وظیفه داستان و داستان‌گو




عنوان داستان : عشق روی لبه ی جدول
نویسنده داستان : مریم زمانی

حسی تازه توی دلم بازی گوشی می کند. دلم ضعف می رود. هری می ریزد. هراس می افتد توی دلم .خالی می شود پر می شود. می لرزد. و همه ی این ها نشانه ی این است که بیشتر از اینکه فقط یک حس باشد یک اتفاق است. اتفاق مهم. باز دلم خالی می شود شبیه کسی که تازه وضع حمل کرده است ویک هو شکمش خالی شده. اما من تازه باردار شده ام. باردار حسی که نمی دانم شوم است یا خیر.ته دلم می لرزد. می خواهم خلوت کنم با خودم. ترجیح می دهم سر بالایی دانشکده تا خوابگاه را پیاده بروم. من چه ام شده است؟ من هم؟
ترس برم می دارم. از خودم هم خجالت زده ام. چطور می شود حرف زد در موردش؟
نزدیک خوابگاه دختران خبری از پسرها نیست. می روم روی لبه ی جدول. با احتیاط قدم برمی دارم. باد که می زند باید خودم را محکم تر بگیرم که نیفتم.
هوا بدجور مطبوع است. دانه های باران پائیزی پخش می شود اطرافم. باد ملایم می زند زیر چادرم.محکم می گیرمش. از زیر دستم می لغزد و کنار می رود.دوباره جمع و جورش می کنم. کسی توی مسیر نیست. کلاس اخر وقت است و آخر هفته دانشجوها کلاسشان تمام شده. باد لابه لای چادرم بازیگوشی می کند. عدل همین حالا باید باران ببارد؟ همین حالا هوا باید مطبوع شود. نسیم بوزد. هوا شاعرانه شود. به قول هم اتاقی ها هوا دو نفره شود؟ لجم می گیرد. از هوایی که دونفره شده...
اگر حسی که دچارم کرده شوم است پس چرا هوا مطبوع است. آن هم حالا... نکند یک نشانه است. وسوسه می شوم آهنگ گوش کنم. دست هام می لرزد. کم کم دارد سرد می شود. شکمم قاروقور می کند. از روی لبه ی جدول می پرم پایین. راه رفتن روی لبه مال حالا نیست. مال وقتی است که باد نوزد که به یک طرف هلت بدهد. مال وقتی است که حواس ادم جمع باشد تمرکز باشد نه حالا توی وضعیت من مال وقتی است که به تعادلت مطمئن باشی. از توی کیفم سیب در می آورم. سیب سرخ را بو می کنم سرخوش می شوم. سیب گاز می زنم و هندزفری را می چپانم توی گوشم... توی این یکی دو ماه دو سه تا آهنگ ریخته ام روی گوشی ام و گاهی دزدکی... چت شده است تو لیلا؟
اخرین بار است. گوش می دهم و حذفش می کنم.
هم اتاقی برس به دادم.... اونی که دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم.
زمزمه می کنم و سیب گاز می زنم. دهانم شیرین می شود. شیرینی اش را تا برود برسد ته معده ام حس می کنم. می رسم به پارک اساتید و دلم می خواهد روی تاب ها بنشینم. ورود دانشجوها ممنوع است. آخر هفته ها کسی ان دور و بر نیست. می روم سمت تاب قدیمی زهوار در رفته. شن ها زیر کفش هام می لغزند و من هم یکی دو بار نزدیک است زمین بخورم. بیش از اینکه از تاب خوردن لذت ببرم از اینکه پا به منطقه ی ممنوعه گذاشته ام کیفور می شوم.لذت سرپیچی از دستوری که منع شده ای. تجربه ی یک حس جدید... کاش می شد ته قصه را همین حالا بفهمم. که این همه استرس. این همه دلهره. خلاء و ترس از اینکه ....
و تصویری که نقش می بندد جلوی چشمم. به تصویر لبخند می زنم و همه چیز را فراموش می کنم. همه ی ترس ها، تردید ها، چهارچوب ها، قوانین... لذت ورود به منطقه ی ممنوعه جسورترم می کند و با قطعیت با کمی خشم با یک دنیا حس لطیف با عقل با قلب با تمام وجود مطمئن می شوم که فقط یک چیز را می خواهم به دست آورم. لازم نیست چیزی بگویم در موردش. وقتی به دستش آوردم همه می فهمند.
روی تاب بالا می روم پایین می آیم. سرعتم را زیادتر می کنم. تاب قیژ قیژ می کند. سرعت بالا خطرناک می شود. هیجانش بیشتر می شود و من این هیجان را دوست دارم. کله خرابی می کنم و پا به زمین می زنم تا سرعتم بیشتر شود. تاب که بالا می رود می توانم پارک رو به روی سلف را ببینم. مهسا را می بینم با مهرداد. تازه کلاسشان تمام شده وتوی فضای سبز و لابه لای درخت ها جدای از بقیه دانشجوها از سمت دانشکده فنی به طرف خوابگاه می آیند. ته دلم حسرت و غم و اندوه می نشیند. چطوری شروع شده است؟ حتما اول مهسا یک لبخند زده. یکی دو بار جزوه ردو بدل کرده اند. بعد شماره ی همدیگر را گرفته اند برای یک تحقیق درسی و حالا هم... مهسا و مهرداد مسیرشان را عوض می کنند و به جای خوابگاه می روند پایین به سمت در دانشگاه. توی سرازیری جاده سرعتشان تندتر می شود. لابد می روند بازارچه. پاتوق عصرانه ی دختر ها و پسرهای خوابگاهی.
مامان جان می گوید: قباحت داره دختر.
برای من قباحت داره برای فریبا قباحت نداره؟
قربونت برم برای فریبا هم قباحت داشت حالا دیگه نداره به اونم گفتم گوش نداد.
تاب می خورم. آهنگ را زمزمه می کنم و چادرم به ساز آهنگ توی گوشم توی هوا می رقصد.
تنهایی عالی است برای ویژگی زنانه ی نشخوار کردن. نشخوارپیچ وتاب بی رویه دست هام و تایید مهسا و چشم هام که وسط کنفرانسم بی هوا جست و جو گرانه چرخیده بود سمت ردیف پسرها. جایی کنار پنجره ردیف سوم آرام گرفته بود و دوسه تا از کلمات را پس و پیش گفته بودم. و سریع چشم برگردانده بودم.نشخوار دلنشین لحظه ای که صدایی آشنا توی نظرخواهی شرکت کرده بود و با بی خیالی متین توی گفتارش گفته بود: استاد مطالب مفیدی ارائه کردند. هوای کلاس گرم شد. حس کردم صورتم کبود شده. مهسا گفت: «عالی بودی جیگر. من کلاس دارم باید برم» و چشمک زده بود: انگشتر فیروزه رو دستای سفیدت خیلی جلوه کرد. انگشتر را از دستم بیرون کشیده بود و برده بود: برای عصر لازمش دارم.هرچند به دستای سبزه ی من نمیاد ولی با اجازه می برمش.
مهرداد و مهسا می پیچند توی فرعی دانشکده ی کلاس های عمومی. مهرداد دست مهسا را می گیرد و لابه لای درخت ها گم می شوند. لرز می کنم. انگشترم لابد حالا چسبیده به دست های مهرداد.
حقش بود بچسبد به دست های.... هول می کنم .حروف نامش را توی دلم هجی می کنم.. ر...الف...لبم را گاز می گیرم ومی گویم وااااای فریبا...خاله جیغ می کشدو می دود توی حیاط... خاک بر سرت حقته صد بار گفتم از درخت نرو بالا. پسر دایی ها و پسر خاله ها می زنند زیر خنده
مادر بزرگ غر می زند.
کاراش به دخترا نرفته...خودشو مسخره اینا کرده...
مادربزرگ چای هِل می دهد دستم. دستم را حلقه می کنم دور برگه هایی که لوله کرده ام و با ناخن بلندم ضرب می گیرم روی برگه ها.دست دیگرم موج برمی دارد که سمت بالای چادرم را مرتب کند. با ترس هرازگاهی چک می کنم تا مطمئن شوم این حرکات موزون پنهان نمانده باشد...
مهسا می گوید: کدوم پسری قراره این دست ها رو بگیره تو دستش. حیف که پسرا این چیزا سرشون نمیشه...
نگران مهسا می شوم. کاش زنگش بزنم و به بهانه ای بکشانمش خوابگاه. کاش بشود امشب کمی باهاش حرف بزنم. مثل چند شب پیش. توی حیاط خوابگاه هی راه برویم خوابگاه ها را دور بزنیم. یک ساعت دوساعت سه ساعت.مهسا گفته بود: مهرداد گفت حالا دیگه دستتو بگیرم؟ یک ماهی میشه باهمیم. منم گفتم باشه برام سخت نیست دیگه... حرف های مهسا ترس می اندازد توی دلم. کاش زود برگردد و انگشترم را پس بگیرم. بگذارم توی جانمازم. انگشتر فیروزه را ازیک مغازه توی بازار رضا خریده ام برای اینکه نگاهش کنم و دعا کنم و دعایم اجابت شود. جایش توی جانماز است نه توی کلاس موقع کنفرانس.
سرعت تاب را کم می کنم. خورشید دارد غروب می کند. توی سرخی متمایل به نارنجی غرق می شود. همان سمتی که مهسا و مهرداداز دیدم پنهان شدند. از روی تاب بلند می شوم. روی نیمکت کنار پارک کوچک می نشینم. روی نیمکت تعادلم برقرار است. هندزفری را در می اورم. هم اتاقی ای که مهسا باشد نمی خواهم به دادم برسد! آهنگ را پا ک می کنم. ناخن هام روی صفحه ی گوشی دلبری می کنند.صدای قرآن از سمت شهدای گمنام دانشگاه بلند می شود.
باز دلم غنج می زند برای آن صدای آشنا: استاد مطالب مفیدی ارائه کردند... هوا مطبوع است. دور تا دورم را کوه احاطه کرده است. حس های متضاد فشار می آورد به مغزم به قلبم. سخت است. نه می شود تحمل کرد نه می شود فراموش کرد. مهسا از دور پیدایش می شود. سرخوش لنگان لنگان خودش را بالا می کشد از سربالایی.دوتا درس هاش را ترم قبل افتاده و عین خیالش نیست. پول هاش ته کشیده و از دوسه نفر قرض گرفته و یک ماه است پس نداده و عین خیالش نیست. سر خوش سرخوش. ناخن گیر در می آورم. هر کدام از ناخن ها را که می گیرم یک دعا می کنم. نه اهل رفتن تا ته این جاده ام نه به این راحتی ها قلبم کنده می شود. فقط یک نیروی قوی تر می تواند دوباره آرامش را به تن و بدن و قلبم برگرداند. دلم برای آرامش یکی دوسال قبلم تنگ می شود. برای آن روزها که هنوز قلبم نلرزیده بود. توی مسیر برگشت مدرسه یک سر هندزفری توی گوش من بود و یک سرش توی گوش زهرا...توی ایستگاه اتوبوس دست همدیگر را می گرفتیم وزمزمه می کردیم ...
عشق فقط یک کلام
حسین علیه السلام
صدای آشنای گرم و متین و بی خیال دست از سرم بر نمی دارد. انگار که با دلم انس گرفته باشد جزوی از وجودم شده.
وصله ی ناجور وجودم. شیرین و دردناک. وسوسه انگیز و هراسناک... اگر شیرینی این حس مرا دنبال خودش بکشاند فرق من با مهسا چیست؟
کاش خلاص شوم. مگر می شود؟
ناخن ها یکی یکی می افتند روی زمین و با افتادن هرکدام من چیزهایی زیر لب می گویم. از اینکه به مهسا اعتماد کردم پشیمان می شوم. اصلا از اینکه راجع به حسی که ازش مطمئن نبودم بهش گفته ام به خودم فحش می دهم. چادرم را می تکانم.خجالت می کشم از این پارچه ی سیاهی که نمونه اش را محرم ها مامان جان دور تا دوراتاقش را می پوشاند. این پارچه ی سیاه که کنارم باشد انگار همیشه مثل محرم برایم روضه می خواند. آن شماره ای که مهسا نمی دانم از کجا برایم گیر آورده و یک گوشه ی محو جزوه ام نوشته ام با این روضه ها باهم نمی خواند.. ناخن هام را می چینم خدایا این یکی برای تو... این یکی را هم می چینم بخاطر تو... صدای اذان توی باد می پیچد. قدرتی بالاتر از شیرینی وسوسه انگیزی که جسم و روحم را کرح کرده به سراغم می آید و ذهنم را برای لحظاتی نجات می دهد از گرمای کشنده ی آن صدا...
مریم زمانی_ تابستان97
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیزم، مریم زمانی نازنین، متن پر شور و با احساستان را خواندم. یک اشتباهی همیشه بین مخاطبان داستان‌ها متداول است و آن این‌که وقتی داستان را می‌خوانند دوست دارند بدانند آیا واقعیت زندگی مغولف داستان را خوانده‌اند یا نه... این شکل از برداشت و وسوسه دانستن و منتهی شدن به مسیر قضاوت کردن مؤلف، بیشتر در داستان‌هایی رخ می‌دهد که بر احساسات و رقت قلب و اصولاً بیان سانتی‌مانتال بنا شده‌اند. متن شما به شدت سانتی‌مانتال و احساساتی است. آن هم از نوع رقیق‌ترین و آشناترین شکل احساسات که برای اغلب آدم‌های خوابگاهی و دانشگاه‌رفته آشنا و ملموس است. اما چه‌طور می‌شود مانع سر و گوش آب دادن و تفتیش و تفحص مخاطب شد؟ با حرکت بر اساس پلات یا پیرنگ. پلات یا پیرنگ نقشه راه داستان شماست. پلات نقشه ساختمان و عمارت داستانی شماست و استفاده از نثر احساسی و سانتی‌مانتال مصالح ساخت آن که باید به قدر و اندازه درست مصرف شود. متن بالابلند احساسی همان‌قدر به تنهایی به ذات داستان نزدیک است که هزارتا پاکت سیمان به یک ساختمان.
پرسش اصلی داستان تردید عذاب‌آوری است که بابت یک حس کاملاً طبیعی و انسانی در یک دختر متدین چادری نسبت به همکلاسی‌اش اتفاق افتاده. از قضا مسأله قابل پردازش و بسیار هوشمندانه‌ای است این به تصویر کشیدن تردید و از آن مهم‌تر نتیجه برآمده از این تردید. اما چون عامل ایجاد تردید مسأله دیانت و تقوا است، نوشتن شما مانند راه رفتن بر لبه تیغ است. نشان دادن دختر چادری که آهنگ گوش دادن را برای خودش ممنوع می‌داند، از این‌که حتی انگشترش با دست نامحرم تماس داشته باشد، آن‌هم وقتی در انگشت هم‌اتاقی اوست‌، دختری که تنها بابت ایجاد یک حس طبیعی تنها المان زیبنده و تجملاتی ظاهر خود، یعنی ناخن‌ها را می‌گیرد و خود را لایق تنبیه می‌داند، خواننده را به جای شخصیت‌پردازی به ساخت تیپ رهنمون می‌کند. تیپ یعنی الگوهای همیشه آشنا در ذهن ما. برایتان مثالی میزنم، قصاب سیبیلو الگوی مرد خشن و ظالم است، پسر ریشویی که پیرهن یقه‌سفید می‌پوشد و موقع راه رفتن سر به زیر است الگوی یک بچه حزب‌اللهی متعصب است، زن آرایش‌کرده بدحجابی که نیمه‌شب با پاشنه بلند توی خیابان پرسه می‌زند نماد زن هرزه است و ...
شما نماد یک دختر خشکه‌مذهبی را به ما نشان داده‌اید با مقادیر بسیار بسیار زیادی از گفتگوی درونی که چیزی جز شماتت و تنبیه و محاکمه خویش نیست. تا اواسط داستان و حتی بیش از آن دست نویسنده رو است و ما می‌دانیم این دختر بیگناه در دام عاشقی افتاده و خب منتظر گام بعدی و اتفاق اصلی هستیم. تا اینجای داستان هیچ چیز جدیدی رخ نداده که خواننده را تا پایان کنار خود نگه دارد. داستان در واقع تا انتها اصلاً شروع نمی‌شود. ما فقط توصیفات مطول و احساسی و رمانتیک یک دختر دانشجو را می‌خوانیم که آخر هم از ابتلا به این احساسات پشیمان است.
اما چیزی که بیش از همه آنچه گفته شد برایم اهمیت دارد و می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم این است که وظیفه داستان دادن درس اخلاقی یا نشان دادن مسیر تقوا یا اخلاق و علم به صورت رو و گل‌درشت نیست. همان‌طور که مؤلف معلم یا مروج دینی یا رهبر سیاسی یا مدرس اخلاق نیست. وظیفه داستان‌نویس این است که دواقعه را بی قضاوت و صدور حکم به تصویر بکشد و دریافت را بر عهده مخاطب بگذارد. نویسنده بر روی آدم‌های داستان ارزش‌گذاری نمی‌کند. بلکه آنها را می‌سازد و رفتارشان را نشان می‌دهد و مشی و سلوکشان را ترسیم می‌کند و تعیین سیاهی و سفیدی آدم‌ها با ذهن قضاوتگر خواننده است. مسلماً من و شما و هرکسی که داستان می‌نویسد با عقایدی موافق و با برخی مخالف است. اما حتی تقبیح و تکریم عقاید در داستان (حتی بر حلاف نظر واقعی مؤلف) امر درستی نیست. از داستان، ابتدا توقع داستان بودن داشته باشید. بیان بخشی از واقعیت زندگی همه آدم‌ها. زشت و زیبا، کافر و مومن، زن و مرد. اگر شما بتوانید از پس تصویر کردن بی طرفانه آدم‌ها برآیید مسلماً خوانندگان بیشتری را با خود همراه خواهید کرد و آن وقت خواننده واقعی و پیگیر از درون داستان شما جهان‌بینی و نگرش شما را کشف و دنبال خواهد نمود. این است معجزه داستان که آن را از هزار موعظه و درس قدرتمندتر می‌کند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
کوروش جعفریزاده » 17 روز پیش
سلام .هر چه از خوبی و فدرت قلم نویسنده و بار قوی حسی در اتفاق درونی که حادث شده است بگویم کم گفته ام واقعا ترسیم این حس از نگاه چنین شخصیتی بسیار دشوار است که شما روان رسا و ظریف توانسته اید آن را با رنگ واژه ها به زیبایی نقاشی کنیدآفرین .اما اگر ما اینجا داستان نویسی را تمرین میکنیم نوشته شما فقط شروع منبسط یک رمان است که مخاطبِ در انتظار یک حادثه را رها می کند.به نظر من این نوشته قابلیت پردازش و ایجاد گره داستانی وطراحی فرجام یک ایده را در خود دارد.موفق باشید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.