حرکت در عرض



عنوان داستان : ششمین شنبه

شنبه ها را یادم نمی آید. نمی دانم امروز چندمین شنبه است. بهار است. هوا خوش نیست. شبیه شش‌مین شنبه. یک روز مانده به جمعه. حساب شنبه ها اگر دستم بود، امروز میرفتم سراغ یک نفر. کسی که یازده ماه و بیست روز است که ندیده ام. خیلی وقت هست که نیست. رفتنش را فهمیدم و دیگر چیزی درباره اش نفهمیدم. شبیه ششمین شنبه بود. آن شب گفتم که از جمعه بدم می آید. خندید. گفت؛ جمعه هم روز خداست. تو با خدا هم سازت کوک نیست. فکر کردم که چیزی ته دلش اذیتش می کند. پرسیدم: تو این شش سال چیزی تو را اذیت کرده؟ آخرین بلوز را تا کرد و گذاشت چمدان کوچکش. زیپ اش را کشید. گفت که تمام شد. نگاه اش کردم تا جوابم را بدهد. خود را کنار کشید و به پشتی تکیه داد. گفت که چای می خواهد. بلند شدم و تا آشپزخانه رفتم. دلم نمی خواست برود. برای اش چای نریختم. گفتم خودت بیا آشپزخانه. دو استکان چای بریز. اولین بارم بود که میخواستم خودش چای بریزد. انگار که بخواهم یک شب نماز نخواند. نگاهم کرد. چیزی نگفت. آمد کنار سماور. وقتی استکان ها را می گذاشت سینی، فکرش پیش من بود. گفت؛ این اولین بار بود که خواستی چای نیاوری. فردا صبح میروم. تو اولین روز گفته بودی که دلت می خواهد برایم چای دارچین بیاوری و حالم را خوب کنی. امشب میخواستم حالم خوب باشد. سینی را از دستش گرفتم و گفتم که خودم می آورم. دلم می خواست که بگویم نرود. اولین روز یادش بود. نمی دانم دلش را قرص چه چیزی کرده بود که می رفت.
سینی را از دستم گرفت. اولین بار خواسته بود که برایش چای بریزم. گفتم شاید امروز خسته است. اما نبود. گلناز امروز خوب نبود. دلش می خواست که بگویم؛ نمیروم. نمیتوانستم بگویم. هر وقت چیزی ته دلم صدایم می کند، گلناز را یادم می آورد. اولین روز همین صدا بود که گلناز را مهمان دلم کرد. مهمان خانه ام. دلم نمی خواهد تنهایش بگذارم. نمیتوانستم خودم را راضی کنم که تنها بماند. گلناز غذایم را به موقع می آورد. به موقع حالم را می پرسید. به موقع لباسم را مرتب می کرد. این بار ساکت نشسته بود و نگاهم می کرد. نزدیک چمدان نیامد. دلش نمی خواست لباس هایم را از خانه اش کم کند. می خواست همیشه کمد را باز کند و لباس ها را بو کند. لباس هایم را اتو می کرد و عطر می زد. گلناز چقدر خوب بود و من نبودم. همیشه می گفت؛ خانه باید خنده داشته باشد. همیشه بخند مهدی. خنده ی گلناز شبیه کسی نبود. انگار طراحی شده بود روی لب اش. برای همیشه. خنده اش را در دیروز جا گذاشته بود. همه را می دانم و باز دلم راضی نمی شود که نروم. آنجا منتظرم هستند. گفته ام؛ به موقع میرسم. میدانم که همه ی بد بودنم را برای گلناز جا می گذارم. دلش صد فکر بد را در خود حبس می کند و چیزی نمی گوید.
به چشم هایش که نگاه میکنم، شک به دلم راه نمی دهم. نگاه مهدی معصوم است. مثل دختر پنج ساله اش حیاء دارد. نمیدانم این قرار بی موقع چرا مهدی را از من و دخترش جدا می کند. این چطور قراری بود که عصر گفت می رود. شب لباس هایش را جمع کرد و گفت؛ نگران نباشم. تا رفتن اش گندم را بیدار نکنم. گندم نمی داند که پدرش لباس هایش را جمع می کند که برود. که آنقدر سوال بپرسد تا مهدی از نفس بیفتد و بگوید: گلناز سوال گندم تمام نمی شود. تو جوابش را بده. لبخند میزنم. مهدی هم می خندد. می گوید: بالاخره خندیدی. به خودم می آیم. می گویم: سوال گندم تمام نمی شود. مهدی نگاه اش بر فرش مانده بود. شاید حواسش پیش قرار فردایش بود. گل های قالی نگاه مهدی را یادگار خانه ام نگه می دارد. بی قرارم. حتی انگار امشب مهدی هم با من غریبه است. فردا شب گندم باید خواب آغوش پدرش را ببیند. من باید روز ها را بشمارم و خسته نشوم. کاش لااقل می گفت تا کی منتظر بمانیم که برگردد. یا لااقل اینکه کجا را رنگین تر از خانه اش دیده است که می رود. کلافه خوابم می برد. صبح زودتر از همیشه بیدار می شوم. جای مهدی خالی مانده است. ساعت را نگاه میکنم. اذان نگفته است. حیاط را نگاه میکنم. نیست. این اولین بار است که مهدی نماز صبح را نخوانده می رود.
گندم آرام خوابیده بود. گلناز پلک هایش بی قرارتر از خودش بود. گلناز سینی را با آب و قرآن و گوشواره گندم آماده گذاشته بود. قرآن را از سینی برداشتم و بوسیدم. گلناز و گندم را به خدا سپردم. دست به گوشواره های گندم نزدم. میخواستم گندم را به گلناز بسپارم. گلناز بیش تر از من حواسش به گندم است. به خدا گفتم؛ گلناز را با دختر پنج ساله تنها می گذارم و می روم. به خدا گفتم که خوب مراقبشان باشد. اگر گندم گریه کرد، آرامش کند. بگوید که گلناز هست. به خدا گفتم؛ گلناز حالش خوب نیست. ته دلش بغض دارد. جای خالی ام را که ببیند، گریه اش می گیرد. کاش میتوانستم خنده هایش را همیشه نگه دارم. میدانم که خنده هایش را با خود از در بیرون می برم. خنده هایش از کوچه رد می شود. سوار بر چمدانم می شود. با خود از خانه دور میکنم. دلم به حال گندم می سوزد. سوال هایش تمام نمی شود و هر بار گلناز چشم اش پر می شود از جواب های ساختگی. فکرم را جمع میکنم در سرعت قدم هایم. میرسم جلوی مسجد. بوی اسپند می آید. مادرم را می بینم. نزدیک اش می روم. می خواهم بگویم؛ از کجا فهمیدی که می روم؟ خندید. اسپند را دور سرم چرخاند. ریخت توی آتش و دود کرد. چیزی برای گفتن ندارم.
گندم از خواب بیدار می شود. پدرش را می پرسد. می گویم که رفته است سر کار. تا غروب منتظر می ماند. دوباره می پرسد. می گویم که پدر رفته است سفر. گفته است برای گندم چادر میخرد. خوشحال می شود. گندم بهانه بزرگ شدنش را می گیرد. می خواهد به تکلیف برسد. به سر کردن چادری که قرار است پدرش بیاورد. گندم پنج ساله نیست. برای بزرگ شدنش منتظر ماندم تا سوال هایش را خودش جواب دهد. سوال می پرسد و برای جوابش گریه می کند. عکس مهدی را نشانم می دهد. می گوید که یادم بیاورم. یادم هست که این عکس را هر روز جلوی آینه ببینم. گندم می گوید؛ پانزده سال پیش، وقتی خواب بودیم پدر رفت. می گوید؛ یادم بیاورم و دوباره دلتنگش باشم. من گندم را یادم مانده است. آنروز که بیدار شد و تا غروب منتظر ماند. آنروز که گوشواره اش را داد تا امانت نگه دارم. گفت؛ تا پدر نیاید گوشواره هایم را نمی اندازم. گندم چقدر خوب یاد گرفت که بهانه نگیرد. چقدر خوب بود که زودتر از من به جواب سوال هایش رسید. گندم دارد تلاش می کند که پدرش را یادم بیاورد. می گویم: این عکس را نمیشناسم. گندم بغلم می کند و می گوید: پدرش هست.
از ماشین پیاده می شوم. درخت توت کوچه را نشانم می دهند. می گویند؛ آنجا درِ خانه ات هست. خانه من نبود. خانه من درهایش میله داشت. هفت سال بود که درخت ندیده بودم. دلم میخواست برگردم جایی که بودم. بگویند اعتراف کنم. بگویم که گلناز را با دخترم تنها گذاشته ام. هر روز بگویند که گلناز را جایی دیگر شکنجه می کنند. موهای گلناز را مشت می کنند و می کشند. یک مشت موی خرمایی نشانم می دهند و می گویند که موی گلناز هست. حرف نمیزنم. بغض میکنم و میخندم. به موهای گلناز فکر میکنم. موی گلناز و گندم یک رنگ بود. گلناز موی گندم را می بافت و می گفت؛ شدی مثل یک خوشه گندم. صدای خنده ی گلناز را از سلول بغلی می شنیدم. این خنده را هیچکس نمی تواند تکرار کند. من تنها آمدم جنگ. همان وقتی که گلناز و گندم خواب بودند. موقعی که مرا گرفتند، تنها بودم. همان وقتی که گلناز داشت برای عصرانه گندم لقمه می گرفت. می خواهند بروم خانه. جایی که گلناز و گندم نیست. آنها گلناز را یادشان رفت که آزاد کنند. صدای گریه ی گلناز یادشان رفته است. گلناز پا به پای من شکنجه شد. دلم میخواست برگردم جایی که بودم. آنجا صدای گلناز بود و اینجا فقط درخت توتی که با هم کاشته بودیم.
شنبه ها را یادم نمی آید. نمیدانم امروز چندمین شنبه است. امروز شبیه ششمین شنبه است. گندم موهایم را شانه می کند. می بافد. می گوید: هر دو باید لباس خوب بپوشیم. گندم عکس جلوی آینه را می بوسد. می گوید؛ یادمان هست این تنها قراری بود که مهم تر از ما بود. یادمان هست که نگذاشتی مادر پشت سرت آب بریزد که زود برگردی. یادمان هست که تو بهانه خنده هایمان بودی. یک روز برای دل کندن کافی نبود. تو تا یک شب تصمیم گرفتی که تنهایمان بگذاری. مادر را می آورم تا یادش بیاید که تو پدر من هستی. یادش بیاید که دلش نمی خواست بروی. از آن صبحی که بیدار شدم برای ندیدنت، مادر بغض دارد. گندم یاد گرفته بود که حرف بزند. یاد گرفته بود، بغض نکند و حرف بزند. انگار پدرش نشسته باشد و برایش حرف بزند. نمیخواهم مهدی را یادم بیاورم. نمیخواهم رفتنش را یادم بیاورم. نمی خواهم بگذرم از روزهایی که مهدی باید بود و نیست. مهدی قول داده بود همراه من و گندم باشد. قول داده بود برایم کم نگذارد. با قرار پنهانی اش از من و گندم دل کند برای رفتن. گندم در را باز می کند. صدای ماشین که کوچه را ترک می کند. گندم مرا می برد سر خاک پدرش. می برد تا با گریه اش یادم بیاورد که مهدی پدر گندم است.
سوار ماشین می شوم. می گویم برگردیم. خانه را اشتباهی آمدیم. برایم آدرس دقیق را می گویند که یادم بیاورم. خاطره می سازند که درِ خانه ام را بشناسم. من این خانه را با گلناز میشناسم. گلناز نیست. این خانه هم نباید باشد. گندم با من خوب نمی شود. مادرش را جایی که نباید، جا گذاشته ام. پیش چند نفر بیگانه. حالم از خنده هایشان بهم می خورد. داد میزنم که برگردیم جایی که بودم. دستم را محکم می گیرند و سوار ماشین می کنند. به گلناز گفته بودم که منتظرم باشد. خواسته بود پا به پای من بیاید. گندم بی خبر از گلناز و من بزرگ شد. چرا مادرم نگفت که این قرار خوب نیست؟ چرا صبح زودتر از من جلوی مسجد منتظر بود که راهی ام کند؟ مگر من نبودم که موقع دفن مادرم، زار زار گریه میکردم. من مطمئنم که مادرم بود. شاید هم نبود. دلم می خواهد برگردم و گلناز را بیاورم. بگویم که نمیروم. بخندد. برایم چای دارچین بیاورد. از کارهای گندم بگوید. از سوال هایش که تمامی ندارد.
21/02/1396
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم دهقان عزیز درود
داستان «ششمین شنبه» داستانی است که نثر خوب و تر و تمیزی دارد و همین آدم را مشتاق می‌کند به خواندنش. اما داستان شما چند نکته در خودش دارد که اگر به آن‌ها توجه کنید حتما داستان‌های بهتری خواهید نوشت. نخستین مساله‌ای که باید بگویم درباره پیشرفت داستان است. داستان باید حرکت داشته باشد. چیزی که در داستان شما کم‌تر به آن برخورد می‌کنیم. داستان از جایی که شروع می‌شود همان‌جا هم تمام می‌شود. حرکت داستان شما به جای این‌که در طول باشد در عرض گسترش پیدا می‌کند. کل داستان خلاصه می‌شود در همین چند خط که یک نفر به جبهه می‌رود و این رفتن سال‌ها و سال‌ها طول می‌کشد. اتفاقی هم در این میان رخ نمی‌دهد بنابراین داستان‌تان قصه در خودش کم دارد. هیچ کنش و واکنش و عکس‌العملی در آن رخ نمی‌دهد و انگار فقط روایت همین رفتن را شرح داده‌اید. جوری که انگار فقط خواسته‌اید واگویه‌های درونی شخصیت‌های داستانی‌تان را روایت کنید. آن هم واگویه‌هایی که پیشبرنده نیستند و فقط مدام از جای خالی حرف می‌زنند. این‌که مادر منتظر بوده تا پسرش را بدرقه کند بخش قشنگی برای داستان است اما عمل ما را نمی‌سازد. این‌که سال‌ها این انتظار طول می‌کشد جذاب است اما داستان نیست. چیزی در این میان مفقود است.
نکته دیگری هم در داستان‌تان هست که می‌توانست یکی از نقاط قوت آن باشد اما متاسفانه تا یک جایی فقط ایجاد سردرگمی می‌شود و به‌جای کارگشا بودن دست‌انداز ایجاد می‌کند. شما دو روای را انتخاب کرده‌اید که هر دو دارند داستان را می‌سازند. اما یک نکته را از دید دور داشته‌اید که این دو نفر باید اتمسفر خودشان را برای داستان ایجاد کنند. تا نیمه‌های داستان هنگام خواندن شک کردم که شما راوی را گم کرده‌اید و فراموش کرده‌اید که چه کسی دارد داستان را روایت می‌کند؟ بعد دوباره به ابتدا برگشتم و خواندم ببینم ماجرا از چه قرار است که دیدم راوی دو نفر هستند. این گیج شدن من از کجا ناشی شد؟ دقیقا از جایی که شما هر دو راوی را با یک لحن انتخاب کرده‌اید. مرد شما همان احساساتی را دارد که زن شما. هر دو عین هم حرف می‌زنند عین هم فکر می‌کنند و مثل هم روایت می‌کنند. این ایراد داستان شماست. هر آدمی لحن و طرز گفتن خودش را دارد. گفتمان مردانه هم با گفتمان زنانه فرق می‌کند. شما باید با شناخت کامل از این دو به سراغ‌شان بروید. هر آدمی یک دنیای منحصر به فرد است. اما در داستان شما فرقی بین مهدی و گلناز نمی‌بینیم برای همین است که تفکیک کردن‌شان از همدیگر هم مشکل است. احساساتی که هر دو به خرج می‌دهند از یه جنس هستند بنابراین از زاویه دید این دو وارد داستان نمی‌شویم انگار یک نفر داستان را دارد روایت می‌کند اما جاهایی فراموش می‌کند قضیه از چه قرار است.
مساله دیگر هم این است که فضاها در داستان شما گنگ است. انگار خواننده می‌داند که این مرد در زندان بوده. صرف گفتن جنگ، تکلیف نویسنده تمام نمی‌شود. نویسنده موظف است داستانش را برای خواننده باز کند. زندان رفتن و مرگ شخصیت و بزرگ شدن بچه و این‌ها را می‌بینیم در داستان‌تان اما نمی‌دانیم این‌ها برای چه به کار گرفته شده‌اند و اصلا قصه از چه قرار است. این دقیقا برای همان است که در پیشانی مطلب گفتم که داستان شما در عرض حرکت می‌کند و نه در طول.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.