تفاوت خاطره و داستان




عنوان داستان : «نیم ساعت مانده به اذان»
نویسنده داستان : علی اصغر مداحی

«الله اکبر، الله اکبر....الله اکبر!»
همیشه نماز را با هفت تکبیر شروع می کرد. تکبیر آخر را بلندتر از بقیه می گفت. حکمتش را نمی¬دانستم. من نیز هرزگاهی به تقلید از او تکبیر را هفت بار میگفتم و بعد نماز را می بستم. چهره اش با آن چادر سفید گلدار که موقع نماز به سر می کرد، شبیه مادربزرگ قصههایی بود که در کتاب ها خوانده بودم.
سواد خواندن نوشتن نداشت. حتی ساعت خواندن هم نمی دانست.می گفت زمان رضاخان پدرش نگذاشته بود تا به مکتب برود و درس بخواند! اما همیشه نیم ساعت مانده به اذان به نماز می نشست تا نیم ساعت بعد از آن. این نیم ساعت را چندین بار امتحان کرده بودم.
یک روز ظهر که مدرسه زود تعطیل شده بود نزدیکی های اذان ظهر به خانه رسیدم. مادر بزرگ از حوضِ کوچکی که گوشه ی حیاط بود وضو می گرفت. حوض را پدر خریده بود، همان روزی که مادربزرگ نتوانست ایستاده وضو بگیرد.
نشسته بود روی لبه حوض و داشت مسح می کشید. هنوز اذان را نگفته بودند. فرصت خوبی بود تا سئوالی که در ذهنم بود را بپرسم، با کنجکاوی پرسیدم:
«مادربزرگ! چرا همیشه قبل از اذان شروع به نماز خواندن می کنی؟ اون هم تا نیم ساعت بعد اذان؟!»
رو به قبله نشست. سجاده اش را با دقت همیشگی اش که از بالا به پایین باز می کرد، پهن کرد. بوی عطر برای لحظه ای اتاق را پر کرد. بیست سالی می شد که نماز را نشسته می خواند. یک بار که از قوز کمرش و نشسته خواندن نماز پرسیدم، چیزی نگفت. آینه ی گردی را که اندازه کف دست بود از زیر جانمازش برداشت. صدای خش خش گلبرگ های خشکیده آمد. آینه را دستش گرفت و مقنعهی سفیدی که خودش دوخته بود را مرتب کرد. چند تار موی حنایی رنگِ خیس که روی پیشانی اش افتاده بود را زیر مقنعه داد و نگاهش به نگاه من گره خورد. لبخند ملیحی بر لبش نشست. آینه را زیر جانماز گذاشت. این بار عطر گلهای خشکیده¬بیشتر از قبل فضا را پر کرد. با همان لبخندی که بر لب داشت جواب داد:
«چیه؟ چرا نگام میکنی؟ بلند شو برو به درس و مشقت برس!»
خنده ای کردم و گفتم که درس و مشق ندارم.کمی نزدیک تر شدم و بلندتر از قبل دوباره پرسیدم. دستش هنوز روی گوش چپش بود که گفت:
«از نمازهای گذشته ام می ترسم! قضاشونو میخونم...گاهی هم چند رکعت برای پدر و مادرم...»
نگاهی به سمت پنجره اتاق انداخت، آفتاب از پرده¬ی توری اتاق عبور کرده بود و روی گل های قرمز رنگ قالی جا خوش کرده بود. صدای اذان از مناره ی مسجد بلند شد. دستها را زیر چادر برد و بالا آورد. شروع کرد به گفتن تکبیرها.هنوز نگاهم به او بود و منتظر تکبیر آخر.دستها را بالا آورد،اندکی مکث کرد و رو به من گفت:
«علی جان! چرا صدای اذان را کم کرده اند!؟ صداش رو دیگه نمی شنوم! چند روزی میشه...»
«فکر نکنم، مثل همیشه است. تازه صداش زیادی بلنده! صبح ها نمی زاره آدم بخوابه!»
تکبیره الحرام آخر را با صدای گرفته و لرزان ادا کرد.
***************************
صدای زمخت «خش وخش» بلند شد. این صدا همیشه قبل از پخش اذان از دستگاه اذان گوی مسجد بلند می شد، مخصوصاً موقع اذان صبح که همه جا ساکت بود.
هوا کاملاً تاریک بود. صدای خُروپف احمد، برادرم را برای اولین بار می شنیدم که کنارم خوابیده بود. سرش روی بالش کج افتاده بود. سرم را زیر لحاف بردم تا بلکه صداها را نشنوم. وقتی حال نداشتم، نماز را آخر وقت، موقعی که برای مدرسه رفتن بیدار می شدم، می خواندم. هنوز دو ساعت تا رفتن به مدرسه وقت داشتم و این دو ساعت برای من شیرین ترین وقت خواب بود.
« اشهدان محمدرسول ا... »
خیلی سعی کردم بخوابم.کمرم را زیر لحاف نیم خیز کردم و صلوات فرستادم. مادربزرگ همیشه می¬گفت:
«وقتی اذان به اینجا رسید هر کجا که هستی باید بلند شوی و صلوات بفرستی!»
هنوز مزه ی صلوات از دهانم نرفته بود که متوجه مادربزرگ شدم. لحاف را پایین کشیدم و به مادربزرگ که کنار بخاری خوابیده بود نگاه کردم. لحظه ای ترس وجودم را گرفت. احساس بدی به دلم نشست. همیشه این ساعت، مادربزرگ با یک استکان آب جوش در کنار سجاده، در حال نماز خواندن بود. آرام به سمت اش خیز برداشتم تا صدای نفسش را بشنوم. روسری گلداری که پدر از کربلا آورده بود روی سرش بود. موهایش می-ریخت و مادر همیشه سر این موضوع به او غُر می زد. دست راستش زیرگونه اش بود و رو به قبله خوابیده بود. روسری را از روی گوش چپش کنار زده بود. صورتم را تا نزدیک دهانش پایین آوردم، صدای نفس کشیدنش به گوشم رسید. نفس راحتی کشیدم. دستم را روی شانه اش گذاشتم.
«مادربزرگ، مادربزرگ!»
حرکتی نکرد. شانه اش را تکان دادم تا اینکه چشمانش را باز کرد. انگار منتظر بود تا کسی بیدارش کند. در همان حالت خواب و بیداری گفتم:
«وقت اذانه....»
***********************************
صدای چرخیدن دستگیره درب آمد، مادربزرگ با شنیدن صدای در به عقب برگشت. در اتاق باز شد. بوی نان تازه فضای اتاق را گرفت. پدر مثل همیشه برای بیدار کردن من و احوالپرسی با مادربزرگ وارد اتاق شد. همیشه وقتی وارد اتاق می شد قبل از اینکه من را بیدار کند به سراغ مادر بزرگ می رفت و با او سلام و احوالپرسی می کرد.پدر دو زانو مقابل مادربزرگ به زمین نشست.دستان پدر صورت مادربزرگ را در میان گرفت. بوسه ای میان پیشانی سفید و پرچروک مادربزرگ نقش بست. مادربزرگ هم دست پدر را در دستانش گرفت و نوازش کرد. پدر دو روز بود که باند دستش را باز کرده بود. جای دندانه های اره ی نجاری روی دست پدر رد انداخته بود. دست پدر سر کار، زیر ارّه رفته بود. پدر صورتش را نزدیک گوش چپ مادربزرگ کرد و آرام گفت:
«انشاالله بهتر شده؟»
مادربزرگ دستش را روی گوشش گذاشت و گفت:
«شکر خدا با این خیلی بهتر شده...ولی کاش شبها هم تو گوشم باشه. صبحها صدای اذان را نمی شنوم!»
پدر به نشان تائید سرش را تکان داد، مادربزرگ لبخندی بر لبانش نشست. ازجایم برخاستم، پایم به پای احمد خورد.ناله ای سر داد و پایش را جمع کرد.مادربزرگ انگشتر عقیقش را از دستش بیرون آورد و داخل جانماز گذاشت. دستی به گوشش کشید و باز به سجده رفت!
نقد این داستان از : احسان رضایی
دوست عزیز، متن ارسالی شما، بعضی از خصوصیات فنی یک داستان را دارد: شخصیت مادربزرگ را داریم که برای معرفی او به خواننده، تلاش و شخصیت‌پردازی صورت گرفته. به علاوه اتفاقی را داریم که تبدیل به گره داستان می‌شود و بلند نشدن مادربزرگ سر وقت همیشگی و دل‌نگرانی نوه تبدیل به مسأله متن می‌شود که بعد با یک غافلگیری می‌فهمیم موضوع فقط کم شدن شنوایی بوده و نه چیز دیگر، دست آخر هم از عدم تعادل ایجادشده به یک تعادل ثانویه می‌رسیم. با این حال می‌خواهم بگویم متن شما هنوز داستان نشده است و در حد یک نقل خاطره باقی مانده است. مهمترین دلیل این اتفاق نثر شماست که نثر داستانی نیست. در نثر داستانی، توصیف‌ها و توضیحات در جهت ساخت فضای عمومی داستان و معرفی بهتر شخصیت حرکت می‌کند و ما با جزئیاتی مواجه می‌شویم که هوشمندانه و در جهت پیشبرد متن در کنار هم چیده شده‌اند. این، فرق اصلی داستان با خاطره‌نویسی است. درست است که هر خاطره‌ای قابلیت داستان شدن ندارد و فقط خاطراتی که اتفاق ویژه‌ای را شامل باشند می‌توانند دستمایۀ تبدیل به داستان باشند. اما تفاوت مهمتر در شیوۀ روایت خاطره و داستان است. در نقل خاطره، صاحب خاطره هر چیزی که به خاطر می‌آورد را بازگو می‌کند، اما در داستان هر توصیف و توضیحی باید کارکرد و دلیل مشخصی داشته باشد وگرنه حذفش می‌کنیم. بگذارید از متن خودتان مثال بزنم: ذکر این نکته که ارّه نجاری دست پدر را بریده است، در این متن کمکی به جنبۀ داستانی آن نمی‌کند و اگر حذف هم شود، باز چیزی از دست نمی‌رود. همان طور که توضیح مربوط به خواندن نماز قضا به یک تکۀ بدون ارتباط با هستۀ اصلی داستان تبدیل شده و اصلاً در این بخش روایت خوبی را هم شاهد نیستیم (نویسنده برای توضیح عادت مادربزرگ به خواندن نماز قضا، سوالی را پرسیده که قاعدتاً باید جوابش را بعد از یک عمر بزرگ شدن در کنار مادربزرگ می‌دانست، اما اینجا برای در جریان قرار دادن خواننده، این سوال را به صورت تصنعی پرسیده. به علاوه میزانسن صحنه هم درست نیست و تصویر بلافاصله از سر حوض و داخل حیاط به سر سجادۀ مادربزرگ می‌پرد). بنابراین باید قسمتهایی بدون کاربرد در داستان را حذف کنیم، در مقابل بخش‌های مربوط به خط اصلی داستان را پررنگتر کنیم. الان در متن دو اشاره ماجرای کاهش شنوایی مادربزرگ اشاره داریم، یکبار مادربزرگ می‌گوید چرا صدای اذان را کم کرده‌اند؟ و بار دوم سر اذان خواب مانده است. در نوبت دوم بیان توضیحاتی در مورد آموزش صلوات از طرف مادربزرگ و اینکه روسری گلداز از کربلا آمده بوده و موی سر مادربزرگ می‌ریخته و مادر به همین دلیل غر غر می‌کرده، ترس و نگرانی راوی را کمرنگ کرده. در اشاره اول هم خواننده این سوال را می‌تواند بپرسد که چطور مادربزرگ صدای راوی را بدون مشکل می‌شنیده؟ قاعدتاً شما که نویسندۀ متن هستید می‌گویید نه، این طور نیست و در آن روزها مادربزرگ باقی صداها را هم به سختی می‌شنیده، اما این توضیح در متن نیست. باید جایی به تلاش راوی برای بلند صحبت کردن و داد زدن اشاره می‌کردید. این، فرق خاطره و داستان است. خاطره را صادقانه و با همۀ جزئیاتی که اتفاق افتاده تعریف می‌کنیم، اما داستان را طراحی می‌کنیم و جزئیات را بر حساب نیاز داستان، به متن اضافه یا کم می‌کنیم. برای تکمیل این بحث، پیشنهاد می‌دهم داستان‌های نویسندگانی که خاطراتشان را به صورت مستقیم دستمایۀ داستان قرار می‌دهند، مثل پرویز دوایی و خانم گلی ترقی را بخوانید و به این نحوۀ استفاده از جزئیات در آثارشان دقت کنید. موفق باشید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است. در حال حاضر، سردبیری پایگاهِ نقد داستان را به عهده دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.