پرداخت ایده خوب




عنوان داستان : بسته‌ی بیسکوییت من
نویسنده داستان : نسیم بذرافشان

با عجله دري سالن انتطار را باز کردم و خودم را انداختم داخل. به جدول حرکت قطارها که روی دیوار نصب بود نگاه کردم. به موقع رسیده بود. بلیتم را از کیفم درآوردم و با هول به سمت گیت حرکت کردم. بلیت را به دست مأمورِ قسمت دادم. نگاهی به بلیتم انداخت و کجش کرد به سمتم.
- بگیر آقا. هنوز مونده.
- یعنی چی؟
- یعنی زود اومدی. برو کنار. سد معبر نکن.
بلیت را از دستش گرفتم. آمدم کنار. با دقت به ساعت حرکت نگاه کردم. اوه خدای من... من 13:45 را 12:45 خوانده بودم. خنده‌ام گرفت. به آن‌همه عجله هنگام آمدن فکر کردم. در سالن چرخی زدم تا وقت‌کشی کنم. از سالن خارج شدم. از کیوسک مطبوعاتی روزنامه خریدم. دوباره برگشتم داخل. از کنار سوپری رد شدم. بوی قهوه پاهایم را شل کرد. داخل شدم. قهوه و بیسکوییتی خریدم. به تنها میز و صندلی بیرون مغازه نگاه کردم که روی یکی از صندلی‌هایش مردی نشسته بود و به میز زل زده بود. ناچار بودم کنارش بنشینم. صندلی روبه‌رویی‌اش را بیرون کشیدم و نشستم. او یک لیوان قهوه جلویش داشت. کیف و قهوه و بیسکوییتم را روی میز گرد کوچک گذاشتم. روزنامه را باز کردم. مرد تا این لحظه هیچ نگاهی به من نکرده بود و در افکارش غرق بود. تیترهای درشت صفحه‌ی یک و دو روزنامه را خواندم. ورق زدم. دیدم که مرد زیرچشمی نگاهی به من انداخت و همچنان به کارش که همان زل زدن به میز بود ادامه داد. لیوان قهوه‌ام را از سمت چپ میز برداشتم و لب زدم. هنوز داغ بود. مرد ناگهان به سمت جلو خم شد. دستش را دراز کرد. بسته‌ی بیسکوییت را برداشت. بازش کرد. یک بیسکوییت درآورد و خورد.
خدای من این دیگر کیست؟ اصلاَ به او نمی‌آمد آدم بی‌مبالاتی باشد. کیف ساده‌ای کنارش بود. پیراهن و شلوار معمولی هم به تن داشت. قیافه ش اصلاً طوری نبود که بخواهد هر لحظه کار عجیبی بکند. نمی‌دانستم عکس‌العملی نشان بدهم یا ندهم. در همین گیرودار بودم که دوباره دستش را دراز کرد و یک دانه بیسکوییت دیگر برداشت. این دفعه سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. در چهره‌اش چیزی شبیه به گفتن متأسفم، ببخشید یا از این‌جور کلمات ندیدم. سرش پایین بود و آرام آرام بیسکوییت را می‌جوید. گفتنش ساده است ولی من واقعاً آن لحظه در موقعیت بدی قرار گرفته بودم. بالاخره در آن شرایط کاری را کردم که هر ایرانی اصیل می کند. مجبور بودم به این کار اعتنا نکنم و واکنشی نشان ندهم، حتی اگر تمام بیسکوییت‌هایم را هم بخورد. وانمود کردم هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده.
آدم برای پاسخ‌گویی به این‌گونه اتفاقات غیرمترقبه آمادگی ندارد. به روح و روانم رجوع کردم و دیدم که هیچ جا، نه در آموزش و پرورشم، نه در تجربه‌هایم و نه حتی در غریزه‌ی انسانی‌ام، هیچ رفتاری در جواب کسی ندارم که جلوی چشمانم با خیال راحت بیسکویتم را می دزدد.
قهوه‌ام را برداشتم. لب زدم. باز هم داغ بود. شروع کردم به جرعه جرعه نوشیدن آن. یک دانه بیسکویت از بسته برداشتم و تمام سعی‌ام را کردم که اصلاً به باز بودن اسرارآمیز بسته واکنشی نشان ندهم.
با نهایت کنترلی که بر رفتارم داشتم وقتی دیدم او هم بعد از من یک بیسکوییت دیگر برداشت کمی عصبانی شدم. لبوان را سر جایش گذاشتم. با عصبانیت به روزنامه خیره شدم. گویی واقعاً هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. به خودم نهیب زدم از سنگرت دفاع کن ولی هیچ کلمه‌ای که مناسب شرایط زمان و مکان آن لحظه باشد به ذهنم نمی‌رسید. شاید هم شکل و تیپ جنتلمن او مانع می‌شد که هر عکس‌العمل فی‌البداهه‌ای را نشان بدهم.
به روش خودم ادامه دادم. یک بیسکوییت دیگر برداشتم. خیلی واضح و به عمد. جوری که یارو شکی نداشته باشد که دارم چه کار می کنم و بفهمد که هیچ شوخی‌ای ندارم. او هم یکی برداشت. خیلی واضح و معمولی.
مشکل اینجا بود که چون به اولین حرکتش واکنشی نشان نداده بودم حالا برایم خیلی سخت‌تر بود که ماجرا را به روی یارو بیاورم. دیگر قهوه را فراموش کرده بودم و تمام تمرکزم را روی بیسکوییت به فنا رفته گذاشته بودم. وقتی که داشتم بیسکوییت بعدی را برمی‌داشتم برای یک ثانیه چشم در چشم هم شدیم. اما هیچ کدام تصمیم عقب‌نشینی نداشتیم. همین جوری ادامه دادیم تا بسته‌ی بیسکوییت را تمام کردیم. یک دانه من، یک دانه او. کلاً ده تا بیسکوییت در بسته بود. اما سال‌ها و قرن‌ها طول کشید. انگار کار ما از روز ازل فقط خوردنِ بیسکوییت بود.
به هر حال وقتی بسته‌ی بیسکوییت تمام شد و لاشه‌ش بین‌مان روی میز ماند، یارو بلند شد و رفت. یک نفس عمیق کشیدم. لحظه‌ی جدایی جوری با غیض نگاهم کرد که فکر کردم شاید یارو انتظار این همه متانت را از جانب من نداشته. قهوه‌ام را سرکشیدم. به ساعتم نگاه کردم. به خودم گفتم بازی شیرینی بود و من خوب بازیگری بودم. از روی صندلی بلند شدم. روزنامه‌ام را تاکردم و برداشتم. ناگهان زیر روزنامه بسته‌ی بیسکوتی را که از سوپر خریده بودم دیدم.

نسیم بذرافشان آبان 1397
نقد این داستان از : الهام فلاح
داستان شما ایده خیلی خیلی خوبی داشت. پایان غافلگیر کننده‌ای داشت که آدم را از خواندنش خشنود می‌کند. ایده خوب، مروارید ارزشمندی است که باید باید باید آن را در صدفی برازنده و مستحکم و درخور حفظ کنید و به مخاطب عرضه کنید. حالا این صدف چطور ساخته و پرداخته می‌شود؟ با زبان و نثر خوب. نگاه دقیق و پرداخت به جزییات لازم و پرهیز از مانیفست دادن و شعارزدگی و اجرای مناسب. شما ایده خیلی خوبی دارید که آنچنان که باید و شاید از پس پروراندن آن برنیامده‌اید. اولاً شروع داستان طولانی و ناکارآمد است. وقتی تایم حرکت روی بلیط درج شده نیازی نیست به تابلوی زمان حرکت قطارها رجوع شود. دوم اینکه رسیدن آن هم یک ساعت پیش از زمان بلیط منجر به این نمی‌شود که مسئول کنترل بلیط مسافر را رد کند. سوم و از همه مهم‌تر اینکه نیاز به هیچ‌کدام این توضیحات اضافه در مقدمه داستان نبود‌. کافی بود نوشته شود ساعت حرکت توی بلیط را اشتباه دیده بودم. زمان حرکت ۱۹ بود که من آن را ۱۶ خوانده بودم. بعد از آن‌همه عجله و اضطراب از دست دادن قطار، حالا که سه ساعت زودتر رسیده بودم بدم نمی‌آمد جایی بنشینم و گلویی تر کنم...
به همین سادگی شخصیت اول را بنشانید پشت میز روبروی مرد دوم قصه. داستان کوتاه جای حاشیه رفتن و درازگویی نیست‌ و البته این به معنی بریدن زبان و جویده‌گویی هم نیست‌. اما تا جایی که معنا و مفهوم را برساند جملات را کم کنید و حجم داستان را بکاهید. یک سری عبارات تربیتی هم در داستان هست که جایشان در داستان نیست‌.
"بالاخره در آن شرایط کاری را کردم که هر ایرانی اصیل می کند. مجبور بودم به این کار اعتنا نکنم و واکنشی نشان ندهم، حتی اگر تمام بیسکوییت‌هایم را هم بخورد"
عباراتی نظیر این که نشان می‌دهد مرد بیشتر از اینکه به بعد مادی و تربیتی ماجرا توجه کند در گیر و گرفتِ مبادی آداب بودن و یا نبودن خویش و رفتار یک ایرانی اصیل و امثالهم است. کافی بود چاشنی‌ای به داستان بیفزاید که اهمیت آن بیسکوییت را چند برابر کند و خواننده نیز با شخصیت اصلی همراه و هم‌عقیده شود؛ مثلاً اینکه بس که عجله داشته ناهار نخورده و بسیار گرسنه است، یا اینکه دستگاه کارتخوان فروشگاه خراب بوده و همه پول نقد مرد تنها به خرید همان بیسکوییت و قهوه کفاف می‌داده و یا اینکه مرد فقط همان بیسکوییت خاص را می‌خورده و آخرین بسته موجود در فروشگاه را برداشته... یا عواملی از این دست که اهمیت بیسکوییت را غیر از مبلغ نه چندان زیاد مادی آن، به قدر قابل توجهی بالاتر ببرد. باید جوری بنویسید که خواننده هم پا به پای شخص اول داستان بابت کم شدن بیسکوییت‌ها حرص بخورد. این حرص خوردن و عصبی شدن را در شخص اول نمی‌بینیم. یعنی هست ولی آن‌قدر مایه ندارد که کسی را همراه کند و از آن مهم‌تر اینکه آن بیسکوییت هر قدر هم که برداشتن بی اجازه‌اش کار درستی نباشد، در نهایت ارزش قابل اعتنایی ندارد. مگر اینکه به آن وجوهی ببخشید که آن را خاص و ارزشمند کند.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۱
نسیم بذرافشان » 6 روز پیش
از منتقد عزیز سپاسگزارم. حتماً نظرات شما را در بازنویسی اعمال خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.