داستان، جهان خاکستری‌هاست




عنوان داستان : وسواس
نویسنده داستان : مهسا شیروانی

ساعت را نگاه کرد. باز زود رسیده بود. دوباره همان فکر و خیالها. دوباره همان پشیمانی. قرار ملاقات آن هم توی سینما. آن هم قرار اول. زن همسایه معرفی اش کرده بود. سینما هم شد جای قرار اول. می دانست خوشش نمی آید. برای همین گفته بود سینما که لااقل به این بهانه فیلمی هم دیده باشد. خیلی بدش می آمد ، کسی دیر کند. آن هم از همان روز اول. مرد بی خیالی از رو به رو می آمد. شبیه عکسی بود که زن همسایه نشانش داده بود. دستهایش توی جیبش بود و عین خیالش نبود ، دیر کرده. دندان قروچه کرد و ایستاد. مرد هم عکس او را دیده بود. او را شناخت و یک راست آمد سراغش و سلام و احوال پرسی کرد. بلیت گرفتند و رفتند تو. مرد مستقیم رفت سراغ بوفه و کلی چیپس  و پفک خرید.چپ چپ نگاهش کرد. توجهش به دستها و ناخن های مرد جلب شد که تند تند دست می کرد توی بسته ی پفک و حرف میزد و می خندید. زیر ناخن هایش نارنجی شده بود. دندانهایش هم. بسته پفک را به او هم تعارف کرد که با اخم نگاهش کرد. مرد بی توجه به حالت او ادامه داد: راستی یادم رفت. شما چی میل دارید؟ تشنه اش بود . گفت: آب. اما پشیمان شد وقتی شیشه آب را با آن دستها به سمتش گرفت. خرده های پفک زیر ناخنهایش ،  چسبیده بود به بطری آب . خجالت کشید با دستمال شیشه را بگیرد. با احتیاط و با دو انگشت از پایین بطری، آن را گرفت. مرد انگشتهای پفکی اش را لیسید و دوباره دست پر مویش را تا آرنج  کرد توی بسته پفک. در بطری را باز کردو یک قلپ آب خورد و سعی کرد به انگشتهایی که چند لحظه پیش بطری را حمل کرده ، فکر نکند. اما یک قلپ بیشتر نخورد و بطری را گذاشت کنارش. مرد دوباره انگشتهای پفکی اش را لیسید و گفت می روم دستشویی و بسته پفک را انداخت توی بغل او. وقتی برگشت دستهایش هنوز خیس بود و سر آستین هایش هم. بسته پفک را از او گرفت که دستش خورد به دست او. آنقدر چندشش شد که دلش می خواست جیغ بزند و برود خانه. اما به زن همسایه که فکر کرد، آرام نشست.  مرد پفک را که تمام کرد، آب او را برداشت  و گفت: با اجازه و تف های نارنجی اش را ریخت توی آن و همان طور که پوسترهای روی دیوار را دید می زد، با انگشت، دندانهای عقبش را تمیز کرد .صورتش را از صورت مرد برگرداند که او را نبیند.در سینما باز شد و رفتند تو. مرد تا نشست، بسته چیپس را باز کرد و چپ و راست، چیپسها را توی دهانش چپاند. هر چند ثانیه یکبار هم به او تعارف می کرد و او مودبانه دستش را رد میکرد  و مواظب بود در تاریکی دستش به دست مرد نخورد. اما اوضاع وقتی که چیپس مرد تمام شد به مراتب بدتر شد. چون دست مرد خالی شده بود و می خواست به او ابراز محبت کند. از دستهایش شروع کرد. توی تاریکی به دستهای پفکی مرد که از دستشویی با سرآستینهای خیس بیرون آمده بود و بعد توی دهانش چرخی زده بود، فکر کرد و داغ کرد. مرد فکر کرد داغی دستهایش به خاطر اوست و در حالی که به نفس نفس افتاده بود ، بیشتر تقلا کرد. دیگر دستش به بازوی او رسیده بود و آن را می مالید. باید لباسهایش را که دست مرد لمسش کرده بود می سوزاند. حتی دور انداختن در این مورد کفایت نمی کرد.خشمش به خجالت و رو در بایستی اش غلبه کرد. و خود را با خشونت عقب کشیدکه تنها باعث شد تا آخر فیلم ، دستان خیس و چرب مرد به لمس انگشتانش قناعت کند. فیلم که تمام شد، مرد اصرار کرد او را برساند. نمی خواست اما باز هم آن کم رویی بی دلیلش مانع شد. دم در خانه بود که آن اتفاق افتاد. صبرش تمام شد و حق مرد را کف دستش گذاشت. در را با کلید باز کرد و برگشت خداحافظی کند و برود تو که مرد یک مرتبه و بی محابا با لبهای لزج و خیسش ، لبهایش را بوسید. درنگ نکرد. با تمام قدرت کوبید توی صورت مرد و قبل از اینکه برود تو ، با لذت به جرقه هایی که از چشم مرد بیرون می ریخت ، نگاه کرد و در را بست. دوید توی حمام. لباسهایش را در آورد و کرد توی یک کیسه. دستهایش را شست، آنقدر که پیر شد. لبهایش را هم. آنقدر که به خون افتاد. بعد رفت زیر دوش و تا صبح فردا ، زیر دوش ماند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهسا شیروانی سلام

«وسواس» را خواندم. شما در ارائه کنش‌های زنجیره‌ای و جزییات توانا هستید؛ اما این اثر اشکال عمده‌ای دارد که به آن می‌پردازم. اجازه بدهید با طرح یک مثال پیش برویم. نمی‌دانم تجربه ساخت رنگ‌های ترکیبی دارید یا خیر. به این معنی که تا به حال ترکیب‌های مختلف خاکستری ساخته‌اید؟ یا دیده‌اید کسی این کار را بکند؟ سیاه و سفید خالص را سمت چپ و راست کادر در نظر بگیرید و تصور کنید بخواهید با طیف‌های مختلف خاکستری بین آن دو را پر کنید. در این صورت کارتان سخت می‌سود. چون در تمام خاکستری‌ها مقداری سفید و مقداری سیاه هست اما میزان سفید یا سیاهشان شدت و ضعف دارد؛ در داستان‌نویسی هم همین است. درآوردن آدم‌های کاملاً سفید یا کاملاً سیاه کار ساده‌ای است اما درآوردن خاکستری‌های مختلف کار هر کس نیست. همه ما خاکستری‌های مختلفی هستیم. در جهان داستانی هم همینطوری است؛ اما نویسنده در اینجا از مرد داستان غول ساخته است و از زن آن، دختر شاه پریان. یکی از کلیدهای موفقیت نویسنده در بی‌طرفی محض است. دل‌بسته هیچکدام از شخصیت‌ها نباشید. طرف هیچ‌کدام را نگیرید. در این داستان به‌وضوح می‌توان فهمید نویسنده پشت زن داستان ایستاده و دارد حمایتش می‌کند؛ بنابراین طبیعی است که مرد قصه باید تا سرحد ممکن تحقیر شود. پشت همه توصیف‌هایی که از مرد داشتید تحقیر نشسته بود و پشت تمام تصویرهایی که از زن می‌دادید تحسین. داستان، جهان خاکستری‌هاست. این سیاهی و سفیدی مطلق را رها کنید. شما فقط بهترین چشم‌انداز را برای تماشای جهان داستانتان بسازید. مخاطب نه از مرد این داستان پیشینه‌ای دارد و نه از زن آن. نمی‌داند مرد محصول چه نوع زندگی است و زن چرا با وجود احتیاط و وسواس، پیشنهاد زن همسایه را پذیرفته است؟ به این‌ها فکر کرده‌اید؟ شده بنشینید و فکر کنید مثلاً همین مرد داستان از کجا آمده و چه کاره است یا چه تجربه‌های شاد یا غم‌انگیزی داشته؟ فکر کرده‌اید مثلاً همان دست‌ها که آن‌طور با ولع و بدون تعارف و بی‌ادا پفک نمکی می‌خورند، ممکن است رنج‌هایی داشته باشند؟ درون این دو نفر را دیده‌اید؟ رویاها و رنج‌های هر دو را می‌شناسید؟ اینها آدم‌هایی هستند که باید آماده‌شان کنید چون قرار است بیایند در جهان داستان شما نقش اول قصه‌تان باشند. شما باید بیش از مخاطب درباره آنها بدانید. نگاه نویسنده ضد هیچ‌کدام از جنسیت‌های داستان نیست. نویسنده نه به نگاه جنسیتی بلکه به نگاه کامغلا انسانی نیاز دارد. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های کوتاه چخوف، جویس، برشرت، همینگوی، شرمن الکسی، جومپا لاهیری، آنا گاوالدا و تمامی مجموعه داستان های کوتاه خوبی را که می‌شناسید بخوانید یا بازخوانی کنید. با توجه به توانایی‌تان در ساخت جزییات داستانی امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و خواندنی تان باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.