فقدان عناصری که زندگی داستان به آن‌ها وابسته است




عنوان داستان : زیارت
نویسنده داستان : محمد حسین شیرخدایی

به نام خدا
در گوشه ای نشسته ام و به چهره های زائرانی که در مسیر زیارت حضرت رضا در رفت و آمد هستند نگاه
می کنم .
بعضی لبخند به لب دارند ، بعضی بهت زده اند ، بعضی نگران به نظر می رسند و بعضی...
در این بین اما چهره ی بچه های کوچک از باقی جالب تر است ، بعضی هاشان انگار که ماسکی به صورتشان زده اند و بعضی دیگر اما ، خیلی راحت می فهمی که خود خودشان هستند.
در نزدیک این جا که من نشسته ام یک ضریح هست که به سمت قبر حضرت اشراف دارد.معدود افرادی می آیند و انگشتانشان را در بین شبکه های ضریح گره می زنند و زل زل به سمت قبر نگاه می کنند،بعضی بدون هیچ حرکت اضافه ای در صورت و بعضی با زمزمه ای نرم بر روی لب.
مردی در کنار دست من نشسته و آرام آرام سر می جنباند و زیر لب ذکر می گوید ، نمی دانم در حال شنیدن است یا آنکه از زبان دل دارد درد خود را با حضرت در میان می گذارد یا این که اصلا نه دردی در کار است که از آن بگوید و نه حرفی که بخواهد از حضرت بشنود،شاید فقط منتظر است،عينهو من که منتظر هستم تا ساعت برگشت از حرم برسد!
تقریبا چهل روز است که در مشهد ساکن هستم و در این بین چند باری برای زیارت به حرم آمده ام و خب شاید طبیعی باشد که آن اوائل آدم را چنان شور می گیرد که بدون فیلتر عقل و منطق ، هرآنچه را که پشت معبر دل گیر کرده را اعم از آرزوها و درد ها بیرون می ریزد به این امید که گشایشی در کار باشد . این بار اما انگار خبر از گشایش نیست ، بعد از چندین سفر که یک سری درخواست های عالی و دور،خواسته بودم،از آن ها که باغبان باید پایش باشد تا میوه بدهد،این بار اما سر یک مسئله ای بدجور کارم گره خورده بود،آن قدر گره خورده بود که هر بار حرم آمدنم را مشغول سر و کله زدن با آن در محضر حضرت باشم اما خب همان طور که گفتم چله در حال به سر آمدن است و گره در جای خود هست که هست و من این بار هم همان دعا ها و برنامه های بلند مدت را برای چندمین بار با حضرت مرور کرده ام و...
نمی دانم شاید ماجرا از این باشد که گفتم هرچه خیر و صلاح است در انتهای کار رقم بخورد اما در این مورد که خواسته بودم ، گره از هم گشوده شود شک ندارم ، گرهی که متاسفانه هنوز سر جایش هست!
اصلا چه طور شد که به این جا رسیدیم؟
آهان مرد کنار دستی که هنوز هم نزدیک من نشسته است و دارد تسبیح می گرداند ولی دیگر خبری از سر تکان دادن های او نیست.
دلم نمی خواهد این زیارت آخری ، به قهر و دل خوری تمام شود اما خب...
اصلا به نظرم ، از این مسئله گذر کنیم بهتر باشد.
مردی از یکی از در ها که وارد می شود ، با هر قدم یا یک دست به در و دیوار می کشد یا آنکه ماچ و بوس است که بین هوا و زمین حواله ی دیوار ها می کند . خوش به حال دیوار ها!
مردی در رو به رو ی من با گردنی کج و صورتی در هم رفته به سمت قبله نشسته است و زیر لب زمزمه
می کند . نمی دانم زمزمه هایش کارگر خواهد افتاد یا نه ولی آنچه به نظر می رسد این است که پیرمرد از آن هایی است که حتی اگر حاجتش برآورده هم نشود به اسم مصلحت و خیر خیلی زود آشتی می کند و دوباره سجاده ی نیازش را همین دور و اطراف باز می کند!
نمی دانم ، واقعا نمی دانم!
زیارت آخر است و من به جای آنکه با حضرت حرف بزنم ، افتاده ام به چرت و پرت نوشتن!
شاید این به خاطر آن هست که هیچ حس خاصی نسبت به این فضا و به اصطلاح صاحبش در من نیست ، چرا اگر زنده بود به عنوان یک آدم مدبر و دانشمند،محترم می دانستمش اما خب امروز او مرده است و خبری از او نیست الا این مقبره ی شلوغ و پر رفت و آمد و من که این آمدن آخرم یک جور هایی از سر بی برنامگی بود و فقط آمدم که آمده باشم!
یک ندایی از درونم ، این مردم را که به در و دیوار می آویزند به مرده پرستی سرزنش می کند ، مردمی که بینشان هستند افرادی که امام خود را در تونل زمان ، جا گداشته اند و با ماچ و بوسه هاشان به در و دیوار و ضریح می خواهند که جبران مافات کرده باشند!
خیلی خوب می فهمم که ندا ی تند و تیزی است که زیاد نباید بهش بها بدهم و همین گوشه موشه های درونم باید خفه اش کنم چون بدجور به سمت عامه ی مردم نشانه رفته است و خداوند این مردم انگار که به جای قضاوت بر پای حق ، بدجور هوای آنچه را که هوای این مردم است ، می خواهد!
پیرمردی عصا زنان از پیش رویم می گذرد ، وای که فقط خدا می داند تا چه حد از پیر شدن هراس دارم!
خیلی سریع ، پسری با چشمان سرخ از اشک ، جای پیرمرد را در قاب نگاهم می گیرد.معلوم نیست که چه بین جوان و حضرت گذشته که کار به گریه و زاری کشیده است.
راستی گفتم جوان.خیلی از این نسل شگفت زده هستم،این که طرف کیلومتر ها راه را گز می کند تا به این بارگاه برسد ، آن وقت بر می گردد از حضرت شهادت می خواهد و من اصلا فلسفه ی این خواسته ها را
نمی فهمم مگر چند باری که بار عاطفی در قلبم اوج گرفته است،با خدا از این حرف ها زده ام اما حقیقتا ، واقعیت منطقی نهفته پشت این خواسته را نمی فهمم!
نگاه بعضی از این بچه ها بدجور روی دلم سنگینی می کند،ناخودآگاه به این فکر می اندازتم که نکند چشم دلشان باز باشد و چیزی را می بینند که نباید !
ولی یک سوال مگر من چیز عجیب و غیر معمولی در دلم دارم ؟
من فقط این قدری که خیلی از مردم ائمه ی معصوم را دوست می دارند ، دوست ندارم یا شاید بهتر باشد بگویم آدم های بزرگی می دانمشان ولی در حد یک آدم برایشان ارزش قائل هستم نه چنگک های تدبیر خداوند بر روی زمین !
ماجرای این روز های زندگی من خیلی عجیب و غریب است ، تند می گذرد و پر حادثه . گاهی اوقات با خودم که فکر می کنم ، این برهه از زندگی ام را قله ی پرواز یا سقوط به سمت خیلی از تحولات آینده ای که برایم رقم خواهد خورد می دانم !
اگر بخواهم راجع به تک تک این آدم ها که در رفت و آمد اند یا در این گوشه و آن گوشه نشسته اند یا حتی در مورد خودم بنویسم ، باید ساعت ها بنشینم و هزار طومار سیاه کنم،طومار هایی که به انتها می رسند ولی این سیل انسان های جور و واجور انگار خیال به انتها رسیدن را ندارد .
به گمانم همین قدر هم کفایت بکند نوشتن از هزار رنگ رنگین کمان نوع آدم . 
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمد حسین شیرخدایی سلام


«زیارت» داستان نیست. مثل بخشی از خاطرات روزانه یا مشاهده‌نویسی است. مثل این است که نویسنده به عنوان تمرین و برای تقویت حس بینایی، مشاهدات یک روز یا چند دقیقه‌اش را نوشته باشد؛ همین. می‌خواهم به برخی عناصر لازم داستان‌ساز اشاره کنم که در این نوشته وجود ندارند: «زیارت» پیرنگ داستانی ندارد. داستان، اتفاق داستانی می‌خواهد. این نوشته اتفاق داستانی دارد؟ راوی در حرم نشسته و حرف می‌زند اما از ماجرای ویژه‌ای حرف نمی‌زند بلکه می‌گوید برای زیارت آمده است و حاجت دارد. باقی آدم‌ها هم برای زیارت آمده‌اند و حتماً هر کدامشان خواسته‌ای دارند؛ خوب بعدش چی؟ هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هیچ اتفاق داستانی نداریم، نه اتفاق بیرونی و نه اتفاق درونی. داستان طراحی می‌خواهد. پرداخت می‌خواهد. شخصیت‌پردازی می‌خواهد. دیالوگ‌های پیش‌برنده می‌خواهد. در اینجا شخصیت‌پردازی داریم؟ حتی دربارۀ راوی چیزی نمی‌دانیم. نمی‌دانیم برای چه چهل روز مدام به حرم می‌رود؟ حتی نمی‌دانیم حاجتش چیست؟ راوی هم درست مثل خیل عظیم آدم‌هایی که می‌روند و می‌آیند بی‌چهره و بی‌رنگ است. با آنها تفاوتی ندارد. هیچ مشخصه‌ای این راوی را به عنوان شخصیت برجسته نمی‌کند. پس تفاوت این آدمی که می‌خواهد خودش را و جهان خودش را به ما نشان بدهد، با سایر آدم‌ها چیست؟ دیالوگ هم که نداریم. راوی دارد با خودش حرف می‌زند؛ اما آنچه می‌گوید نه گرهی می‌افکند و نه گرهی می‌گشاید. همه جمله‌ها به طور کلی خنثی هستند. کارکرد داستانی ندارند و عناصر دیگری که زندگی داستان به آن‌ها وابسته است و در این نوشته هیچ‌کدام از آن عناصر وجود ندارند. پیشنهاد می‌کنم بسیار مطالعه کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و برای شناخت عناصر داستان جدی و حرفه‌ای مطالعه کنید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم و برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.