چه ایده‌هایی پتانسیل داستان شدن دارند؟




عنوان داستان : کلاس 103 انسانی
نویسنده داستان : سعید فلاحی

کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند.
دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند.
کیانوش همان اول سال ترک تحصیل کرد و بعد از مدتی که دیدم اش، موهاشو زده بود و رفته بود سربازی... خدمت اش که تمام شده بود وانت باری خرید و مرغ زنده می فروخت.
جواد به همراه خانواده اش رفتند کاشان. پدرش ارتشی بود و چند سالی مأموریت اومده بود شهر ما...
رسول رفت درِ مغازه ی پدرش و خیاط شد. دو سه باری از در مغازه اش رد شده بودم، با حرمت و احترام زیادی با من برخورد داشت. مثل سابق لاغر و ترکه ای مونده بود اما ریش و سبیل صورتش رو پوشانده بود.
خبات بچه مایه دار بود!. پدرش برایش مغازه ای خریده بود و طلا فروشی زده بود... مغازه ی طلافروشی روبرویش هم متعلق به برادرش بود... پدرش هم مغازه پارچه فروشی داشت. در کل وضع مالی آنها توپ توپ بود.
رامین صادقی به حزب تروریستی کومله ملحق شده بود. چیزهایی درباره اش شنیده بودم... اینکه میگفتن اعتیاد داشته و از خونه انداختنش بیرون و رفته تو حزب و اونجا ترک کرده و بعد برای خرابکاری که وارد مرزهای غربی کردستان شده بودند تو درگیری کشته شده بود... حتی جنازه اش هم ندادن خانواده اش و پنهایی جایی دفن اش کرده بودند.
ی صادقی دیگری داشتیم به اسم کوچک یزدان که اونم رفته بود عراق... شنیدم اونم عضو حزب تروریستی دموکرات شده بود. دیگه چیزی از اون نشنیدم.
آکو یه وانت سایپا خریده بود و قاچاق جابجا می کرد. از سوخت و چای و پارچه گرفته تا مشروبات الکلی... از این قبیل اجناس زیاد تو مرزهای اطراف ما پیدا میشد که از طریق قاچاقچیان به شهرهای بزرگتر همچون کرمانشاه و همدان و تهران و... میبردنش.
اقبال و حبیب الله و بهمن با هم کنکور ثبت نام کردند و بهمن قبول نشد و رفت ور دست پدرش بنایی و عملگی. پدرش همون سال کنکور فوت کرد و اونم مجبور شد قید درس و دانشگاه رو بزنه و نون آور خانواده اش بشه... الانم نمایندگی کاشی و سرامیک داره.
اقبال لیسانس گرفت و افسر نیروی انتظامی شد. الان سرگرده!!! ارشد حقوق رو طی خدمت گرفت و اسم و رسمی تو شهر برای خودش دست و پا کرد.
حبیب الله هم ارشد جغرافیا گرفت و ی بار هم برای انتخابات شورای شهر کاندید شد که از آخر دوم سوم شد.
فاضل هم لیسانس گرفت و کارشنلسی ارشد هم خوند. خانواده اش به خاطر خواهر معلول اش رفتن کرج اما خودش همین جا موند و الان در کنار درسش بوتیک داره و تو کارهای سیاسی هم ورود پیدا کرده و مسئول حزب استان شده است.
حسام که دوران دبیرستان همیشه رقص های مایکل جکسون رو روی سکوی پای تخته سیاه اجرا می کرد؛ تربیت معلم قبول شد و الان دبیر زبان انگلیسی شده... همون موقع دبیرستان نیز زبان انگلیسی می خوند و دیپلم زبانم گرفت کنار درسش.
کیهان هدایتی مدتی تو شرکت سد سازی شاگرد آشپز بود و بعد شنیدم رفته ایلام، چند باری تو مراسم عزاداری عاشورا دیده بودمش که سینه می زد... کامیار که از روز اول هم معلوم بود اهل درس و مدرسه نیست و یکسره دنبال جنگ و لات بازی بود هیچ وقت نتونست دیپلم بگیره و رفت سربازی ، تو آموزشی فراری شد و افتاد تو ار خلاف مواد مخدر و با شیشه گرفتنش و سپردنش چوبه دار اعدام...
جبار که بعد از هم روستایی اش کیانوش ترک تحصل کرده بود، زن گرفت و صاحب دو تا بچه شد؛ ی دختر و یک پسر... بعد ها از پسر عمویش شنیدم که معتاد شده و دار و ندارشو دود کرده برده هوا... حالا هم چوپان مردم شده!!!.
سعید بعد از اینکه نتونست دیپلم بگیره رفت سربازی و خدمتش که تموم شد، دیپلم گرفت و رفت استخدام قراردادی جهاد نصر شد و لیسانس گرفت و الان پاسدار شده.
عبدالله عزیزی رفته تو حال و احوال سلوک و عرفان... موهای دم اسبی و ریش بلند و قدم زدن های عاشقانه در خیابان ها در حالی که چند کتاب زیر بغل دارد، کار و بارش شده است.
امید نقاش ساختمان شد؛ زمان دبیرستان شعر میگفت؛ سیگار مور هم کنج لبش... اونم معتاد شد... ازدواج کرد و صاحب دختری شد.
محمد مرادی فوتبالیست شد؛ توی چند تیم مطرح استان هم توپ زد و دیگه دنبالشو نگرفتم.
توی کلاس 103 دو نفر بهروز نام داشتیم... بهروز پخمه! و بهروز صادقی... بهروز پخمه شریک پدرش مغازه لوازم خانگی داره و در کنار کارش درسش رو خوند و لیسانس گرفت. بهروز صادقی هم دهاتشون ماندگار شد و دامداری کرد.
فرشاد ویسی یه مدت کارگزار یک شرکت بیمه ای شد و بعد ولش کرد و الان مغازه ی یدکی ماشین داره. ی مدتی هم دانشگاه رفته بود اما جا گذاشته بود.
محسن مرادی دم دستش باباش تو قنادی کار میکرد و دانشگاه رو تموم کرد و الان قاضی شده؛ قاضی اهل سنت فقه شافعی. محسن قنبری هم پاسدار شده. رضا کمدین شبکه استانی شدهـ خیلی ها میشناسنش...بقیه بچه ها رو یا فراموش کردم یا خبری ازشون ندارم.
منم یکی از همین بچه های کلاس 103 انسانی بودم که گفتم... نسل دهه شصتی ها... نسل سوخته ی ایران...
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای سعید فلاحی، سلام. «کلاس ۱۰۳ انسانی» را خواندم. قطعاً آثارتان را برای پایگاه فرستادید تا از نقاط ضعف و قوت‌شان آگاه شوید و در بازنویسی ضعف‌ها را برطرف کنید و قوت‌ها را بشناسید و در جهت بهتر شدن و قوام بیشترشان تلاش کنید. پس اجازه دهید که بدون تعارف‌های معمول داستان را با هم مرور کنیم. اشکالاتش را بیرون بکشیم و راه برطرف کردن‌شان را پیدا کنیم.
پیش از هر چیزی این نکته را یادآوری کنم که نوشتن داستان به نثر شکسته از ادبیت آن کم می‌کند. حتماً در بازنویسی به این نکته توجه داشته باشید.
آقای فلاحی قصد شما از نوشتن این داستان چه بوده؟ چه دغدغه‌ای داشتید؟ فکر اولیه‌ای که به ذهن‌تان آمد چه بود و چه شد که باور کردید پتانسیل کافی برای داستان شدن را دارد؟ پاسخ به این سوالات خیلی مهم است. می‌دانید کسی که دغدغه‌ی نوشتن دارد فکرهای زیادی به ذهنش می‌رسد اما همه‌شان داستانی نیستند. پس انتخاب فکر اولیه از میان چندین و چند موضوعی که به ذهن نویسنده رسیده خودش مسأله‌ی مهمی است. بعد از انتخاب فکر اولیه باید طرح داستانی زده شود. شما که عنوان کردید پنج سال است داستان می‌نویسید بهتر از من می‌دانید که داستان باید گره داشته باشد، عدم تعادلی در آن اتفاق بیافتد، تعلیق داشته باشد، شخصیت داشته باشد (البته با محدودیتی که در داستان کوتاه هست)، شروع و میانه و پایان داشته باشد. بعد از در نظر گرفتن همه‌ی این موارد، تکنیک‌هایی که قرار است در پرداخت استفاده شود در نظر گرفته شده، بهترین و مناسب‌ترین زاویه دید انتخاب می‌شود و در نهایت داستان با دقت و حوصله پرداخت می‌شود. برای نوشتن داستان «کلاس ۱۰۳ انسانی» به کدام یک از این موارد فکر کردید؟ منکر نمی‌شوم اطلاعاتی که از هر کدام از این دانش‌آموزان می‌دهید به تنهایی جالب و تا حدی درگیرکننده هستند اما چه کمکی به پیش‌برد داستان می‌کنند. اصلاً خط داستانی چیست که قرار است این اطلاعات در پیش‌برد آن کمک کننده باشند؟ خلاصه این متن را در یکی دو خط بگویید؟ عاقبت بچه‌های رشته انسانی کلاس ۱۰۳. به نظر خودتان که نویسنده این متن هستید این خلاصه‌ی یک داستان است؟ اگر دوستی این خلاصه را برای شما بگوید برای خواندن این متن ترغیب می‌شوید؟
پیشنهادی دارم برای داستان شدن این متن و استفاده از موقعیت‌هایی که برای دانش‌آموزان ساخته‌اید. چند نفر از آن‌ها را که شغل و موقعیت شان جذابیت لازم برای استفاده در داستان را دارند، انتخاب کنید. آن‌ها را به بهانه‌ای یا اتفاقی دور هم جمع کنید. گره‌ای ایجاد کنید که برای بازشدنش همه درگیر شوند. مثالی می‌زنم: در جلسه ختمِ یکی از همین بچه‌ها که به طرز مشکوکی کشته شده چندتا از این دوستان همدیگر را ملاقات می کنند و درگیر ماجرای دوستی می‌شوند که کشته شده. این چند نفر همدیگر را می‌شناسند و گذشته همدیگر را می‌دانند و مهم تر از همه این‌که در کلاس ۱۰۳ انسانی با هم هم‌کلاسی و رفیق بوده‌اند پس پای گذشته‌شان هم به داستان باز می‌شود. گره داستان پیدا کردن قاتل است. عدم تعادل کشته شدن یکی از این پسرهاست و حالا می‌شود به زاویه دید و تعلیق و ... باقی ملزومات نوشتن داستان فکر کرد و بعد داستان را پرداخت کرد. این فقط یک مثال بود که بدانید از این پسرهایی که برای‌شان موقعیت و شغل و مشخصاتی را ساخته‌اید می‌شود برای نوشن داستانی با موضوعی جذاب و خواندنی استفاده کرد.
آقای فلاحی، سخت‌تر از نوشتن داستان بازنویسی آن است. بخشی که غالباً نویسنده‌ها از انجامش سر باز می‌زنند و متن را از رسیدن به موقعیت بهتر محروم می کنند. حتماً طرحی جدی و جدید بزنید و داستانی با چند شخصیتی که در این متن دارید بنویسید. من منتظر می‌مانم که داستان «کلاس ۱۰۳ انسانی» را بخوانم و تلاش‌تان را برای نوشتن داستانی پرکشش و جذاب تحسین کنم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
سعید فلاحی » 10 روز پیش
سلام و عرض ادب ممنون از وقتی که برای خواندن داستان بنده گذاشتید نکات مهم و ارزشمندی در نقد سرکار خانوم خواندم و آویزه گوش نمودم... انشاالله در اسرع وقت نسبت به بازنویسی داستانم با توجه به نکات دستوری شما می پردازم سپاس از شما سرکار خانم جودت
نازنین جودت » 9 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.