تشخیص استفاده به‌موقع از توصیف، صحنه یا تلخیص




عنوان داستان : تفریگاه
نویسنده داستان : محمودرضا پیرهادی

بگویی نگویی پیرتر شده است. با عینک ته استکانی و پوست بُرنزه شده و آن دماغ دکل مانند حدس می زنم خودش باشد. اما او مرا بجا نمی آورد. من کلّی فرق کرده ام. با این عینک دودی ام خوش تیپ تر شده ام. سی کیلو هم وزن اضافه کرده ام. حق دارد نشناسد. مخصوصاً که مارک همه ی لباسهایم این ور آبی است. سَر تا پایم را از بازار مخصوص نوروژی ها خریده ام. با پنجاه درصد کسر از قیمت.
حالا مرا یادش نمی آید. توی صندلی چرمی مطبش لَم داده بود و اصلن به حساب نمی آورد. تند تند کیشم می کرد. انگار کلاغی بودم که رفته جواهراتش را بدزدد. آن روز حالم خیلی بَد بود. سرم را انداخته بودم پایین و رفته بودم توی مطبش. گفتم: دکتر! به خدا ندارم. یه تخفیفی، چیزی!
خودش را توی صندلی جلو کشید و شکمش را باد داد و مثل موش خرما زُل زد بهم و گفت: «مگه اینجا بقالیه؟ مگه اومدی چیپس و پُفک بخری؟ »
گوشی معاینه را از گوشش درآورد و در خروج را نشانم داد. اَگر دیرتر از جا بلند می شدم ده تا ریچار هم بارم می کرد. نگاهم را از آدمک توی مطب برداشتم و بیرون رفتم. سَر خود، از داروخانه چند ورق قرص چرک خشک کن و ضد تب گرفتم. توی راه تنم مثل کوره و پیشانی ام مثل ماهی تابه داغ روی اجاق شده بود.
یک بطری آب خریدم. دو تا قرص باهاش خوردم و بقیه اش را روی سرم خالی کردم. حرارت از دهانم بیرون می زد. زیر هر سایه قدری می ایستادم و نفس داغم را بیرون می دادم.
دو هفته ای بود که سَرکار نرفته بودم. پولهایم تَه کشیده بود. توی آن مدت حتی نتوانسته بودم شکمم را سیر کنم. وقتی به هیکل خودم نگاه می کردم بیزار شدم. دستم را روی شکمم گذاشتم و دل و روده ام را مُشت کردم. مثل آدمک توی مطب تمام اَمحاء و اَحشامم خشک شده بود. مجبور بودم سکگ کمربندم را روی آخرین سوراخ ببندم تا وقتی دست توی جیب می کنم شلوارم پایین نیافتد. آن وقت به شکم دکتر فکر کردم که مثل تپه جلو آمده بود. از حرص به اسکلت مویی و چوب خشک خودم مُشت زدم. همان روز، همان روز بود که تصمیم گرفتم آدم دیگری باشم. تا اینکه امروز، اینجا، بالاخره خودم را به پای دکتر رساندم. حالا به این می گویند زندگی!
چه روزگار سگی بود.هی راه رفتم و نشستم و به سر و صورتم آب زدم. خانه که رسیدم حالم بهتر شده بود. ساعت می گفت: هنوز دو ساعت از وقت کارت مانده است.
لباس کارم را با وسواس پوشیدم و رفتم. به خاطر حال نزارم همان دو ساعت برابر دو روز تمام، گدایی کردم. کار بیشتر، درآمد بیشتر. شعارم همین شد. وقتی جیبم پر شد خیالاتم گل کرد. توی خیالم خودم را هم تراز دکتر به حساب آوردم. بعد از آن دیگر نان خشک گاز نزدم. جوجه یا سیراب شیردان یا هر چیزی که شکمم درخواست می کرد؛می خوردم. گدایی ام رونق گرفته بود. مردم به خاطر شبیه سازی و نمایش عالی بهم اسکناس درشت می دادند. یعنی هم علیل بودم و هم کور مادرزاد.
سرگرم کار، درست شش ماه از آن دکتر قَرَه قروت خورده ی از خود مچکر بی خبر بودم. البته او کسی بود که به من انگیزه داد. باید می رفتم و ازش تشکر می کردم. رفتم و چند دقیقه ای توی صف مریض هایش نشستم و آمارش را گرفتم. یکی گفت: «یارو عقل کلّه، پولهاش رو می ده؛ اَرز می گیره. »
رمز کارش را فهمیدم. به روز شدم. مغز اقتصادی به معنی واقعی. چند تا نوچه ریزه پیزه اما کار بلد استخدام کردم. پنج تا دختر چهار تا شش ساله و سه تا پسر هفت، هشت ساله. گل فروشی و فال حافظ و دعای حاجت تقدیم مردم می کردند. آب و نان مان از حد کفایت بالاتر زد. سر هر ماه پول های پیچیده و پاره و پوره را می بردم بانک و اسکناس های عطر دار می گرفتم. هر چه زودتر هم به پول اَرز آن ور آب تبدیل می کردم. کیف دستی ام پُر پول شد. آستر جادار جیب هایم از پول پُر شد. شکم حساب های بانکی ام هم سیر شد. دیگر از پولداری کلافه شده بودم. خیلی دوست داشتم بدانم آقای دکتر که پُر پیمان تر است چه نقشه دیگری توی سر دارد.
یک بار دیگر رفتم دور و برش. از منشی اش شنیدم که گفت: «دکتر، همین ماه روزه قراره بره گشت و گذار. اون هم اون ور، خوش به حالش! میره آنتالیا. »
بهش آفرین گفتم. چه حساب و کتابی! ماه روزه کمتر کسی مسافرت می رود. اغلب هزینه ها پایین می آید. رفت و آمد آسان می شود. وقتش رسیده بود تراز خودم را نشانش بدهم. من هم بلیت تور را با نصف حساب بانکی ام خریدم و سوار هواپیما شدم. همان اول سفر آقای دکتر را دیدم. این آخر حال خوشی من بود. با اینکه او مرا بجا نمی آورد اما می خواهم توی صف شام خودم را بهش معرفی کنم. جلوتر از من دارد از بین غذاهای جورچین شده برمی دارد. دلش نمی آید از خیر یکی آنها بگذرد. دو سیخ کباب، سه تا جوجه، ماهی شکم پُر و میگو و غذای هندی با ادویه مخصوص. من هم مو به مو با دکتر همدست می شوم. با ظرف خروار شده می روم سر میزش می نشینم. می گویم: سلام دکتر! جسارت نباشه؛ از این شکم تون شناختم تون. البته به نظر من خیلی هم بهتون میاد.
شکمش را کشید عقب و لبخند کوتاهی زد که نشان می داد از تعریفم خوشش نیامده. گفتم: اردات دارم. اگه شما نبودی که من با همون مرض چرکین مُرده بودم.
این را که شنید ابروهای برچیده ی کوتاهش را بالا پرت کرد و خندید. گفت: «سلام! خوبه؛پس شما منو می شناسی؟ اما می دونید که من سر کارم با خیلی هاست. واسه همین با عرض معذرت شما رو بجا نمیارم. »
سرم را به علامت تأیید پایین آوردم و گفتم: مهم اَلانه که به هم نزدیک و نزدیک تر شدیم. من مستر پدرام هست. اومدم از شَر پولهای پدرسوخته ام خلاص بشم. آخه اونجا داشتم از دست شون خفه می شدم.
قهقهه زد. با دست اشاره کرد خوردن را شروع کنیم. لقمه ها ی گوشت و نوشیدنی خنک مزاج مان را به حد اعلا چرب کرد. دکتر گفت: «راستی برنامه ی امشبت چیه؟ »
شانه هایم را بالا انداختم. گفت: «با این جهانگردای اتریشی و لهستانی دوست شدم. امشب برنامه رقص داریم. دسته جمعی! نظرت چیه؟ »
چشمهای ریز دکتر سعی کرد به خاطر بیاورد مرا کجا دیده است. از زرنگی اش خوشم آمد. قهقهه زدم. دماغم را خاراندم و تکه ای گوشت، توی دهانم جا کردم.
هنوز مقداری از غذایم مانده بود که حس کردم معده ام دارد داغان می شود. گفتم: دکتر خوبه که شما اینقد اشتها داری! بزنم به تخته.
قاشق چنگالش را روی میز گذاشت. از تَه یکی از جیبهایش یک ورق قرص بهم داد و گفت: «بیا! حالا تا میتونی بخور بخور کن! این می شوره و می بره. انگار که چیزی نخورده باشی. حالا بخور و تا بهمون خوش بگذره! »
تمام رستورانت به خوردن ما چشم دوخته بود. دکتر گفت:« اونها به من لقب فیل دادند که از دستهاش جای خرطوم بهره می بره. اون یکی که چشمهای آبی داره عالیه، وری نایس!»
نفسم را توی سینه حبس می کنم. نمی توانم احساس بدبختی ام را قایم کنم. هنوز دکتر از من جلوتر است. بهش حسودی می کنم. توی همین فکرها انگشتهای کشیده و لاغری شانه هایم را می گیرد. صورتش را پایین می آورد و بوسم می کند. به زبان خودش چیزی می گوید. با دهان باز به دکتر نگاه می کنم. می گوید: «بهت پیشنهاد داد که باهاش برقصی. »
دخترک، مثل مایکن های پشت ویترین بهترین لباسها را پوشیده بود. روی صندلی می نشیند. چنگالم را توی گوشت فرو می برد و بار دیگر به دهانم نزدیک می کند. باز هم با زبان خودش حرفی می زند. دکتر تق تق روی میز می زند و نگاهم را به طرف خودش می کشد. می گوید: « به نظرش تو آدم جنتل منی هستی! می پرسه: شغلت چیه؟ »
چند ماهه ام می آید جلوی چشمانم. قبل از اینکه نگاهم بر گردد و چشمها و مژه های بلندش را سیر ببینم گوشت ماهی را توی دهانم جا می دهد و مثل قناری حرف می زند. به اجبار، به درد شکمم غلبه می کنم. گوشت را می جوم و لبخندی می زنم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمودرضا پیرهادی سلام

«تفریح‌گاه» عنوان خوبی برای این داستان نیست. میشود فکر کرد و به عنوان بهتر و داستانی‌تری رسید. ضمن اینکه نمی‌دانم در نوشتن املای نادرست تعدادی از کلمه‌ها مثل املای همین عنوان یا امعا و احشاء و غیره عمد داشته‌اید یا خیر، به هر حال درست نویسی یا دست‌کم تلاش برای درست نوشتن و کم غلط بودن املا یا ساختار دستوری جمله‌ها و افعال و ...یکی از لوازم داستان‌نویسی است. در این داستان مردی داریم که روزگاری سخت در تنگنا بوده و از دکتر معالجش هم خاطره خوشی ندارد و حالا که به نان و نوایی رسیده دکتر سابق را در مهمانی خارج از کشور می‌بیند. پیرنگ نه فوق‌العاده است و نه خیلی ضعیف که نشود روی آن کار کرد؛ پیرنگی است که با طراحی و پرداخت ساختاری درست می‌تواند به داستان خوبی تبدیل شود. بارها اشاره کرده‌ام و یادآوری می‌کنم فرم و پرداخت می‌تواند از ساده‌ترین پیرنگ‌ها آثار درخشان بیافریند؛ اما در اینجا شاهد اتفاق ویژه‌ای نیستیم؛ البته ضرباهنگ اثر خوب است اما یکی از اشکالات اساسی کار این است که به جای استفاده از صحنه‌ها و توصیف‌های داستانی از تلخیص استفاده کرده‌اید، به این معنی که راوی تقریباً دو سوم ماجرا را فقط تعریف می‌کند که چنان بود و چنین کردم و این شد. فقط صحنه پایانی یعنی صحنه رو در رو شدن راوی و دکتر در مهمانی است که به نمایش گذاشته می‌شود. تلخیص، توصیف و صحنه ابزارهای پرداخت هستند اما نویسنده است که تشخیص می‌دهد کجا و تا چه اندازه از هر کدام اینها استفاده کند. به نظرم جز همان صحنه پایانی تمامی مقدماتی که راوی از گذشته‌اش تعریف می‌کند قابل حذف است. بهتر بود داستان در همان مراسم شام با دیالوگ‌ها و یا کنش‌های به موقع اطلاعات می‌داد و گره ماجرا یا اتفاق مثل گوله برف کوچکی شکل می‌گرفت و پیش می‌رفت و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد تا به پایان می‌رسید. نیازی هم به توضیح و تفسیر و مقدمات نبود. نکته دیگر توجه به یکدستی زمان دستوری افعال است؛ یا گذشته ساده یا حال اخباری. اگر با گذشته ساده شروع می‌کنید همان را حفظ کنید و برعکس. لطفاً به این جمله‌ها نگاه کنید: «...قاشق چنگالش را روی میز گذاشت. از تَه یکی از جیبهایش یک ورق قرص بهم داد و گفت... نفسم را توی سینه حبس می‌کنم. نمی‌توانم احساس بدبختی‌ام را قایم کنم. هنوز دکتر از من جلوتر است. بهش حسودی می‌کنم... دخترک، مثل مانکن‌های پشت ویترین بهترین لباس‌ها را پوشیده بود. روی صندلی می‌نشیند. چنگالم را توی گوشت فرو می‌برد و بار دیگر به دهانم نزدیک می‌کند...» زمان دستوری افعال نمی‌تواند بین گذشته و حال سرگردان و بلاتکلیف بماند مگر به دلیل کاملاً منطقی و تکنیکی و متکی به فرم و طراحی و شیوه روایت. پیشنهادم مطالعه جدی آثار خوب داستانی است. لطفاً ابتدا همه داستان‌های جیمز جویس را بخوانید. امیدوارم بتوانیم خواننده داستان‌های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.