هدف نوشتن داستان




عنوان داستان : آسان ترین روش ترک سیگار
نویسنده داستان : سعید حسین پور

اگر یک انسان غربی بخواهد سیگار را ترک کند به خودش مربوط است. به خاطر این که آن جا راه حل های زیادی برای ترک سیگار وجود دارد که هیچ کدام به موفقیت ختم نمی شوند. یعنی فرد سیگاری غربی حتی اگر بتواند سیگار را ترک کند تا آخر عمر در حسرت کشیدن یک نخ از آن غیر قلابی ها که فیلتر قرمز دارند، خواهد سوخت. هیچ چسب و آدامس نیکوتین داری نتوانسته و نمی تواند تا انسان غربی را از سیگار برهاند. کاری از دست انجمن های خصوصی یا گروهک های نه به مصرف دخانیات نیز بر نمی آید. انسان غربی سیگاری بدبخت باید این لعنتی عجیب و غریب را تا نهایت عمر، وبال گردن خویش و از هر گونه تلاشی در جهت رفع و دفع آن دست بردارد؛ به این امید که شاید روزی خود، رخت سفر بسته و از کنج لب هایش عزیمت کند.
همین مبحث باعث می شود که بنده به یاد ماجرایی از میانسالگی خود بیفتم. ناگزیر پیوند سیگار با این ماجرا در ذهن اینجانب تا به حدی ست که تا صحبت از دخانیات می شود، تصاویری متعلق به سالها پیش، به وضوح برابر دیدگانم نمایان می گردد. این جریانات مربوط به خانم جوانی به اسم ناهید است که اصرار فراوان داشت، او را رز یا رزا صدا بزنند. همین مایه ی طنز و مضحکه ای شده بود که در ضیافت ها به صورت آشکار و نهان، اسباب خنده می شد. خانوم ناهید چند ماهی را در ایتالیا گذرانده بود- هر چند که خیلی ها معتقد بودند، در مورد مدت اقامتش اغراق می کند و به یک ماه نکشیده به کشور برگشته اما خود را در محافل آفتابی نمی کرده است-.
ایشان همیشه کلاه های بزرگی بر سر می گذاشت که گل های طبیعی دورش چیده شده بود و اندر مزیت شهرهای مختلف ایتالیا برای حضار ایراد سخن می کرد. سخنرانی های او بسیار کسل کننده و تکراری بود. کافی بود تنها یک چهره ی جدید در میان مهمان ها پیدا کند؛ آن گاه داستان چرند تکراری اش را از سر می گرفت. خانوم ناهید با اکثر مدعوین مونثی که در ضیافت ها رفت و آمد می کردند، تفاوت فاحش و چشم گیری داشت. ایشان تنها زن مطلقه ی آن جمع بودند.- البته شوهر سابق ایشان از دسته ی آدم های ذی نفوذ و قدرتمند بوده اند.-
خانوم ناهید به واسطه ی البسه ای که برای پوشیدن در مهمانی ها انتخاب می کرد، از سایر جماعت نسوان حاضر در جمع بیشتر توی چشم می زد. بنده خود شخصا از آن جا که چند سالی را در دیار غربت به سر می بردم، تضمین می دهم که بعضی لباس هایی که ایشان در مهمانی ها می پوشید، زنان فرنگی از حیا در اتاق خواب و نزد شوهرانشان هم بر تن نمی کردند، چرا که عریان بودن را بدان ترجیح می دادند. خانوم ناهید اخلاق بسیار ویژه ای داشت و در هر ضیافتی یک نفر را هدف قرار داده و معمولا تا انتهای شام، از او جدا نمی شد. این شخص بیچاره اغلب مردی متاهل در جمع بود که همسرش نیز در مهمانی حضور داشت و خانوم ناهید مثل خوره به ایشان می چسبید. حرکات و سکنات خانوم ناهید معمولا باعث بغض بانوان مورد هجوم واقع شده قرار می گرفت و آثار ناراحتی، آشکارا در چهره ی ایشان پیدا بود.
از جمله خلقیات دیگر خانوم ناهید که مد نظر این مبحث است و گفتنش می تواند خالی از لطف نباشد، استعمال دخانیات و نوشیدن مشروبات الکلی به صورت مداوم بود. قبل از شروع ضیافت هایی که در عمارت صورت می گرفت، خانوم ناهید را می دیدی که ساعتی پیش تر از بقیه ی مدعوین به عمارت می آمد و بعد از سلام و احوال پرسی، وارد یکی از اتاق ها می شد و در را روی خودش می بست.
اینجانب از آن جا مطلعم که در پشت این درهای بسته چه اتفاقی می افتاد که یک روز، ایشان در اتاق مذکور را باز کرده و بنده را خواست. به مجرد این که وارد اتاق شدم بوی مشمئز کننده ی الکل که مخلوط با سایر روایح عجیب و غریب شده بود به مشامم رسید. خانوم ناهید در را از داخل قفل کرده و به بنده خیره شد. از آن جایی که این حرکات بسیار ترسناک به نظرم می رسید، چند قدمی عقب کشیدم. خانوم ناهید خندید و به من آرامش خاطر داد که قصد اذیت و آزارم را ندارد و بدین گونه بود که کمی آرام شدم اما همچنان از اتفاقی که قرار بود بیفتد و نمی داستم چیست، بیمناک بودم. در همین حین بود که متوجه لرزش شدید دست راست خانوم ناهید شدم. ابتدا نگاهی به چشم بنده که مبهوت لرزش انگشتانش بود انداخت و سپس لبخندی زدند. آن گاه روی تخت دراز افتاده و از بنده خواستند تا کنارشان بنشینم. بنده اطاعت کردم ولی روی تخت ننشستم و تنها روی زمین به صورت دو زانو جلوس کردم.
خانوم ناهید از بنده پرسید که به کار تزریقات اشراف دارم یا خیر. به طبع، بنده که بر این عمل بسیار مسلط بودم، جواب مثبت دادم. در این لحظه سرنگی جلوی بنده، روی تخت انداخته و آستین دستی که می لرزید را بالا زدند. وقتی داشتم به دنبال مایع تزریق می گشتم از من خواست که زحمت آن را نیز بکشم. کمی از ماده ی سفید رنگ پودر مانندی را توی قاشق ریختم و اندازه اش را با حرکت سر خانوم ناهید تعیین نمودم-او در آن لحظات از قدرت تکلم عاجز بود-. فندک بسیار زیبای حکاکی شده ای را زیر قاشق گرفتم و پودر سفید رنگ، شروع به آب شدن کرد و با حباب های بسیار ریز، قل زد. دوباره با حرکت سر او فهمیدم که هنگام تزریق فرار رسیده است. سرنگ را از مایع داخل قاشق پر کردم و در این لحظه بود که تازه نگاهم به دست آستین بالا زده ی خانوم ناهید افتاد که سرشار از کبودی بود و از آن لحظه بنده به دنبال پیدا کردن رگی برای تزریق تمام نیروی مشاهده گری ام را متمرکز کردم. منظره ی بسیار رقت آمیز و چندش آوری بود. وقتی سرانجام تزریق را تمام کردم،سفیدی چشم خانوم ناهید بالا آمد و هم زمان لرزش دستش متوقف شد. پیچ و تابی به خودش داد و آرام گرفت. بنده قصد خروج از اتاق را داشتم و در از داخل قفل بود. معلوم نبود که کلید کجاست.
مجبور شدم قریب به بیست دقیقه ی تمام در اتاق بمانم تا سرانجام خانوم ناهید از چرت متبسمی که با چشم های باز غرقه ی آن بودند برخیزند. البته پس از بیدار شدن لبخند ملیحی به بنده تحیل دادند که هر چه بیشتر مایه ی دلزدگی من از ایشان بود. تو گویی چیزی پلید تر از این نیست که زنی زیبا در اتاقی که از داخل قفل شده است، به شما لبخند بزند. یوسف وار از این پیشامدها بیمناک بودم. خانوم ناهید با قدم های آهسته -و با همان لبخند کذایی- به سمتم می آمدند و با هر گام پیش ایشان، بنده گامی پس می نهادم.ناگاه دیدم که با تمام قواره به در چسبیده ام و خانوم ناهید قصد ایستادن ندارد.
مثل زمانی که راه فراری از مصیبتی وجود ندارد، چشمانم را بستم. در این لحظه دوباره صحنه ی کریه کبودی دستش برایم تداعی شد. در تاریکی مطلق فرو رفته بودم که صدای امید بخشی مرا به خود آورد. نوای چرخش کلید در قفل بود که آرامش از دست رفته ام را بازگرداند اما هنوز جرات نداشتم که چشم باز کنم. سرانجام با صدای خانوم ناهید، چشم گشودم. از من خواهش کردند که آن طرف تر بایستم تا بتوانند در را باز کنند. سپس گفتند که این مسئله بین خودمان بماند و جایی درز نکند. به ایشان اطمینان خاطر دادم. سرانجام فرمودند که هرگز این محبت بنده را فراموش نخواهند کرد و خواستند تا روی ماهم را ببوسند که دو پا داشته و دو تا نیز قرض نموده، فرار را بر قرار ترجیح دادم. دیگر جای ماندن نبود. چشم های خانوم ناهید در آن حالت، سخت مرا آشفته می ساخت. در تمام طول ضیافت شب مذکور، لبخند زشت و دائمی خانوم ناهید -هنگامی که چشمش به بنده می افتاد- از صورتشان پاک نمی شد.
صاحب عمارت به خاطر همراهی و یاری رساندن در آن امر قبیح و مهلک، بنده را تشویق کردند. هر چند تشکر زبانی ایشان برایم کفایت می کرد- به خاطر این که فکر می کردم کار ناشایستی را انجام داده ام- ، اما ایشان مبلغ قابل توجهی پول و چند روز اضافه بر سازمان مرخصی را به عنوان پاداش در نظر گرفتند. من هیچ وقت به آن مرخصی نرفتم و تمام مبلغ پاداش را -به خاطر عذاب وجدانی که داشتم- به اردوگاه ترک استعمال مواد دخانی بخشیدم تا صرف امور خیرخواهانه برای آلودگان به این محرک های خانمان سوز شود.
جای تاسف داشت که خواننده ی محبوبم نیز به این درد گرفتار شده و هر از گاهی سر از این اردوگاه در می آورد. این را وقتی فهمیدم که برای پرداخت پول ها به آن جا رفتم. پشت در آسایشگاه ، مملو از جمعیت بود- طوری که سوزن می انداختی، پایین نمی آمد. همه آمده بودند تا خواننده ی محبوب من- و خودشان- را ببینند-. این را وقتی فهمیدم که داشتم با مدیر مجموعه خداحافظی می کردم و او را دیدم که وسط حیاط، زیر برق آفتاب کز کرده و به جایی که معلوم نیست کجاست، بدون توقف فقط نگاه می کند. حواسش به هیچ چیز نبود. از آن پس دیگر کمتر به او گوش داده ام- هر چند هنوز خواننده بهتری پیدا نکرده ام-.
هر چند با مرور خاطرات مربوط به خانوم ناهید- و به خصوص خاطره ی نقل شده ی اخیر- هنوز هم لرزه بر اندامم افتاده و ضربان قلبم تند می شود، اما این جریان پیامد های مثبی نیز برایم داشت. از آن جا که در ظلمات و سیاهی مطلق شبانگاهی نیز، روزنه ی نوری می تواند نوید بخش باشد؛ این اتفاق باعث شد سیگار را ترک کنم.
بنده که از عنفوان جوانی با سیگار مانوس شده و خو گرفته بودم، ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای کنارش نهادم. این برایم باورکردنی نبود، چون سیگار تنها چیزی بود که از جوانی با خود حمل می کردم و به آن لقب های ارزشمندی داده بودم. مضحک ترین کاری که انجام داده بودم، ساختن یک ملودی برای سیگار بود. یک ملودی بسیار عاشقانه که اگر آن را برای زنی می نواختم، بلا درنگ عشقم را می پذیرفت. جاهلیت اسباب فراوانی دارد. چه نیمه شب هایی که تا صبح، با حرارت و عشق به آن پک نزده بودم. اما همه ی آن تصاویر و خاطرات دل چسبی که من با این موجود عجیب و غریب داشتم و صادقانه بگویم که عاشقش بودم، ناگهان فرو ریخت و خانوم ناهید باعث شد که برای همیشه کنارش بگذارم و چقدر بابت این قضیه از ایشان سپاسگذارم. گاهی یک گمراه را، گمراهی به مراتب گمراه تر از گمراه اولی، آگاه ساخته و راه درست را برایش روشن می سازد.
نکته ی اخلاقی:
حالا که فکر می کنم، این کاغذ سفید پیچیده که معلوم نیست داخلش چه ترکیباتی می ریزند، اصلا در جایگاه یک معشوق یا یک رفیق نیست. تنها بی زبانی اش باعث این محبوبیت زایدالوصف، بین جمع کثیری از مردمان گردیده است. در حالی که این جسم، بی زبان نیست. زبانش دود است. او تنها دود بیرون می دهد. وظیفه و رسالتش همین است. اگر سیگار کشنده غمگین باشد، دود بیرون می دهد. اگر سیگار کشنده خوشحال باشد، دود بیرون می دهد. اگر اشک بریزد؛ اگر بخندد؛ اگر شام بخورد. مخصوصا وقتی که شام، چربی مبسوطی داشته باشد.
الآن هوس کردم که بعد از سال ها یک نخ سیگار بکشم. قدیم تر ها هم همین گونه بود. وقتی کسی اندر مضرات دخانیات سخن می راند، هوس می کردم جلوی چشم هایش یک نخ سیگار فرد اعلا روشن کنم و دودش را هوا بفرستم. سال ها پیش داستان معروف و مفرحی را در مورد سیگار شنیده یا خوانده ام که اکنون منبعش را به یاد نمی آورم ولی به روشنی در خاطرم مانده است؛ شاید شما هم شنیده باشید:
روزی زنی، می خواهد شوهرش را ترک کند. شوهر، بسیار دل بسته ی همسر خویش و از این موضوع سخت غمگین و ناراحت است. برای همین راه را بر همسرش می بندد و از او خواهش می کند که وی را ترک نکند. زن که حال و روز شوهر را می بیند، کمی دلش به رحم می آید ولی همچنان اصرار به رفتن دارد. در این بین، فکری به سرش می زند و به شوهرش می گوید اگر می خواهد او را از رفتن منصرف کند باید بین من-که خود آن زن باشد- و سیگار یکی را انتخاب کنی. یعنی اگر می خواهی در عقدت بمانم، باید سیگار را کنار بگذاری. مرد، اندکی فکر می کند و سپس از جلوی در کنار می رود. زن راهش را پیش می کشد. مرد، در حالی که برای همسر سابقش دست تکان می دهد، از او می خواهد که به مادرش - مادر زن سابق مرد- سلام گرمش را برساند.
حال به بحث اصلی خود در مورد ترک سیگار بپردازیم و بنده راهی را جلوی پای شما عزیزان بگذارم که خیلی راحت بتوانید این افیون پدرسوخته را کنار بگذارید، بدون این که دیگر حتی هوس کشیدن یک نخ به سرتان بزند. البته همان گونه که در آغاز بیاناتم عرض نمودم، این راه حل برای سیگاری های غربی به هیچ وجه پاسخ گو نیست، چرا که آن ها در مورد این راه به خصوص عار و درد نداشته و نمی شود روی نقطه ی حساسشان دست گذاشت.
راهی که کمی منافی عفت عمومی است اما اگر به صورت خصوصی و برای پدیده ی مثبتی همچون ترک دخانیات به کار برود، قطعا با تضمین صد در صدی اینجانب کار ساز و راه گشاست و رد خور ندارد. این پیشامد مثبت می تواند تغییری شگرف در زندگی انسان سیگاری شرقی داشته باشد.
عنوان راه حل:
دشنام ناموسی
شرح راه حل:
فرد سیگار کشنده یک دشنام ناموسی خیلی سخت به خودش می دهد و ارکان خواهر مادری اش را به جنبش وا می دارد. به طوری که خون در رگ هایش قل زده و غیرتش به جوش بیاید. از آن دشنام ها که اگر غریبه یا آشنایی بخواهد نثارش کند، قطعا فرد موهن به تکه های نامساوی تقسیم شده و جهان هستی، آینده ای برای وی متصور نیست.
اتفاقی که در این راه حل می افتد از قرار معلوم باعث آن می شود که هر گاه انسان شرقی سیگاری هوس یک پک خشک و خالی کند یا حتی روشن کردن یک نخ، لحظه ای مثل صاعقه از ذهنش بگذرد، برخی تصاویر ضبط شده در ذهن خود آگاه یا ناخودآگاه وی، به نمایش در آمده و باعث می شود از همان جرقه ی خشک و خالی هم پشیمان شود.
نکته: این روش را می توان برای سایر امور منجر به اعتیاد و یا در جهت پیشرفت زندگی و برنامه ریزی دقیق برای استفاده ی بهینه از لحظه لحظه ی عمر انسان شرقی به کار بست.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز از آنجا که داستانتان نثر بسیار خوش‌خوان و شیرینی آمیخته با چاشنی طنز داشت، از خواندنش لذت بردم. خصوصاً بخش میانی و اندر احوالات ناهید خانم. اما گذشته از کیفوری منتج از نثر بیایید درباره سر و شکل داستانتان فکر کنیم. اول از همه شروع داستان. شروع داستان شما کند و تئوریک و غیر داستانی است و خب با نثر و زبان بخش میانی هیچ سنخیتی ندارد. این که داستان از کجا شروع شود نکته بسیار مهمی است که اشتباه در شروع داستان‌های خوب زیادی را محکوم به کنار گذاشته شدن می‌کنند. شاید بهتر بود اگر راوی اصرار به بیان نظر خود در باب ترک سیگار در غرب دارد، از آن در بخش‌های دیگر داستان استفاده می‌کرد. اما بخش میانی که واقعاً عیب و ایرادی ندارد. ناهید خانم و رفتار و مآب او و خب اعتیاد و باقی رفتار نامتعارف او به خوبی از آب درآمده و حتی راوی که در بزه مصرف مخدر مجبور به همکاری و همراهی شده. اما باز در یک‌سوم پایانی داستان وارد اطناب و درازگویی مخل می‌شود. حکایت زنی که میخواهد شوهرش را ترک کند و خب همه می‌دانیم لطیفه دم‌دستی و متداولی است بین همه سیگاری‌ها. جای این حکایت طنز در داستان نبود. یک وصله طنز بود که به‌طور نامتجانس به داستان سنجاق شده بود و خب باز از این هم بگذریم می‌رسیم به بخش نهایی. ترک سیگار که در مقابل خمر و اعتیاد آن زن رقمی به شمار نمی‌رود، کمی بی‌منطق به نظر می‌رسد که راوی با دیدن آن زن متنبه شده و قصد ترک سیگار دارد. اصولاً متن با مبحث ترک سیگار شروع شده و با همان خاتمه می‌یابد، اما گل داستان ربطی به سیگار ندارد. بلکه درباره اعتیاد است آن هم از نوع تزریقی. آوردن تیترهایی مثل نکته اخلاقی و یا نکته، شاید داستان شما را به سمت طنز بیشتری رهنمون کند، اما نه یک داستان طنز. بلکه یک پاورقی طنز در نشریه. داستان‌نویسی این سبک سرتیتر‌ها را حتی در فضای طنز برنمی‌تابد.
در انتها لازم می‌دانم بگویم بخش میانی به تنهایی قدرت و قوام مبدل شدن به یک داستان طنز کامل و خوشخوان را دارد. گذشته از این که تلاش نویسنده برای طنازی و لفاظی و به رخ کشیدن قدرت نثر وی در داستان به خوبی عیان است و همین امر داستان را دچار اطناب مخل کرده. یعنی درازگویی‌ای که کمکی به بهتر شدن داستان نمی‌کند و حتی بالعکس خواننده را پس می‌زند.
سوای همه آنچه گفته شد، تدبیر طنزی که برای ترک سیگار در یک سیگاری شرقی پیشنهاد شده بود اصلاً شکل طنز نداشت. چیز جالبی همخوان با باقی متن نبود. مسلماً از سوژه‌ای مانند ترک سیگار می‌توان یک گروتسک درست و درمان با نثر و زبان یکدست نوشت که می‌دانم با پشتکاری که دارید از پس آن برخواهید آمد. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » 15 روز پیش
سلام و سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.