تفاوت مهم انشا و داستان




عنوان داستان : سگ ها
نویسنده داستان : ملیحه فیروزی

پرده را کنار زد هنوز باد می وزید و از آن صبح های زمستانی سرد بود.
نسکافه اش را داغ داغ مزه کرد
احساس میکرد توی سرش انفجاری در حال رخ دادن است و هیچ قرصی برای خوردن نداشت. تمام شب از بی خوابی به خانه ی متروکه ی روبروی پنجره اش که گویی در سکوتی وحشت آور ناله میکرد خیره شده بود
صدای پارس سگ وحشی خانه ی متروکه دیگر به گوش نمیرسید و این برایش عجیب بود
آن سگ به این زودی ها آرام نمیشد آن هم پس از دو شبانه روز پارس بی وقفه.
حسی درونش میگفت اتفاقی افتاده!
یک باره معده اش پیچ خورد حالش خوب نبود و حالا به جز سرش و دلش احساس میکرد با یک جرعه از آن نسکافه تمام معده اش هم، بهم ریخته.
دیگر تحمل نداشت کشان کشان سمت کمدش رفت و کلاه بافتنی محبوبش را به همراه یک پالتوی ضخیم برداشت و برتن کرد.
از پله ها به سختی پایین رفت و زیر لب زن بودنش را لعنت کرد.
راهش را سمت داروخانه کج کرد
باید از کنار آن خانه ی متروکه میگذشت و این همیشه برایش توام از دلهره و ترس بود.
نزدیک حصار چوبی خانه که شد قدم هایش ناخواگاه تندتر شد و به سایه ها و صداهای این خانه اندیشید.
این ترس آنقدر در روح و روانش ریشه دوانده بود که گاهی دلش میخواست یک بار برای همیشه ریشه ی این ترس را بسوزاند.
وقتی به داروخانه رسید دیگر نفسش به سختی بالا می آمد به محض وارد شدن روی یکی از صندلی ها نشست و دکمه ی بالایی پالتویش را باز کرد و نفس عمیقی کشید دستش را روی شکمش گذاشت و احساس کرد برای لحظه ای کوتاه دردش ساکت شد.
صدایی بلند که پرسیده بود:خانوم حالتون خوبه؟!
آلما را ترساند و بلافاصله با وحشتی دستش را روی قلبش گذاشت
بعد بریده بریده خوبمی از دهانش خارج شد.
الما یک لیوان آب خواسته بود.
و در مقابلش مرد پرسیده بود:اتفاقی افتاده؟
و او در جوابش تنها به کنجکاوی او اندیشیده بود
مرد لیوان آب را به دستان یخ زده ی آلما داده و او بعد از نوشیدن یک جرعه از اب یادش آمده بود که اصلا برای چه آنجاست بعد با عجله و لکنت گفته بود:
"قُرصِ مُسکن میخام"
مرد پرسیده بود "چه نوع مسکنی"
و وقتی جوابی نگرفته بود
ناگزیر سمت قفسه ها رفته و برایش قوی ترین قرص را آورده بود.
و او بلافاصله با لیوان آبی که در دستش بود دو تا ازآن قرص ها را بالا انداخته و ابدأ فرصتی برای اعتراض مرد نگذاشته و بلافاصله از انجا بیرون امده بود.
هوای سرد بهمن ماه تا مغز و استخوانش نفوذ میکرد و آلما به طور مظلومانه ای توی دلش تنها یک بشقاب سوپ داغ آرزو کرده بود همراه دستان زبر و مهربان مادرش که موهای خرمایی اش را نوازش کند.
قطره اشکی سمج که از بین چشمان بادامی اش سُر خورد،صدایی گرم و مهربان از آن نقطه ی دور دست و دوست داشتنی گذشته اش توی ذهنش میگفت "گوزلرنگ یاشنه دُونیم آغلاما"
مثل آبی بر آتش شد و اشک هایش را مهار کرد .
آنقدر غرق در افکارش بود که طولی نکشید که خودش را باز جلوی آن خانه ی متروکه دید و عجیب بود که این بار به جای پا تند کردن قدم از قدم برنداشته بود.
صدای آرام گریه ای به گوش آلما میرسید و حس کنجکاویش را قلقلک میداد.
ترس،سرما،کنجکاویِ عجیبی یک باره به تمام سلول هایش نفوذ کرده و برای لحظه ای او را لرزانده بود و نیرویی مرموز و قوی تر او را به سمت صدا میکشاند.
آلما خودش را آرام کرده و زیر لب گفته بود"میرم تو،یک بار برای همیشه"
تمام جرئتش را ریخته بود توی پاهایش و اولین قدمش را برداشته بود
گویی طلسم شکسته بود و او حالا توی حیاط آن خانه ی متروکه آرام آرام سمت صدای گریه ی کسی گام بر میداشت.
نزدیک درخت انار وحشی صدا رساتر شده بود
آلما ایستاده و از دیدن مردی با موهایی بلند و ژولیده که رویش به سمت او نبود و پیراهنی کثیف و پاره برتن داشت وحشت کرده و یک قدم به عقب برداشته بود
مرد متوجه ی حضور کسی نبود و همچنان آرام جسم بی جان سگی را در آغوشش فشرده و اشک میریخت.
قلب آلما از دیدن صحنه ی روبرویش به شدت مچاله شد و یاد آن روز سرد بارانی که تمام وجودش را زیر انبوهی از خاک جا میگذاشت افتاد..
حالش خوب نبود و به یک باره احساس کرد که تمام رگ ها و مویرگ هایی که به قلبش ختم میشود از کار افتاده و تنها یک سیاهی مطلق چنگ انداخته به تمام قلبش.
آلما اندیشید که این حس کشنده اش مترادف کدام لغت بی رحم بود؟!
آنقدر اندیشیده بود اما هیچ پیدا نکرده و ناگزیر دلتنگی نامیده بودش.

به آن حس مرموزی که مانع از فرار کردنش میشد دهن کجی کرد
میدانست ماندنش حالش را بهتر نخواهد کرد
رویش را برگرداند تا برود
قدم از قدم برنداشته بود که یادش آمد آن روز بارانی جز دو مرد سالخورده و هفت پشت غریبه دیگر هیچ کس کنارش نبود و او تک و تنها برای مادرش اشک ریخته بود.نتوانست،دلش نیامد..
ترسش را پس زد
توی ذهنش خودش را آرام کرد و گفت کسی که تنها برای یک سگ اینگونه عذا گرفته چه آسیبی میتواند به او بزند؟
آنی تصمیمش را گرفت و آهسته آهسته به آن سمت گام برداشت اما در کسری از ثانیه مرد با شنیدن صدای قدم هایی که نزدیکش میشد با وحشت از جایش بلند شده،سگش را رها کرده و چند قدم به عقب برداشته بودحالا دیگر کاملا روبروی هم بودن و آلما به صورت نامرتب و پر از موی مرد خیره مانده بود.
به جز چشم های لجنی ترسیده اش بقیه ی صورتش انگار که در کثیفی و سیاهی مطلق گم شده بود.
اما بر خلاف همیشه از روبرو شدن و حرف زدن با این آدم ها نترسیده بود به طور عجیبی آرام تر از همیشه بود
صدایش را صاف کرده و شمرده شمرده گفته بود:نترسین من آسیبی بهتون نمیزنم.
هیچ صدایی از سمت مرد نیامده بود و آلما برای فهمیدن واکنشش تنها به چشم هایش زل زده بود.
ترس چشمان پسر کمی رنگ باخته بود.

آلما ادامه داده و باز گفته بود:نیاز به کمک دارین؟اتفاقی افتاده؟
و باز هیچ جوابی نشنیده بود
آلما کلافه یک قدم به سمت سگ رها شده برداشته و اندیشیده بود او چرا هیچ حرفی نمیزند!
آلما که دیگر در چند سانتی متری سگ بود خم شد و دستی بر روی خال های سفید و قهوه ای اش کشید
برای لحظه ای آن سگ وحشی به طرز عجیبی در نظرش زیبا آمد و از اینکه دیگر صدایش را نمیشنود قلبش فشرده شد.
و اندیشید که مرگ چه چیز بی رحمی اس.
پسر همان طور با قامت بلندش ایستاده بود و به آلما و حرکاتش نگاه میکرد.
عجیب بود که آلمای کم حرف دلش حرف زدن میخواست.
انگار حرف های نگفته اش در طی این سال ها توی گلویش سنگینی میکرد.
آلمای بی کس مانده ی قصه ام با آن صدای مخملی برای پسر و سگ مرده اش حرف زده بود.در انتها با مهربانی خواسته بود سگ را دفن کنند آن لحظه لجنی چشم های پسر عجیب درخشیده بود
آلما با آن حال بدش بیلی از باغ همسایه آورد و دقایقی بعد آرام و بی صدا کنار هم داشتن زمین را میکندند.
با آنکه ضعف شدیدی حس میکرد هیچ حرفی نمیزد اما رنگ و رویش پریده بود.
پسر آنقدر در اندوه سگ خال خالیش بود که متوجه هیچ چیز نبود
پس از ساعتی کارشان تمام شد و به کمک هم سگ را بلند کردن
پسر سگش
را توی قبر کوچکش گذاشت و برای آخرین بار دستش را روی بدن سگش کشید و انگار که نتواند این درد عمیق را تحمل کند لب هایش را چسباند و چنان عمیق بوسیدش که چیزی درون دختر جا به جاشد.اندیشید او چرا هیچ وقت جسم بی جان مادرش را بوسه باران نکرده بود؟او تنها گوشه ای مات و مبهوت مانده و به خاک هایی که رویش ریخته میشد زل زده بود
اولین بار بود همچین چیزی را میدید و این دوست داشتن برایش انگار که غیر قابل هضم می آمد آهی عمیق کشید، بلند شد و شروع به تکاندن خاک شلوارش کرد بین رفتن و ماندن گیر کرده بود و منتظر بود پسر بگوید ممنون یا حداقل با آن چشم های لجنی اش خیره شود و تشکر کند اما دریغ از توجه ای آلما هم دیگر هیچ حرفی نزد و کشان کشان خود را به خیابان رساند درد و خونریزیش آنقدر زیاد بود که احساس میکرد سرش دارد گیج میرود و مسیر خانه شان را گم کرده کمی نشست و شروع به مالیدن شقیقه هایش کرد چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد این کار همیشه حواس پرت شده اش را سرجایش میاورد..چشمانش را که باز کرد پسر بچه ای دوچرخه سوار توی پیاده رو ایستاده و به حرکات آلما زل زده بود
آلما پسر بچه را شناخته و اسمش را صدا زده بود:امیر...
امیر دوچرخه اش را به دیوار تکیه داده و خودش را کنار آلما رسانده بود
_خاله؟
_میتونی منو تا خونه مون ببری امیر حالم خوب نیست.
_اما خاله من که زورم بهتون نمیرسه هنوز باید بزرگ شم تا بتونم بغلتون کنم
آلما با آن حالش خندیده بود و موهای امیر را بهم ریخته بود
امیر اما جدی به صورتش زل زده و گفته بود:نکن خاله خوبیت نداره تو کوچه.
آلما از غرور بچگانه ی امیر دلش ضعف رفته بود و آرام گفته بود:عزیزم همین که کنارم راه بری و دستام رو بگیری کافیه خودم میام.
امیر باشه ای گفته و بلند شده و دستش را سمت آلما دراز کرده بود آلما بلند شده و بقیه ی مسیر را کنار هم طی کرده بودند امیر با جمله ی" مواظب خودت باش"آنجا را ترک کردا بود و آلما کشان کشان خودش را به اتاق سردش رسانده و روی تختش ولو شده بود آنقدر سرش سنگین بود که نفهمید کی و چطور خوابش برد انگار که زمان و مکان از دستش در رفته باشد ساعت های طولانی را در تخت خوابی که حالا گرم شده بود به خواب رفته بود چشمانش که باز شد برای لحظه ای احساس کرد صدای پارس سگ همسایه دوباره به گوشش خورده با خودش گفت انگار توهم زدم و بعد به صدای قار وقور شکمش گوش داد و یادش امد از صبح هیچ نخورده خودش را به اشپزخانه رساند و یخچال را باز کرد به جز گوجه و خیار و پارچ آبی دیگر هیچ چیز به چشم نمیخورد ناچار همان را برداشت و با تکه ای نان شروع به خوردن کرد همین هم برای شکم به هم چسبیده اش کافی بود..
دوباره مانند رباتی راه اتاقش را پیش گرفت و در را پشت سرش بست هوای اتاق خفه بود و آلما قصد باز کردن پنجره را کرد دوباره همان صدا. وحشت زده شد و گوش هایش را تیز کرد درست شنیده بود صدای پارس همان سگ
آلما لب زد اما او مرده بود. صدا بلند و بلند تر شد و آلما وحشت زده تر پنجره را بلافاصله بست و گوش هایش را گرفت چطور ممکن بود؟آن سگ مرده بود خودش دفنش کرده بود و الان باز صدایش بلند شده بود سگ دیگری آن اطراف نبود و اگر هم بود آلما این صدا را میشناخت مو نمیزد..انگار که دچار شوک عصبی شده باشد شروع به حرف زدن با خودش کرد بلند بلند گوش هایش را هم محکم گرفته بود تا دیگر آن صدا را نشنود نه فایده ای نداشت.این توهم نبود داد زد و چانه اش شروع به لرزیدن کرد نمیخواست این صدا را بشنود،نمیخواست.
در یک لحظه ی آنی بلند شد باید میرفت و از نزدیک میدید
که آن سگ مرده باید میرفت لباسی بر تنش کرد و بلافاصله از خانه خارج شد ساعت از یازده شب گذشته بود و خیابان تاریک و گویی که ماتم زده چشمانش را چرخاند دور تا دور اطرافش جز چند گربه ی سیاه وحشی و چشمانی که برق میزد دیگر هیچ کسی انجا نبود قدم هایش را تند و تند تر کرد و صدا همچنان نزدیک و نزدیک و گوش خراش تر میشد داخل باغ رسید پاهایش و دست هایش همزمان میلرزیدن اما باید پیش میرفت.
خانه ی متروکه آنقدر ترسناک بود که آلما بی اختیار یاد خانه ی ارواح می افتاد قلبش توی دهنش امده بود صدا از سمت چپ می آمد به ذهنش فشار آورد درست همان جایی که چالش کرده بودند با تردید قدمی برداشت و بعد از ترس هینی کشید انگار که سایه ای پشت سرش بود بلافاصله برگشت اما چیزی آنجا نبود.
بر ترسش غلبه کرد و پیش تر رفت و لحظه ای پاهایش از حرکت ایستاد دلش میخواست جیغ بزند اما نمیتوانست انگار که قدرت هر کاری را از دست داده باشد ناخن هایش را در پوست دستش فرو کرده بود بی آنکه بفهمد چه میدید؟!همان پسرک چشم لجنی بود سگش را از توی قبرش بیرون کشیده بود و داشت پارس میکرد به سگ در آغوش گرفته اش زل زد این صدا از حنجره ی کدامشان بیرون می آمد نگاه کرد مگر ممکن بود؟پسر هنوز در حال پارس کردن بود و آلما از ترس به سکسکه افتاد نمیدانست چه کند دلش میخواست جیغ بزند و فرار کند اما ترسیده بود تنها ترسیده بود.
پسر با صدای سکسکه ی آلما متوجه اش شد و سرش را به سمتش چرخاند آلما وحشت زده به او خیره ماند پسر زوزه ای کشید و لاشه ی سگش را همان جا رها کرد و چهار دست وپا پشت انار وحشی سنگر گرفت.آلما از این حرکت به شوک آمد و صدای خشک شده درون گلویش بیرون جست و چنان جیغی زد که احساس کرد گلویش خراش برداشت.مگر انسان هم سگ میشد؟دلش نمیخواست بیشتر از این آنجا بماند شروع به دویدن کرد آنقدر دوید که
نفس کم آورد دیگر نزدیک خانه شان رسیده بود همان جا نشست و شروع به سرفه کرد قلبش را گرفت صدا هنوز می آمد و آلما ترسیده بود حالش خوب نبود و تنها داشت به این می اندیشید که پسر سگش را دیوانه وار دوست میداشت.
به راستی که
آدمی این اشرف مخلوقات موجودی عجیب بود و عجیب تر از آن احساساتش..
نقد این داستان از : الهام فلاح
ملیحه عزیز گفتید که نوشته‌هایتان را بیشتر به شکل دلنوشته می‌نویسید و شعر، و این اولین تلاش شما در راستای نوشتن داستان کوتاه بوده‌است. اما متنی که شما ارسال کرده‌اید هنوز یک داستان کوتاه نیست. البته این به معنای ضعف قلم شما و عدم توانایی شما در توصیف زمان و مکان نیست، این متن از نظر داستانی چندین اشکال عمده دارد که برایتان شرح خواهم داد.
راوی داستان شما اول به صورت بدون اسم شروع به شرح موقعیت می‌کند. راوی که حتی جنسیتش مشخص نیست تا این‌که با یک جمله شعاری به زن بودنش نفرین می‌کند که البته آن لحظه معلوم نمی‌کند چرا و اصولاً درد معده و سر و بیخوابی چه ربطی به جنسیت دارد. که در بخش انتهایی تازه می‌فهمیم درد بابت سیکل ماهانه است که البته درد معده و جهاز هاضمه به این علت بعید و ناممکن به نظر میرسد. در میان داستان شما تعمداً اسم او را افشا می‌کنید. یعنی راوی دانای کل محدود به آلما، لحظه‌ای راوی دانای کل سینمایی میشود و همه معادلات به هم می‌ریزد.
نکته دیگر قرار گرفتن نویسنده در دل داستان است. چرا باید از عبارت «آلمای بی‌کس مانده قصه‌ام» استفاده کنید؟ مگر داستان کوتاه روایتی شبیه روایت نقال‌ها یا مادربزرگ‌هاست که باید از چنین عباراتی در آن استفاده کرد؟ حضور و ایستادن نویسنده در وسط داستان کاری جز خارج کردن آن از شکل استاندارد و حرفه‌ای و تنزل دادن داستان کار دیگری نمی‌کند.
مسئله دیگر ربط جنازه سگ با جنازه مادر است که هیچ ربط معناداری ندارد. گمان هم نمی‌کنم کسی با دیدن لاشه سگی ولگرد که مرد ولگرد نیمه‌وحشی‌ای برایش گریه می‌کند یاد مرگ و خاکسپاری مادرش بیفتد. و خب این بخش داستان از لحاظ منطقی کاملا لنگ میزند.
مرد ژولیده وحشی چه کارکردی در داستان دارد؟ چه نقشی در زندگی آلما دارد؟ آلمایی که از زوزه سگ بیخواب شده چطور ناگهان این‌قدر شجاع می‌شود که سگ دفن کند و حتی دوباره پا به آن خانه متروک بگذارد؟ کجا می‌شود داروخانه‌چی یک مسکن قوی بی سوال و جوابی بدهد که کسی همانجا یکی بخورد و برود پی کارش؟ و اساساً قصد از گفتن این داستان چه بود؟ معمای مردی که سگ شد؟ زنی که تنها بود و آن‌قدر ضعیف که همراهی یک پسربچه قرار است او را نجات دهد؟ دختری که دلش برای مادرش تنگ شده؟ دختری که از زن بودنش بیزار است ؟ اصلا درد سیکل ماهانه زن چه کارکردی در داستان دارد؟ آن پسربچه امیر چطور؟ چرا آلما با دیدن آن مرد دست به اقدامی نمی‌زند؟ چرا فقط سگ را دفن می‌کند و او را وامی‌نهد؟ سوالات این چنینی آنقدر زیادند که متن شما را از حالت داستان معنادار خارج کرده‌اند. داستان نیاز به روابط علّی و معلولی دارد.
در مورد جمله پایانی هم یادتان باشد که انشانویسی با داستان‌نویسی تفاوت بزرگی دارد. آن هم اینکه شما در داستان جملات قصار نمی‌گویید. حکم صادر نمی‌کنید. ارزشگزاری نمی‌کنید. مانیفست نمی‌دهید. پس هر گاه جمله‌ای نوشتید که چنین عطر و بویی داشت بلافاصله آن را پاک نمایید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.