چند پارگی در داستان




عنوان داستان : غثیان صنمبر
نویسنده داستان : همایون به آیین

شنیدن صدای های نامعلوم از داخل انباری و بدنبال آن جابجا شدن بعضی از وسایل کهنه داخل آن،حضور اجنه را در ذهن صنمبر قوت بخشید،به ویژه اینکه مقداری از لوبیاهای داخل ظرف پلاستیکی که او حتی تعداد آنها را هم شمرده بود، هر روز،کم و کمتر میشد. از آن پس،مخفیانه و به دور از چشم شوهرش،هر روز مقدار اندکی از غذاهایی را که درست می کرد، داخل انباری می گذاشت و به توصیه دعانویس محل که گفته بود اجنه برای کمک آمدند،کاغذ دست نویس او را،زیر ظرف غذا می گذاشت و هر بار هنگام برداشتن ظرف غذایی که خالی شده بود،با هیجان کاغذ زیر آن را بادقت برانداز می کرد ولی چیزی جز مقداری لکه چربی روی آن نمی دید. دعانویس بدون اینکه نگاهی به لکه های چربی روی کاغذ بیندازد با اطمینان خاطر گفت:
« اجنه،زبون خاصی ندارند،آنها حتی با لکه چربی هم می تونند منظورشونو به امٍثال من بفهمونند.»
و پس از اینکه دستش را روی لکه های چربی کشید، در مقابل نگاه پر از تشویش و اشتیاق صنمبر گفت:
«اونا میگن که می تونن فقط یکی از خواسته هات را برآورده کنن.»
صنمبر نگاهش را به لکه های چربی دوخت،انگار داشت به آنها التماس می کرد:
«آوردن بچه برام مهمتره ولی مرادعلی چطور می تونه با پای علیلش،بچه را بزرگ کنه؟!»
و آنوقت بدون اینکه دعانویس را واسطه بگیرد ملتمسانه رو به لکه ها گفت:
«می تونین کاری کنین، تا هفت سالگی بچه،زنده بمونم؟»
و بعد از مکثی،برای گرفتن پاسخ به دعانویس متوسل شد.دعانویس به لکه ها خیره شد و سپس،سری بعلامت تایید تکان داد.
آن خاموشی سنگین موقت کلبه ی محقری که با فاصله کمی از دیگر خانه های روستا جدا مانده بود اکنون با شوخی های مرادعلی شکسته شده و دیگر تنها صدای جابجاشدن قابلمه ها،مالش پارچه ای روی شیشه پنجره و صدای باز و بسته شدن در کهنه اتاق نبود که در فضای خانه می پیچید و جیک جیک گنجشک هایی که در بیرون کلبه پرسه می زدند را می بلعید. رفتارهای شوخی آمیز مرادعلی که مدتی بود بخاطر سرفه های صنمبر رو به خاموشی گراییده بود با عشوه های صنمبر و روحیه ی تازه شکل گرفته اش، رونق یافت ولی اندک نگرانی رهاشده در نوازش هایش هنگام عشقبازی،صنمبر را وادار ساخته بود تا همانند اوایل ازدواج شان،با چشمانی نیمه باز برای شوهرش طنازی کند و ادای مادرها را دربیاورد.
:«اسمشو چی بذاریم؟»
و شوخی مرادعلی که اینبار سنجاق شده بود به آرزوهایش:
«اگه پسر بود نصف اسم من و اگه دختر بود هم نصف اسم تو»
صنمبر خودش را در آغوش شادی هایی که به کلبه شان سرک کشیده بود و خوشبختی هایی که خبرش را لکه های چربی آورده بودند،رها ساخت و بدون اعتنا به سرفه هایی که همچنان به سراغش می آمدند با اشتیاق دستی به سر و روی کلبه کشید. مدت زیادی خودش را با عکس دونفره ی بدون قاب دوازده ساله ای که او و مرادعلی را در خود جای داده بود و مدتها بود که روی دیوار اتاق، به جای نامعلومی خیره شده بودند،سرگرم کرد. همینطور که با دستمال نمداری آن را پاک می کرد، با نگاه به لبخندهایی که اکنون بر اثر گرد و غبار و دود اجاق، کم کم روبه زوال می رفتند، سعی می کرد تا بتواند روزهای خوب آغازین زندگی شان را بهتر بخاطر آورد و خاطره اش را به آینده ی زیبایی که در راه بود،پیوند بزند.سپس،تنها پنجره کوچک اتاق که صبح ها نور خورشید را ناشیانه به داخل اتاق راه می داد با دستان هنرمند صنمبر،توسط پارچه ای چین دار که به زحمت طول و عرض پنجره رامی پوشاندند، مزین گردید. طاقچه ای که مدتها، تنها کاسه ی چینی لب پرشده با شمع درون آن،تنها مهمان آن بود،با گل و گلدون تزیین شد و زلف های فرشی کوچکتر از کف اتاق که زمانی کابین صنمبر بود باحوصله،شانه گردید. قبل از این تغییرات تشک پنبه ای پر از لک و پیس مرادعلی علیل هم که کنار طاقچه قرار داشت، به کنار پنجره انتقال داده شد.
در هوای گرم زیر پتو،مرادعلی بازهم نیزه تپنده اش همانند روزهای پیش قدعلم کرده بود. خجل از رفتارهایی که در همخوابگی های اخیر با زنش از او سر زده بود،با شرمساری نگاهی به صنمبر انداخت که در کنج اتاق مانند همیشه مشغول انجام کارهای خانه بود. صورت گرد و چشمان درشتش که سفیدی آن از فاصله های دور هم دیده می شد و انحنای اندامش،مرادعلی را به هیجان آورد وشرمساری اش زود رنگ باخت. دلش می خواست شوخ آمیز صدایش بزند:«صنم ،بیا زیر پتو.» و همانند شب های پیش با وجود اینکه هنوزپاهای قطع شده اش کمی درد می کرد،او را بخود بفشارد و همچون عروسکی با او بازی کند. پستان های آویزان و بدن نرمش را با دستانش نوازش دهد و در حالیکه چشمان خسته و خواب آلود صنم، رام و نیمه باز،حرکت بعدی اش را انتظار می کشد،به او بگوید:«به گمونم، با دعاهایمان و این قوتی که یه دفعه بسراغمون اومده،امیدی باشه!»
مدتی به زنش نگاه کرد ،عاقبت منصرف شد و پتو را تا زیر چانه اش کشید و سرش را در متکا فرو برد. به سقف بالای سرش که از دود چراغ خوراک پزی ،همچون ابرهای آبستن،تیره و شکل دار شده بودند،خیره ماند تا اینکه صدای ملایم برخورد جسمی به شیشه پنجره او را متوجه خود کرد. بدون اینکه سرش را بچرخاند، نگاهی به سمت پنجره انداخت ، چندتایی از آبله های ریز روی شیشه پاره شده و خط ناراستی را تا پایین پنجره همچون قامت صنمبر بوجود آورده بودند. زمزمه های صنمبر را از گوشه اتاق می شنید که انگار با قابلمه ها حرف می زد. با لبخندی ،صدایش کرد:
«صنم ، بیا اینجا.»
صنمبر مانند همیشه با عجله مشغول کار بود.آنچنان با شتاب کار می کرد که گویی بار و بندیل مسافرت را می بندد. همانند سالهای جوانی اش وقتی چیزی را گم می کرد،بسرعت همه چیز را برای پیدا کردن آن جابجا می کرد. گویی این شتاب به همراه غم های آشکار و پنهانش، در سن ظاهری اش نیز تاثیر گذاشته بود که سنش، آنطرف پنجاه سال بنظر می رسید و اختلاف بیست سال با شناسنامه اش را کسی جز او و شوهرش نمیدانست.
دنبال قابلمه می گشت و در همانحال،با زبان مادرانه ای چیزی را زمزمه می کرد.وقتی از پیدا کردن قابلمه ناامید شد،ناچار کاسه مسی را برداشت که با وجود سوراخ ریزی در گوشه آن،همچنان کاربردش را در آشپزخانه صنمبر از دست نداده بود.کاسه را روی اجاق گذاشته بود که صدای شوهرش را شنید. فوری کاسه را روی اجاق رها کرد و شتابان نزدش رفت. با صدای مهربانانه ای گفت:
«حاجت داری؟»
مرادعلی نگاهش را بطرف پنجره دواند و با صدای نگرانی گفت:
«ببین چی به پنجره خورده؟»
صنمبر به یادش آمد که امروز،غذایی برای اجنه نگذاشته و شاید صدایی که مرادعلی شنیده،یادآوری آنهاست.وقتی با گوشه دامنش شیشه پنجره را پاک می کرد، تا وانمود کند که به بیرون نگاه می کند،پاییز پشت پنجره بود. فصلی سرد و زرد که رنج فقر و نداری بیشتردر جان و تن رخنه می کند. پیشانی چروکیده اش را به شیشه چسباند تا به بیرون نگاهی بیندازد،درحالیکه می دانست چیزی نخواهد دید.قبل از اینکه سوز سرمای شیشه از پیشانی اش بگذرد، به فکر فرو رفت. به بدبختی هایش اندیشید،به علیل و بیکارشدن شوهرش،به زندگی سوت و کور به دور از گریه و خنده بچه و به بیماری خودش که زیاد به او مهلت نخواهد داد.اما با اطمینان خاطری که از اجنه داشت،صدای کودکش را از اعماق درونش شنید و بیکبار دلش غنچ رفت و در همانحال لبخند بر لب مدتی ماند تا اینکه در میان افکارش صدای مهربانانه ی مرادعلی را که انگار از کمرگاهش بیرون می آمد،شنید:
«صنم جان،چی بود که به شیشه خورد؟!»
صنمبردر حالیکه پیشانی و نوک دماغش از سرما سرخ شده بودند و با کف دستش آن را می مالید،گفت:
« چیزی ندیدم،شاید گربه بود.»
:«وقتی یک حیوان بینوا به یک انسان بینوا پناه بیاورد یعنی اینکه آخر دنیا نزدیک شده!»
سپس مرادعلی باقیمانده پای راستش را که بخاطر عفونت از زیر ران،قطع شده بود، کمی جابجا کرد و گفت:
«زمانیکه می توانستم کار کنم هیچ گربه ای ناامید از اینجا نمی رفت ولی الان که گدایی می کنم،شرمنده همه هستم!»
با این حرف مرادعلی، اندوهی که در زیر پوست صورت صنمبر چمباتمه زده بود،بیکباره برخاست و آنقدر سنگین بود که گردنش تاب نیاورد. با دستان پوسته پوسته شده اش، بازوان شوهرش را با توانی که برایش مانده بود، از پشت پتو لمس کرد. مدتی به صورت دراز و لاغر مرادعلی نگاه کرد و سپس مهربانانه گفت:
«تو شرمنده هیچکی نیستی،حتی گربه! مقداری از شما امشب مونده، الان براش می برم.»
صنمبرهم نمی دانست که چرا حرفش به مرادعلی قوتی نبخشید و یا شاید هم از سر غرور نرینگی بود که مرادعلی نگاه مهربانانه از چهره اش رخت بست و قیافه عصبانی و دردمند جای آن را گرفت:
«این چه سرنوشتیه! بدون پا! بدون بچه!بدون پول...» و وقتی چیزی در کمرگاهش جنبید،بیکباره تغییر لحن داد و گفت:
«مگه اینکه اینروزا یه اتفاقی بیفته!من که خیلی امیدوارم.»
و سپس با لبخند مرموزانه ای به زنش گفت:
«فردا صبح هم باید آب گرم کنی.»
پاییزی دیگر در دامنه های البرز، به نیمه راه رسیده بود. برگ های درختان شمال،آسوده خاطر می ریختند و در هنگام رسیدن به زمین از جلوی پنجره و مقابل دیدگان مرادعلی و صنمبرمی گذشتند. تماشای ریزش برگ های زرد در این روزها،حس دلتنگ کننده ای را در تن هردو می کاشت. هنوزعطش مرادعلی و امیدواری صنمبر باهم می امیخت و هنوز چیزی که استفاده از آن در خانه آنها رونق داشت،تشت آب گرم بود و انتظاری که هر نیروی مرموز ماورایی را به تکاپو وا می داشت تا آن را برآورده سازد.
وقتی نیمه دوم پاییز رو به پایان بود و آخرین برگ ها از میان پنجره و جلوی دیدگان مرادعلی،رد می شدند،تا تن زردشان را به زمین برسانند،صدای سرفه های ممتد و تهوع ناتمام صنمبر از گوشه اتاق بگوش رسید و بدنبال آن،فرار دخترانه اش که دیدگان مرادعلی را شست و با قریچ ممتد در خانه به بیرون پرید. مرادعلی قدرتش را در کمر و باسنش جمع نمود و مانند فنری بالاتنه اش را قائم کرد. چشمش را به در دوخت تا صنمبر با عشوه دخترانه ای،در مقابل پرسش او ،نگاهش را از او بدزدد و خرامان خرامان به گوشه اتاق،همانجا که آشپزخانه اش بود،برود و سراسیمه تر از همیشه خودش را مشغول کارهایش بکند و زیر چشمی،لبخندی شیطنت امیز بزند. با نیم تنه اش برخاست، و چشمانش را به در دوخت. صنمبر وقتی برگشت، ذوق مرادعلی را دید که انگار با دیدگانش حرف میزد:
:«بچه می خواد بیاد صنم؟ می دونستم!می دونستم!»
صنمبر بسختی لبخند عشوه آمیزی زد و به آشپزخانه اش خزید، در حالیکه دستمال خونینی که روی لبانش گرفته بود،هر لحظه با سرفه اش،رنگین تر می شد. لبخندهای عشوه آمیز صنمبر،روز به روز با سرفه های پی درپی اش،کمرنگ و کمرنگ تر شد و همچنانکه پاییز به پایانش نزیک و نزدیکتر میشد،سرفه های صنمبر نیز خونین تر میشد و وقتی پاییز رفت،صنمبر را نیز با خودش برد و اینبار خاموشی،کلبه محقر جدامانده از روستا را به تمامی درخود فرو برد. دیگر صدایی داخل کلبه نبود که صدای قارقار کلاغ های زمستانی را ببلعد. مرادعلی همانند شب های باصنمبر، پتو را تا زیر چانه اش کشیده، سرش را در متکا فرو برده بود. به سقف بالای سرش، نگاه می کرد که شکل های بجامانده از دود چراغ خوراک پزی روی آن،روزهای لبریز از صنمبر را برایش تداعی می نمود. وقتی صدای برخورد چیزی به شیشه پنجره، نظرش را جلب کرد چندتایی از آبله های ریز روی شیشه را دید که پاره شدند و خط ناراستی را تا پایین پنجره تشکیل دادند. هنگامی که طبق عادت،سرش را بطرف آشپزخانه برگرداند تا صنمبر را صدا بزند، اشک در چشمانش حلقه زد. به زحمت برخاست و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. حرکت شبحی را دید که بسرعت خودش را به طرف انباری رسانده بود. هرچه بود،گربه نبود. مرادعلی عصایش را برداشت و بطرف انبار براه افتاد و با چراغ لامپایی که در دست داشت گوشه و کنار انبار را کاوید. صدای جنبشی در زیر خرت و پرت ها به گوشش رسید و وقتی به آنجا نزدیک شد صدای نفس نفس کسی می آمد. لامپا را نزدیک کرد و در زیر مقواهای کهنه کودکی ژولیده را دید که با وحشت به چراغ خیره شده بود. هفت ساله به نظر می رسید!
نقد این داستان از : الهام فلاح
سلام و درود بر شما. قبل از اینکه مطلبی دربارۀ این داستان بنویسم به سوابق آثار شما نگاهی انداختم. شما سوژه‌های تازه و عجیبی را برای داستانهایتان انتخاب می‌کنید و این قابل تحسین است. اما درباره داستانتان چند نکته هست که گفتنش خالی از لطف نیست. اول اینکه رابطه علت و معلولی و چرایی داستان پیدا نیست. اینکه چرا پیرزن عقیمی که شوهری افلیج دارد برای بچه‌دار شدن متوسل است به دعانویس. دوم اینکه ساخت شخصیت و شناخت اینکه صنمبر زنی پیر است و یا چه چیزی علت از دست دادن پاهای مرد شدا خیلی دیر مکشوف می‌گردد. سوم اینکه مرد که از دعانویس و ماجرای غذا بردن برای اجنه خبر ندارد چه چیزی او را چنان سر شوق آورده که دائم هوس همخوابگی با زن پیر و مسلولش را داشته باشد. و اینکه شواهد بیماری پیرزن دال بر سل ریوی‌ست و تا جایی که من میدانم سل مسری‌ست و به قدری تحلیل‌برنده است که جانی برای شیطنت و غمازی آن هم از سوی زنی پیر نمی‌گذارد. از سوی دیگر همان‌قدرکه روایت بخش ابتدا و میانی داستان کند و مطول است، پایان داستان تند و سرهم‌بندی و مختصر است. بگذارید نپذیریم کودکی را که هرگز پیرزن مجال یافتن او را در انباری نیافته یک پیرمرد علیل و زمینگیر نمی‌تواند خفت کند و به چنگ بیاورد و حتماً کودک مجال کافی برای فرار داشته است. داستان ابهاماتی دارد که اجازه نمی‌داد باورش کنیم. ارتزاق این دو نفر از کجاست؟ چه چیزی باعث شده که پیرزن کودکی بخواهد و فقط تا هفت سالگی او زنده باشد در حالی که مرد قادر به قضای حاجت هم نیست. صحنه‌های زیادی در داستان هستند که زوائدی محسوب میشوند که در داستان کوتاه کارآمد نیستند. توصیف پاییز، دیالوگ کشدار زن با دعانویس، دکور و تزیین خانه و جزییات نزدیکی و تمایلات مرد یا ظرف و ظروف. و یا دیالوگی که بعد از شنیدن صدا بین زن و مرد رخ می‌دهد. از یک جایی به بعد توصیفات و ساخت فضا و ترکیبات اضافی و صفت و موصوفی تنها ابزارهای نگارش یک داستان قابل قبول نیستند بلکه باید ذهن برای پرورش مضامین و سر همسازی اصولی روند داستان پرورده شود. باید ریتم و ضرباهنگ داستان یکدست باشد و گاهی تند و گاهی کند نباشد. در صحنه‌ها بسط و قبض بی علت رخ ندهد. باید سیاق نوشتنتان دست خواننده بیاید و با شما همپا شود و برای همپا شدن خواننده چیزی مهم‌تر از این نیست که حتی دروغ‌های داستانی‌تان را به او بباورانید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱۱
همایون به آیین » چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
درودی دیگر! کاملا درست فرمودید ازینکه مولف نمی تواند به داستانش سنجاق باشد و به همه توضیح دهد! اما بدون توضیح مولف هم ،صنمبر را نباید پیرزن دانست! من بعنوان مولف این را نمی گویم،دارم از قول متن میگم!بکارگیری روایت و توصیف زیباشناسانه،روزبه روز در داستان بصورت جدی تر و ظریف تر،کاربرد پیدا می کنه!اگر بقول شما من بعنوان مولف دارم سن صنمبر را توضیح میدم و از متن قابل برداشت نیست،پس باید همانند یک مقاله،ویژگی های صنمبر را به ترتیب و بصورت لیست به خواننده ارائه بدم!!!
الهام فلاح » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
منتقد داستان
ممنونم از توضیحات مبسوط! شما. اما چیزی که در جواب همه توضیحات شما خواهم گفت این است "مولف به اثر خود سنجاق نمی‌شود" شما هرگزقادر نخواهید بود به تک تک مخاطبانتان اینهمه توضیح دهید داستان شما باید باید باید خودبسنده باشد حتی اگر محدودیت کلماتتان فقط ده کلمه باشد.
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
و در پایان، سپاسگزارم از توجه و نقدتان،بانوی عزیز!
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
...مرادعلی زمانیکه تازه پایش قطع شده بود برای قضای حاجت نیازمند کمک بود و طبیعیه که بعدها با یک پا هم آدم می تواند روزگار بگذراند!
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
اینکه صنمبر کودکی می خواهد که تا هفت سالگی اش زنده باشد،بنظر واضح است! چون یک کودک تا هفت سالگی دیگر از آب و گل در می آید و کمتر نیاز به سرپرستی مداوم دارد و این خواسته صنمبر بخاطر،وضعیت شوهرش بود!
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
مرادعلی به تازگی علیل شده بود و قبلاً کار می کرده و شاید بتوان پذیرفت اندک پس اندازی داشتند و البته وضعیت زندگی و خورد و خوراک شان در داستان آمده، آنجا که مرادعلی شرمنده گربه است که چیزی سرسفره نمی ماند که به گربه بدهد!
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
بقول شما نمی شود پذیرفت یک پیرمرد علیل یک بچه را در گوشه انباری خفت کند و به چنگ آورد! حق با شماست و آنهم بخاطر اشتباه سهوی است که در تایپ رخ داده و به جای«پا»،«پاها» نوشته شده و در ادامه داستان هم اشاره گردیده بود که پای راستش قطع شده است و در اینصورت مرد(نه پیرمرد!)ی که یک پا داشته باشد می تواند چنین کاری بکند...
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
سرفه های زیاد و خونی می تواند علاوه بر سل که مسری است نشانه بیماری هایی مانند: آمبولی ریه،سرطان ریه،ورم ریه،فیبروز کیستیک،گرانولوماتوز با پلی‌آنژیت باشد.
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
چیزی که مرادعلی را برسر شوق آورد برای همخوابگی با همسرش،اشتیاقی بود که در صنمبر بوجود آمده بود بعد از نویدی که دعانویس به او داده بود به استناد:«...رفتارهای شوخی آمیز مرادعلی که مدتی بود بخاطر سرفه های صنمبر رو به خاموشی گراییده بود،با عشوه های صنمبر و روحیه تازه شکل گرفته اش،رونق یافت...»
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
بخاطر محدودیت در حجم متن،مجبورم،پاره پاره بنویسم. پس صنمبر پیر نیست!همیشه با پیش زمینه ذهنی،خرافه به سراغ آدم می آید و لازم به گفتن نیست که فقر این پیش زمینه ذهنی را ایجاد می کند و جنبش چیزی نامعلوم در انبار و کم شدن لوبیا برای زنی که مانند هر زن روستایی،ارزویش بچه آوردن است و اگر عاشق شوهرش باشد می شود گفت بچه آوردن برای شوهرش،می تواند او را بسمت متوسل شدن به این خرافه،سوق دهد...
همایون به آیین » سه شنبه 24 اردیبهشت 1398
درود بر شما و سپاس از توجه و نقدتان! امیدوارم مطالبی را که در ارتباط با نقدتان می نویسم،واکنش بحساب نیاورید،تنها برای تعامل و استفاده از دانش تان است و بس! شما صنمبر را پیرزن یافتید درصورتیکه در داستان گفته شده:«...در سن ظاهری اش نیز تاثیر گذاشته بود که آنطرف پنجاه سال بنظر می رسید و اختلاف بیست سال با شناسنامه اش...» بنابراین سن صنمبر می شود سی سال!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت