ضرورت حفظ یکدستی و انسجام




عنوان داستان : قرمز گلدار
نویسنده داستان : احسان قائدی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «قرمز گلدار» منتشر شده است.

دکتر موهای مش کرده اش را داخل داد وبی توجه به زن که ریز ریز میخندید به مانیتور نگاه میکرد اهرم در دستش را روی شکم زن حرکت می داد.با لبخندی پر از خستگی گفت: "چقدر ول میخوره شیطون بلا، حالا دوست دارید بچه تون چی باشه".
مرد همینطور که با کلاه در دستش بازی میکرد صدایش را صاف کرد و گفت: معلومه دیگه باید پسر باشه میخوام نسل بابام ادامه پیدا کنه ".
زن رو به دکتر کرد و گفت:" نه اینکه باباش پلنگ مازندرانه میترسه خدایی نکرده نسلشون منقرض بشه، خدا کنه سالم باشه دختر باشه" خنده شان بهم قفل شد. مرد با نگاهی پر از شیطنت پرسید :" خانم دکتر اسمش چی؟ ببینید اسمش مشخص نیست ؟" دکتر بی توجه به مزه پراکنی مرد آهسته روبه زن کرد و گفت: " خانمم با این وضعیتت خیلی باید مراقب خودت باشی باید استراحت مطلق کنی دست به سیاه و سفید نزنی ". زن نگاهی به مرد کرد و با لبخندی از سر پیروزی ابرویش را بالا انداخت مرد غرغرکنان زیر لب گفت:" خوبه والا توکه نزده میرقصیدی حالا بهونهت هم جور شد.".
باد زوزه میکشید صدای ناله زنی که گویی برای کسی لالایی میخواند شنیده میشد هوا نسبت به صبح کمی گرم تر شده بود اما آفتاب بالا آمده هنوز توان غلبه بر سوز هوا را نداشت. هرچه دیگران تلاش میکردند آرامش کنند بی فایده بود مرد ساعتها بود که مثل مرغ پر کنده این طرف و آن طرف می رفت و از سر ناچاری آجرها و تکه سیمانها را کنار میزد و هر چند لحظه یک بار فریاد می کشید : "فرانک فرانک فرانک".
راننده بولدوزر که از صبح منتظر بود تا آوار برداری را شروع کند از سرما به داخل اتاقک ماشین پناه برده بود. راننده کامیون گوشه ای ایستاده بود و سیگار می کشید و صحنه را نظاره میکرد چند نفر از امدادگران نزدیک مرد شدند تا شاید به مرد بفهماند که تلاشش بیهوده است اما مرد گوشش به این حرفها بدهکار نبود با تمام توان آوارها را کنار می زد و فرانک را صدا میزد همگی ساکت بودند تا مبادا پاسخ این فریادها در شلوغی گم شود اما بی فایده بود صدای لالایی زن تنها صدایی بود که شنیده می شد.
صدای روشن شدن بولدوزر افکار همه را پاره کرد و همه توجهات را به خود جلب کرد مرد تکه آجری برداشت و به طرف راننده بولدوزر حمله ور شد "خاموشش کن لعنتی خاموشش کن اینا زنده ان اینجوری میکشیشون من نمیذارم دست به این خونه بزنی" با اشاره مرد مسنی که او را حاج سهراب خطاب می کردند راننده بولدوزر، ماشین را خاموش کرد و دستش را به نشانه احترام به درخواست حاج سهراب بالا آورد. مرد به سمت آوارها بازگشت و این بار با فریاد بلندتری فرانک را صدا میزد .حاج سهراب به سمت مرد آمد همین که میخواست او را از زمین بلند کند ناله مرد که تا الان بغضش را فرو خورده بود بلند شد پیراهن قرمز گلدار نوزادی را در دستش گرفته بود و ضجه می زد. حاج سهراب مرد را به آغوش کشید سعی کرد آرامش کند اما مگر به همین سادگی بود.
انگار همین دیروز بود که این پیراهن قرمز گلدار را پشت ویترین مغازه دیدند و فرانک ملتمسانه می خواست این پیراهن را بخرند صدایش هنوز توی گوشش بود.
حاج سهراب مرد را از جا بلند کرد و گفت: ببین جوون میدونم داغ دیدی میدونم تحملش سخته ولی الان 16 ساعته از زلزله گذشته بعید میدونم کسی زنده مونده باشه بذار این بندگان خدا هم کارشون را بکنن باید زودتر این آوارها جمع بشه خدا بهت صبر بده.".
مرد که خود را تسلیم شرایط می دید خود را به دستان حاج سهراب سپرد با اشاره دست حاج سهراب دوباره صدای بولدوزر شنیده شد راننده کامیون سرش را تکان داد و سیگارش را نصفه و نیمه پرت کرد. حاج سهراب مرد را به سمت چادری در حوالی همان ساختمان بود برد. صدای لالایی زن در بین صدای بولدوزر و کامیون ها گم شد.
مرد گوشه چادر کز کرده بود و زانویش را بغل کرده بود حاج سهراب مشغول ریختن چای برای مرد بود تا کمی از لرزش بدنش کم کند صدای راننده کامیون که حاجی حاجی میکرد بلند شد هر دو به سمت درب چادر خیره مانده بودند تا ببیینند چه خبر شده است راننده کامیون پک آخر سیگارش را زد و ته سیگارش را زیر پایش له کرد و گفت: حاجی یه لحظه میای انگار از زیر آوارها یه صدایی میاد".
صدای لالایی ضعیف تر شده بود زنی با دامنی گل گلی روی خرابه های خانه در همان حوالی نشسته بود و دست های خالی اش را تکان می داد و با سوز لالایی میخواند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احسان قائدی سلام


خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. «قرمز گلدار» در ارایه صحنه‌های داستانی با جزییات پرکشش، موفق است اما مشکل اثر در عدم انسجام و پراکندگی است. صحنۀ ورودی داستان یعنی افتتاحیه را نگاه کنید. داستان در مطب دکتر می‌گذرد و اتفاقاً بهترین و موفق‌ترین بخش اثر همین افتتاحیه است چون با جزییات درست و به مدد دیالوگ‌نویسی خوب، دارد شخصیت‌پردازی می‌کند و آدم‌ها کم کم شکل می‌گیرند و خودشان را به مخاطب نشان می‌دهند. زن باردار دارد رنگ داستانی به خودش می‌گیرد، شوهر او و خانم دکتر هم همینطور اما صحنه بعدی یک‌دفعه به آوار بعد از زلزله وصل می‌شود و این دو فصل آنچنان با هم بیگانه مانده‌اند که اثر دچار پرش و پراکندگی می‌شود. درست شبیه دو داستان کاملاً مجزا هستند با سوژه‌ها و آدم‌های متفاوت. پیوند میان فصل‌ها یا صحنه‌ها نکتۀ مهمی است. نخ اصلی داستان باید از میان همه این صحنه‌ها رد شده باشد؛ جوری که مخاطب حضور انکارناپذیر شخصیت‌ها و ماجراهای ثابت را درک کند. اما در اینجا وقتی داستان با صحنه مطب پزشک و زن باردار شروع می‌شود مخاطب خودش را برای ماجرایی با همان پیرنگ آماده می‌کند در حالی که در ادامه، کار به کلی تغییر می‌کند. اگر قرار است داستان مربوط به زلزله و حوادث بعد از آن باشد، صحنه ورودی ارتباطی به پیرنگ ندارد. می‌شود به کلی برش داشت و برعکس اگر قرار است ماجرا به تولد بچه و ...مربوط شود زلزله، پیوندی با پیرنگ نخواهد داشت. فکر کنید اگر فصل مطب دکتر را حذف کنیم، داستان چه آسیبی می‌بیند؟ مخاطب با همان ماجرای زلزله هم می‌فهمد این مرد دارد دنبال زن و بچه‌اش می‌گردد؛ حالا اگر قرار است با فلش‌بک ماجراهای گذشته را به نمایش بگذاریم، مسأله فرق می‌کند اما به این شکل، اضافی است. آنچه که با برداشتنش، پیرنگ لنگ نمی‌ماند می‌شود برداشت. کاری که لازم بوده انجام بدهید، جدا کردن دو سوژه است. بهتر بود از ابتدا دو پیرنگ و دو طراحی مجزا برای هر کدام در نظر می‌گرفتید. به مطالعه، تمرین و پشتکار خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. منتظر داستان‌های فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.