز دارد تا احساس همدردی بنماید و چنین حسی وقتی شکل می‌گیرد که این زندگی از فراز به فرود رسیده باشد. همین مرور خاطرات به بهانه‌های مختلف، گذشته شاد این دو را ترسیم می‌کرد و خواننده هم حس همدردی‌اش بیشتر می‌شد.
پس از آن درگیری‌های ذهنی مرد لازم بود و این که جدایی را به عنوان تنها راه چاره یافته است و سخت هم یافته. مضافاً این که اصولاً این جدایی به دلیل چیست و چرا؟ این درگیری‌ها با خنده‌ها و اشک‌های پراکنده که حاصل از مرور خاطرات و وضعیت فعلی بودند بسیار زیبا می‌شد. و در نهایت لحظه ترک خانه که طبیعتاً باید طولانی‌ترین قسمت داستان می‌شد و کندترین ضرباهنگ را داشت چرا که دل کندن از زندگی که بیشترش در شادی گذشته و از کسی که هنوز با عشق به او نگاه می‌کنیم آسان هم نیست. این صحنه در اصل سخت‌ترین صحنه‌ای بود و هست که باید نوشته شود.
اما حالا ببینیم داستان شما چگونه رقم خورده: شروع بد نیست. اصرار بر بیدار بودن (که البته کاش بیدار ماندن بود) و در عین حال بیداری، دوگانه‌ای را تداعی می کند که یکی فیزیکی و دیگری وجدانی است. شروع چندان بدی نیست به‌خصوص که با سیلی‌هایی که راوی خود را شایسته آنها می‌داند گره خورده و نوعی تعلیق که "چرا؟" هم مطرح شده است.
کنش‌های بعدی بیشتر مشکل زبانی دارند تا ساختاری و محتوایی. رفتن به آشپزخانه و کتری و آب جوش و نسکافه و بعد هم یاد فیلمنامه زندگی افتادن کنش‌هایی هستند که در چنین موقعیت‌هایی قابل پذیرش‌اند اما شما غیر از مسأله فیلمنامه استفاده دیگری از آنها برای فضای داستان خود یا مضمون متن خود نکرده‌اید. این تکه را اگر در موقعیت دیگری هم ببرید همان‌قدر طبیعی خواهند بود؛ در حالی که موقعیت مورد نظر شما کنش‌های خاص و منحصر بفرد خود و کیفیات خاص خود را می‌خواهد. اگر یادتان باشد در آنچه متن شما باید باشد گفتم که ذهن راوی خوب است در گذشته چرخ بخورد. می‌توانستید این ماگ را هدیه روز تولد مرد قرار بدهید که از طرف زن به او داده شده بوده. به نوعی باید ذهن مرد را درگیر می‌کردید. مثلاً آب در کتری نبود یا خیلی کم بود که ماگ پر نمی‌شد، چرا که ذهن مرد نگذاشته بود به آب کتری توجه کند. در جایی که از هم زدن نسکافه و فیلمنامه و زندگی شخصی‌اش گفته‌اید این دغدغه ذهنی را به‌خوبی مورد پردازش قرار داده‌اید و این خوب است. هر چیزی که این زمان در جلوی چشم او بیاید ناخودآگاه وی را به مسأله زندگیش می‌کشاند و باید هم که بکشاند، چون موقعیت خیلی مهمی است.
پس از آن نگاه او به در و دیوار کنشی درست می ‌نماید و متناسب با موقعیت. فقط آن حرف‌هایی که در مورد مسیح(ع) می‌گویید کمی شاعرانه و شعاری است. بهتر است حذف یا اصلاحشان کنید. و آن بحث شش ماه فرجه که مشخص نیست برای چیست. و نکته بعد بلافاصله سراغ چمدان رفتن است که کمی ناگهانی نشان می‌دهد و این که چمدان زیادی دم‌دست است و به‌راحتی شخصیت به آن می‌رسد. ادامه کار بعد از چمدان را کمی کوتاه کنید. اشاره به عکس بالای سر لازم نیست. اشاره به همان موها بسیار زیباتر است. عکس کمی هم کلیشه‌ای است. نگاه به موهای خود مرد و شنیدن صدای شکستن اطاله هستند. توجه را از روی زن برندارید.
از نقاط ضعف داستان یکی این است که دلیل این جدایی پنهان می‌ماند در حالی که مهمترین سئوال داستان شما برای خواننده است. نه نشانه‌ای قوی برای اعتیاد مرد دارید (اگر از ظاهر پریشان و موهای او چنین نتیجه‌ای قرار بوده بگیریم) و نه دلیلی برای مریضی او یا حتی نداشتن بچه.
موضوع دیگر زبان اثر است که گاه به زور جمله‌بندی را ادبی کرده‌اید برای نمونه "کاش شش ماه می‌شد که باشد شش سال". در این جمله جا به جایی فعل خیلی غیرطبیعی است.
همچنین زبانی که گاه شاعرانه و گاه خودمانی است: "قرار بود سیرابِ آرامشت کنم... /اما تشنه‌ی آرامبخشت کردم..." و در جایی مخالف این شاعرانگی کلمه خودمانی "آشپزخونه" را داریم یا "چشمم میوفتد".
زیر هم نوشتن متن و شکستن جملات اگر فرمی از پریشانی ذهنی راوی باشد قابل قبول است. گرچه فضای متن هم اندکی به شاعرانه بودن می‌ماند، اما در کل ایرادی ندارد. لیکن همیشه توجه داشته باشید که شما دارید داستان می‌نویسید و نه شعر، پس خیلی ماهیت داستان را تغییر ندهید.
در مجموع با حذفیاتی می‌شود متن بهتری داشت. و همچنین با برخی پیشنهادات در مورد خاطرات گذشته این دو و به‌خصوص دلیل این جدایی، که شاید در ذهن شما گیر کرده، اما در متن وجود ندارد. پایان‌بندی داستان‌تان را خیلی دوست داشتم و صحنه سرد شدن نسکافه بسیار زیباست. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
محمد بيدگلي » شنبه 22 دی 1397
سلام جناب عباسلو بسيار ممنونم از نقد جامع شما، خيلي دقيق و ريز بينانه بود، حتما داستان رو بازنويسي ميكنم و مجدد ارسال ميكنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.