مرز میان خاطره و داستان را بشناسید




عنوان داستان : خدا ی خسیس
نویسنده داستان : محمد حسین شیرخدایی

خوب یادم هست روزی را که برای خرید عید با پدرم و مادرم به بازار رفته بودیم ، هنوز یک دور کامل را دور بازار نزده بودیم که حوالی مسجد شاه ، مادرم به خاطر تنگی نفسی که داشت از پدرم خواست تا چند لحظه ای را کنار یک حجره ی کفش فروشی ، بایستند تا یک ذره نفس تازه کند . در همین حین که کنار حجره ی کفش فروشی واستاده بودیم ، یک کفش قهوه ای سگک دار چشمم را گرفت ، همان دم که برق چرم طبیعی کفش دلم را برد ، دزدکی یک نگاه به قیمتش کردم ، قیمت خیلی بیش تر از آنی بود که مامان و بابا توی کاغذ محاسبات خرید شب عیدشان برای کفش و لباس من اختصاص داده بودند ، اما آن موقع خیلی زود حرف های مادرم راجع به بزرگی خدا و این که هر چی از او بخواهی اگر به صلاحت باشد برآورده می کند ، باعث شد عزمم را جزم کنم درست وقتی که مامان و بابا می خواستند از سر نو بازار گردی را شروع کنند ، لبه ی کت بابا را گرفتم و به سمت ویترین حجره ی کفش فروشی کشیدم و با انگشت کوچولوم کفش قهوه ای سگک دار را به او نشان دادم ، برق چرم کفش، چشم بابا را هم زود تر از قیمت گرفت و یک خرده لبخندی گوشه ی لبش نشاند اما در همین حین که خواست مادرم را به سمت ویترین بخواند ، چرخش نگاهش روی قیمت متوقف شد ، خیلی زود ، خرده لبخند گوشه ی لبش ، محو شد و این بار او بود که وقتی دید ، حاضر نمی شوم دستم را برای رفتن در دستش بگذارم ، گوشه ی لباسم را گرفت و مرا مثل یک تکه بار به دنبال خودش کشید .
درست از دم حجره ی کفش فروشی ، باقی بازار گردی حکم یک کابوس را برای من پیدا کرد ، و من در تمام مدتی که بی اراده لا به لای جمعیت مردم به دنبال پدر و مادرم از این حجره به آن حجره کشیده می شدم ، به این فکر می کردم که واقعا چیه این که پدر و مادرم اندکی از وزن آجیل مهمان کم کنند و کفش سگک دار را برای من بخرند ، از صلاح و سعادت من به دور بود ، اصلا مامان و بابا هیچی ، خود خدا آن قدر ها بزرگ بود که این کفش قهوه ای سگک دار را برای من بخرد ، قیمت کفش اگر از بودجه ی بابا بیش تر بود ، از بودجه ی خدا که بیش تر نبود!
توی همین فکر و خیال ها بودم که ناگهان با صدای اذان ظهر مسجد شاه به خودم آمدم دیدم که بله یک دور کامل دور بازار را بدون این که حواسم باشد سگ چرخ زده ایم و کیسه های توی دست بابا هم نشان می داد که خرید هایی که باید را انجام داده اند و حالا دم ظهری آمده اند مسجد شاه تا نماز بخوانند . دم در مسجد هم مثل کل مسیر ، تسلیم دستان پدرم به داخل مسجد کشیده شدم . همراه با پدرم توی صف نماز جماعت نشسته بودیم و همه منتظر تا امام جماعت آن کلمه را که همه را از جا بلند می کند، بگوید ، دست آخر امام کلمه را گفت و همه سر سجاده هاشان قیام کردند اما من که حسابی از دست خدا شاکی بودم ،مصمم سر جایم نشسته بودم و دستانم را در سینه ام به هم گره زده بودم و با اخم به سمت سقف مسجد نگاه می کردم . هیچ دلم نمی خواست که بلند بشم و با دلا و راست شدن های الکی ، ادای آشتی بودن با خدا را دربياورم ، چون که واقعا برای خساستی که سر خرید کفش قهوه ای به خرج داده بود از دستش عصبانی بودم .
هنوزم که هنوزه وقتی یاد این می افتم که آن سال عید را به جای آنکه آن کفش قهوه ای سگک دار را پایم کنم ، یک جفت از این کتانی های سیاه دهن گشاد پایم می کردم و موقع درآوردن کفش دم در خانه ی عمو و خاله، آن را پشت کفش های دراز و پهن پدر و مادرم قایم می کردم ، از دست خدا شاکی می شوم و هنوزم که هنوز است بعد از نزدیک به ده سال که از آن ماجرا گذشته ، نمی توانم خدا را بابت خساستی که به خرج داد ببخشم .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمدحسین شیرخدایی سلام

این اثر در مقایسه با داستان «زیارت» که پیش از این فرستاده بودید و خوانده بودم، یک گام رو به جلو به حساب می گ‌آید. ماجرا در صحنه‌ای که پسرک کفش را می‌بیند و پدرش را پشت ویترین مغازه می‌کشاند شکل و شمایل داستانی‌تری به خودش گرفته است؛ اما در مجموع، هنوز رنگ خاطره‌گونگی از آن شسته نشده است و همچنان به خاطره نزدیک است. متن از جایی که راوی و پدرش به مسجد می‌رسند بیشتر به شدت به خاطره پهلو می‌زند و به‌طور کامل از قاب داستانی خارج شده است. کل ساختمان داستان را می‌شود روی یک خاطرۀ کوچک بنا کرد اما شرط دارد. اگر قرار است داستان بنویسید، لازم نیست به تمامی خاطره‌ها وفادار بمانید. مرز میان خاطره و داستان را بشناسید. بخشی از خاطره‌ای که در ذهنتان مانده به بازی بگیرید؛ آن‌قدر توی ذهنتان خاطره را ورز بدهید و جزیی به آن اضافه کنید و چیزی از آن کم کنید تا از شکل اولیه‌اش فاصله بگیرد و به ساختار کامل داستانی برسد. همۀ عناصر داستانی که به کارتان می‌آید به متن بکشانید، اما با چینش درست. برای فکر اولیه‌تان طراحی کنید. مهندسی‌اش کنید. بعد از انتخاب فکر اولیه، به نحوۀ ورود به داستان فکر کنید، ببینید اوج داستان کجاست، گره‌افکنی‌ها و گره‌گشایی‌ها چگونه باید شکل بگیرند، پایان‌بندی چگونه باشد بهتر است و ... برای همۀ عناصر پرداخت و چینش درست داشته باشید. به مطالعۀ جدی و تمرین ادامه دهید. باز هم در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اید خواسته‌اید در صورت شباهت نوشته‌تان به نوشته‌های نویسنده‌ای دیگر، اسم نویسنده را بیاورد. نمی‌دانم دلیل این تأکید و تکرار چیست.؟ نگران شباهت‌های احتمالی هستید یا به دنبال شباهت‌ها؟ می‌خواهید زبان شخصی خودتان را داشته باشید یا دلتان می‌خواهد نوشته‌تان به سبک و سیاق نویسنده‌های دیگر نزدیک شود؟... در هر حال نگران مسائلی از این دست نباشید. شما فقط داستانتان را بنویسید. مطالعه کنید و پرتلاش و پیگیرانه به کارتان ادامه دهید. منتظر داستان‌های فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.