توصیه‌ی چاک پالانیک




عنوان داستان : به پای چیزهایی که می مانم
نویسنده داستان : سیده مریم بازرگانی

دکمه ی نارنجی پیام گیر چشمک می زند. روی صندلی کنار تلفن می نشینم. دکمه playرا می زنم. صدای عماد است: مادر جون،با مشاور املاک حرف زدم. قرار شد آخر هفته خونه رو خالی کنیم. فعلا یه آپارتمان تمیز و نقلی برات اجاره کردم تا بابا بیاد.
یک بوق کوچک و پیام بعدی.
- حاج خانم این بار آخر پیام می ذارم. به حرمت نون و نمکی که خوردیم نیومدم دم در. تا یک هفته چک های عماد پاس نشه با مامور میام.
با صدای تهدید آمیز دوست عماد، بدنم گر می گیرد و قلبم گرومپ گرومپ می کوبد. این بار سومش است. خدایا خودت به دادم برس. یک ماه است قادر تماس نگرفته. از دوستانش سراغش را گرفته ام. جواب درست و حسابی نمی دهند. دلم شور می زند.انگار ذات ما زن ها را با انتظار سرشته اند.
از روزی که فروش خانه را به عماد پیشنهاد دادم، قلبم به درد آمد. چطور می توانستم امیدش را نا امید کنم. بحث یکی دو میلیون نبود به این و اون رو بندازم. چاره نداشتم.
اگر قادر زنگ می زد، حتما راهی پیش پایم می گذاشت. خدا کند حاج صادق، بتواند خبری از قادر برایم بگیرد. اگر وام جور می شد کار به اینجا نمی کشید. امروز برای چندمین بار پیش رئیس بانک رفتم و التماس اش کردم. گره روسری چسبیده بود زیر گلویم. دانه های عرق روی ستون فقراتم می خزید. رئیس با خودکار، کاغذ دم دستش را امضاء باران کرد: خانم الماسی باور کنید اعتبار نداریم.چند روز صبر کنید، درست می شه ان شالا!
با نوک انگشتان شقیقه ام را ماساژ می دهم. بلند می شوم و سمت آشپزخانه می روم. لیوان آب یخ را تا ته سر می کشم. خنکی اش می خزد توی تنم. حوصله ی ناهار ندارم. یاد خواب دیشب می افتم. به اتاق خواب می روم. لبه تخت می نشینم. دشداشه سفید و چفیه قادر، روی جا رختی به انتظار ایستاده. روی پاتختی کنار آباژور، قاب عکس را برمی دارم. خانه رویاهایم.
بعد از سه سال اجاره نشینی خریده بودیم. خانه ای که بیست و پنج سال از بهترین روزهای عمرم در آن گذشته بود. از کنار خانه های سازمانی شهرک کیانپارس گذشتیم. تصویری که پیچک ها با بالا رفتن از سر و کول نرده ها و دیوارها و جاری شدن درکف کوچه نقاشی کرده بودند، عقل از سرم ربود.بنگاهی کلید را داخل قفل چرخاند.کپه ای ازگل های کاغذی قرمز و صورتی گوشه ی حیاط تلنبار شده و قسمتی از کف حیاط را فرش کرده بود. بنگاهی از پله های آجری حیاط بالا رفت. در راهرو را باز کرد. بوی نم و ترشیدگی نفسم را گرفت. به طرف پنجره رفتم. روی شیشه ها نوار چسب کاغذی ضرب در جا خوش کرده بود. به دو اتاق دیگر و آشپزخانه سرک کشیدیم. بنگاهی گفت:
- این خونه رو صاحب اش به خاطر جنگ واسه فروش گذاشته. خدایی اش حرف نداره. بزرگ و جا داره.
با دست اشاره ای به دور تا دور خانه کرد.
- تا عمر دارین می تونین خاطر جم، با نوه نتیجه هاتون زندگی کنین.
زنگ تلفن سکوت خانه را می شکند. نگاه به تلفن می کنم و گوشی را برمی دارم:سلام عزیزم، پیامت رو شنیدم.
سعی می کنم با آرامش حرف بزنم:دوستت بازم پیام گذاشته. هر کاری می کنی فقط زودتر.
- مادر جون،خودت می دونی به هر کس و ناکس رو انداختم شاید فرجی بشه. اگه کارگاه ور شکست نمی شد،اگه شریکام برای طلب شون فرصت بیشتری می دادن،باعث دردسر نمی شدم.
تو حرف هاش بغض و درماندگی را حس می کنم. به زور خودم را کنترل می کنم: این چه حرفیه پسرم. خودم این پیشنهاد رو دادم.آبرومون مهمتر از خونه س.
برای راحتی خیالش می گویم:کم کم وسایل ها رو جمع می کنم.
گوشی را قطع می کنم. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. دست و دلم به جمع کردن راضی نیست. ذکر همیشگی قادر یادم می افتد. تسبح را از گردنم در می آورم و یکی یکی دانه ها را سر می اندازم:یا غیاث المستغیثین.
فکری به ذهنم می رسد. شماره ی مشاور املاک را می گیرم. بوق اشغال می زند. چند لحظه صبر می کنم. دوباره و سه باره، شماره می گیرم. بالاخره تماس برقرار می شود:ببخشید، الماسی هستم. می خواستم خواهش کنم یک هفته مهلت بدین. حاج قادر سفر. هنوز تماس نگرفته!
مشاور املاک سر خیابان ، قادر را می شناسد. می گوید:شرمنده واللا، قولنومه نوشتیم.
- خواهش می کنم،فقط چند روز.
- بهتون خبر می دم.
تو این اوضاع و گرونی چطور می تونم از کسی کمک بگیرم. دانه ها روی هم می افتد:یا غیاث المستغیثین. بلند می شوم و تلویزیون را روشن می کنم. به مناسبت سوم خرداد، صحنه هایی از خرمشهر را نشان می دهد: ممد نبودی ببینی...
صحنه هایی از آن روزهای خیابان امام خمینی،در خاطرم زنده می شود. با سمیه برای تهیه گزارش رفته بودیم. او از فرصت استفاده کرد و برای چندمین بار از قادر تعریف کرد.خواستم بگم:هیچ بقالی نمی گه...
ناگهان، صدای مهیب موشک حرفم را در گلویم برید و ما را به محل حادثه کشاند. وقتی رسیدیم چند جنازه در بازار کنار سبدهای خرما و سبزی ها نقش زمین شده و جویی از خون، کنارشان جاری بود. موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک کرکره ی مغازه ها را سوراخ سوراخ کرده و از جا کنده بود. دود سیاه و غلیظ به آسمان بلند می شد. مشت کوچکی از زیر آوار،مثل قارچ بیرون زده بود. چند مرد با آه و ناله جنازه ها را بیرون می کشیدند. زنی کنار بساط حصیربافی و کلاه افتاده بود و تقلا می کرد. با سمیه سمت او دویدیم. پیراهن بلند حنایی و شال سیاه سرش بود. چند ترکش پشت اش جا باز کرده بود و خون با فشار بیرون می زد. دوتایی هیکل سنگین اش را برگرداندیم. چشم های سیاه و براق، چانه خالکوبی شده و خون روی لبهای اش، اشکم را درآورد. عبایم را روی زن کشیدم. یقین داشتم بچه هایش منتظر خواهند ماند تا مادرشان،دست پر به خانه برگردد. با خودم فکر کردم در گزارش بنویسم؛ زنی که کنار بساط حصیر بافی جان داده،زیر گلوله های توپ و خمپاره زندگی می کرده. او با این کارش جنگ را به هیچ گرفته بود. پس می شد زیر این آتش هم عاشق بود، زندگی کرد و یک روز با فرود خمپاره ای، خاطرات یک زندگی عاشقانه را در کوچه هایش به یادگار گذاشت. یک دفعه صدای سنج و دمام بلند می شود. صفحه تلویزیون سیاه می شود.
بلند می شوم و درجه کولر را زیاد می کنم. شرجی و گرما، داد کولر را درآورده و به غژغژ افتاده. ردیف گلدان های آکالیف و کاکتوس و خرزهره درگلخانه، هر کدام هنر دست قادر را به رخ می کشد. به سرم می زند بروم بیرون، اما کجا؟ رمقی ندارم. شاید قادر زنگ بزند.خانه نباشم هزار جور فکر و خیال می زند سرش.
روی کاناپه دراز می کشم، رو به در ورودی هال. شاخه های بلند کُنار، از پشت شیشه های قدی، خودنمایی می کند. برگ های ریز و تیغ های خنجری اش، جلوی آسمان ارغوانی را گرفته. بلند می شوم و دور هال قدم می زنم. می نشینم. شماره قادر را می گیرم. بوق اشغال می زند. فکر می کنم نکند او هم دارد به من زنگ می زند. گوشی را می گذارم و چشم می دوزم به تلفن.پنج دقیقه، نیم ساعت،اما...
یاد سمیه می افتم،چطور به ذهنم نرسیده بود. ده سالی می شود به تهران رفته اند. شماره اش را می گیرم. خجالت می کشم، نمی خواهم او را هم ناراحت کنم.گوشی را قطع می کنم. اگر دلش بخواهد خودش زنگ می زند. ذکر را از سر می گیرم.به نیت هزار مرتبه شاید هم بیشتر.کارتون های خالی گوشه هال تلنبار شده. دلم نمی خواهد بدون قادر از این خانه بروم.کاش هر چه زودتر زنگ بزند، یا حاج صادق خبری بگیرد.صدای زنگ تلفن،رشته افکارم را پاره می کند. به شماره نگاه می کنم.تپش قلبم بیشتر می شود. دو دلم جواب بدهم یا نه. می دانم جواب ندهم دست بردار نیست. می ترسم همه چیز را لو بدهم، اگر نگویم از دستم شاکی می شود. زنگ قطع می شود. نفسم را بیرون می دهم و دوباره صدای زنگ.
با خنده سلام و احوال پرسی می کنم. صدایش چنان گرم و با محبت است که دلم می خواهد کاش الان پیش ام بود.
- چه عجب عزُیزم، یاد ما کردی؟
دست پیش می گیرم.
- سالی یه بار به زور میای اهواز. هر وقت هم دلتنگ می شی زنگ می زنی قادر.
چنان بلند می خندد که خنده ام می گیرد.
- فک نمی کردم حسود باشی. راسّی، خیلی وقته از کاکام خبری نیس؟
آهی می کشم و می گویم: رفته سوریه، زنگ زد بهش می گم.
سراغ از عماد می گیرد و گله می کند. چیزهایی سرهم می کنم. صدایم می لرزد.
- خدا رو کولت. اتفاقی افتاده؟
قضیه را برایش می گویم.شماره کارتم را می گیرد:یه کم ته حسابم هس. الان می رم بیرون یه مقدار می ریزم به حساب یه مقدار هم بعدا جور می کنم. قدرت نه گفتن ندارم. هر چند بدهی عماد با این دو سه تومن جبران نمی شود. تشکر می کنم و با گریه خداحافظی می کنیم.
بلند می شوم و طرف پنجره می روم. ماه از لای پارگی ابرها ظاهر می شود. انگار پایین تر می آید، طرف پشت بام همسایه، شاید او شاهد دلتنگی ام است. ماه گیر می کند بین لوله های دودکش. انگار لوله ها فشار می دهند و ماه کوچکتر و زردتر می شود.در خیالم، چشم ها و موهای مجعد قادر را روی ماه نقاشی می کنم. تکه ای ابر نازک، جای لب ها روی ماه می نشیند. قادر بهم می خندد، مثل همیشه. خیال پردازی هایم را روی ابرها و ماه و ستاره برایش تعریف کرده بودم،همان هشت سالی که نبود و باید تنها می ماندم.
دستم طرف قلبم می خزد. نگاه به در سبزمان می کنم. با خود می گویم:کاش الان قادر در را باز می کرد و می آمد تو. بعد می گویم: نه،اگر زنگ بزند بهتر است. آن قدر پشت در منتظرش می گذارم دلش شور مرا بزند. چرا همیشه من باید دلشوره ی او را داشته باشم. مگر من آدم نیستم.خیلی دلم می خواهد بدانم چه کار می کرد،از دیوار بالا می رفت یا همسایه ها را صدا می کرد. شاید زنگ بزند عماد بیاید و در را برایش باز کند، بدون هیچ دردسری.
با خود می گویم: من که تحمل ندارم تا صدایش را نشنوم آرام بگیرم، چطور می توانم، پشت در منتظرش بگذارم. بغضم می ترکد و انگار سوزن می کنند تخم چشمم. ابرهای سیاه آرام آرام روی ماه را می پوشانند. منتظر می مانم. بی فایده است. ستاره ها خاموش می شوند و آسمان سیاه سیاه. لجم می گیرد. لبه های پرده ی مخمل را می کشم و به هم می چسبانم. نمی خواهم تاریکی بر من غلبه کند.
چراغ ها را روشن می کنم. نور چشمم را می زند. چراغ ها را خاموش می کنم. کورمال کورمال سمت آباژور می روم وکلیدش را فشار می دهم. چتر قهوه ای از شدت نور می کاهد. صدای زنگ تلفن بلند می شود. با خود می گویم:چه حلال زاده. همین را می خواست اشکم را دربیاورد، بعد زنگ بزند. به طرف تلفن می دوم.گوشی را چنگ می زنم و بلند می گویم:هیچ معلومه کجایی؟
صدای پشت خط همه اشتیاق ام را محو می کند. حاج صادق است.خیس عرق می شوم. بدون نگاه کردن به شماره، جواب داده بودم.اگر قادر بود، می گفت: اووفِّی، یه کم صبر کنی ضرر نمی کنی ها.
یاد حرفش می افتم که این جور موقع ها می گفت: وقتی تو صف قد بودی، سهم تو رو از صبر به من دادن.
صدای حاج صادق بلندتر می شود: الو... خانم الماسی... صدامو می شنوین؟
به زور نفس عمیقی می کشم و آرام می گویم: بفرمایید!
- ببخشید، ظهر اومدین من نبودم. بچه ها بهم گفتن چند وقتی قادر تماس نگرفته. خواسم بگم حالش خوبه،گفت خودش تماس می گیره.
زبانم بند آمده.حرف پیدا نمی کنم برای گفتن.حاج صادق عذرخواهی می کند و بوق کوتاه ممتدی بلند می شود. وضو می گیرم. سجاده ام را باز می کنم. طنین صدای قادر هنگام نماز،هنوز در گوشم است. نمی دانم زنگ که زد چطور درباره ی مشکل عماد بگویم که ناراحت نشود؟ اگر بشنود خانه مان را می خواهم به خاطر پسرمان بفروشم چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ بعد از تلفن حاج صادق فکر تازه ای به سرم می زند. او فرمانده قادر در جنگ بود و در عملیات های زیادی باهم بودند. چند بار گفته بود:کار داشتید مدیونید به من خبر ندین!
اگر به حاج صادق زنگ بزنم و قادر بفهمد حتمی ناراحت می شود. اخلاقش را خوب می دانم. باید صبوری کنم. باید ثابت کنم؛ همیشه و تحت هر شرایطی به پای او می مانم. نمی دانم چرا بنگاهی زنگ نزد. لابد نتوانسته مشتری را راضی کند و گر نه. دانه های تسبیح یکی یکی روی هم می افتد:یا غیاث المستغیثین. پس چرا قادر زنگ نمی زند. تسبیح را جلوی چشمم می گیرم. یادگاری قادر از روزهای جنگ است و حالا دست من است. چه ذوق و حوصله ای داشته مرد. دانه های یکدست و نازک را کنار هم چیده. انگار از زیر دستگاه درآمده.
روز قبل از رفتن قادر، تلویزیون، پیکر چند شهید مدافع حرم را نشان می داد. گریه ها و بی قراری های خانواده هاشان دلم را لرزانده بود. نمی خواستم مرا هم تلویزیون نشان بدهد. هر چه التماس می کرد جوابش نمی دادم. کنارم نشست. دست هایم را از روی صورتم پایین کشید. سنگینی نگاهش را حس کردم. با انگشت شست اش چانه ام را بالا آورد و با انگشت اشاره اشک هایم را پاک کرد. خیره به چشم هام گفت:چاکرخاتیم به مولا، اگه اجازه ندی مو جایی نمی رُم.
باز هم صبوری کرده بود و من بی قراری. منتظر شد تا آرام شدم:می دونی زینب! عشق تو به من جرات می ده، من با خدا معامله کردم، چه دوران جنگ چه الان. صف نونوایی نیس که انتظار داشته باشی نوبتی بریم. ازت می‌خوام توقعی ازکسی نداشته باشی. تنها رضای “خدا” برام مهمه.
و تسبیح را دور گردنم انداخت.
رو بالشی خیس شده، به صورتم می چسبد. چشم هایم سنگین می شود.گوشم را به تلفن می سپارم تا با صدای زنگ قادر، بیدارم کند.
با جیک جیک های بلندشان حیاط را گذاشته اند روی سرشان. ضربه ای به شیشه می خورد و تاپ می افتد. سرم را بلند می کنم.باز هم گنجشک ها. پرده ها کنار رفته.هال پر از نور شده و سایه برگ های کنار روی فرش می لرزد. زانوهایم را جمع می کنم توی شکم. چشم می گردانم دورتا دور هال. یک دفعه چشمم می افتد به ساک خاکی و چفیه سیاه و سفید قادر.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم بازرگانی عزیز، سلام. خوشحال شدم از این‌که برای داستان‌تان احترام قائل شده و بازنویسی‌اش کردید. این نشان می‌دهد نوشتن برای شما امری مهم است و دوست دارید و تلاش می‌کنید که سطح کیفی و کمی داستان‌هایتان را بالا ببرید.
نسخه‌ی بازنویسی را خواندم. از قبل اطمینان داشتم اتفاقات خوبی در راه است و حین خواندن تغییراتی که به بهتر شدن داستان کمک کرده‌اند را با نسخه‌ی اول مقایسه کردم.
تغییر نام شخصیت‌ها یکی از کارهایی است که در بازنویسی داستان حس خوبی به نویسنده می‌دهد و باعث می‌شود با انگیزه‌ی بیشتری متن را بازنویسی کند. نمی‌دانم این موضوع را می‌دانستید یا نه. اما همین حرکت کوچک قطعاً در بازنویسی تاثیرگذار بوده. نویسنده معروف چاک پالانیک که آثار شاخص و برگزیده‌ای در ادبیات دارد به نویسندگان تازه‌کار توصیه می‌کند: «نسخه به نسخه اسم شخصیت‌ها را عوض کنید. شخصیت‌ها واقعی نیستند. خودِ شما هم نیستند. با عوض کردن اسم‌شان به آن‌ها نزدیک شوید، از آن‌ها فاصله بگیرید، عذاب‌شان دهید و اگر لازم دیدید حذف‌شان کنید.»
استفاده از عکس روی میز برای پل زدن به گذشته خوب بود و برای خواننده باورپذیرتر از این‌ است که زنی در شرایطی که نگران شوهر و پسرش است برود سراغ آلبوم عکس‌ها.
ذکر گفتن راوی جای خالی که در متن اول بود را پر کرده. چنین زن معتقدی حتما در شرایط استیصال به ذکر یا دعا پناه می‌برد و همین خویش‌کاری به ساخت شخصیت در ذهن خواننده و نزدیک شدن و حتی همسان‌پنداری با او کمک می‌کند.
استفاده از گل و گلدان و نام گل‌هایی که در جنوب می‌رویند در ساختن فضای شهر و فضای خانه تأثیرگذار بود و نگاه زن و دقت و علاقه او به گل و گیاه را هم نشان می‌داد.
در نسخه‌ی جدید راوی به سمیه زنگ می‌زند و قطع می‌کند و سمیه خودش تماس می‌گیرد. همین حرکت‌ها و خویش‌کاری‌های به ظاهر کم‌اهمیت و پیش پا افتاده گاهی در ساختن خصوصیات شخصیت بسیار مهم هستند. عیان است که در نسخه‌ی بازنویسی شده به شخصیت‌ها نزدیک‌تر شدید و با صبوری و دقت بیشتری از آن‌ها نوشتید.
پایان هم از پایان داستان قبلی بهتر بود و هیجان بیشتری را به خواننده منتقل می‌کرد مخصوصاً که تصویر بازگشت قادر را با ساک خاکی و چفیه ساخته بودید.
خانم بازرگانی عزیز، جاهایی متن با نثر شکسته نوشته شده. دوباره متن را بخوانید و برطرف‌شان کنید. نثر شکسته از ادبیت اثر کم می‌کند. در دوباره‌خوانی ممکن است جمله یا جملاتی به نظرتان قابل حذف باشند. اگر به بهتر شدن کار کمک می‌کند انجامش دهید. داستان هر چه بیشتر صیقل بخورد خواندنی‌تر می‌شود. با همین فرمان به نوشتن ادامه دهید که در راه درست هستید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 13 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. با آرزوی موفقیت برای شما
سیده مریم بازرگانی » 14 روز پیش
سلام و ادب. از لطف شما سپاسگزارم.چشم نکاتی که فرمودید را حتما اصلاح می کنم. سلامت و شاد باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.