لذت یک تعلیق خوب




عنوان داستان : عروس راه
نویسنده داستان : مرتضی امینی پور

- خودم دیدمشون.با همین چشام.تو جاخور بودن.
ابرام لبه‌ي تخت توی حیاط نشسته بود و با خودش حرف می‌زد:- خودم دیدمشون.با همین چشام.تو جاخور بودن.سر و صدایش حیاط خانه‌ی اصلان را برداشته بود.در پلیتی زنگ زده جاخور باز شد.بی‌بی قدم و معصومه در حالیکه زیر بازوهای صغرا را گرفته بودند داخل حیاط شدند.مرغ و خروس‌ها لابلای پاهایشان دست و پا زدند و در رفتند.ابرام پرید جلوی بی‌بی و با خنده‌های بلند گفت:- من پیداشون کردم بی‌بی.با همین چشام دیدمشون.تو جاخور بودن.دیدی دروغ نگفتم؟
مدام این جمله را می‌گفت و آب از لب و لوچه اش سرازیر می‌شد.بی‌بی گفت:- اینو خفه کن تا همه خبردار نشدن.
معصومه صغرا را ول کرد.یقه‌ی ابرام را گرفت و دو سه بار با دستهای زبرش خواباند توی صورتش و گفت:- می‌بندی دهنتو یا گِل پُرش کنم؟یک کلام دیگه بگی خودم خَفَت می‌کنم.
ابرام با دیدن چشمهای سرخ معصومه زبانش بند آمد و رفت گوشه‌ای کِز کرد.صغرا که موهای آشفته‌اش توی صورت خاک آلود و خیسش چسبیده بود،جیغ می‌زد و سعی داشت از دستشان فرار کند،اما بی‌بی چنان خِفتش کرد که حس کرد کتفش دارد از جا می‌کند.بزور کشاندش سمت اتاق.معصومه با لگد در چوبی اتاق را باز کرد.صغرا را پرت کرد روی زمین:- شروع کن بی‌بی.
معصومه دولنگ در را بست.آمد و نشست روی سینه‌ي صغرا.تن لاغر دخترک،درد کوفتگی را چشید.دو دستی شلوار سیاهش را چسبیده بود و گریه می‌کرد.معصومه دستهایش را بزور جدا کرد و گفت:- دختره‌ي بی‌حیا.موقعی که باید سفت می‌گرفتیش نگرفتی،حالا یادت اومده؟
صدای گریه‌ي صغرا خاموش شده بود و اشک از گوشه‌ي چشمش سر می‌خورد.نفسش داشت بند می آمد.به لکه‌ي هلالی شکل سقف چشم دوخت.از بچگی عادت داشت به آن زل بزند تا خوابش ببرد.در این فکر بود که باید زهرش را به ابرام بریزد.
بی‌بی کارش که تمام شد،صغرا صورت سرخش را زیر روسری بنفشش پنهان کرد و بلند بلند گریه کرد.دلش هوای مادرش را داشت.صدای جیرینگ جیرینگ النگوهای بی‌بی،ریتم تازه‌ای به آهنگ گریه‌ي دخترک داد.دستش را به قالی مالید و به معصومه گفت:- بلندشو از رو سینه‌ش تا خفه نشده حیوونکی.
معصومه تن سنگینش را کنار کشید. بی‌بی زیرلب قرآن می خواند و توی دلش آشوب بود،اما جرأت نمی‌کرد چیزی بگوید. معصومه همین که دستش را سمت دهانش برد، بی‌بی دلش ریخت.خودش را جلوی زانوهایش انداخت و گفت:- دردت به جونم بی‌‌بی،تو رو به پنج تن بی‌آبرویی رو جار نزنی تو این خونه.
معصومه که از خستگی کشاندن صغرا عرقی روی پیشانی‌اش نشسته بود،آرام صلواتی فرستاد و بیخیال کِل زدن شد. راسته‌ی چادر سرمه‌ای گلدارش را زیر بغل گرفت و از اتاق بیرون رفت.
بی‌بی به صغرا گفت:- پاشو دختر،وقت گریه نیست.پاشو یه لیوان آب بخور.این قالی هم باید بشوریم،نجس شده.خدا عاقبتتو بخیر کنه.
صغرا کنج اتاق،با پیراهنی پاره زانوهایش را بغل گرفته بود.سوزش ساییدگی قوزک پا زجرش می‌داد.با آستینش بینی کشیده‌اش را که از گریه سرخ شده بود،پاک کرد و در خیالات خود غرق شد.
بی‌بی به حیاط آمد.دمپایی‌اش را پا کرد و چادرش را که روی زمین افتاده بود برداشت و به معصومه گفت:- یه پولی بذار کف دست ابرام.یه مدتی بره یه جا گم و گور شه تا رسوامون نکرده.من میرم اصلانو خبر کنم.باید قضیه رو بخوابونیم.
- چی می‌خوای بهش بگی؟
- می‌خوام بگم برا دخترش جهیزیه آماده کنه.
شب آبادی را گرفته بود.روستا آرام بود و تنها صدای جیرجیرک‌ها خواب را می‌آشفت.صغرا توی اتاق زیر چادر گلدار مادرش خواب بود.آنقدر بدنش از مشت و لگدهای اصلان درد می‌کرد که حتی فرصت نکرد به لکه سقف چشم بدوزد.اصلان هم که خواب به چشم نداشت.توی حیاط نشسته بود و به شیر آب تانکی زل زده بود که چکه می‌کرد.
بی‌بی به حیاط آمد و کنار پسرش نشست:- چرا نمی‌گیری بخوابی؟داره صبح می شه.
- اگه تو خونه‌ي خدا قسمم نداده بودی به ولای علی می‌کشتمش.
- آروم بگیر مرد.حیوون هم جون بچه خودشو نمی‌گیره.
- دیگه چطور سر بلند کنم بین مردای آبادی؟
بی‌بی دستش را روی شانه اصلان گذاشت و گفت:- رضا بده عقدش کنن.بعدش ازینجا می‌ریم.
- هرجا بریم پیشونیم سفیده.
اصلان درونش خوش نبود.این را گفت و بلند شد به سمت مستراح رفت.
صبح چترش را روی آبادی پهن کرده بود.صغرا بیدار که شد،بی‌بی را توی حیاط دید که تنها نشسته و دعایی زیر لب می‌خواند.جلوی پایش نشست و دست چروکیده‌اش -که می‌شد رگهایش را شمرد- بوسید و گفت:- بی‌بی،خبری ازش نشد؟
- نگران نباش،بلاخره پیداش می شه.جایی نداره که بمونه.
- گمون نکنم بیاد.می‌ترسه.
- اگه مرد باشه می‌یاد.جعفری که من می شناسم لقمه حلال خورده،نمیذاره بی‌آبرو بشی.
- کاش می‌مُردم،بلکه آقام می‌بخشیدم.
بی‌بی دستش را از روی سر صغرا پس کشید و با تَشر گفت:- این حرفا چیه می‌زنی دختر؟بسم الله.پاشو برو غسلتو کن تا اذون ظهر نگفته.
صغرا سرش را از روی زانوی بی‌بی برداشت و به سمت حمام رفت.اضطرابش در تاریکی حمام پیچید.از لباس‌هایش بیرون آمد.تنش را که هنوز بوی جعفر از آن نرفته بود،به زیر آب برد.آب،چون رودی خط میان سینه‌های کوچک و گندمی‌اش را رد کرد و از انتهای شکمش بارید.تنش چون صخره‌ای بود،که آبشاری از آن فرو می‌ریخت.روی جای‌جایش رد دستهایی از عشق و آرامش را حس می‌کرد و در سرش،فکر جعفر راحتش نمی گذاشت.کجاست پس این پسر بیقرار؟یادش به بچگی‌هایش افتاد که توی جاخور همبازی جعفر و دیگر بچه‌ها بود.
- کارتو تموم کردی بیا جاخور.
- مگه چه خبره؟
- تو بیا،اونجا بهت می‌گم.
- نمیام،دیره.الآن آقام می‌رسه.
- بیا و زود برگرد.می‌خایم گُلواُردک بازی کنیم.
جعفر،که نوجوانی داشت از استخوان‌هایش بیرون می‌زد،زود خودش را به جاخور رسانده و منتظر نشسته بود.حس می‌کرد قلبش بزرگتر شده و چیزی دارد درونش را قلقلک می‌دهد.آمدن صغرا را که دید،دهانش تلخ شد و دانه‌های عرق یکی‌یکی از پشت گردنش سرازیر شد.
- پس کو بقیه؟
- می آن حالا.
جعفر چشم به صغرا دوخت.درونش گُر گرفته بود.مزه دهانش تلخ‌تر شده بود.تکه‌های از‌هم پاشیده‌ي جرأتش را جمع کرد و گفت:- چشاتو ببند.
صغرا که برخورد نگاه‌های جعفر با تنش ضربان قلبش را تند کرده بود،پرسید:- ببندم برا چی؟
- تو ببند.
- جعفر حالا بچه‌ها میان،بگو چکارم داری.
- خب ببند تا نرسیدن.
صغرا دو دل بود.هم دلش می‌خواست ببندد،هم اضطرابی دلش را آشوب کرده بود.
- اذیتم نکنی‌ها.
پاهای جعفر سست شده بود و می‌لرزید.صغرا نفسهای گرم جعفر را نزدیک چهره‌اش حس کرد.تا خواست چشم باز کند،جعفر گونه‌اش را بوسید و فرار کرد.صغرا که چندان از این کار جعفر بدش نیامده بود،دستش را روی قلبش گذاشت و با خودش گفت:- پس چرا رفت؟
هربار که یادش به آنروز و خاطره‌اش می‌افتاد بیشتر عاشق جعفر می‌شد.در همین فکرها بود که صدای باز شدن در حیاط آمد.اصلان داخل شد.به بی‌بی زل زد و بدون اینکه سلام کند گفت:- به معصومه بگین پسرش هر جهنمی که هست،فردا صبح قبل اینکه خورشید بالا بزنه میاد صغرا رو برمیداره و گورشونو گم میکنن.هر گورستونی هم که خواستن برن عقد کنن.ولی دیگه حق ندارن پاشونو اینجا بذارن.فقطم خود تخم نجسش میاد دنبالش،گفته باشم.
صغرا صدای پدرش را شنیده بود و جرأت نمی‌کرد بیرون بیاید.بی‌بی ساکت بود.تصمیم گرفت چیزی نگوید تا پسرش کمی آرامتر شود.اصلان گیوه‌هایش را کند و داخل اتاق شد.بی‌بی مدتی صبر کرد.حرفهای عقل و زبانش را یکی کرد و رفت سراغ اصلان.
صغرا یواشکی سرش را بیرون آورد.حیاط را که خالی دید،خودش را به در آشپزخانه رساند تا از آنجا به اتاقش برود.
اصلان پای چپش را زیر باسنش جمع کرده بود.با یک دستمال مخمل قرمز،مشغول تمیز کردن تفنگش بود.برنوی اصل چکسلواکی مدل1938که از پدربزرگش به ارث رسیده بود.روی قنداقش تَرَک کوچکی افتاده بود و گلنگدنش موقع جا انداختن کمی جیر‌جیر می‌کرد.اصلان همیشه آرزو داشت پسری می‌آورد تا وارث تفنگش باشد.اما اجل زنش را مهلت نداد.
بی‌بی چشمش که به اسلحه افتاد،قلبش لرزید.استکان کَمَر باریک چای را جلوی اصلان گذاشت.آب دهانش را قورت داد و کنار پسرش نشست:- فکر حرف مردمو کردی؟نمیگن دخترشو کی برد؟کجا برد؟
- عقدش میکنه.
- بدون هیچ؟نه خواستگاری،نه مهری،نه مراسمی.همینجور برداره ببره هیچکسم نفهمه؟اینجور که بیشتر به حرف و حدیثشون دامن می‌زنی.بدتر رسوا می‌شیم که!
اصلان با انگشت شستش گوشه دماغش را خاراند و گفت:- همین که گفتم بی‌بی.اگه میخای خونی ریخته نشه باید کاری که گفتمو بکنن.منم هیچ دختری ندارم که کسی بیاد خواستگاریش.
بی‌بی کینه را در چشمان پسرش می‌دید.می‌دانست فکرهای خوبی از این تصمیم در سر ندارد.تن کم جانش را بلند کرد و گفت:- چایت یخ کرد مادر.
از اتاق بیرون رفت.سطل آب را پُر کرد.روی قالی که کَف حیاط پهن شده بود پاشید و مشغول شستن شد.اصلان با چهره‌ي تیره و زمخت،که سبیل پُر پشتش عبوس‌ترش کرده بود،کهنه‌ای را جلوی لول تفنگ گذاشت و با سیخی فرستادش تو.چند باری این کار را تکرار کرد تا داخلش تمیز شود.کارش که تمام شد،برنو را لای ملحفه سفیدی گذاشت و چندتایی فشنگ کنارش ریخت.بی‌بی داشت از توی پنجره می‌پاییدش.ملحفه را پیچید و میان تشک‌ها پنهان کرد.انگشتش را روی دماغش سابید و از اتاق بیرون آمد.گیوه‌هایش را پا کرد و زد بیرون.در که بسته شد،بی‌بی پاچه‌هایش را بالا زد و با عجله به اتاق رفت و در را پشت سرش بست.
غروب،دیوارهای گِلی خانه را نارنجی‌تر کرده بود.حیاط از بوی نمناکی خاک خوش عطر شده بود و مرغ و خروس‌ها،کنار شیرِ آب نُکی تَر می‌کردند.اصلان که خیالش راحت شده بود پیغامش به جعفر رسیده،شامش را خورد و سرش را روی بالشت گذاشت تا چُرتی بزند.
صغرا توی اتاق داشت بغچه‌اش را جمع می‌کرد تا با خانه خداحافظی کند.بغض مثل گرگی توی گلویش را چنگ می‌زد.مجبور بود از حرف پدرش اطاعت کند و پا روی آرزوهایش بگذارد.جعفر را دوست داشت،اما دلش می‌خواست عروس خانه‌اش شود.نه اینکه پنهانی سر به بیابان بگذارد و نداند چه برایش پیش می‌آید.بی‌بی آمد و کنارش نشست.چند تکه نان توی بغچه‌اش گذاشت و چارپیچش کرد.صغرا سرش را روی سینه‌ي پیرزن گذاشت و بغضش را خالی کرد.
بی‌بی سر نوه‌اش را بلند کرد و بوسید.چند تکه میخک خشک گذاشت کف دستش و گفت:- غصه نخور مادر،خدا بزرگه.چند صباح که بگذره دلش طاقت نمیاره می‌فرسته دنبالتون.هرچی باشه پدره.
- دارم خفه می‌شم بی‌بی.
- چی بگم مادر؟چی بگم؟بهتره بری تا شر بخوابه.آقاتو که می‌شناسی چقدر کله شقه.
این را گفت و دست دخترک را گرفت و همراه خودش بیرون برد.اصلان سرجایش نبود.دلهره‌ي بی‌بی بیشتر شد اما به روی خودش نیاورد.حیاط ساکت بود و ماه هنوز ردی در آسمان داشت.قالی شسته،لول شده روی تخت بود و ته مانده‌ي آبش می چکید.مرغ و خروس‌ها گوشه‌ي حیاط خوابیده بودند.صغرا همه‌ي اینها را با بغض نگاه کرد و برای آخرین بار خودش را در آغوش بی‌بی جا داد.بی‌بی پیشانی‌اش را بوسید و تا پشت در راهی‌اش کرد.صغرا میخک‌ها را گوشه‌ي روسری قرمزش که گلهای سفید داشت گره زد و پا به کوچه گذاشت.بی‌بی در را بست و همانجا نشست.اشکهایش سرازیر شد و با خودش گفت:- خدا مادرتو از من راضی نگه داره.
صبح داشت از راه می‌رسید.اصلان روی تپه‌ی بلندی ایستاد و اطراف را نگاه کرد.گیوه‌هایش را درآورد و زیر زانوی راستش گذاشت.برنو را از لای ملحفه سفید بیرون آورد.دماغش را خاراند و پایین‌تر از تپه را نگاه کرد.پسرکی کنار قاطری ایستاده بود و انتظار می‌کشید.عرق روی پیشانی را با پشت دست پاک کرد.تفنگ را به کتف راستش چسباند.میان ملحفه دنبال فشنگ‌ها گشت،اما چیزی پیدا نکرد.خشمش بیشتر شد.قنداق اسلحه را باز کرد تا شاید فشنگی درونش باشد.خالی بود.نقشه‌ي انتقامش برآب شده بود.مشتش را به زمین کوبید.زنی جلویش ظاهر شد:- دنبال اینا می گردی؟
بی‌بی گره‌ی پایین شالش را باز کرد و فشنگها ریخت جلوی پای اصلان:- اینه مردونگیت؟که کمین کنی و بزنی؟
- تو دخالت نکن بی‌بی.
- معصومه چه بدی بهت کرده که میخای جون پسرشو بگیری؟
- من چه بدی کردم که پسرش دخترمو بی‌آبرو کرد؟
اصلان با دستهای لرزان و عرق کرده تفنگش را پُر کرد و آماده شلیک شد.بی‌بی جلویش ایستاد و گفت:- بزن.
- برو کنار بی‌بی.دو دلم نکن.
-گفتم بزن.اگه مرد باشی می‌زنی.
چشمهای اصلان سرخ شده بود.قلبش تند می‌زد و پیشانی‌اش غرقِ عرق بود.چشمهایش را بست و با پشت اسلحه مادرش را کنار زد.بی‌بی روی زمین افتاد.اصلان روی زانو نشست.یک چشمش را بست و جعفر را نشانه گرفت.نفسش را حبس کرد.دستش را روی ماشه گذاشت.
- نزن.
اصلان دستش را از روی ماشه برداشت و نفسش را داد بیرون.دماغش را خاراند و دوباره آماده شلیک شد.اما باز فریاد بی‌بی مانعش شد:- نزن خدانشناس.این خودش نیست.جرأت نکرده بیاد.
اصلان چشمهایش را بست و مکثی کرد.
- این ابرامه.صغرا رو سوار قاطر می‌کنه و می‌برش پیش جعفر.نزن بیچاره رو.
از صورت اصلان خون می بارید.تنش خیسِ عرق شده بود.توانش از تنش بیرون زد و روی زمین افتاد.برنو را رها کرد،سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.انتقام صبحگاهش شکست خورده بود.بی‌بی بلند شد و پسرش را بغل کرد.اصلان کمی آرام گرفت.
هوا روشن شده بود و صدای خروس‌ها آواز صبح را در آبادی پخش می‌کردند.پایین‌تر از آبادی،دختری سوار بر چارپایی دور می‌شد و جوانی جلویش افسار را دست گرفته بود و راه می رفت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مرتضی امین‌پور سلام. تبریک می‌گویم بابت نوشتن داستانی به این خوبی. در این مدتی که در خدمت پایگاه هستم و روی داستان‌ها نقد می‌نویسم، این بهترین داستانی بوده که خواندم. از خط سوم چهارم به بعد فراموش کردم که دارم داستان می‌خوانم که نقدش کنم. لذت خواندن یک داستان خوب را تجربه کردم. معلوم است که در این پنج سالی که به نوشتن مشغول هستید، این کار را با جدیت دنبال کرده‌اید. اول از نقاط مثبت داستانتان می‌گویم. جاهایی که درست قدم برداشته‌اید. شروع داستان خوب است. از همان ابتدا خوب گره می‌زنید و تعلیق ایجاد می‌کنید. فضای داستانتان را خوب ساخته بودید. توصیف‌ها در ساخت فضا کارآمد بودند. خواننده به خوبی داستانتان را می‌بیند. می‌شود صدای مرغ و خروس‌های حیاط خانه اصلان را شنید. می‌شود تفنگ برنو اصلان را دید. شستن قالی را. معصومه‌ای را که درشت هیکل است و روی سینه‌ی صغری نشسته. شخصیت‌پردازی‌تان هم خوب بود. شخصیت‌ها با همان مختصر نشانه‌ها و توصیفاتتان ساخته شدند. میانه‌داستان هم خواننده را راضی می‌کرد و تعلیق را تا پایان حفظ کردید. موضوعی که انتخاب کرده بودید موضوعی هزار بار تکراری بود اما پرداخت‌تان جذابیت کافی را داشت که خواننده تا پایان با راوی همراهی کند. اقلیمی را ساخته بودید که خوب می‌شناختید و همین شناخت داستانتان را باورپذیر می‌کرد. لهجه آدم‌ها و اصطلاحاتی که در دیالوگ‌ها استفاده کردید هم از نقاط قوت داستانتان بود. در آخر هم همه چیز به خیر و خوشی تمام شد اما تا لحظه آخر ماجرا را خوب پیش بردید. آنجایی که اصلان فهمید ابرام جای داماد آمده سر قرار من را برگرداندید به سطرهای اول داستان که صغری گفت که زهرش را به ابرام می‌ریزد. انگار نقشه آمدن ابرام را صغری کشید و بی‌بی با درایتش جلوی این انتقام را گرفت.
همه این‌ها را گفتم که بدانید چرا داستانتان خوب شده و منِ منتقد از خواندنش لذت بردم. اما نکاتی به ذهنم رسید که به نظرم در بهتر شدن داستانتان بی تاثیر نخواهد بود.
آقای امین پور اسم داستان یکی از مهم‌ترین ارکان داستان است. چیزی که پیش از خواندنِ داستان می‌تواند خواننده را به خواندن وسوسه کند و یا از شورِ خواندنش کم کند. در انتخاب اسم وقت بیشتری صرف کنید. در بخشی از داستان که بی‌بی و معصومه، صغری را می‌برند توی اتاق، برداشت من این بود که صغری حامله بوده و بچه‌اش را سقط می‌کنند. (اگر منظور نظرتان چیز دیگری بوده نشانه‌های کافی ندادید) صحنه را خوب توصیف کردید ولی بعد راحت از کنارش گذشتید. این اتفاق با درد و مشکلات همراه است و توصیف‌تان از بعد از ماجرا، خزیدن دختر به گوشه‌ی اتاق بود. در ادامه داستان متوجه می‌شویم که کتک مفصلی هم از پدر می‌خورد. اما فردا صبح با صغری‌ای مواجه می‌شویم که هیچ درد و کوفتگی ندارد و فقط نگران دردسری است که درست کرده و باعث عصبانیت و رنجش پدرش شده. در بخش هایی که مربوط به صغری بوده تجدید نظر کنید و درد و زخم و کوفتگی‌اش را به خواننده نشان دهید.
در جایی از متن، صغری فلش بکی به گذشته دارد و اولین باری که جعفر او را بوسید. اشاره خوبی بود برای دلیل عاشق شدن صغری و لی توضیحات قبلش زیاد بود. بهتر بود از پیش درآمد ماجرا کم می کردید و به اینکه کارشان به کجا کشیده بود که ابرام آنها را دید و لو داد، اشاره می کردید.(حتی به قدر یکی دو جمله)
باز هم برایمان داستان بفرستید و در لذت خواندنشان سهیم‌مان کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۴
مهران عزیزی » سه شنبه 25 مهر 1396
بسیار زیبا بود این داستان. باید خسته‌نباشید و دست‌مریزاد گفت به نویسنده‌اش.
مرتضی امینی پور » جمعه 28 مهر 1396
سپاسگزارم از مهر بیکرانتون
کوروش جعفریزاده » سه شنبه 25 مهر 1396
سلام .آفرین جناب امینی پور .داستان شما بسیار خوش ساخت ,روان و یکدست نوشته شده است و بیانگر این مطلب است که نویسنده با تجربه و اندیشه دست به قلم برده است.کاش میشد رزومه ای از شما داشته باشیم تا با سابقه کارتون بیشتر آشنا بشیم و کاش میشد تجربیات نویسندگی خودتون رو به شکلی منتقل کنید .من از داستانتون به واسطه بکار گیری کلمات و مفاهیم مناسب و فضا سازی زیبا و صحنه پردازیهای موفق خوشم آمد .و اینکه موضوع را به بهترین شکل و با پرهیز از اضافه گویی طرح کرده اید .موفق باشید .
مرتضی امینی پور » جمعه 28 مهر 1396
از اینهمه مهری که به من و داستانم داشتین واقعا سپاسگزارم.در خصوص رزومه هم همین بس که بگم می نوشتم و می نویسم... در خصوص تجربیات هم بنده هنوز خود در حال کسبش هستم و می آموزم،اما هر کمکی بتونم بکنم هرگز دریغ نخواهم کرد.مانا باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.