مقدمه‌ای بدون کارکرد داستانی




عنوان داستان : خواب و بیداری
نویسنده داستان : مهران عزیزی

شب اول، چقدر تنها بودم. آدم تنها، از خودش هم می‌ترسد. می‌ترسیدم. نمی‌شد هم برگشت. نمی‌شد هم از ترس و تنهایی به کسی گفت. کسی نبود. من بودم و مدرسه‌ی روی تپه و روستا آن تَه، روی دامنه‌ی کم‌شیبِ کوه. همه خواب بودند آن‌وقتِ شب. هیچ نوری از خانه‌ها بیرون نمی‌آمد. انگار همه مُرده باشند. نور سرد و سفید ماه، مثل رنگ صورت مُرده، ریخته بود روی زمین و شب اول بود و آق‌معلم بودم....
هر چه گشتم هیچ چراغی پیدا نکردم. جعبه‌ی کبریت‌ هم یکی دو تا بیشتر نداشت و اگر کبریت می‌زدم آن‌وقت برای سیگار درمی‌ماندم.
برق نداشت روستا، و مدرسه‌ام هم. همه‌ی روشنایی، نور کج‌تاب و کم رمق ماه بود که از پنجره، تو آمده بود. کلّ مدرسه، یک راهروی دراز و کم‌عرض بود و سه تا اتاق در طول‌ش؛ یکی دفتر و جای خوابم و یکی دیگر کلاس و آخری انبار خرت و پرت که درش قفل بود و کلیدش را معلم قبلی هم نداشت....
از اتاقم بیرون آمدم. برای این‌که به دستشویی برسم باید طول سالن را می‌رفتم و از جلوی کلاس و انباری رد می‌شدم.
چاره‌ای نبود! باید می‌رفتم. راهرو پنجره نداشت و تاریک‌تر بود. کورمال کورمال و دست به دیوار رفتم و از جلوی کلاس که رد شدم و دستم که به در انباری خورد، در ناله‌ای کرد و وا شد. خشکم زد. نفسم سنگین شد. چند دانه‌ی درشت عرق سرد، از تیره‌ی پشتم سُرید پایین. این در قفل بود! قفل نعلیِ دُرُشتی به این در بود!
چسبیدم به دیوار و در را آرام، بیشتر باز کردم. در، ناله‌کنان تا نیمه باز شد و خورد به چیزی که با صدای بَدی افتاد و دَلَنگ دَلَنگ کنان قِل خورد توی تاریکی و ایستاد و بعد دوباره همه جا سکوتِ مرگ شد.
با آن تاریکی غلیظِ‌ توی انباری، نمی‌‌شد هیچ چیز را دید. پا که توی انباری گذاشتم، بوی نا توی دماغم زد. دستم را جلو بُردم و توی هوا این‌وَر و آن‌وَر بُردم تا قدم که بَر‌می‌دارم به چیزی نخورم. بوی نا تُند‌تر شد و دستم توی هوا ناگهان خورد به یک چیز خیس و سرد، شبیه پوست صورت کَسی. خودم را جمع‌کردم و برگشتم طرف در. صدای نفس‌نفس زدن از پشت سرم شنیدم. نمی‌دانم خوردم به دیوار یا به در بسته که افتادم ...
خیس عرق از خواب پریدم.... کی خوابم برده بود؟ ساعت چند بود؟ چقدر سرد بود!
تاریک‌تر شده بود. ماه غروب کرده بود. نفس تازه کردم و به خودم آمدم.
باید می‌رفتم دستشویی. از اتاق‌ بیرون آمدم. کورمال کورمال و دست به دیوار از جلوی کلاس رد و شدم و دستم که به در انباری خورد، در نالید و باز شد....
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهران عزیزی سلام

شما از نویسنده‌های پرکاری هستید که تلاش و پیگیری‌تان قابل تحسین است. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم؛ اما گذشتن ماجراها در خواب و بیدار شدن راوی، تکنیک نخ‌نماشده‌ای است که از بس تکرار شده به‌شدت توی ذوق مخاطب می‌زند. حتی تکرار فضاهای مربوط به خواب بعد از بیداری هم نتوانسته اثر را نجات بدهد. «خواب و بیداری» با توصیف آقامعلم از روستا و مدرسه شروع شده و اولین شب حضورش در آنجا. این شیوه ورود به داستان چندان جذابیت و یا حتی ضرورتی ندارد. برای فضاسازی می‌توان وارد ماجرا شد و از همانجا اطلاعات مکان و زمان داستان را به خواننده منتقل کرد. ضمن این که آن شرح مفصل پیوندی با پیرنگ ندارد و بود و نبودش تفاوتی ایجاد نمی‌کند. بعد از آن مقدمه طولانی که تقریباً دو سوم اثر را اشغال کرده، مخاطب منتظر است با داستانی از نوع داستان‌های پرکششی که به حضور معلم در روستا می‌پردازد روبرو شود که انتظارش برآورده نمی‌شود. پیشنهاد می‌کنم «شهری که زیر درختان سدر مرد» نوشته خسرو حمزوی و «توپچنار» نوشته انسیه شاه‌حسینی را بخوانید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
آناهیتا آروان » 14 روز پیش
منتقد داستان
سلام. هیچ نقد و نظری برای تضعیف اعتماد به نفس شما نوشته نمی شود؛ بنابراین جدی تر از همیشه به مطالعه، تلاش و تمرین ادامه دهید. همچنان منتطر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
مهران عزیزی » 14 روز پیش
سلام مجدد و عرض ادب. بسیار سپاسگزارم.
مهران عزیزی » 15 روز پیش
سلام و احترام. بسیار سپاسگزارم از محبتتان. این نوشته بخشی از مجموعه‌ای است که در آن از نظرگاه‌های مختلف و با تکنیک‌های متنوع، تجربه‌ی معلمی‌ام در روستا را روایت کرده‌ام. بعد از نقدهای پیشین قصد حذف نقدنشده‌ها را داشتم که فراموش شد. به خاطر کاستی‌ها و ضعف‌هام شرمنده‌ام. ممنونم که نکته‌ها را گوشزد کردید. آن دو داستان را خوانده‌ام. حقیقت این است که اعتماد به نفسم را به کلی از دست داده‌ام و دارم سعی می‌کنم به هر شکل ممکن بنویسم اما تا چند جمله می‌نویسم می‌بینم نتیجه نمی‌دهد و ادامه نمی‌دهم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.