درخشان همچون ماه




عنوان داستان : ماه رخ
نویسنده داستان : مرتضی امینی پور

سر و صداها جهان را کشانده بود توی حیاط خانه‌ی مش بهادر و نشانده بودش روی سکوی سیمانی جلوی در آشپزخانه. چشمهایش را ریز کرد و زل زد به شلوغی کفش ها و دمپایی ها که مثل یک کپه روی هم تلمبار شده بودند.
- پاشو ببینم از سر راه.
جهان بالای سرش را نگاه کرد. صنم با یک سینی پر از استکانهای کمر باریک ایستاده بود.
- حالا اینهمه جا، اِلا مث سگ بیای تو در آشپزخانه بشینی؟
جهان بی آنکه حرفی بزند بلند شد. صنم به نزدیک در اتاق که رسید جهان صدایش کرد: - دیشب ماه گرفتگی رو دیدی؟
- نه. کور بودم ندیدم.
- راسته که میگن بخاطر ماه گرفتگیه؟
- آب خلا تو حلقش هرکی گفته.
صنم دمپاییهایش را کند و داخل خانه شد. جهان پشت سرش لنگ دمپاییاش را که وارو افتاده بود صاف کرد. تُفی توی یکی از گیوهها انداخت و رفت کنار بند رخت، لباسهای صنم را نگاه کرد.
صنم به حیاط برگشت و گفت: - ها چته؟ سرگردونی جهان؟ چرا نمیری داخل پیش مردا بشینی؟
جهان پوزخندی زد و گفت: - هِه! مرد کدومشونه که بشینم تَنگش؟ آقات یا اون شعبون تخم حروم؟!
- هووو، چخه! به اندازه کافی شر به پا شده.
صنم این را گفت و پا برهنه به آشپزخانه رفت. جهان پاکت سیگارش را از جیب شلوارش در آورد. کنار در حیاط ایستاد. به خلوتی کوچه خیره شد. آتیش کرد. دستهایش می لرزید. پک عمیقی به سیگار زد و به آسمان نگاه کرد. صافِ صاف بود.
- اونجا نَوایس، آقام از پنجره میبینت.
صنم با دو قندان استیل وارد خانه شد. یکی را جلوی آقاش گذاشت. آن یکی را هم وسط مهمانها که زن و مردهای بزرگ آبادی بودند. مش بهادر یک حبه قند توی استکانش زد و چایش را سرکشید و گفت: - بفرمایید، سرد میشه.
شعبون که چشمهایش از خشم سرخ شده بود گفت: - به قبر پدر من و تو باهم که سرد بشه. مگه من اومدم اینجا که کوفت و زهرمار مطبخ تو رو بخورم؟
با آشوبی که ظهر شعبون به پا کرده بود، هیچکدام از مردها جرأت حرف زدن نداشتند. یکی یکی به سینی استکانها زل میزدند اما از ترس شعبون دست به سمتش نمیبردند. زنها هم که گوشه‌ی چارقدشان را جلوی دهان گرفته بودند و با هم پچپچ میکردند. شعبون نوک انگشت اشاره دست راستش را روی قالی میکوبید و حرف میزد: - ببین مش بهادر، اگه الآن آروم گرفتم به حرمت این اهل آبادیه که دونه دونشون دونستن حق با منه و پا به پام اومدن اینجا تا تکلیفو یه سره کنیم.
- دِ آخه قربون مردونگیت، منم مث تو. مث همه‌ی اینا. والا بی خبرتر از شما. میگی چه کنم؟
- هیچ! بیا خشتکمو بکش به سرم تا همه بفهمن شعبون بی آبرو شده.
- بلانسبت مرد حسابی. این چه حرفیه؟
- حرف حساب! غیر از اینه دخترت ول کرده رفته و یوغ رسوایی انداخته گردنم؟
صنم خواست چیزی بگوید. اما آقاش چشم غُره ای رفت. شعبون سیگاری آتش کرد. چشمهایش را بست. انگشت شصتش را روی گونه اش گذاشت و کام گرفت. همه ساکت بودند به جز سید نجف که با بله بله گفتن، هم حرفهای مش بهادر را تأیید میکرد، هم حرفهای شعبون را. شعبون خاکستر سیگارش را روی قالی تکاند و گفت: - ختم کلوم! صبح نشده ماهرخ باید تو خونش باشه. برنگرده شعبون دیگه آروم نمیمونه.
مش بهادر کلاهش را از سر برداشت و گفت: - دِ آخه چرا اینو به من میگی؟ مگه من قایمش کردم؟ زن توئه. تو خونه تو بوده. حالا از من میخوایش؟
شعبون سیگارش را توی سینی چای خاموش کرد و با حرص گفت: - کفر منو درنیار پیرمرد! اگه دو روز وقت گذاشته بودی دختراتو مث آدم بار بیاری اینجور هار نمیشدن که حالا یکیشون جرأت کنه از خونه شوهرش...
صنم مهلت نداد. پرید توی حرف شعبون و گفت: - هُش، افسار دهنتو بکش شعبون. هار خواهر من بود یا تو؟
صنم آتشی شده بود: - بگم جلو اینا چطور زیر مشت و لگدت له میشد؟ بگم که بفهمن از زن کمتری دست رو زن بلند می کنی؟
مش بهادر که نمیخواست دوباره دعوا بالا بگیرد رو به صنم کرد و گفت: - حرمت نگه دار رو سیاه، شعبون داماد این خونس.
صنم پای راستش را عمود کرد و بغل گرفت. با نفرت به شعبون زل زده بود که سرش پایین بود و پاکت سیگارش را توی مشتش له می کرد: - بوی ترشی از در و دیوار خونت زده بود بیرون. بد کردم دخترتو گرفتم بارت سبک شه؟
صنم دوباره آروم نماند: - کسی نفرستاده بود دنبالت. خودت هوا برت داشت سر پیری زنی بگیری از دخترت کوچیکتر!
- میبندی دهن این عفریته رو یا خودم ببندمش مش بهادر؟
- بسه صنم. زشته پدرسگ. پاشو برو این چاییارو عوض کن یخ کردن.
صنم اما اعتنایی نکرد و از جایش تکان نخورد. مرد و زنها هیچکدام چیزی نمیگفتند. استکانهای چای دست نخورده مانده بود. تنها استکان خود مش بهادر خالی شده بود. شعبون با زخم روی گونه اش ور میرفت. سرش را بالا آورد و رو به مردها گفت: - همین کمه از فردا چو بیفته همه جا زن شعبون سر و سری داشته که شب رو جایی جز خونه شوهرش سر میکنه. هی بگن و به ریش و خشتک ما بخندن. بد میگم سید نجف؟
سید نجف که چشمش به ران پای صنم قفل شده بود، نمی دانست چی ازش پرسیدند. جَلدی سرش را رو به شعبون کرد و گفت: - بله، بله که درست میگید. زن باید مطیع شوهرش باشه.
مش بهادر پای چپش را دراز کرد. چند باری با مشت روی زانویش زد: - بالا بری، پایین بیای، گم شدن ماهرخ مال ماه گرفتگیه دیشبه.
- باز برگشت سر حرف خودش. ول کن این خرافاتو پیرمرد.
- خوب که خودت تو همین آبادی مو سفید کردی. یادت نیس هر بار یه تازه عروس شب ماه گرفتگی گم می شد؟
- خودت که داری می گی تازه عروس! نه سرتقی که چهار ماه تو خونه شوهر بوده.
سید نجف با زبانش چند بار لبهایش را تر کرد و گفت: - ای بابا مش بهادر، اون قضیه که مال سی چهل سال پیشه. خیلی وقته دیگه از این خبرا نبوده.
صنم رو به مش بهادر کرد و گفت: - ماه رخ از دست کتکای این ظالم عاصی شد. خدا میدونه سر به کدوم بیابون گذاشته تا خلاص بشه. ماه گرفتگی کدومه؟
شعبون مثل آتش زیر خاکستر گر گرفت. روی زانوهایش بلند شد. چشمهایش را بیرون آورد: - من ظالمم؟ ها؟ من ظالمم؟ میخای تمبونمو پایین بکشم جای دندونای خواهرتو ببینی؟ ها؟
صنم سرش را پایین انداخت. سید نجف دست شعبون را گرفت و آرامش کرد. مش بهادر بلند شد. کلید جاخور را از روی میخی که به دیوار وصل بود برداشت. کنار شعبون آمد. کلید را به سمتش گرفت و گفت: - بیا. یه دونه گوسفند سفید از همونا که خودت دادی بردار و ببر سر کوه سر ببر.
شعبون با چشمهای سرخش به پیرمرد زل زد: - که چی بشه؟
- قدیم که ماه دخترا رو میبرد، دامی سر میبریدن. بلکه ماه از خون شرمش بشه و گم شده رو پس بده.
شعبون صورت سیاه و زمختش را عبوستر کرد و زد زیر دست مش بهادر و گفت: - دخترت معلوم نیس کجا داره به ریش ما میخنده، اونوقت تو قصه برامون سر هم میکنی؟
مش بهادر ترسیده بود و صدایش می لرزید: - مگه نه دیشب ماه گرفتگی بود؟ مگه نه از صبح دیدی که نیستش؟ خب ضرر که نداره، شاید دیدی حرف من راست بود و ماهرخو ماه برده بود!
شعبون یقه‌ی پیرمرد را گرفت و صورتش را نزدیک برد و گفت: - این چیزا برا من آبرو نمی شه. به ولای علی اگه تا صبح برنگرده کل این خونه رو با آدماش به آتیش می کشم!
مش بهادر که صورتش پر شده بود از پرتاب تفهای شعبون، از ترس دیگر چیزی نگفت. صنم بلند شد ایستاد: - آهای، ول کن یقه آقامو. فک کردی یه کپه پشم پشت لبته زورت زیاده؟
شعبون مش بهادر را به کف اتاق پرت کرد. جلوی صنم ایستاد. با اینکه سنی از دست داده بود اما هنوز دو برابر صنم قد و هیکل داشت. سرش را نزدیک صنم جلو برد: - انقدر زیاد هست که سر تو رو بذارم رو سینت!
صنم جوشی شد. دنبال چیزی سرش را به راست و چپ اتاق چرخاند. با عجله از اتاق بیرون رفت. جهان هنوز توی حیاط بود. صنم از کنار تانکی آب چماقی برداشت. جهان سرش را بالا آورد و گفت: - صنم، از غذای ظهرتان چیزی مانده؟
- کوفت و زهرمار مانده. بکشم برات؟
تند تند به سمت اتاق دوید. با لگد در را باز کرد و داخل شد. جهان بلند شد ایستاد. از پنجره داخل را نگاه کرد. سید نجف دست صنم را گرفته بود و سعی داشت چماق را بگیرد. شعبون مش بهادر را چسبانده بود به دیوار. مردها سعی داشتند جدایشان کنند. زنها هم صنم را عقب میکشیدند و جیغ میزدند. صدای مش بهادر میآمد که داد میزد: - کمک، یکی کمکم کنه. کشت منو این خدانشناس.
جهان داخل آشپزخانه شد. پارچهای پیدا کرد. چند تکه نان و قابلمه‌ی روی اجاق را تویش گذاشت و چارپیچش کرد. به حیاط آمد. سر و صدا بالا گرفته بود. نعره های شعبون از سوراخهای در و دیوار بیرون می زد. صنم داد زد: - جهان مادر مرده، به دادمون برس. کشتن آقامو!
جهان آرام نگاهی به داخل خانه کرد و زیر لب گفت: - تف به ذاتت پیرمرد که سر ده تا گوسفند دخترتو دادی به این شغال حرومزاده.
صدای شکستن استکانها می آمد. همه به جان هم افتاده بودند. جهان آب دهانش را کف حیاط انداخت. بقچه را زیر بغل گرفت. از روی بند رخت، دو تا از پیراهن‌های صنم را برداشت و از خانه بیرون زد. کسی توی کوچه نبود. به آسمان نگاه کرد. هوا کم کم تاریک میشد و رخ ماه پیدا بود. درِ خانه مش بهادر را بست و از تاریکی کوچه راه مزرعه را پیش گرفت...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا مرتضی امینی پور سلام
«ماه رخ» داستان بسیار خوبی است. از خواندنش لذت بردم آفرین. استفاده از نام ماه رخ برای شخصیت داستان و اشاره و پیوندش با محتوای اثر، نه تنها توی ذوق نمی زند بلکه هنرمندانه بوده است. نثر، روان و بی غلط است و ضرباهنگ مناسب. توصیف ها، صحنه هاو در مجموع پرداخت کار قوی است. گفتگوها پیش برنده اند و هر سطر داستان اطلاعات مفیدی به خواننده می دهد. از برجسته ترین ویژگی های اثر، اشاره ی درست به جزییات در صحنه ها و رنگ و بوی بومی آن است. به عنوان مثال وقتی شعبون موقع حرف زدن مدام انگشت اشاره ی دست راستش را روی قالی می کوبد، خواننده صحنه را با جزییات به خاطر می سپرد. شاید یکی از مهمترین و دشوارترین کارهای نویسنده خلق اثری است که بتواند تأثیر حسی ماندگاری بر خواننده بگذارد و شما در این زمینه نیز تا حدودی موفق بوده ای.شخصیت ها هم خوب درآمده اندمثلا خود ماه رخ با اینکه در داستان حضور فیزیکی ندارد اما خواننده در سراسر اثر او را می بیند با اینهمه می دانی مشکل شخصیت پردازی کجا و در چه کسی دیده می شود؟ در «شعبون » . خواننده شخصیت ها را از گفته ها و رفتارهایشان می شناسد و شعبون جوری حرف می زند و رفتار می کند که به جاهل های دهه ی چهل و پنجاه نزدیک تر است تا به پیرمردی که سن و سال پدر ماه رخ را دارد. درست است که شعبون عاقل و شریف و... نیست اما نویسنده به ما می گوید پیر است . قبول که پیری همیشه خرد به همراه ندارد اما دست کم تجربه را در خودش دارد در حالیکه شعبون درست مثل جوان های بی تجربه ی بیست سی ساله رفتار می کند و این ضعف در پرداخت شخصیت، او را از شخصیت داستانی قدرتمند دور و به تیپ نزدیک کرده است. ممکن است به هر دلیل زمان زیادی برای بازبینی و ویرایش داستان نگذاشته باشی و یا مثلا به عنوان تکلیف و تمرین آن را کنار گذاشته باشی اما لطفا نگاه دیگری به آن بینداز و اگر موافق بودی شخصیت شعبون را قلم گیری کن . آنوقت داستان شسته رفته تری خواهد بود. اگرچه از نظر من به همین شکل هم اثری قابل توجه و خواندنی است.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سعید نریمانی » دوشنبه 01 آبان 1396
سلام به ریش و خشتک ما بخندن؟ از کی به این ضرب المثل خشتک هم اضافه شده؟ ران پا؟ مگه ران، جز پا مال قسمت دیگه ای از بدنم هست؟ دامی سر می بریدن: گاوی، گوسفندی سر می بریدن ترکیب بهتریه. خودت هوا برت داشت سر پیری "زنی" بگیری از دخترت کوچیکتر:خودت هوا برت داشت سر پیری "زن" بگیری از دخترت کوچیکتر، جمله ی بهتریه. اگر چه ادبیاتش رو دوست ندارم؛ امّا داستان خوبیه. موفق باشی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.