گاهی برای باورپذیری لازم است قواعد را زیر پا بگذارید



عنوان داستان : فلسفه ی نازلی

حوصله ی حرف زدن ندارم، اما دیگر نمی شود کاری کرد. مریم مرا دیده و خرامان می آید سمتم. لب های صورتی اش به لبخند بزرگی باریک می شود و ظرف غذایش را می گذارد روی میز.
"چند وقته بی حوصله ای...چته؟"
چه میدانم. هیچ وقت درست نفهمیدم چه مرگم است. از اولش یک چیزی اشکال داشت.
چنگال را بین انگشتانش می چرخاند و بعد فرو می کند توی تنِ لزج یکی از میگو های توی ظرف. میگو زیر دندانش صدایی می دهد. انگاری ادامس می جود.
می پرسد: میخوری؟...
به توده ی میگو های لولیده در هم نگاه نمی کنم و فقط سر تکان می دهم که نه.
نمی خواهم دوباره بحث را بکشاند به گذشته ها ، به خاطراتِ دور و درازِ آنوقت ها. به آدم های گرد و غبار گرفته ی ته تو های ذهنم. به بهانه ی اشتها نداشتن از جایم بلند می شوم تا برگردم پشت میزم و هی تق تق تایپ کنم و برایم مهم نباشد کدام قرارداد و سند و اطلاعیه است.
"نازلی هم بالاخره رفت ایتالیا. خبر داری؟"
می دانم رنگم پریده. گاهی فکر می کنم مریم خوشش می آید هی از نازلی و مدرسه و دانشگاه و کوچه ی اقاقی بگوید و من هم هی چشم بگردانم و لب تر کنم و لبخند های زورکی بزنم.اصلا به من چه نازلی کدام گوری رفته.
دستمال کاغذی را می کشد روی لبش. درِ ظرف میگو را می بندد.
"از اولش شانس داشت...به کارمندی و تو لاک خودش بودن که راضی نمی شد، من و تو چی؟؟ تو این شرکت تهش چقدر حقوق بهمون میدن؟"
از جایم بلند می شوم. صندلی قیژ صدا می کند. مریم انگار که بخواهد از هر فرصتی استفاده کند، با من از جایش بلند می شود.
" البته دیگه نمیتونست بمونه...شنیدم بعد از اینکه نامزدیش با اونی که میخواست بهم خورد، گذاشت رفت. فکر کن...اون نازلیِ افسانه ای هم عاشق شده بود..."
نازلی هیچ وقت پایش روی زمین نبود. روز اول مدرسه ، با موهای بلند خرماییِ روشنش جلوی من از پله ها می رفت بالا. محو تماشای تاب موها و پاپیونش بودم که برگشت و پرسید: با من دوست میشی؟
ماتم برد و از صف کلاس جا ماندم. از همان اول او یک پله بالاتر از من بود. تمام راه کوچه ی اقاقی تا مدرسه را جلوی من راه می رفت و از حفظ شعر می خواند. من هم زیر زیرکی تماشایش می کردم و سعی می کردم پا تند کنم تا برسم به او. دوست داشتم گیس هایم شبیه او باشد. مثل او همه مسئله های بیضی و هذلولی و دایره را حل کنم بعدش هم بروم توی یک برنامه ی تلویزیونی و کاردستی درست کنم و فردایش همه جمع شوند دورم و بگویند توی تلویزیون خیلی خوشگل بودی.
زیر لب می گویم : ای نازلی...
به صفحه ی دسکتاپ و فایل های مرتب شده نگاه می کنم. مریم و بقیه خداحافظی می کنند و یکی یکی از جلویم رد می شوند. آدم های معمولی مثل خودم. همیشه فکر می کردم معجزه ای میشود و من را از معمولی بودن خلاص می کند. معمولی نبودن احتمالا یعنی نازلی شدن. به او رسیدن. او را قانع کردن. از او بیشتر فهمیدن.
رامین همیشه کجکی نگاهم می کند و می گوید:" راضی باش به همینی که هستی...خودت را اذیت نکن...مگر تو چه می خواهی؟"
رامین برای خودش می گوید. وسایلم را جمع می کنم. و یکی دیگر از عدد های روی سر رسید را خط می زنم. شده پنجمین روزی که درخواست طلاق داده ام.هنوزهیچکس نمی داند. حتی خودِ رامین. آن موقع که من توی خانه بودم و حوصله ی هیچ چیز را نداشتم، رامین سر و کله اش پیدا شد و همه گفتند که بچه ی خوبی است. سرش به کار خودش است. مادر هم چندباری نیشگونم گرفت که مبادا حساب سن و سال از دستم در رفته باشد. راضی شدم به معمولی بودنِ رامین که نه شبیه مرد های جذاب و مرموز توی فیلم ها بود که ظاهر و باطنشان یکی نیست، نه شبیه دیوانگانِ عاشقِ توی کتاب ها. نه بهش می امد گذشته ای داشته باشد نه حتی خواسته ای.اگر میگفتم" نه" خیلی ساده می گفت: باشد و سرش را می انداخت پایین و می رفت.
سوار تاکسی می شوم و فکر می کنم که نازلی الان توی فلورانس و روی سنگفرشِ خیابان هایش راه می رود و دنبال پالتوی خز می گردد برای کنفرانس فردایش توی دانشگاه. پس نازلی ها هم شکست عشقی میخورند؟ اخر چه کسی می تواند همچین اسب سرکشی را از همه چیز زده کند که بگذارد و برود. کسی که اهل رفتن نبود.از هیچ چیز فرار نمی کرد.
توی آینه ی آسانسور به چهره ی خودم نگاه می کنم. وقتی نازلی با رتبه ی تک رقمی دانشگاه قبول شد دیگر کمتر خبرش را داشتم. ترجیح می دادم فلسفه اش توی زندگی ام تمام شود. اما مریم امان نمیداد. مدام قصه می گفت از خاطرخواه های نازلی، عکس های نازلی...
حرف هایم را برای فامیل و در و همسایه اماده کرده ام:
" چه دردت است که طلاق گرفتی؟"
" هیچی رامین را دوست نداشتم. درد از این بیشتر؟؟؟"
کلید را توی قفل می چرخانم. خانه ساکت است. همیشه همینطور است. من مثل نازلی شوپن و راخمانینف و چایکوفسکی گوش نمی دهم. از چیز های زرق و برق دارِ دهاتی هم خوشم می اید.می گذارم آب جوش بیاید. راهرو را طی می کنم. رامین دوباره از فرط خستگی با لباس های عوض نکرده توی تخت خوابیده. لباس هایم را عوض می کنم. کمد تقی صدا می دهد. چشمانش را باز نمی کند و فقط غلت می زند. هنوز درگیر خواب است. محل نمی گذارم. از کنارش رد می شوم. چشمم به یک چیزی گیر می کند. بر می گردم. خم می شوم روی تخت. کیف پولِ باز شده را ارام از زیر جیبش می کشم بیرون. همانجا مینشینم. کیف پول را چپ و راست می کنم. چشمانم در حدقه می چرخد. نازلی اینجاست. زیبا و باریک با شال سفیدی روی موهایش ایستاده جلوی دوربین عکاسی. محو تماشای معصومیتِ تحمیل شده به عکسم که حواسم از رامینی که در پس زمینه و دورتر از نازلی دست به جیب ایستاده و مراقب تمام ظرافت های دختر است پرت می شود. چیزی توی دلم میجوشد. فضای عکس انقدری ملیح است که نمی شود فکرهای بدم را سر و سامان بدهم. به مژه های پر و برگشته ی نازلی نگاه می کنم. از عکس و آدم هایش خوشبختی شره می کند. کیف پول را می بندم و ارام برمی گردانم سر جایش. چای میریزم توی ماگی که خیلی دوست دارم. فکری ارام می خزد زیر پوستم. هوس می کنم بروم درخواست طلاق را پس بگیرم.شاید بشود به رامین باز هم فرصت داد. احتمالا باید عاشق من بشود و خرت و پرت های جا مانده توی کیف پولش را بیاندازد دور.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. این دومین داستانی است که در این چند وقت به بهانه پایگاه نقد داستان از شما می‌خوانم. یادم هست که داستان قبلی شما را دوست داشتم و به همین خاطر این مرتبه با انتظار بیشتری به سراغ داستان شما آمدم. همچنان نظرم همان است. شما نویسنده‌ی خوبی هستید. این‌که می‌گویم خوب صرفاً منظورم تعریف از دنیای داستانی شما نیست. منظورم این است که شما دنیای داستان‌هایتان را خوب می‌شناسید و به خوبی آن‌را به مخاطب می‌شناسید. در ارتباط با این داستان هم اوضاع به‌ همین ترتیب است. من به عنوان مخاطب در همان چند خط اولیه می‌توانم اتمسفر دنیای داستانی شما را بشناسم. بعد از این‌که زمین داستان شما را پیدا کردم و به عنوان مخاطب توانستم روی آن قدم بگذارم و خودم را در این دنیا حس کنم کار شما سخت‌تر می‌شوید. آن‌وقت است که شما به عنوان نویسنده‌ی داستان به کمک راوی داستان‌تان چطور پذیرای من مخاطب هستید. تا پیش از خواندن داستان قبلی نگران این بودم که چقدر به اهمیت ساخته شدن اتمسفر داستان‌تان واقف هستید و چقدر موفق به ساختن این اتمسفر در ذهن مخاطب می‌شوید؟ منظورم از این چقدر، این است که چند درصد از فضایی که در ذهنتان ساخته شده به مخاطب منتقل می‌شود؟ آیا این درصد آن‌قدری هست که بشود روی آن حساب کرد و آن‌را قابل قبول دانست؟ به بهانه داستان قبل متوجه شدم که به اهمیت این دنیای داستانی و کیفیت به تصویر کشیدن آن واقف هستید و این‌ کار را به خوبی انجام می‌دهید. بعد از خواندن این داستان هم از این توانایی در شما به عنوان نویسنده مطمئن شدم و بعد از این پیگیر مسائل جزئی‌تری در دنیای داستان شما هستم، پیگیر مسائلی جزئی که از نویسندگان حرفه‌ای انتظار دارم در کارهایشان رعایت کنند. به عنوان مثال بعد از این‌ انتخاب‌های شما در دنیای داستان‌تان برای من مهم است. منظورم از انتخاب، آن دسته از نشانگان داستان شماست که قرار است به موتیف تبدیل شوند، یعنی کارکردی غیر از کارکرد طبیعی خودشان داشته باشند یا که کارکردی داشته باشند که مختص به داستان شما باشد. اولین انتخابی که در داستان شما به نظرم انتخاب درستی آمد انتخاب غذای هم‌صحبتِ راوی بود. میگو از نظر من و شاید خیلی از آدم‌های دیگر غذای بسیار لذیذی باشد اما شما با توجه به حس و حال راوی و شکل غذا خوردن او و صدای دهانش موقع جویدن میگو حسی شبیه اشمئزاز را به مخاطب القا کردید. منظورم این است که شما با یک انتخاب درست که به‌ظاهر در داستان موضوع کم‌اهمیتی است بخشی از حال و هوای راوی خودتان را برای مخاطب ساختید. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم انتخاب‌های شما در مسیر روایت داستان‌تان می‌تواند چه نقشی داشته باشد. میگو سوای از این‌که غذای بسیار لذیذی است اما بوی خاصی و مورد پسند عده‌ی زیادی نیست. خود میگو این حال و هوا را در خودش داشت در صورتی‌که شاید اگر این انتخاب چیز دیگری بود و این بار روی دوش غذای دیگری می‌افتاد این القای حس راوی به مخاطب به این خوبی انجام نمی‌شد.
اما صحبت اصلی من که در ارتباط با اصل داستان است؛ دوستی در قیاس با دوست آوانگاردش خودش را آدم معمولی می‌داند. این فلسفه‌ی آدم معمولی بودن و تلاش برای آدم معمولی نبودن هم دغدغه‌ی جذابی است و هم به‌روز اما بسیار سخت. شما باید در معمولی بودن و غیرمعمولی بودن را در دنیای داستانتان تعریف و به داشته‌های مخاطب و تعریف ذهنی آن‌ها از این مفاهیم اکتفا نکنید. همین مساله کار شما را سخت می‌کند ساختن معمولی بودن به مراتب از ساختن غیرمعمولی بودن سخت‌تر است. به نظرم در داستان شما این مفاهیم بازتعریف نشده‌اند. به گمان‌م ما برای شناخت نازلی احتیاج به خرده روایت‌های بیشتری از او داریم. خرده‌روایت‌های بیشتری که غیرمعمولی بودن او را بیشتر به ما بشناساند. خرده روایت‌هایی که پتانسیل دراماتیک بودن دارند. خرده‌روایت‌هایی که آشنایی‌زدایی می‌کنند و به همین بهانه تا مدت‌ها بعد از اتمام داستان در ذهن مخاطب می‌مانند. شما پتانسیل به این بزرگی را در داستانتان رها کرده‌اید و هیچ توجهی به آن نکرده‌اید. به‌نظر شخصیت نازلی خیلی بیشتر از آن‌چه در داستان شما پرداخته شده است جای پرداخت دارد و همین پرداخت است که می‌تواند چند پله داستان شما را به داستانی به‌یاد ماندنی برای مخاطب تبدیل کند. در عوض ما باید راوی را هم بیشتر بشناسیم. همین‌که راوی و زندگی‌اش و انتظاراتی که از زندگی دارد به ما شناسانده شود و همین‌که نازلی با تمام پتانسیل‌های داستانی‌اش در داستان شما تعریف شود آن‌وقت داستان شما شکل گرفته است و تازه می‌شود ادعا کرد آن بازی الاکلنگی که میان معمولی بودن و آوانگارد بودن باید در داستان شما وجود داشته باشد تا داستان جان بگیرد، شروع می‌شود. آن‌وقت است که دغدغه‌ی راوی شکل می‌گیرد. آن‌وقت که می‌توانیم به او حق بدهیم از رامین جدا بشود یا که نشود. اما مساله اصلی با داستان شما که همین مساله رامین و ارتباط عاطفی او با نازلی است. برایم کمی عجیب است که یک نفر شروع به گفتن داستانی بکند و در انتها وقایع طوری چیده شود که به نتیجه‌گیری همان مساله‌ای ختم شود که راوی صحبت را با آن شروع کرده است آ‌ن‌هم وقتی که در داستان ما کشف و شهود به‌صورت همزمان میان راوی و مخاطب انجام می‌شود. این‌جاست که به خودم می‌گویم نویسنده خودش را تسلیم مقدرات درام کرده است و درنتیجه باورپذیری داستان او برایم سخت می‌شود چون با قوانین داستان پیش می‌رود. داستان گاهی برای باورپذیر شدن باید قانون‌شکن باشد. مسأله اصلی من نحوه برخورد راوی با عکس شوهرش و نازلی است. این کار به راحت‌ترین شکل ممکن انجام شده است. عکسی در کیف پول مردی زن‌دار، آن‌هم کیف پولی که این‌طور ولنگارانه روی میز رها شده است. به‌نظرم راه‌های دراماتیک‌تری وجود داشت که راوی بفهمد شوهر فعلی‌اش درست همان‌کسی است که نازلی به‌خاطرش پریشان شده و مملکت‌ش را ترک کرده است. این‌که این ماجرا اتفاقی باشد کمی باورپذیری داستان را زیر سوال می‌برد. این یک راهکار پیشنهادی است؛ من اگر به‌جای شما داستان را از ته به سر می‌نوشتم و ترسی از این نداشتم که داستان‌م را همان ابتدای کار رو می‌کردم. یعنی راوی داستان من در همان ابتدا به بهانه‌ای دراماتیک‌تر عکس شوهر معمولی‌اش را که به همین‌خاطر قصد جدایی از او را داشت می‌دید؛ عکسی با دوست‌ش که معیار راوی برای غیرمعمولی بودن بود. و تازه در این موقعیت الاکلنگی گیر می‌کرد که به واسطه‌ی این آشنایی قبلی که دلیلی منطقی میان و آشنایی راوی هم با شوهرش هم وجود داشت آیا هنوز هم شوهر راوی یک آدم معمولی و زندگی با او یک زندگی معمولی است یا که نه؟ می‌دانم که مسیر داستان‌تان زیادی عوض می‌شود اما داستانی خواندنی و پردغدغه از آن ساخته می‌شود. راست‌ش را بگویم این طرح این‌قدر جذاب است که هوس دزدیدن آن به سرم افتاد. آن‌را به همین راحتی به هدر ندهید. به نظرم تا به نسخه‌ی نهایی برسیم این داستان چند مرتبه‌ای به بازنویسی نیاز دارد. روی این داستان وقت بگذارید چون ارزش‌ش را دارد. پیرنگ جذابی دارد. شما ذهن داستان‌گویی دارید که داستان‌هایش آدم‌را به فکر فرو می‌برد. قدر این ذهن داستان‌گو را بدانید. منتظر نسخه‌های بعدی این داستان هستم چون این نسخه، بهترین داستانی نیست که می‌تواند از این طرح وجود داشته باشد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۱
پردیس توکلیان » سه شنبه 18 دی 1397
سلام خیلی خیلی ممنونم جناب خانلری گرامی... حتما بازنویسی اش می کنم تا بهترین شکل خودش را پیدا کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.