متن وانموده



عنوان داستان : نامه

به نام خدا
سلام به بهترین معلم دنیا
می خواهم راجع به چیزی برایت بنویسم که شاید باعث تعجب تو شود و یا شاید هم زیاد برایت عجیب نباشد و این همه بسته به نگاه تو به زندگی است ، این که مثل کیمیاگر پائولو کوئیلو زندگی را تحلیل می کنی یا آنکه خب غرق در جريانی هستی که نگارنده ی واحد هستی آن را نوشته و به این نگارش یک پارچه دقت نداری که خب معلم محبوب زندگی ام به گمانم،جادوگر دوست داشتنی زندگی من است و از سر همین هم بوده که من عاشقش شدم پس می دانم آنچه را در ادامه برایت می نویسم تعجب تو را برنخواهد انگیخت بلکه نشانه هایی از نوعی بلوغ و رشد را در آن خواهی خواند.
درست است که از احتمال تعجب نکردنت گفتم اما گفتم که چیز جالبی است که شاید هیجان زده ات کند چون من خودم که می خواهم از آن برایت بنویسم ، حسابی هیجان زده ام و حس خیلی خوبی دارم ، یک حس خیلی به خصوص!
تقریبا نه ماه پیش بود ، آره نه ماه پیش بود که مهر یک دختر خانم مطلقه که 10 سال از من بزرگ تر هست و دکترای روانشناسی دارد به دلم نشست !
نمی دانی آن اوائل چه اداهایی که توی خلوت خودم برای اثبات واقعی بودن این محبت برای خودم در
نمی آوردم  ! موسیقی های عجیب ، ریتم های عاشقانه ، و نامه هایی که با سوز،واقعیت و وهم عشق من به این دختر خانم را به هم می بافتند و خلاصه این که ساختن یک درام اساسی آغاز شده بود که روی پرده ی خلوت و تنهایی من اجرا می شد و من تنها تماشاچی و حتی بازیگر آن بودم!اوائل،ماجرا به همین منوال پیش
می رفت تا این که یک ذره دیدم جریان دارد از یک بازی یک نفره به یک حس جدی مبدل می شود،درست این جا بود که تبر منطق از بالا بر پرده ی خیالاتم فرود آمد و شروع به درب و داغان کردن تمام صحنه کرد و من هم که خب موانع زیادی را بر سر راه وصال می دیدم،همکاری با قدرت ویرانگر منطق را بر بازی در نقش اصلی این بازی ترجیح دادم و شروع کردم به نوشتن و قانع کردن خودم که این عشق فرجامی ندارد و حالا محکم ترین برهان ها را می آوردم که اصلا این محبت،یک محبت واقعی نیست و من به دنبال سود شخصی خودم شروع به این ادا بازی کرده ام و الخ
خب دادگاه که جای سالن سینما را در درونم گرفته بود خیلی زود به نفع منطق رای داد و به ظاهر همه ی شعله هایی که یک عشق سوزان را نوید می دادند خیلی زود فرو نشستند!
خب ظاهر ماجرا از این قرار بود که همه ی آب ها از آسیاب افتاده تا این که نمی دانم پس لرزه های خیالاتم بدانمش یا پیش لرزه های آنچه جلو تر اتفاق افتاد،خلاصه خیلی ناخودآگاه دل من شروع به لرزه های خفیفی نمود که بعد تر من خفیف بودنش را فهمیدم و آن موقع فقط تازه بودن این لرزش ها بود که مرا به هراس
می انداخت و حسابی تمرکزم را به خودش جلب کرده بود و این طور بود که یک برهه ی زمانی یک ماهه آغاز شد که اگر بخواهم راجع به کیفیت حال و هوای آن یک ماه بگویم،درست مثل این بود که در یک تاریکی مطلق فقط دست و پا می زدم بدون آنکه بدانم به جلو دارم حرکت می کنم یا عقب و خب این حسابی اعصابم را به هم ریخته بود و این فشار عصبی آن قدر شدید شد که متقاعدم بکند تا ماجرا را با یک نفر در میان بگذارم و در این بین فقط تصویر یکی از اساتید روانشناسی دانشگاه که یک ارتباطک هایی هم از قبل با او داشتم،جلو ی نظرم می آمد،خب تنها انتخاب ممکن را انجام دادم و با استاد صحبت کردم و مثال کفش گشاد استاد و این که این کفش گشاد را دقیقا به این دختر خانم قصه ی ما تشبیه می کرد کافی بود تا خیلی زود بخواهم قانع شوم و البته بیش تر از مثال استاد این حرفش بر آنم داشت تا بر شرایط مسلط شوم،این که گفت : یا می توانی پیش خودت سرش منت هم بگذاری که به خاطر سختی طرح این ماجرا از این محبت دست کشیدی و این را هم بدان - دقیقا همین این را هم بدان چکش آخر را بر کش مکش های یک ماهه ی من کوبید - اگر هم مسئله را باهاش مطرح کنی بهت می خندد !
آنجا این سوال برایم مطرح شد که آخر چرا باید بخندد اما قانع شدن را به طرح سوال ترجیح دادم !
بعد از مشاوره با جناب استاد به تجویز ایشان سعی می کردم که زیاد به دختر خانم فکر نکنم و خب اوضاع خیلی آرام تر از قبل شد و تا حدی سر و سامان گرفت .
این مصالحه ی ظاهری اما انگار خیال ادامه داشتن نداشت و محبت دختر خانم این بار بعد از چند وقت مثل یک کوه آتش فشان فوران کرد و این بار حسابی عوالم درونی ام را به هم ریخت و این بار خیالات و اوهام به طور خیلی غافل گیر کننده ای به تمام نواحی منطق و عقلانیت مسلط شده بودند و مصرانه دروازه های مقر شجاعت را می کوبیدند تا با فتح آن مرا پیش بیندازند،دقیق ترش یعنی مطرح کردن درخواست ازدواج با دختر خانم !
درست است که فتح مقر شجاعت زیاد طول کشید اما خب بالاخره فتح شد و شد آنچه شد !
من مسئله را با دختر خانم مطرح کردم اما او بر عکس تمام بالا و پایین های نه ماهه ی من فقط و فقط در یک خط جواب درخواست من را اینگونه داد :  
من واقعا از درخواست شما شوکه شدم .ما با هم خیلی اختلاف داریم و (( شما برای ازدواج با من خیلی کوچک هستید )) من به این درخواست فکر نمی کنم شما هم از فکر کردن به آن دست بردارید و امیدوارم بتوانید با یک نفر که هم کفو شماست ازدواج کنید .
همین دو خطی که البته قابل گنجاندن در یک خط است یک طرف و آن ده کلمه که می گفت شما برای ازدواج با من کوچک هستید یک طرف ، وقتی این ده تا کلمه را کنار این نه ماه فراز و فرود می گذاشتم ، فقط دوست داشتم که سرم را محکم به دیوار بکوبم !
به دو ساعت نکشید که مقر شجاعت از سر نو پیامی برای اقدامی تازه را مصادره کرد و من مثل یک سرباز گوش به فرمان،متن های دوباره و چند باره ای را برای دختر خانم فرستادم،اما انگار دختر خانم واقعا قصد نداشت تا به این موضوع فکر کند خب خیلی واضح است یا نمی دانم شاید برای شما واضح نباشد اما برای من خیلی واضح بود که باید ماجرا را جمع و جور می کردم به خاطر همین هم یک متن آب و تاب دار با تم خداحافظی نوشتم و به عنوان پیام آخر برایش فرستادم و خب دختر خانم چون نمی خواست که به قضیه فکر کند حتی به متن خداحافظی هم جواب نداد .
نمی دانم چرا اما این کش و قوس چند ماهه زیاد برایم بد هم نشد،احساس می کنم که به خاطر شجاعانه مطرح کردنش،قوی تر هم شدم،یک قوتی که برای همیشه در جان من باقی می ماند و این نتیجه ای بوده که فکر کردن بهش سر حالم می یاره .
آره آقا معلم،این بود شرح حال کشمکش های نه ماهه ی من که دائم حس می کردم ، مطرح کردنش با یک آدم راز داری که فقط مثل یک صندوقچه عمل کند و نخواهد تجزیه تحلیل های ضد حال زننده ارائه کند،بهترین پایان برای این ماجرا است و اینجا بود که بلافاصله تصویر شما در سرم جرقه زد .
راستیتش من که دیگر حرفی ندارم اما خیلی خوشحال می شوم که شما هم نامه ای بنویسید و از خودتان به من خبر بدهید .
شاگرد شما
محمد حسین  
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای محمدحسین شیرخدایی، سلام. «نامه» دومین داستانی است که از شما به دست من رسیده. داستان حکایت پسر جوان دانشجویی است که عاشق خانمی بزرگ‌تر از خودش می‌شود و ... بالاخره بعد از نشیب و فرازهای بسیار تصمیم می‌گیرد که احساسش را با خانم مورد نظر مطرح کند و او هم بدون هیچ مکث و تأملی پیشنهاد جوان را رد می‌کند و حالا جوان تصمیم گرفته از این راز برای معلمش بنویسد.
داستان‌هایی که در قالب نامه نوشته می‌شوند، متن‌های وانموده هستند. متن‌هایی که وانمود می‌کنند داستان نیستند در حالی که هستند. نوشتن داستان‌هایی از این دست شاید در ظاهر آسان به نظر بیاید اما در حقیقت امر این‌طور نیست. متنی که به شکل نامه نوشته می‌شود باید هم اصول نامه‌نگاری در آن رعایت شده باشد هم قوانین و تکنیک‌های داستان‌نویسی. متن باید در ظاهر کاملاً شبیه نامه باشد و خواننده باور کند که نامه می‌خواند در حالی‌که نویسنده با استفاده از این شگرد خواسته داستان بنویسد.
نویسنده نامه پس از مدتی نامعلوم (حداقل بیشتر از نه ماه) تصمیم می‌گیرد برای معلمش نامه بنویسد آن هم معلمی که او را معلم محبوب زندگی‌اش می‌نامد و آن‌قدر به او نزدیک است که در متن تو خطابش می‌کند، اما در این نه ماهی که در تب عشق می‌سوخته و دنبال کسی برای آرام کردن خودش و گرفتن تصمیمات درست و منطقی بوده حتی یک نامه هم برای معلمش ننوشته و از او کمک نخواسته. مگر می‌شود کسی معلم محبوب زندگی‌ات باشد و این همه مدت از چیزی که رنج می‌بری با او حرف نزنی و صبر کنی تا همه چیز تمام شود و بعد برایش نامه بنویسی، آن هم معلمی که رازدار است و پسر می‌داند که او را بابت این اتفاق سرزنش نمی‌کند. همین اشکال از باورپذیری متن کم می‌کند.
در نوشتن داستان کوتاه باید به اصول وفادار بود. جملاتی که متن را دچار اطناب می‌کنند و کمکی به پیش‌برد روایت ندارند باید حذف شوند. متنی که موجز باشد قطعاً روی خواننده تاثیر بیشتری می‌گذارد. حتی در نوشتن داستانی که به ظاهر نامه هست هم این اصل باید رعایت شود.
در داستان قبلی که از شما خواندم هم به این مسئله اشاره کردم. تا زمانی که اصول و تکنیک و عناصر داستان کوتاه را نشناسید نمی‌توانید داستانی کم‌نقص بنویسید. شما که ساکن تهران هستید می‌توانید در یکی از کارگاه‌های داستان‌نویسی ثبت نام کنید و از پایه، درست و اصولی همه چیز را فرا بگیرید یا اگر امکان شرکت در کارگاه‌ را ندارید کتاب‌هایی که اصول داستان‌نویسی را آموزش می‌دهند، مطالعه کنید. می‌توانید از دوره چهار جلدی «حرفه: داستان‌نویس» فرانک ای. دیکسون- ساندرا اسمیت، ترجمه‌ی کاوه فولادی نسب و مریم کهنسال نودهی شروع کنید و پله‌پله با اصول و مبانی نوشتن داستان آشنا شوید.
«نامه» اسم مناسبی برای داستان شما نیست. اسم ویترین داستان است. باید جذابیت و کشش لازم برای خواندن را در خواننده ایجاد کند. در انتخاب اسامی برای داستان‌هایتان بیشتر وقت بگذارید تا خواننده از ویترینی که برایش می‌چینید علاقه‌مند به خواندن متن‌تان شود.
داستان را حتماً بازنویسی کرده و اشکالاتش را برطرف کنید. اگر قرار است پسر جوان بعد از تمام شدن قضیه عاشقی‌اش برای معلم محبوبش نامه بنویسد باید برای این همه مدت نامه ننوشتن دلیل قانع کننده‌ای برای خواننده بتراشید تا به باورپذیرتر شدن داستان کمک کند. شخصیت داستان‌تان را باور کنید. عاشق شدنش را باور کنید و در نوشتن از عشق از نگاه او بنویسید که خواننده هم این عشق را در ذهنش به تصویر بکشد و با نگارنده‌ی نامه همسان‌پنداری کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بنویسید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.