اولین ابزار نویسندگی، انتخاب درست است




عنوان داستان : محدوده خاکستری
نویسنده داستان : کوروش جعفریزاده


آخرین سربازها محوطه گورستان را ترک کرده اند. جمعیت به تدریج رفته‌اند و باد ملایمی کاغذهای رها شده روی زمین را به هر سو می غلطاند. چند کارگر در رِخوت و وارفتگی صندلی های پلاستیکی که حتی روی قبرها چیده اند را بار می زنند. صدای ترتر کامیونی که ایستاده است فضای گورستان را آلوده کرده است گویا مراسمی بر پا بوده است یا شخص مهم دولتی را تازه به خاک سپرده‌اند. گفته بودند بایستی در محدوده ما باشی. تهدیدی محترمانه. برایم خط و نشان کشیده بودند. گفته بودند همیشه یک چاقوی ضامن‌دار و یک اسلحه گرم همراهت باشد با یک لبخند ملیح روی صورتت. گفته بودند این یک قانون است. یادم هست یکبار گفته بودم اگر قانون را بشکنم؟ نمی دانم. شاید جایی جانم را به خطر انداخته‌ام و مرا کشته‌اند. شاید تصادف کرده‌ام. یادم هست که در محدوده آنها کار می‌کردم. بی هیچ مخالفتی. سربراه و فرمانبردار بودم. هر چه به مخیله ام فشار می آورم بیشتر از این چیزی را به خاطر نمی‌آورم. دخترم را می شناسم. چندروز پیش مرسده رفته بود خرابه‌های جنگ را ببیند. رفته بود از آثار به جا مانده از جنگ عکاسی کند. مرسده دانشجوی عکاسی است. دوربینش چسبیده است به خودش. از همه چیز و همه جا عکس می گیرد. از مردم همین کوچه و خیابان. از روزهای بارانی و آفتابی. از درختهای قطع شده هم عکس گرفته است. می‌گوید زندگی است. می گویم زندگی؟ کجای یک چکمه و یک انار مفهوم زندگی است. می‌خندد. و باز عکس دیگرش را نشان می‌دهد. یک ر یل قطار است و یک پلاک سربازی که روی ریل رها شده است و قطاری سیاه که از دور در میان هاله مه‌آلود و تار نزدیک می شود. شاد می خندد و می گوید زندگیه بابا زندگی.... مرسده می داند که اسلحه دارم. می داند که شغل خطر ناک و حساسی دارم. حالاچند روزی هست که برایم گل می آورد. با همان شلوار جین و کفشهای کتانی و مانتو خاکستری‌اش هر روز برایم گل می آورد. آفتاب که تیغ می شود سایه کوتاهش روی سنگ قبرم نقش می بندد و من چشمم را مقابل سوراخ باز شده کفن تنظیم می کنم. شکاف کوچکی که در پیچ و خم کفن از دید غسال مخفی مانده است. برای این کار می بایست خودم را با زحمت و رنج بسیار قدری جابجا کنم. باید حدود دو سانتی متر گردنم را بکشم و این کار برایم بسیار دشوار و طاقت فرساست. یک نیمکت فلزی خاکستری رنگ در حاشیه گذرگاه عابران و بلندای چند درخت سپیدار که عصرها در آسمان تاب می خورند، همه وسعت دید من است . قاب بی قواره و گستره ناموزونی که فقط چند دقیقه فرصت دیدارش را دارم. بعد به تدریج درکورسویی مه آلود و بی محتوا گم می شوم.چشمم به تاری می گراید و همه چیز در غلظت تاریکی محو می شود اما سطح قبرستان را در تصویری سایه وار و ذهنی می بینم. مرسده روی سنگ قبرم آب می ریزد و با دستان ظریفش سنگ را شستشو می دهد. باریکه های آب لابلای شیارهای سنگ قبرجاری می شود و به سمت پایین نفوذ می کند. بوی نا از دیوارهای خاکی قبر فضا را پر می کند. بعد شاخه های گل را به شکل انگشتان یک دست کنار هم می چیند. روزهای اول داد می‌زدم آنقدر که گلویم زخم برداشت و صدایم ناهنجار و درهم شد و دهانم خشکید. اما وقتی فهمیدم کجا هستم و صدایم در حصار تنگ و تاریک قبر به جایی نمی‌رسد بی خیالش شدم. مرسده که می رود دستان سیاهی گلهای گلایل را به تاراج می برند. آدمهایی که سایه‌وار و مرموز پیدایشان می‌شود و در یک چشم برهم زدن غیبشان می زند. یکی از آنها یک کلاه بافتنی دارد با دو گوشه بلندودو منگوله آویخته. نمی دانم چرا مرسده از قبر من عکس نمی گیرد. شاید هم گرفته است.آن روزها یی را که من به خاطر نمی آورم. غروب وقتی خورشید پشت بلندای سپیدارها می‌رسد و سایه نیمکت فلزی تاروی سنگ قبرم کش می آورد لحظاتی کوتاه دوباره پلکهایم جان می گیرد و جریان باریکی از حیات در سرم می دود و حسی مرا میان زمین و آسمان رها می سازد..
سایه یک غریبه افتاده است روی سنگ قبرم.گردن می کشم و چشمم را تیز می کنم.ناشناس است پسرک جوانی ست با قدی بلند و کت و شلواری خاکستری. مرتب و جنتلمن است.آنقدر شیک و پیک است که بوی ادکلنش راکه در رطوبت سرد خاک نفوذ می کند حس می کنم. درست بالای سر من ایستاده است. به ساعتش نگاه می کند قدم می زند. مکث می کند. می رود روی نیمکت می نشیند. مرسده پیدایش می شود شیک پوشیده است. امروز فقط یک شاخه گلایل آورده است. غریبه از روی نیمکت بلند می شود و به سمت قبر من می‌آید. حالا کنار مرسده ایستاده است. مرسده کنار قبرم نمی‌نشیند. خم می شود و شاخه گلایل را روی قبرم می گذارد. با پسرک غریبه حرف می زند. درباره من چیزهایی می گوید. صدایش در گیجی قبرستان گم است. لحظاتی بعد با هم می روند. دوباره می‌میرم و حتی فرصت فکر کردن درباره تصویر امروز را هم ندارم. وقتی آفتاب پشت سپیدارها رسیده است رگه باریکی از حیات می‌دود توی سرم. شاخه گلایل را سایه‌های سیاه برده اند. سنگ قبر خشک است و لایه نازک گرد و خاک رویش را پوشانده است. شاید روز بعد است یا چند روز گذشته است. نمیدانم. مرسده به سمت من می‌آید. فقط دوربینش را همراه دارد. برایم گل نیاورده است. کنارم نمی نشیند. پسر جوان هم سر می‌رسد با یک شاخه گل رز. حتما به جای مرسده او برایم گل آورده است. بر روی هم لبخند می‌زنند. با مرسده دست میدهد و گل رز را به او می دهد. چشمم می سوزد. تار می شود. چند لحظه مکث می کنند و دور می‌شوند.
منتظر بارانم. شاید ببارد و سطح آلوده قبر را شستشو دهد. بیرون خاکستری‌تر از همیشه است.امروز گورستان شلوغ است. دوباره سربازها آمده اند شاید یک نفر از محدوه ما مرده است. اگر اینطور بود برای من هم می بایست مراسم می گرفتند. رفت و آمد زیاد است. کارگرها با لباسهای فرم که خطوط براقی روی آنهاست کناری ایستاده اند تا بعد از مراسم کاغذها را جمع کنند. باد شدیدتر است. از مرسده مدتی است که خبری نیست.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای جعفری‌زاده، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان‌تان را خواندم. ایده‌ی جالب‌توجهی دارد: بی‌توجهی زندگان به مرگان و دنیای‌شان، گرفتار شدن در چرخه‌ی زندگی یا حتا اصلا رفتن دنبال کار و زندگی‌شان و فراموشیِ مردگان (مثل مرسده‌ی داستان شما که گویا با مرد -و نه پسرک- جوانی ازدواج می‌کند و بعد از آن کمتر به پدرِ مدفون‌زیر‌خاکش سر می‌زند: «از مرسده مدتی است که خبری نیست.») این ایده، ایده‌ی خوبی است. انتخاب پدر و دختر هم که رابطه‌شان یکی از عاطفی‌ترین و خالصانه‌ترین رابطه‌های انسانی در جهان است، انتخاب خوبی است. انتخاب راوی اول‌شخص هم -که احساس همذات‌پنداریِ بیشتری را در خواننده برمی‌انگیزد- انتخاب خوبی است؛ البته همین‌جا بگویم که پنج‌شش خط اول داستان‌تان، راوی دانای کل دارد و هیچ خبری از راوی اول‌شخص نیست. (تا جایی که راوی می‌گوید: «گفته بودند بایستی در محدوده‌ی ما باشی.») این خوب نیست. ذهن خواننده را دچار تشتت می‌کند. از خودش می‌پرسد بالاخره من دارم داستانی با راوی سوم‌شخص می‌خوانم، یا روایتی از زبان یک راوی اول‌شخص. این ابهام را، این سوال را، متن داستان شماست که دارد به وجود می‌آورد... رسیده بودیم به این‌جا که انتخاب راوی اول‌شخص هم خوب است. برویم سراغ بقیه‌ی انتخاب‌ها. راوی شما (با اشاره‌ها و نشانه‌هایی که در داستان آورده‌اید؛ از نزدیکی قبر راوی به قبر مقامات دولتی گرفته تا علاقه‌ی مرسده به مناطق جنگی و آن پلاکِ رهاشده روی ریل، که می‌خواهد نمادی از خودِ راوی باشد که روزی رها خواهد شد) شهید جنگ یا بعد از آن است. (یک تردید یا سوالی درباره‌ی چگونگی مرگ راوی، همان اوایل داستان مطرح می‌شود، اما عقیم می‌ماند.) این -شهید یا اصلا بگو ایجاد خیال یا توهم شهید بودن راوی برای خواننده- انتخاب خوبی است؟ اگر راوی شهید نبود، چیزی از داستان کم می‌شد؟ درونمایه یا موضوع یا بخشی از روایت یا حتا کوچک‌ترین چیزی در داستان مخدوش می‌شد؟ معطل می‌ماند؟ اگر راوی شهید نبود،‌ دخترش بعد از ازدواج او را فراموش نمی‌کرد؟ فراموش کردن یک پدر شهید دردناک‌تر از فراموش کردن یک پدر -یا اصلا یک مُرده‌ی- غیرشهید است؟ انتخاب‌های نویسنده (مثل همین شهید بودن پدر راوی) باید نقش کلیدی در داستان داشته باشند. مرسده چی؟ اگر عکاس نبود، بعد از ازدواج بازهم به قبر پدرش سر می‌زد؟ این که حالا سر نمی‌زند، به عکاس بودنش ربطی دارد؟‌ اصلا این عکاس بودن چه نقشی در «عمل داستانی» و «کشمکش» دارد؟ مهم‌ترین ایراد داستان شما، همین انتخاب‌هاست دوست عزیز من؛ انتخاب‌هایی که نقش حیاتی در داستان ندارند و صرفا هستند تا باشند. نبودن‌شان چیزی از داستان کم نمی‌کند؛ همان‌طور که بودن‌شان چیزی اضافه نکرده.
روی زبان، نثر، لحن و نگارش باید دقت بیشتری داشته باشید. مثلا می‌گویید «چند کارگر در رِخوت و وارفتگی صندلی های پلاستیکی که حتی روی قبرها چیده اند را بار می زنند.» در حالی که درستش این است که بگویید «چند کارگر در رِخوت و وارفتگی صندلی‌های پلاستیکی را که حتی روی قبرها چیده شده‌اند، بار می‌زنند.» یا مثلا می‌گویید «چشمم به تاری می‌گراید...» من فکر می‌کنم -خیلی ساده- چشم آدم (حتا اگر مرده باشد) «تار می‌شود.» حالا این که «بگویید» در رخوت و وارفتگی، یا این رخوت و وارفتگی را مثلا از طریق کشاندن صندلی‌ها روی زمین توسط کارگرها «نشان بدهید»، خود بحث دیگری است. حتما این جمله‌ی معروف به گوش‌تان خورده که: «نگو. نشان بده.»
امیدوارم این‌ها که خدمت‌تان عرض کردم، مفید، و در بازنویسی نهایی داستان‌تان راه‌گشا باشند.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۳
شکوفه عمویی تبریزی » سه شنبه 25 مهر 1396
داستان رو خوندم واقعاً لذت بردم ، البته قبل از خواندن نقد، كه حتى بعد از خواندن نقد هيچى از لذت داستان كم نكرد. متشكرم
کوروش جعفریزاده » سه شنبه 25 مهر 1396
سلام و صد سلام به استاد ارجمندم جناب فولادی نسب.با تشکر از لطف و محبت شما .نکاتی که فرمودید برای من بسیار ارزشمندبود .حتما در کارهای بعدی مد نظر قرار خواهم داد.با تشکر و خسته نباشید خدمت دست اندر کاران پایگاه نقد .
کاوه فولادی‌نسب » شنبه 29 مهر 1396
منتقد داستان
قربان شما آقای جعفری‌زاده‌ی عزیز. قربان شما. براتون آرزوی موفقیت دارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.