استراتژی رمان، استراتژی داستان کوتاه




عنوان داستان : سکوت ایستگاه
نویسنده داستان : کامران قیصر

آفتاب درست به وسط آسمان رسیده بود. هوا از روزهای دیگر کمی خنک تر بود ولی هنوز تابستان بود و گرم. از نزدیکی های صبح باد خوبی از غرب می وزید. اما حیف که نمی شد باد را بدون گرد و خاک داشت. رادیو سراسری که از بلندگوهای ایستگاه به گوش می رسید طبق معمول هر روز بعد از اذان، موسیقی سنتی پخش می کرد. تک نوازی سنتور مشکاتیان بود از آلبوم در آستان جانان. صدای سنتور در هر زاویه سکوی خالی ایستگاه طنینی جان افزا داشت. درِ ورودی ساختمان ایستگاه درست در میانه ی سکو قرار داشت. دو ردیف صندلی پلاستیکی، چهار تایی که هر کدام بر روی یک پایه فلزی نصب شده بودند، در دو طرف در خروجی به دیوار تکیه داده بودند.
آنقدر خاک رویشان نشسته بود که دیگرکسی رغبت استفاده از آنها را نداشت. سه تا سایه بان بزرگ که طول هر کدام به سه یا چهار متر می رسید در وسط سکو بود. سایه بان ها عرض کمی داشتند و سایه شان فقط به سمت چپ ریل می رسید.
سیمین خانم مثل هر روز یک طرف سکو نشسته بود. چشم به ریل راه آهنی دوخته بود که به سمت جنوب امتداد داشت. دیگر سایه بان بزرگ ایستگاه هم نمی توانست در برابر آفتاب سوزان ظهر ایستادگی نماید. برای همین روسری اش را کمی جلو کشیده بود تا آفتاب کمتر صورتش را بسوزاند. سیمین خانم بر روی پیشانی اش خط های عمیقی داشت . با آن ابروهایی که همیشه به سوی بالا کشیده شده بود و آن خط افقی روی چانه اش، انگار همیشه غم داشت. اما بر خلاف زن های دیگر این شهر، که عمرشان را پشت دارهای قالی گذرانده بودند، دستانش چروک نبود. اگر آن چند خط روی پیشانی و غمی که در چشمانش لانه کرده بود را نادیده بگیریم ، معلوم بود که سن و سال زیادی ندارد. لبش گه گداری تکان می خورد. اما معلوم نبود برای چه ؟! شاید ذکر می گفت ولی چه قدر با فاصله! شاید هم با خودش حرف می زد. هر چه بود صدایی نداشت. و چشمانش کماکان دوخته بود به دورترین نقطه ای از ریل که در دیدرس قرار داشت.
دو تا زن کولی به همراه چهار پنج تا بچه قد و نیم قد وارد ایستگاه شدند. یکی از زن ها مسن تر بود. زن جوان هم نوزادی به پشت داشت. بچه ها سر و صدای زیادی داشتند. یکدیگر را هل می دادند و می دویدند. صدای جیغ و داد و خنده شان آرامش ایستگاه را بر هم ریخت. به سرعت به سمت شیر آب دویدند. معلوم بود که قبلاً هم اینجا بودند. خوب می دانستند که پشت دیوار پایین سکو یک شیر آب دیگر هم هست. زن جوان همانجا جلوی در ورودی بر روی زمین نشست. زمین برایش از صندلی های کهنه خاک گرفته راحت تر بود. حداقل مجبور نبود بچه اش را از پشتش باز کند. بچه در خوابی عمیق فرو رفته بود. بچه ی بیچاره در این هوای گرم و آن پارچه ای که دورش پیچیده بودند گویی از حال رفته بود . کولی مسن تر انگاری که سیمین خانم را می شناخت. یکسره به سمتش رفت و کنارش نشست.
- می خوای فالت بگیرم؟
سیمین خانم نگاهش را به سمت کولی برگرداند. حرفی نزد.
- چشم به راهی.... سفر رفته داری.
سیمین خانم باز چیزی نگفت . فقط کف دستش را به دست کولی داد.
- دوستش داری. ... خیلی ساله که رفته ... بی خبری از اولاد خیلی سخته. سخت ترین درد یک مادره.
ازچشمان سیمین اشک جاری شده بود. هنوز کلامش روزه بود. زن کولی به دقت به کف دست سیمین خانم نگاه می کرد. فکر می کرد. انگاری که دارد مساله ی ریاضی حل می کند. با مکث صحبت می کرد.
کولی ها خوب می دانند که چه بگویند تا باور پذیرتر باشند. این کولی هم کارش را خوب بلد بود. با اطمینان و محکم حرف می زد. گویی که این بار همه چیز را در رابطه با سیمین خانم می دانست.
- درد فراوون کشیدی. سختی زیاد دیدی. ولی ناراحت نباش مسافر به راه داری .همین روزهاست که بر میگرده... طالعت بلنده.
گاه هنگام صحبت به صورت سیمین خانم نگاه میکرد. سیمین خانم هم به او نگاه می کرد ولی انگاری او را نمی دید. چشمانش تکان نمی خورد. حتی پلک هم نمی زد. نمی دانم می شنید که زن کولی چه می گوید یا نه. وقتی که زن کولی حرف می زد آن دو چشم نگران سیمین خانم گویی که از قبل همه چیز را می دانست.
از سالن ایستگاه مردی حدود سی یا سی و پنج ساله به همراه همسر و دخترش وارد سکو شدند. مرد کت و شلوار پوشیده بود و ته ریش داشت. یک کیف چرمی در دستش بود. کولی آنها را دید.
- خبرهای خوشی برات میاد . خیلی زود میاد. من می بینمش که در راهه و خیلی خیلی نزدیک.
و سریع از جایش بلند شد که برود. سیمین خانم کیف کوچکی به همراه داشت. زیپش را باز کرد و یک اسکناس پانصد تومانی به زن کولی داد.
دختر بچه که دستش را به دست مادرش داده بود به محض دیدن سیمین خانم فریاد زد:« مامان جون اونجاست »
دست مادرش را رها کرد و به سمتش دوید. دخترک در آغوش سیمین خانم جای گرفت. سیمین خانم با پشت دستش اشکهایش را پاک کرد. لبخندی نه چندان از ته دل، شاید برای دلخوشی دخترک خردسال بر صورت داشت. همانطور که دخترک در آغوشش بود و صورتش را به صورت او چسبانده بود، چشمانش باز دوخته شد به انتهای ریل راه آهنی که به سمت جنوب امتداد داشت.
زن کولی داشت به سمت بچه ها می رفت. همین که جلوی زن و مرد جوان رسید بدون این که نگاهش را از زمین بردارد زیر لب سلامی داد و قدم هایش را تندتر کرد.
زن و مرد جوان به سیمین خانم رسیدند. زن قدمی جلوتر بود.
- مادر بلند شید بریم. مریض می شید تو این آفتاب.
دخترک از دامن سیمین خانم بلند شد و منتظر ایستاد. سیمین خانم این بار سکوتش را شکست. کماکان نگران ریل راه آهن بود:
- شما برید .من اینجا می مونم ... اون کولی گفت که زود بر میگرده... شاید بیاد امروز.
چشمان مرد جوان تمام دردهای دنیا را در خودش جای داده بود. چانه اش آویزان بود. بغض داشت. پوست گلویش می لرزید. بیچاره ای بیش نبود. جلوتر آمد. کیف چرمی اش را به دست همسرش داد. زیر بغل سیمین خانم را گرفت تا بلندش کند. بغضی که گلویش را پر کرده بود، نمی گذاشت درست حرف بزند. بریده بریده در گوش سیمین خانم گفت:
- مامان من خیلی وقته برگشتم. تموم کن این بازی رو
سیمین خانم رویش را به سمت پسرش برگرداند. پسر ادامه داد:
- بسه دیگه... پاشو بریم.
سیمین خانم دست بر زانویش گذاشت تا بلند شود. اینبار هم حرفی نزد. ولی با صدای بلند زار زار گریه می کرد. صدای گریه سیمین خانم از نوای سنتور مشکاتیان هم بلند تر بود. پسرش هم گریه می کرد.
کمی بعد صدای سوت قطار در ایستگاه پیچید. قطار از سمت جنوب وارد ایستگاه شد. صدای لغزیدن چرخ ها بر ریل گوش را آزار می داد. کولی ها همه با عجله جلوی در واگن دوم جمع شدند. هیچ کس از قطار پیاده نشد. فقط کولی ها بودند که سوار قطار شدند. چند دقیقه ای نگذشت که قطار سوتی دوباره کشید و آرام آرام ایستگاه را ترک کرد.
سکو خالی شده بود. از سر و صدای بچه ها خبری نبود. دیگر صدای گریه کسی هم نمی آمد. حتی رادیو هم دیگر از بلندگو پخش نمی شد. فقط یک عروسک پارچه ای پاره درست همانجایی که زن کولی جوان و بچه اش نشسته بودند روی زمین جا مانده بود. سکوت در تمام زوایای ایستگاه پخش شده بود.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. سوای از یک مورد «را» پشت فعلی که داشتی از نظر زبانی داستانت پاکیزه و آراسته بود و این برای داستان اتفاق مبارکی است. شروع داستانت بیشتر برای یک رمان مناسب است تا یک داستان کوتاه. در داستان کوتاه مهندسی اطلاعات و الاهمُ فَلاهم کردن اطلاعات، از اهمیت بیشتری برخوردار است. همیشه شروع داستان اهمیت زیادی دارد در حقیقت این دو پاراگراف اول است که به مخاطب می‌فهماند این داستان ارزش ادامه دادن دارد یا که نه؟ دو پاراگراف اول داستان شما به توصیف فضا می‌گذرد و داستان هیچ پیشرفتی نمی‌کند. این حجم از توصیف و این فضای ایستا برای شروع یک داستان کوتاه کشنده است. نکته دیگر استفاده راوی از علامت تعجب است؛ یا آن‌چه راوی می‌گوید برای مخاطب اعجاب برانگیز است یا که نه و این اعجاب در جان گفته است. استفاده از علامت تعجب جز برای بیان حالت کاراکتر کارکردی ندارد و آزاردهنده است. راوی شما به وقت روایت مدام از راویتش تخطی می‌کند گاهی در نقش راوی سوم محدود به ذهن عمل می‌کند گاهی در نقش راوی دانای کل، گاهی مفسر است و گاهی نیست، گاهی هم شبیه به راوی سوم شخص نمایشی عمل می‌کند. گاهی هم بدون هیچ‌گونه تمهیدی مخاطب را وارد داستان می‌کند و از او سوال می‌پرسد. این همه تخطی از روایت در داستان به این کوتاهی کمی آزار دهنده است به نظر باید مطالعه بیشتری بر روی روایت و انتخاب نظرگاه داشته باشید.
در داستان شما گره‌افکنی وجود دارد اما گره وجود ندارد. قبل از این‌که بفهمیم شخصیت اصلی در انتظار کسی است این انتظار به سر می‌رسد. در انتها ما متوجه می‌شویم که این اتفاق یک اتفاق هر روزه است. چرا زن هنوز آمدن پسرش را باور نکرده است؟ پسر کجا رفته؟ پسر هر روز با زن و بچه به دنبال مادر می‌آید یا فقط امروز آمد که بعد از فهمیدن این‌که این کار هر روز زن است بیشتر جا بخوریم؟ داستان تو در غیاب مساله اصلی روایت می‌شود و این برای داستان خوب نیست چون اهمیت آن فقط برای شخصیت اصلی داستان است و مخاطب را با خودش شریک نمی‌کند و این مساله ضرورت روایت را از بین می‌برد و آن را به یک داستان شخصی تبدیل می‌کند. داستان مادامی موفق است که مساله آن به همان اندازه‌ای که برای شخصیت اصلی مهم است برای مخاطب هم مهم باشد، اما در داستان تو مخاطب اصلا در جریان این قرار نمی‌گیرد که مساله اصلی چیست و با چه چیزی مواجه است. به نظرم همان انرژی که برای توصیف فضا به کار گرفته‌ای باید برای سایر عناصر داستان هم به کار بگیری. در انتها متشکرم که داستانت را فرستادی امیدوار به همین زودی نسخه بازنویسی‌شده آن را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.