تشخیص موقعیت داستانی




عنوان داستان : حسن منگل نیست
نویسنده داستان : حمیده حبیب وند

چقدر شلوغ است اینجا. همه آمده اند. فکر کنم همه ی آدم های دنیا جمع شده اند توی این نقطه. لیلا هم آمده. همسایه مان را می گویم. خیلی دوستش دارم. هر وقت توی کوچه دعوا می کنم، او از من دفاع می کند. چه روسری خوشگلی سرکرده. سرمه ای با گلهای درشت صورتی. خیلی خوشگل است. همیشه روسری های خوشگل سر می کند. انقدر او را دوست دارم...
کنار مادرم ایستاده. ای بابا این مامان هم چقدر گریه می کندها... افتاده است روی چهار دانه استخوان و هی می گوید: " رسول جان اومدی مادر؟!" آن وقت به من می گوید طفل دیوانه . اینکه رسول نیست آخر... خم می شوم و می گویم :" مامان تو کله ت کوچیکه جا نمی شه من کله م بزرگه قشنگ جا شده. بابا رسول قدش بلندِ چش داره گوش داره این هیچی نداره .... اینقدری نیست که آخه..." همه گریه می کنند. بحث لیلا یا مادر من نیست این جماعت کلهم دیوانه اند. پشت سرم را نگاه می کنم. اینها که حرف من را نمی فهمند. کاش داداش سعید زودتر بیاید و به اینها بفهماند این رسول نیست. بدبختی او هم کله اش کوچیک است. خیلی شلوغ شده داداش سعید را نمی بینم اما دو پسر جوان را که این طرفی می آیند چرا. یکیشان یقه اش را می بندد و به آن یکی می گوید: "شهید آوردن همه کله کنده هام اومدن . بذار برم یه سلام و عرض ادبی بکنم . از الان باید فعالیتمو واسه کسری شروع کنم. " می خندد. به من می گوید کله کنده بی تربیت از کنارم هم که رد می شود سلام نمی کند. می رود پیش آن حاج آقا که صورتش برق می زند و به او سلام می دهد. خیلی او را دوست دارم اصلا هم کله اش گنده نیست. بگذار برگردد حالش را می گیرم این جوانک را می گویم. به حاج آقا می گوید کله گنده . کله گنده حرف بدی ست چون هر وقت توی کوچه کسی به من می گوید کله گنده ی مُنگل لیلا دعوایش می کند. خیلی دوستش دارم لیلا را می گویم . می گوید می خواهد آبجی من بشود. دوست ندارم با من اینطوری حرف می زند. فکر می کند من دیوانه ام زن داداش که آبجی نمی شود من اینها را می فهمم...
اِ... آمد . خدارو شکر. بدو بدو به طرفش می روم . هراسان است. دست می کشد روی سرم و من بازویش را می گیرم. می گویم: " خوب شد اومدی داداش سعید. می گن رسولو اووردن . رسول نیست که... مامان چادرش باز شده افتاده زمین گریه می کنه . اگه رسول بود می ذاشت مامان چادرش باز شه؟! اونم جلو این حاج آقاها...؟! زشته دیگه... تازه چشمم نداره... ." داداش سعید بازویش را از دستم آزاد می کند و می رود کنار جعبه ی استخوانها می نشیند. چادر مامان را از روی شانه اش می گیرد و روی سرش می اندازد. می خواهد زیر کتفش را بلند کند که لیلا اشاره می کند" بگذار گریه کند" خیلی دوستش دارم لیلا را می گویم. مامان انگار داداش سعید را نمی بیند . چادرش را جلو می کشد و فقط استخوان های داخل جعبه را نگاه می کند. زیر لب حرف می زند و گریه می کند. داداش سعید بلند می شود و کله ام را توی بغلش می گیرد. از بالای آرنجش جوانک را می بینم . سلامش را به حاج آقا کرده و دارد می آید که برود. سوزش می دهم، صبر کن. حاج آقا عابدی دست روی شانه ی داداش سعید می گذارد و شانه اش را فشار می دهد. سرش پایین است که آرام می گوید : " حلال کن برادر " بعد هم خیلی سریع می رود. داداش سعید هیچی نمی گوید. فقط کله ی گنده ی من را نگاه می کند.
صبر کن .... صبر کن.... آخیش ، این جوانک را نیشگون گرفتم. خیالم راحت شد....
حاج آقا عابدی حاج آقا نبود که الآن حاج آقا شده . تازه صورتش هم برق نمی زند. آن موقع که رسول تازه گم شده بود. من توی کوچه دعوا کردم. بچه ها هلم دادند . زمین خوردم و شلوارم پاره شد. مامان داشت توی حیاط سبزی های مردم را می شست. من را که دید دعوایم کرد. گفت: " پسر تو مگه نمی بینی وضعیتمونو؟! واسه چی دعوا می کنی؟! من از کجا شلوار بیارم تن تو کنم؟!" راست می گوید آن موقع که رسول گم نشده بود او برایم شلوار می خرید . داداش سعید کتابش را کنار گذاشت. قدری که مامان را آرام کرد. آمد و من را که سرم پایین به دیوار تکیه داده بودم و پاهای برهنه ام را نگاه می کردم ، توی بغلش گرفت. روی گوشهای دراز و تا به تایم دست کشید و کله ی بزرگ و تاسم را ناز کرد... خیلی دوستش دارم . داداش سعید را می گویم. گفت :" ایندفعه که شربتی هایش را بفروشد، پولش را جمع می کند و برایم شلوار نو می خرد... خیلی دوستش دارم . داداش سعید را می گویم. همان روز بود که دست من را گرفت و رفتیم بنیاد ِ شهید. داداش سعید به حاج آقا گفت که ما را کمک کند. اما همین عابدی - آن موقع هنوز حاج آقا نشده بود- داد زد و گفت: " نمی شه که حاجی معلوم نیست شهید دادن یا نه جسدشو پیدا نکردن یه شاهدم نیست شهادت بده شهید شده نمی شه که حق الناس میاد گردنمون. " آن وقت بعد از این همه سال بدبختی کشیدن ما آمده و می گوید حلال کن برادر. انگار ندید من شلوارم پاره شده بود. انگار ندید داداش سعید گریه می کرد اما نمی کرد. هر وقت من گریه می کنم اما نمی کنم . لیلا می گوید:"چرا بغض کردی حسن؟!"
از خودم بدم می آید شاید به خاطر اینکه آن جوانک را نیشگون گرفتم. راست می گفت طفلک. حالا که فکر می کنم حاج آقا کله اش گنده است دیگر. هیچکس نداند من که می دانم . به جز سه تا بچه ی توی خانه اش سی و هفت تا بچه ی پرورشگاهی هم توی کله اش است. تازه باید هزار تا بیست و نه تا از این جوان ها را هم توی کله اش جا کند. پس کله اش گنده است دیگر... حتی اگر من نبینم...!
مامان افتاده روی استخوان ها... لیلا صداش می زند . بلند نمی شود. داداش سعید من را رها می کند و می رود سراغِ مامان. بلندش می کند. چشمهای مامان پف کرده اند و صدایش می لرزد. بلاخره چشم از استخوان ها برمی دارد و داداش سعید را می بیند. می گوید: " سعید جان اومدی مادر! کاش لباس پاسداریتو می پوشیدی کاش آخرین بار تو اون لباس می دیدمت..." به من نگاه می کند. می خندد و چشم هایش را می بندد. خوابید. خیلی خسته شده بود. خیلی گریه کرد طفلک...
می خواهم رسول تازه از راه رسیده را توی کله ام جا کنم. نمی شود. انگار این چند دانه استخوان از آن رسول قد بلند هم بلند تر است. آنقدر بزرگ است که توی کله ی بزرگ من هم جا نمی شود. داداش سعید کله ی مامان را روی سینه اش می گذارد و شانه هایش را بغل می گیرد. گریه می کند. دلم می خواهد من هم گریه کنم . یعنی گریه می کنم اما نمی کنم . مامان را می بینم. صورتش برق می زند. کنار رسول قد بلندی که توی کله ام است ایستاده به من لبخند می زند و می گوید: " چرا بغض کردی حسن....؟! "
نقد این داستان از : رامبد خانلری
سلام، داستان شما را خواندم. بسیار به دلم نشست یعنی داستان شما داستان بسیار دلنشینی است. موقعیت بسیار خوبی را انتخاب کرده‌اید. به نظرم داستان از بهترین جای ممکن شروع می‌شود و بهترین جای ممکن تمام می‌شود. توصیه‌هایی دارم در جهت بهتر شدن این داستان. اولین توصیه مربوط می‌شود به فضاسازی، این داستان نسبت به موقعیتی که دارد زیادی ساکت است و زیادی زمین داستان گنگ است. احتمالا ما در یکی از محله‌های قدیمی شهر هستیم که هم‌محله‌ای‌ها این‌قدر خوب همدیگر را می‌شناسند. یک محله قدیمی در تهران که حالا استخوان‌های شهیدی را که تا پیش از این فکر می‌کرده‌اند مفقودالاثر شده است به در یکی از خانه‌هایش آورده‌اند. محله‌های قدیمی و فقیر و حال و هوایی که بر آن‌ها حاکم است موقعیتی است که این روزها در سینمای ما به خوبی از آن استفاده می‌شود و بیشتر فیلم‌های موفقی که در سینمای خودمان در این یکی دو سال می‌شناسیم داستانشان در چنین اتمسفری شکل گرفته و نویسنده به خوبی از اتمسفر استفاده کرده است. استقبال مخاطب از این آثار نشان می‌دهد که استفاده درست و به‌جا از این مختصات برای او هم دلنشین است، پس چرا ما در ادبیات داستانی از این فضا که اتفاقا فضایی بسیار داستانی و دراماتیک است استفاده نکنیم؟ کوچه ‌های باریک با یک جوی کم‌عرض سیمانی که در وسط کوچه که از ابتدا تا انتها رفته است. آدم‌های محله که از لای درهای قدیمی فلزی سرک کشیده‌اند. وجود یک بقالی به جای سوپرمارکت و بقالی که بچه‌های محله دوستش دارند. شیشه‌ها و دبه‌های ترشی و سرکه روی بالکن خانه‌ها و هرّه پنجره‌ها و لب بام‌ها و ... جزيیات دیگر محیطی که می‌توانند به دنیای داستان شما شخصیت بدهند و آن را صاحب بو و همهمه بکنند. مساله‌ای که در داستان شما کمی من را اذیت می‌کند این است که جز راوی، بقیه اجزای داستان زیادی ساکت هستند. دقت کنید که ما درست در وسط یک مراسم تشییع جنازه هستیم. انتظارمان این است که چندتایی از زن‌های همسایه را ببینیم که مادر را آرام می‌کنند. انتظار مصیبت داریم، انتظار گریه و زاری و سر و صدا، اما نویسنده تمام حواسش را داده است به خوش سر و زبان بودن راوی‌اش و تمام دنیا را از منظر او نگاه کرده است. این مساله را بعدتر باز می‌کنم چون ایجاد مساله بزرگ‌تری برای داستان شما می‌کند اما تا همین‌جا می‌خواهم راهکاری را به شما بگویم که به واسطه آن کمی داستانتان را باورپذیرتر کنید و اتمسفر دراماتیک‌تری برای آن بسازید. یک مرتبه راوی را از داستان حذف کنید و تمام این مراسم را از دید یک راوی سوم شخص نمایشی بنویسید. برای راحت شدن کار یک دوربین را در جای ثابتی از کوچه در نظر بگیرید و بدون هیچ‌گونه استرس روی شخصیت خاصی یا هیچ رتبه‌بندی تمام آن‌چیزی را که می‌بینید گزارش کنید و کم‌کم حواستان را به این بدهید که این گزارش دراماتیک باشد. از لحظه‌ای که استخوان‌ها را می‌آورند تا لحظه‌ای که استخوان را می‌برند، تماشا کنید و بنویسید. وقتی دنیای داستانتان را به این خوبی بشناسید حتما راوی شما هم تصاویر بهتر و دقیق‌تر و باورپذیرتری از آن به مخاطب می‌دهد. می‌دانم که سخت است، اما باید این واقعیت را قبول کنید که نوشتن یک داستان خیلی خوب کار بسیار سخت و زمان‌بری است و شما وقتی تبدیل به نویسنده خوبی خواهید شد که خودتان را برای این سختی آماده کنید و برای این سختی وقتی بگذارید. حالا که راوی وارد داستان می‌شود وقت آن است که بگویم که شما با انتخاب یک راوی غیرطبیعی خودتان را وارد زورآزمایی سختی کرده‌اید. داستان بوته زورآزمایی نیست و این‌که نویسنده بخواهد به بهانه یک راوی عجیب یا یک فرم روایی غریب قدرت داستان‌نویسی‌اش را به رخ مخاطب بکشد او را محکوم به شکست خواهد کرد. در مورد راوی شما نظرم این است که این راوی کاملا سالم است. این سلامت با آن سلامتی که ادعای عنوان داستان است فرق می‌کند. این راوی فقط می‌گوید که کله‌اش بزرگ است اما نظام فکری‌اش یک نظام فکری بی‌نقص است همان جایی که یک نفر می‌آید و به برادر راوی می‌گوید که او را حلال کند ذهن راوی بدون تلف کردن وقت می‌رود به سراغ خرده روایتی که این حلالیت از آن جان می‌گیرد. ماجرای کله‌گنده‌ها هم بیشتر از این دست یک راوی معلول ذهنی را برای ما رو کند دست نویسنده‌ای را رو می‌کند که سعی می‌کند به جای او فکر کند و چون درست فکر می‌کند طبیعتا راوی ما هم درست فکر می‌کند. صحبتم این است که حالا فرق زیادی بین سالم بودن راوی و نبودنش وجود ندارد حداقل در تنه روایت وجود ندارد تنها اصرار خودش به معیوب بودن است که ما را وادار می‌کند به او در قالب یک معلول ذهنی نگاه کنیم. چیزی که اذیتم می‌کند این است که معلوم است یک آدم با ذهنی کاملا سالم به جای او فکر می‌کند و حرف می‌زند و همین مساله است که دست نویسنده را از پس داستان نشان من مخاطب می‌دهد و باعث این می‌شود که من نتوانم داستان او را باور کنم و داستان او برای من باورپذیر نباشد. نظرم این است که به داستانتان اعتماد کنید داستان شما حتی با یک بچه سالم هم جذاب است و این معلولیت نه تنها در شرایط فعلی کمکی به داستان نکرده است که جان آن‌را هم گرفته است. برای نوشتن از یک دیوانه باید دیوانه بود، برای نوشتن از یک معلول ذهنی باید معلول ذهنی بود، برای نوشتن از یک سرباز باید سرباز بود. وقتی یک آدم سالم بخواهد به جای یک دیوانه فکر کند دستش رو می‌شود و نمی‌شود او را باور کرد. اگر می‌خواهید راوی داستانتان را با همین شرایط نگه دارید باید در مورد این شرایط تحقیقات بیشتری بکنید، نظام فکری این افراد را کاملا بشناسید و داستان را با منطقی از همین جنس و همین نظام فکری پیش ببرید. نکته آخر این‌که شخصیت لیلا حالا زیادی روی هواست باید نقش موجه‌تری برای او در دل داستان پیدا کنید به نظرم لازم است که لیلا هم در دل این داستان خرده‌روایتی برای خودش داشته باشد چون ما تمام واقعیت‌های این داستان را به واسطه خرده‌روایت‌ها باور می‌کنیم جز لیلا را که این با قراردادی که داستان با مخاطب می‌گذارد منافات دارد. امیدوارم برای بازنویسی این داستان وقت بگذارید و آن را جدی بگیرید و برای آن تلاش کنید. چون شما این توانایی را دارید که دلنشین بنویسید و در تشخیص موقعیت‌های داستانی حداقل به پشتوانه همین یک داستان می‌توانم بگویم که باهوش عمل می‌کنید. منتظر خواندن نسخه بهتری از همین داستان هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.