خط اکنونی روایت




عنوان داستان : ساعت شش عصر نیست
نویسنده داستان : مهدی ناظری

به عزت و شرف لا اله الا الله ...بلند بگو لا اله الا الله ....محمد است نبی و علی ولی الله...
تابوت که با ترمه و گلایل تزیین شده بود روی دست جماعت از کوچه مان بیرون آمد خشکم زد انعکاس نور قرمز غروب روی دسته سیاه پوش نمیگذاشت قیافه آشنایی ببینم تابوت روی دستها آرام وروان از جلویم رد شد بعد از ده سال از فرنگ برگردی و به جای دسته استقبال دسته تشییع را ببینی؟ نه! فال خوبی نبود.هول کردم چمدانهای ریز و درشت را بار خودم کردم و سلانه سلانه رفتم طرف کوچه اما نگاهم دنبال تابوت بود مرده روی دست مردم مش غلامعلی همسایه روبرویی بود؟ که از وقتی بچه بودیم هم عزراییل دنبالش بود یا عذرا خانم که یک زمانی با پسرش بدجوری رفیق بودیم یا ..؟؟؟.جلوی خانه مان هستم با همان سردرآجری قجری و همان در چوبی خوش تراش با کوبه مردانه و زنانه جدا ,در باز است از دالان تاریک ورودی تا هشتی را میدوم اما راهرو کش آمده هرچه میدوم به انتها نمیرسم صدای صوتی حزین از دور می آید چشمانم را میبندم و تا آخرین جانم میدوم به باد می مانم با صدای قرآن مصطفی اسماعیل که از صحن امامزاده می آید به خود می آیم .در بل بشوی مردان سیاه پوش و زنان گریان .پدر کنار قبری تازه وخیس که با رزهای پرپروعطر گلاب آمیخته شده خیره به زمین نشسته .با عینک ته استکانی و ته ریشی که به سفیدی میزند شناختنش سخت است اما وقار ومردانگی صورتش آشناست.صورتش کبود شده مثل اینکه زیر بار بزرگترین بار دنیا شانه هایش دارند خرد میشوند صدای زنی گریان –به گمانم خواهرم زری است - از پشت سر می آید: دیررسیدی تا وقت رفتن چشم به راهت ماند...عکس مادر به درخت کاج روی قبر آویزان است چشمانش زنده هستند و ملیح میخندد. پسرکی خرما تعارفم میکند موهای فرفری بامزه ای دارد : ساعت شش تموم کرد دم غروب جمعه اگه بجنبی میبنیش... زنده!
بیدار میشوم درتاریک روشن اتاق خواب چشمم دنبال ساعت است نمیدانم روز است یا شب یا کجا هستم فقط پی ساعتم: کجاست این ساعت کوفتی؟ به پذیرایی میروم انگار دارم اثاث کشی میکنم اتاق پر از کارتنهای مقوایی پفک نمکی و موز چاکیتاست و آن گوشه کنار پنجره که نور بیحال پاییزی از وسط پرده کرکره خاکستری اتاق را خط کشی کرده ساعت پاندولی روسی حول و حوش ساعت چهار و سی دقیقه را نشان میدهد کسی دلم را چنگ میزند ومیگوید :باید به خانه مادر برسم . از خیابان میگذرم مردم با عجله میگذرند چشمان آشنایی دارند اما همه ماسک زده اند حتما بخاطر وارونگی هواست طوریکه بعضی از درختهای خشک شده هم وارونه به نظر میرسند ومثل اقتاپوسهایی بد قیافه به من نگاه میکنند شهر در ملقمه ای از دود و بتن و صدای بوق رها شده است آدم وقتی حالش بد است همه چیز این دنیا برایش چندش آور است حال من هم بد است باید زودتر به مادر برسم .تاکسی سیاه رنگی جلوی پایم ترمز میکند سوار میشوم راننده باعینک ته استکانی و ته ریشی که به سفیدی میزند میپرسد : کجا میری ؟
-سر باب همایون کوچه ...
-بلدم
پایش را روی گاز میگذارد...
جلوی خانه مان هستم با همان سردر آجری قجری و همان در چوبی خوش تراش با کوبه مردانه و زنانه جدا در باز است از دالان تاریک ورودی تا هشتی را میدوم پدر جلوی حوض شش گوش وسط حیاط نشسته وضو میگیرد عینکش را برداشته و ریشش را تراشیده کلی جوان شده است از دیدنش خوشحال میشوم بلند سلام میکنم جوابم را نمی دهد شاید از اینکه دیر به دیر به دیدنش میروم ناراحت است کودکی در اتاق بلند گریه میکند پدر رویش را برمیگرداند :خانم ! سرسام گرفتم ببین چشه!
صدای مادر می آید نرم و روان مثل رود : نمیدونم والا حبیب آقا از سر صبی یه ریز داره گریه میکنه ...مازیار جون چته مادر آخه؟
حبیب آقا از سر حوض بلند میشود : ورش دار ببریمش پیش دکتر بنگلادشی سر درخونگاه ! این یه چیزیش هست ...
داخل اتاق ساعت پاندولی روسی نزدیک پنج است نمیدانم غم عصر جمعه روی دلم تلنبار شده یا دلواپس حال مادرم هنوز یک ساعت مانده شاید هم خواب چپی بوده که از سر معده پر آمده بود بی تاب دیدن مادرم, آنجا نشسته روی صندلی لهستانی آشپزخانه موهای سیاهش را بافته و یک دسته اش را روی شانه اش انداخته –پدر عاشق این مدل موست-سرگرم بافتنی است گاهی هم به بادمجانهایی که در ماهیتابه سرخ میشوند نیم نگاهی میاندازد مژه هایش روی چشمش سایه انداخته آخ که چقدر دوست دارم بغلش کنم. ناگهان پسری مو فرفری با پیرهن و شلوارک گلی وکثیف به سمت اجاق حمله میکند داد مادر بلند میشود : با این دست و بالت دست نزنی به غذا کورنشده! پسر بچه به مادر نگاه میکند مادر با لبخندی از جایش بلند میشود و لقمه ای بادمجان برای پسرک میگیرد و موهایش را به آرامی بهم میریزد : بیا پسر جان! اما اول برو دستاتو بشور مریض نشی
ساعت پاندولی روسی نزدیک شش است دست خودم نیست مثل یک آدم کوکی بطرفش میروم و شیشه صفحه اش را باز میکنم اگر پدر ببیند یک سیلی جانانه نثارم میکند ساعت ارثیه پدربزرگش است که شاه شهید بخاطر شکار قوچ بزرگی مرحمتش کرده و مثل ناموسش است عقربه کوتاه تررا روی پنج میگذارم مادر از جلویم رد میشود وبطرف حیاط میدود...
-مادر حالت خوبه ؟ جاییت در نمیکنه ؟ بیا فشارتو بگیریم ببینم ....
اعتنا نمیکند همیشه از دارو دکتر فراریست بیشتر کار درمان را با اوراد و ادعیه ذاد المعاد و جوشانده و بخور پیش میبرد با کاغذی برمیگردد خوشحال است و روی ابرها پرواز میکند سوسن را صدا میکند به گمانم یکی از خواهرهایم باشد هنوز زیباست وجوان با آن موهای بلوطی که تا کمرش میرسد یک محل را عاشق کرده بود
- نامه فرستاده بیا بخونش ببینم بچم تو دیار غربت چیکار میکنه؟
زری وسوسن عکسی را نگاه میکنند و ریز میخندند پسرکی فکل کراواتی کنار برج ایفل ایستاده وبا کت و شلوار فلانل چهارخانه به دوردست نگاه میکند .
مادر بی تاب به نامه نگاه میکند:
-بابا یکیتون بیاد این نامه رو بخونه یه ساعته زل زدن به عکس
سوسن میگوید : باشه مامان جان !الان میخونم ببینیم این دکتر بعد این چی نوشته
ساعت پاندولی روسی نزدیک شش است دوباره به پنج برش میگردانم کار خنده داری است اما این غروب جمعه غمگین نباید تمام شود دفعه قبل که اینکار را کردم به نظرم زمان کش آمده و از موقع غروب گذشته شاید یک پل از روی آن حادثه بشود زد و ردش کرد.
به اتاق برگشتم مادر خوابیده بود پدر بیرون اتاق قدم میزد به زری تشر زد :پس این شوهر بی عرضت کجاست دوساعته رفته دکتر بیاره ؟
زری دلواپس لب میگزد :چه میدونم آقاجون عصر جمعست دکتر پیدا نمیشه این موقع
صدای ناله لرزان مادر از اتاق میاید میروم کنارش آرام نوازشش میکنم چشمانش را باز میکند و لبخندی محو بروی لبش میاید
خبری از آن چشمان سیاه اثیری نیست هاله ای خاکستری دورش را گرفته موهایش را نبافته وروی صورت عرق کرده اش موهای سفیدش چسبیده :
-بالاخره امدی عزیزدلم... چشمم به در خشک شد نه تلفنی نه خبری... فقط دلم خوش بود به نامه هرسالت که اونم امسال نفرستادی
سرم را روی سینه مادر میگذارم مثل بچگی ها صدای قلبش آرام می آید دستهایی سرد, لرزان و آهسته روی سرم کشیده میشود مثل بعدازظهرهای ساکت تابستان که زیر باد پنکه سقفی دست روی موهایم میکشید تا خوابم ببرد باید بروم و عقربه را از شش دورکنم اما خیلی خوابم میاید صدای پدر گنگ و نامفهوم می آید : داره هذیون میگه باز ای وای ! این مازیار الدنگ بالاخره مادرش رو چشم انتظار گذاشت ...پس خبری از دکتر نشد؟......
صدای آمرانه ای از دور بگوش میرسد شبیه صدای مادر است : مازیارخوان! آقای دکتر؟ پاشید داروتون رو بخورید همه خوردن فقط شما موندید!....دلم نمیخواهد بیدار شوم ...راستی ساعت چنده؟
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، ممنونم که من را در لذت خواندن داستانت شریک کردی. داستانت ویژگی‌های مثبت زیادی دارد که مهم‌ترینش نثر پاکیزه و آراسته‌ی آن است. داستانت این امکان را می‌داد که خط به خط آن را بخوانم و دنبال کنم و این برای داستان یک نقطه قوت اساسی است. نکاتی هست که توجه به آن‌ها این داستان را از چیزی که هست به مراتب خواندنی‌تر می‌کند. در داستان تو خط اکنونی روایت پیدا نیست، یعنی مشخص نیست که راوی کجا ایستاده و این حرف‌ها را می‌زند. خط اکنونی روایت پاشنه آشیل داستان است و در داستانی مثل «ساعت شش عصر نیست» که سیال ذهن است خط اکنونی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. مخاطب مدام در حال بمباران اطلاعاتی است و از زمانی و مکانی به زمان و مکان دیگری فرستاده می‌شود، این‌جا خط اکنونی برای این است که مخاطب پایگاه اصلی روایت را بشناسد و آن‌جا از بمباران اطلاعات در امان باشد و بتواند خودش را هم‌اندازه داستان کند و از آن عقب نماند. می‌فهمم که برای حفظ تاثیر پایان شوک‌آور داستان سعی داشتی خط اکنونی روایت را محو کنی تا ما نفهمیم که راوی در یک آسایشگاه روانی به سر می‌برد. توجه به این نکته باعث می‌شود که نویسنده این داستان مراقب دو مساله دیگر باشد؛ یکی این‌که مساله اصلی داستانش را بشناسد و تمرکز روایت را روی آن بگذارد. در این داستان مساله اصلی راوی عذاب وجدانی است که از عدم حضورش در لحظه مرگ مادر به آن دچار شده است نه بیماری او، اما با فرم روایی که انتخاب کرده مساله اصلی را فدای شوک پایان داستان می‌کند و مساله دوم اطلاعاتی است که راوی در مشتش نگه می‌دارد تا بیماری ذهنی او لو نرود. به نظر این پایان غافلگیر کننده بیشتر از آن‌که نقطه قوت داستانت باشد به نقطه ضعفش تبدیل شده است. حرف من این است که به داستانت اعتماد کنی و جذابیت داستان را در تمام بدنه آن حفظ کنی. توجه ما به بیماری ذهنی با قرص دم دستی‌ترین راهکاری است که نویسنده می‌تواند برای بیان بیماری راویش انتخاب کند. ما باید قبل از این از لحن پریشان راوی و جملات کوتاه او این بیماری را تشخیص داده باشیم که داده‌ایم؛ منظورم از اعتماد تو به داستانت همین است. مساله دیگر تغییر نظرگاهی است که در انتهای داستان وجود دارد، این کارکرد سوم شخصی که از راوی اول شخص می‌گیری. باید راه بهتری برای این بخش از روایت وجود داشته باشد که تو را مجبور به تغییر نظرگاه نکند.
خرده روایت‌های ابزار و ادوات خانه، ربطی به بدنه داستان ندارند یعنی مسائلی هست که اهمیت آن‌ها از ساعت پاندولی و درچوبی خانه بیشتر است؛ مانند شناخت شخصیت مادر و پدر، ما در حقیقت باید برای شناخت اهمیت مرگ مادر به ظرف ذهنی خودمان مراجعه کنیم و بگوییم مرگ مادر به همان علتی برای راوی تکان دهنده است که مرگ مادر خودمان برای ما تکان دهنده است. در حقیقت راوی نتوانسته این اهمیت یگانه را برای خودش در دنیای داستانش بسازد و این به این خاطر است که توصیف‌ها بیشتر از آن‌که در خدمت داستان و شخصیت‌هایش باشند در خدمت اطلاعات نویسنده از آکسسوار آنتیک خانه هستند.
و درنهایت کلمات استفاده از کلمات و ترکیب‌های غیر داستانی مانند «نثار کردن سیلی جانانه» و استفاده از علامت تعجب در داستان که کمی مخاطب را دور از داستان نگه می‌دارد.
امیدوارم که به همین زودی نسخه بازنویسی‌شده این داستان را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
عباس عنافچه » پنجشنبه 30 شهریور 1396
من که در این داستان گم شدم ...
مهدی ناظری » پنجشنبه 30 شهریور 1396
بسیار استفاده کردیم رامبد خان ممنون از وقتی که گذاشتید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.