چه چیزی در داستان اهمیت دارد




عنوان داستان : ذلیل مرگ
نویسنده داستان : سعید حسین پور

زندگی مرا تباه کرده بود. باید انتقام می گرفتم. فکرش را بکنید که کسی زندگی شما را تباه کند، بعدش صاف صاف توی خیابان راه برود. خدا وکیلی حقش نیست. الحق و الانصاف خیلی پدرسوخته است. من هیچ رقمه قاتل حرفه ای نیستم. یعنی دلم می خواهد باشم ولی خب شغل آبا و اجدادی مان نیست. استعدادش را داشتیم. توی خونمان بوده ولی جدی نگرفتیم. پدرم معلم بود. همه ی سال هایی که معلم بود را توی روستاهای دور افتاده گذراند. یک سال که خودش خواست توی شهر باشد، یک ماه نگذشته عذرش را خواستند و دوباره فرستادندش آن طرف دنیا تا همان جا به سیر و سلوک اخلاقی بچه ها بپردازد. بس که بچه ها را می زد، خانواده ی شهری ها تاب نیاوردند. بر نمی تابیدند. زیر آب پدر بدبخت از همه جا بی خبر مرا زدند.
برای زدن بچه ها استراتژی ویژه ای داشت. تا دم مرگ می زد و ولشان می کرد. تا دم مرگ را خودش می فهمید و آن کسی که مورد سوء قصد قرار گرفته بود. برای هر پایه ای ابزار خاص خودش را داشت. مثلا پایه ی اول را با ترکه ی نازکی که از یک درخت خشکیده می برید، می زد. دوم و سوم را با شلنگ گاز بسیار نازک، از همین هایی که به بخاری وصل می کنند. چهارمی ها را با دست می زد. خود دست ابزار ویژه ای بود. بعضی وقت ها از خودکار یا سایر وسایل فرهنگی به عنوان ابزار سوء قصد استفاده می برد. برنامه ی ویژه اش برای پنجمی ها بود. این قسمت خلاقیتش از یک تبلیغ تلویزیونی جرقه زد.توی تبلیغ، یک نفر با صدای خیلی قشنگ به پنجمی ها می گفت که برای آن ها برنامه ی ویژه ای دارد.
پنجمی ها دستشان را توی برف می کردند. تقریبا نصف یک زنگ کامل، مجبور بودند خودشان را آماده کنند. اگر فصل برف نبود یا خشکسالی می شد، از جا یخی دفتر، دو تکه یخ بزرگ دستشان می گرفتند و یک لنگ پا می ایستادند تا وقت موعود برسد. من هم که پسر پدرم بودم، مجازات های بدنی خاص خودم را داشتم. این نوع مجازات از پدربزرگم به ارث رسیده بود و شامل چند مرحله دست و پا زدن و غلتیدن در خون خود می شد. ابزار ویژه ی این رخداد نادر، یک کمربند خیلی خاص بود که در طول سی سال خدمت صادقانه ی پدربزرگ در شهربانی نگه دارنده ی شلوار پدربزرگ و تنظیم کننده ی رفتار پدرم بود. با آن سگک آهنی ناب که می توانستی صدای خرد شدن استخوان هایت را بعد از اصابت آن بشنوی. این یک میراث گران بهای خانوادگی بود و حالا که سال ها از آن جریان گذشته و این آدم پست فطرت آن بلای خانمان سوز را بر سرم آورده، حکمت این میراث را بهتر درک می کنم. پدر و پدربزرگ اینجانب فوق تخصص دهان سرویس کردن بودند و این جا درست همان جایی ست که من باید رو سفیدشان کنم.
این ها را گفتم که بدانید ما خانوادگی مستعد حضور درمشاغل سخت زیر زبان کشی و شکنجه هستیم. به طوری که اگر فرد مورد مجازات واقع شده بی گناه باشد، باز هم همه چیز را به گردن بگیرد. خود من چند بار چند فقره شیشه ی شکسته و دزدی سبک را در پیشگاه پدرم گردن گرفته بودم با این که روح بی فتوحم نیز از آن ها با خبر نبود. هر گونه مقاومتی بی فایده بود و اوضاع را وخیم تر می کرد. حالا بماند که به جزئیات بیشتر بپردازیم ولی تا همین جایش را داشته باشید که احتمالا جد و آباد و نسب ما به جای زنی فاحشه در شهر بخارا یا سفالینه ای از خاک سیلک به یک میر غضب پدر مادر دار در عهد بوق می رسید. از آن هایی که سلطان محمود داشته یا شاه نمی دانم کی.
اصلا خودمانیم. شما جای من بودید دست به کار قتل نمی شدید؟ وقتی مقتول پدر سوخته باشد، حق مسلمش مردن است. جنازه اش را هم باید جلوی سگ انداخت. قاضی و دادگاه هم نمی خواهد. درست است که ما در عصر مجازات های شخصی و انتقام گیر خصوصی به سر نمی بریم اما بعضی چیزها دیگر دلیل و محکمه نمی خواهد. خودش واضح و مثل روز روشن است. هیچ معمایی در کار نیست و هیچ مسئله ی مبهمی در پرونده وجود ندارد. به خاطر طول مدت بازپرسی و بروکراسی اداری کسی که حقش نیست حتی یک ثانیه زنده بماند، چند ماه از اکسیژن بی زبان بهره می برد و این اصلا با عدالت جور در نمی آید.
عدالت باید وقتی به اجرا گذاشته می شود مثل ماهی که از آب می گیرند، تازه باشد. مثلا شما خودتان باشید، حاضرید ماهی یخ بسته ی یک ماه مانده را کباب کنید؟ می گویم ماهی کبابی که دیگر حساب بقیه ی کار دستتان باشد. مثلا نمی گویم قلیه یا ماهی آب پز یا سوپ ماهی.
من این کثافت را خیلی سریع به تور انداختم. او به راحتی توانست از چنگال قانون فرار کند اما من چنگال تیز تری داشتم. طوری رکب خورد که خود مادر مرده اش هم نفهمید. تازه من مهربانی به خرج دادم. پدرم اگر بود به طرفه العینی شاه رگش را می زد. من انسانیت به خرج دادم. پیش خودم فکر کردم وقتی می خواهند سر گوسفند را ببرند، اول آبش می دهند و سزاوار نیست، وقتی طرف دارد توی گه خودش دست و پا می زند، بترکد. باید کمی به مظاهر تمدن احترام گذاشت. به هر حال بعدا فرشته های آن دنیا می نشینند و قضاوت می کنند. می گویند فلانی شورش را در فلان مسئله در آورد. حالا خر بیار و باقالی داغ کن یا بار کن یا یک گزینه ی سومی که یادم نیست. پس باید انصاف داشت.
من خیلی منصفم. یک بار که نزدیک بود توی یک دعوای خیابانی گردن یک مادر مرده ای را بشکنم، مجال دادم که با لگد به جای حساسم ضربه بزند. این از بزرگواری ام بود و الا دخلش را آورده بودم. مایه ی سر و گردن را در اختیار داشتم. یک حرکت دستم کافی بود تا بمیرد ولی چون سزای او مرگ نبود، دست نگه داشتم. مثل وقتی که با یک بچه فوتبال بازی می کنی شد. می دانی که به راحتی و با اختلاف گل زیاد می توانی نسخه ی کودک بنده ی خدا را بپیچی و طوری گل بارانش کنی که فوتبال را برای همیشه کنار بگذارد و به درس و مشقش برسد، ولی این کار را نمی کنی. حتی به عمد لایی می خوری. لایی خوردن امر قبیحی ست. مثلا اگر خود من توی یک مسابقه به یکی لایی بزنم، باید از انظار عمومی محو شود و الا هر دفعه که چشمم به چشمش بیفتد، کلاهش پس معرکه است. باید کوله بارش را جمع کند و شرش را بکند. باید برود دنبال واترپلو یا مار پله. ولی همان طور که گفتم از بچه لایی می خوری. هر چقدر هم که بچه کوچک تر باشد، بیشتر لایی می خوری تا بیشتر ذوق کند. البته این هم ممکن است فواید منفی داشته باشد ولی بار مثبت قضیه بیشتر است. وجه منفی توهم رونالدو برداشتن کودک است که معمولا بچه ها کمتر توهم می زنند چون اولا مثل بزرگ تر ها محرک های مغزی استفاده نمی کنند و ثانیا حافظه ی گنجشکی شان، اجازه نمی دهد سال ها بعد آن مسابقه ها را به رویت بیاورند.
ما خانواده ی مهربانی هستیم و همین طور اصولی برای خود داریم. همین جور الله بختکی و باری به هر جهت عمل نمی کنیم. مثلا پدربزرگم باید حتما توی نعلبکی چای را هورت می کشید. اگر استکان خالی دستش می دادی حسابت با کرام الکاتبین بود. می گفت اگر بدون نعلبکی چایی بنوشد سرش درد می گیرد. پس از این که چای را در نعلبکی می ریخت، با دقت فراوان به آن چشم می دوخت و انگار که بخواهد مو را از ماست بکشد، تمرکز می گرفت. بعد از اتمام مراسم نوشیدن چای که تمام مراحل هجوم را تئوریزه و سبک سنگین می کرد، وارد میدان عمل می شد و چه محشری به پا می کرد. او بسیار مقتدر بود و حتی وقتی فکرش را هم بکنید مو به تن آدم سیخ می شود. او مثل یک شکارچی ماهر- البته بدن استفاده از شش لول- شکار چرب و نرمش را می درید.
پدرم هم اصولی داشت ولی بیشتر این اصول زیر پوستی بودند. مثلا عادت داشت قبل از این که به یک نفر حمله ور شود چیزی ورد مانند زیر لب زمزمه کند. حالا چه می گفت و از چی یا کی تمسک می جست، اطلاعی ندارم ولی این جزء اصولش بود. همین طور او روز های جمعه و تعطیل کسی را نمی زد. حالا یا این به خاطر تعطیلی مدارس بود یا اصول اخلاقی اش، نمی دانم؛ به هر حال حتی یادم نمی آید که روز جمعه به من که پسرش بودم حمله ور شده باشد.
حالا من هم باید به تاسی از جد و آبادم برای خودم اصولی داشته باشم. زشت است اگر فردا مردم بگویند فلانی که پسر فلانی و نوه ی فلانی -با آن همه دبدبه و کبکبه و اصول- بود، برای خودش اصولی تعیین نکرد و همین طور یک دفعه ای و بدون مقدمه آن سیاه بخت ملعون را کشت.
من دائما به فکر این بودم که چه کار کنم که اصولی داشته باشم. آن بدبخت یه گوشه افتاده بود و داشت به فجیع ترین شکل ممکن زجر می کشید؛ چون هم تاریک و تنها بود، هم کتک سختی نوش جان کرده بود. من داشتم می رفتم که کار را یک سره و جهان را از لوس وجود چنین آدم پستی راحت کنم. اما مسئله این بود که به عنوان یک آدم کش اصولی نداشتم. حتی چایی را بدون نعلبکی می نوشیدم و وقتی می خواستم به کسی حمله کنم زیر لب ورد نمی خواندم یا حتی روزهای جمعه هم ممکن بود به طرف فرد خاطی هجوم بیاورم. زشت بود که من اصولم را به تقلید از پیشینیان بر قرار کنم. خیلی زشت بود. پس این وسط تکلیف خلاقیت چه می شود؟
در واقع همان هنگامی که من از همه جا مانده و رانده بودم، یک اصل بسیار آوانگارد و ساختار شکن جلوی پایم سبز شد. این همان لحظات الهامی ست که وقتی یک چیزی را رها کنی و بگذاری خودش پیش برود، جلوی راهت سبز خواهد شد. شما جای من بودید از چنین اصل بکر و محشری پا پس می کشیدید؟
درست در همان لحظه ای که به ندامتگاه زندانی رسیده بودم و با ساطور تیز و خوش دستی که داشتم، می خواستم آن جانی بی پدر و مادر را قیمه قیمه کنم، آن اتفاق مبارک افتاد. درست در همان لحظه بود که خورشید گرفت و همه جا تاریک شد. حس عجیبی داشتم. با این که می دانستم ساعت دقیقا ده صبح است، فکر می کردم غروب شده و باید هر چه زودتر برای شام به خانه ام بر گردم و بلافاصله بعد از تناول غذا بخوابم. همان لحظه بودم که تصمیم گرفتم این را جزء اصول و قواعدم قرار بدهم و برای پسرم به ارث بگذارم. این اصلی بسیار جذاب تر از اصول گذشتگان بود و به هر حال می شد آن را به حساب دستاورد زمان گذاشت اما خورشید گرفتی چیزی متداول در تمام تاریخ محسوب می شد که حتی سر سلسله ی شجره ی خانوادگی ما - یعنی همان میر غضب معروف -هم به آن پی نبرده بود. این اصل همان لحظه ثبت شد و من با خودم قرار گذاشتم تا در روزهایی که خورشید گرفتگی اتفاق می افتد و کسوف یا خسوف می شود کسی را نکشم. این اصل برای یک قاتل بسیار با کلاس بود.
ماشین را سر و ته کردم و به خانه بر گشتم تا فردا به سراغ آن ذلیل مرگ بروم و کارش را یکسره کنم. از آن جا که من در روزهایی که کسوف و خسوف می شود کسی را نمی کشم حتی اگرمقتول یک الدنگ عوضی مثل او باشد. او که با آن کاری که کرد تمام زندگی مرا تحت تاثیر قرار داد. او که به زندگی من گند کشید. همان مرتیکه ی عوضی. همان که اگر این خورشید گرفتگی لعنتی تمام شود، حتما دخلش را می آورم. چه کنم که به اصولی پایبندم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب حسین‌پور عزیز درود.
داستان «ذلیل مرگ» در یک بلاتکلیفی به سر می‌برد. آدم نمی‌داند باید خودش را برای چه وضعیتی آماده کند. طنز است یا جدی است. می‌خواهد با آدم شوخی کند یا می‌خواهد جدی باشد و خشونتش را پیش ببرد. اما روی هم رفته شوخی‌اش بیش‌تر است. اما همین شوخی‌ها هم شوخی‌های کشداری است. یعنی تا یک جایی آدم خوشش می‌آید و از یک جایی می‌بینی کشدار شد و مزه همان قبلی‌ها را هم با خودش برد. شاید به همین دلیل است که فکر می‌کنم داستان شما تکلیف ندار است. یک چیز را هم متوجه نمی‌شوم، این‌که این ماجراها برای چه کسی تعریف می‌شود؟ مخاطب آن‌ها چه کسی است. شما اول شخص را راوی خودتان کرده‌اید و او هم چیزهایی به خواننده می‌گوید که نباید بگوید. ماجرای این‌که خانواده آن‌ها به صورت فطری میل به خشونت و قتل دارند. بنابراین چه کسی شنونده این داستان است؟ آیا فقط صرفا می‌گوید که خواننده این‌ها را بداند؟ این‌جاست که داستان دچار مشکل می‌شود. راوی ضرورت روایت را برای ما مشخص نمی‌کند و همچنین راوی آن‌قدر یک مساله را کش می‌دهد که اهمیتش را از دست می‌دهد. این‌ها عمده‌ترین اشکالات داستان است. مشکل دیگری هم که وجود دارد دلیل میل به قتلی است که راوی می‌خواهد مرتکب شود. یک ایراد بسیاری از نویسنده‌هایی که حواس‌شان نیست دارند، این را در داستان شما مثال می‌زنم. شما دلیل کشتن شخصیتی که قرار است کشته شود را این‌ها می‌دانید: «او که با آن کاری که کرد تمام زندگی مرا تحت تاثیر قرار داد. او که به زندگی من گند کشید. همان مرتیکه عوضی.»
این درست اشتباهی است که خیلی‌ها مرتکب می‌شوند. شما باید به خواننده بگویید چه عملی مرتکب شده است. با گفتن «کاری که کرد» یا «به زندگی من گند کشید» نمی‌توانید خواننده را مجاب کنید. من به عنوان خواننده دلیل می‌خواهم. وقتی به این‌جا می‌رسم هر اتفاقی را می‌توانم تصور کنم اما با خودم می‌گویم که نویسنده خودش هم نمی‌داند این شخصیت چه کاری با راوی انجام داده است. قطعا با خودم می‌گویم دست راوی خالی است. بنابراین وقتی چنین نتیجه‌ای می‌گیرم کل داستان شما دود می‌شود و به هوا می‌رود.
جناب حسین‌پور عزیز، دنیا پر است از اتفاق. دور و برمان را که نگاه کنیم هر اتفاقی هم یک یا چندین و چند دلیل دارد. چرا داستان‌مان را روی کلمات کلی سوار کنیم و برای کاری که می‌خواهیم انجام دهیم دلیل درست و حسابی پیدا نکنیم؟ این‌طوری داستان‌مان را ضعیف می‌کنیم و از بنیه می‌اندازیم. شخصیت شما می‌خواهد به جنگ یک نفر برود که اصلا نمی‌دانیم چه کسی است. این که ندانیم چه کسی است ممکن است به درد داستان شما نخورد اما این‌‌قدر مهم بوده که شخصیت اصلی شما می‌خواهد او را بکشد. آن‌قدر هم عجله دارد که دلش می‌خواهد فردا شود و کار را تمام کند. ما که او را نمی‌شناسیم برای‌مان هیچ اهمیتی ندارد کاری که قاتل می‌خواهد انجام دهد بنابراین در پایان با خودمان می‌گوییم چرا این داستان را خواندم؟ این چرا داستان را خواندم یکی از آفت‌ها برای نویسنده‌هاست.
به گمان من همین توجه جزییات است که داستان را می‌سازد. این‌که بدانیم چه چیزی در داستان ما اهمیت دارد بعد به همان سمت حرکت کنیم. کشتن برای شما اهمیت دارد یا پیدا کردن قواعد کاری؟ اگر کشتن برای شما مهم است که نکته‌هایی که در بالا گفتم باید رعایت شود. اگر قواعد کاری مهم است که باید ترفند دیگری به کار ببرید که قتل پر رنگ نباشد. یک بار دیگر برای خودتان مشخص کنید که چه چیز مهم است و باز داستان را بنویسید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » سه شنبه 25 مهر 1396
جناب مرشدی عزیز درورد و سپاس داستان من قرار بود در مورد نسلی باشد که از سوی نسل پیشین خود مورد هجوم قرار گرفته و حالا آمده تا انتقام بگیرد ولی دلش را ندارد. نسلی که فانتزی ها و نوستالوژی های مسخره گذشته را ندارد. نسلی که مزه ی کوکوسبزی را نچشیده و مارمولک های روی دیوار برایش اهمیتی ندارد. نسلی که کتک خورده و جز وحشی گری چیزی در خاطرش نیست. او نمی خواهد آدم کش باشد،فقط سعی می کند به هر وسیله ای از کاری که می خواهد انجام دهد، فرار کند. از شما می پرسم که چه کسی به زندگی راوی گند کشیده؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.