این همه راوی!



عنوان داستان : ناریا

پدر را بازداشت کردند. و سگ درشت هیکل پدر را. قبل از اینکه من باشم، اسمم بود. من نبودم. پدر دلش می خواست که باشم. چند سال منتظرم ماند. نگرانم شد. نا امیدم شد. با اسم من سگش را صدا می زد. سگ پدر بوی پدر را فهمیده بود. تا سر کوچه به پیشواز پدر می رفت. پیرمرد همسایه چند بار گریه اش گرفته بود. به پدر گفته بود که باید به جای این سگ پسرت می آمد. پدر خندیده بود و گفته بود که همه چیز دست خداست. غذا دادن این سگ بهتر از دور ریختن نعمت خداست. سهم پسرم را می دهم به این سگ. پیرمرد دلش به حال پدر سوخت. راهش را رفت. پدر پشت سر سگ راه افتاد و رسید به خانه. سگ پارس کرد. ناریا به ایوان آمد. پدر ناریا را دوست داشت. چهارده سال هم سفره‌ی هم بودند. برایش دل داده بود. پدر نان سگ را از ناریا می خواهد. برایش نان خشک می آورد. می ریزد ظرف غذا. می گذارد جای همیشگی اش. برایش آب سرد می ریزد. هوا گرم است. می گوید: حیوان گناه دارد. زبان بسته است. پدر می نشیند ایوان. روی فرشی که ناریا بافته بود. به پشتی تکیه می دهد و پاهایش را دراز می کند. ناریا چای می آورد. سینی دو نفره با دو استکان کمر باریک و یک قندان چینی با گل های رز صورتی. ناریا از کار امروز می پرسد. پدر از ناریا. ناریا می گوید: مثل همیشه. پدر دوست دارد که ناریا مثل همیشه باشد. ناریا همیشه خوب است. به ذوق پدر روزهایش را تمیز و گل هایش را سبز نگه داشته است. تا پدر یک روز که حالش خوب نیست، نخواهد بهانه زندگی اش را بگیرد. پدر سگش را نگاه می کند و ناریا را در فکرش دارد.
دلم می خواست برای علی آقا پسر بیاورم. بعد هم یک دختر که پدرش نازش را بکشد. چهارده سال هست که منتظریم. منتظر صدای گریه نوزاد. دلم می خواهد این خانه را بدهم دست یک زن دیگر. زنی که دل علی آقا را وصله جانش کند. علی آقا دلش نمی خواهد. می گوید: هر بچه ای که قراره بیاد، باید مثل تو بیاد. وقتی من آمدم که علی آقا خانه اش را ساخته بود. خودش به تنهایی. خانه ام را چیده بود که بیایم. آمدم تا خوشبختش کنم. بگویم نگران چیزی نباشد. از این پس غذایش به موقع است و لباس هایش هم تمیز. گفتم که دیگر سردرگم نیست. زندگی اش را ساخته است و باید راحت و خوشبخت زندگی اش را بکند. خندید. نگاهم کرد. انگار تا ته قلبم را رفته بود. انگار دوست داشتنم را احساس کرده بود. گفت که دوستم دارد. سرم را پایین انداختم و لبخند زدم. علی آقا دستم را گرفت و گفت که بگویم دوستش دارم. نگفتم. میخواستم بماند ته قلبم و هر بار برای پیدا کردنش بیاید. یک بار نشد که بچه اش را بخواهد. یک بار اجازه نداد حرفش را بزنم. بگویم که متاسفم. بگویم که اگر میدانستم، این زندگی را خرابش نمیکردم. نگذاشت بگویم. هر کار کرد تا از خودم ناامید نباشم. علی آقا از پشت سر سگ آمد. سگ پارس کرد. دوست داشتم بایستم ایوان و بگوید که برای سگش نان بیاورم. تا غذای سگش را بدهد من میروم برایش چای بریزم. می نشیند ایوان. روی فرشی که بافته ام. سینی را جلوی علی آقا می گذارم. دو استکان کمر باریک و یک قندان چینی با گل های رز صورتی. علی آقا سگش را نگاه می کند و پسرش را در فکرش دارد.
اسم پسرم را روی سگم گذاشتم. ناریا نمی خواست. گفت: خدا قهرش می گیرد. گفتم: ما که چیزی نداریم. هر چه داریم مال خداست. قهرش بگیرد. دلم میخواهد چند روز و چند ساعت خوب بگذرد. این اسم را صدا کردن هم لطفی دارد. چه کیفی میکنم وقتی می آید به پیشواز. ناریا گریه اش می گیرد. لجم می گیرد. می گویم که بس کند. می گویم که بگوید؛ مثل همیشه است. می گوید: خانه ام را ترک می کند. می گویم: اگر رفتی، خانه ام را خراب میکنم. ناریا روح این خانه بود. روح تمام گلدان های کنار حوض. ناریا رنگ چای های ظهرم بود. نمیدانم چرا فکر کرد که باید برود. ناریا هیچوقت نخواسته بود که تنهایم بگذارد. بارها گفته ام که تو برایم از یک وجب بچه مهم تری. گفته ام که می خواهم نباشد و باشی. من هنوز دوست داشتن اش را نشنیده بودم و عاشقش بودم. ناریا خودش را به خاطر من مقصر می دانست و من خودم را. بازداشتم کردند. ناریا نگران شد. ناریا برای چندمین بار بغض کرد و گفت که من مقصرم. اما نبود. من اسم سگم را دوست داشتم. اسم پسرم بود. پسرم خواست نیاید و من را منتظر بگذارد. خودش می داند که پدر و پسری با هم حرف زدیم. گفتم بیاید و دل ناریا آرام بگیرد. بیاید و صدای گریه اش هر شب بیدارمان کند. بیاید و بگوید که هست. گفته بودم اگر بیاید سگم را آزاد میکنم. مامورهای شاه اذیتم کردند. سگم به اندازه من کتک خورد. فکر کردند که من سیاست حالی ام هست. اما نبود. حال و حوصله این کارها را نداشتم. دلم میخواست من باشم و ناریا و پسرم. من اگر سیاست بلد بودم، زورشان به من نمی رسید. این سگ بدبخت گناهش این بود که نصیب من شده بود. ناریا چند بار خواسته بود که آزادش کند. زنجیر گردنش را باز کرده بود که برود. سگ موقع آمدنم برگشته بود خانه. ناریا سینی دو نفره با دو استکان کمر باریک و یک قندان چینی با گل های رز صورتی را مقابلم می گذارد و کنارم می نشیند.
گرمای تابستان می خواست که بخوابم زیر سایه. اسم پسرش روی من بود. باید میرفتم پیشواز. سر و صورتش روغنی می شد. دلش به این خوش بود که پارس میکنم و ناریا می آید ایوان. غذایم را از ناریا می خواهد. تا غذایم را بدهد، ناریا دو استکان چای می ریزد و می نشینند ایوان. روی فرشی که ناریا خودش بافته بود. نقش گل هایی که هیچ کجای دنیا نبود. دل ناریا کاشته بود تا فقط علی آقا از آن گل ها داشته باشد. حال ناریا را می پرسد. ناریا می گوید؛ مثل همیشه است. خیال علی آقا راحت می شود که ناریا مثل همیشه است. ناریا همیشه خوب است. علی آقا چشم از من بر نمی داشت. شلاق زدند. خیلی زیاد. زوزه کشیدم. علی آقا دلش به حالم سوخت. گریه کرد. قول داد وقتی برگشتیم، آزادم کند. اسم من خوب بود. دوست داشتم. علی آقا سگ صدایم نکرد. همیشه با اسمم صدا می زد. مامورها نفهمیدند که این خوب است. علی آقا را زدند. گفتند اعتراف کند که برای چه کسی کار می کند. علی آقا خودش هم می دانست که فقط برای خوب بودن ناریا کار می کند. تا ناریا بداند که همه چیز خوب است و همیشه بخندد. خانه ناریا را با هم ساختیم. می گفت که ناریا دوست دارد حیاط خانه اش باغچه داشته باشد. درخت انار بیش تر دوست داشت. گل های رز صورتی را خشک می کرد و مربا درست می کرد. علی آقا یک اتاق ساخته بود. انگار می دانست که پسرش نمی آید. علی آقا به من نگاه می کند و در فکرش پسرش را دارد.
دلم می خواست زودتر به دنیا می آمدم. به پدر قول داده بودم که می آیم. اما نگفته بودم کی می آیم. پدر چهارده سال منتظرم ماند. باید میگفتم که سر قولم هستم. روی حرف پدر و پسری که شب ها با هم زده بودیم. قول گرفته بودم که سگش را آزاد کند. پدر نگاهش را از من بر نمی داشت. پدر از دستم ناراحت بود. من خیلی دیر آمده بودم. سگ پدر نرفته بود. چند بار برده بود روستا تا آزادش کند. نمیدانم چرا هنوز هم گوشه حیاط خوابیده است. دلم نیامد بگویم که برود. به جای من به پیشواز پدر رفته بود. حالش را خوب می کرد وقتی من نبودم. پدر برایش حرف می زد. ناریا دلش خوش بود که پدر با این سگ حالش خوب است. ناریا چقدر برایم گریه کرده بود. میخواستم بیایم و بگویم که ناریا من را به دنیا آورد. ناریا از پدر مژدگانی بگیرد و بگوید که پسرت در راه است. پدر یک شب تا صبح نخوابد و با من حرف بزند. بی قرار منتظر بشیند تا وقتش برسد و بغلم کند. برایم اسم بگذارد. گوسفند قربانی بکند و نذر کودکان بکند. کوچه ما پر بود از بچه هایی که صبح تا شب را می توانستند بازی کنند و خسته نشوند. پدر برایشان مسابقه می گذاشت و برای همه شکلات می داد. دلم می خواهد گریه بکنم و ناریا را ببینم که به من شیر می دهد. از وقتی آمدم ناریا نیست. انگار منتظرم نبود که بیایم. پدر می نشیند ایوان. روی فرشی که ناریا بافته بود. گل هایش را نگاه می کند. خوابیده ام روی سینه اش. گریه میکنم. پدر هم گریه می کند. مادرم سینی دو نفره با دو استکان کمر باریک و یک قندان چینی با گل های رز صورتی را کنار پدر می گذارد. پدر به من نگاه می کند و در فکرش ناریا را دارد.
25/12/1395
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم ثریا دهقان سلام. چه خوب که داستانت را برای پایگاه داستان فرستادی که در بازنویسی اشکالاتش را برطرف کنی. ثریا جان شروع داستان عالی بود. دو سه جمله‌ی کوتاهِ درگیرکننده که گره داستان را می‌زند و خواننده را دنبال خودش می‌کشد که بقیه ماجرا را تعریف کند. پدری که بازداشت شده، سگی که همراه پدر بازداشت شده و بچه‌ای که به دنیا نیامده و دارد داستان را برای ما روایت می‌کند. از بازداشت پدر که هیچ استفاده‌ای نمی‌کنی و جند جمله بعدتر می‌فهمیم که این گره اصلی نیست. برمی‌گردیم به راوی. روایت داستان از زاویه دید بچه‌ای که هنوز به دنیا نیامده (راوی شگفت) انتخاب خوبی است به شرط آن‌که اصول استفاده از این راوی را بدانی. این راوی می‌تواند از درونیات همه شخصیت‌های داستانت آگاه باشد و روایتشان را برای خواننده بازگو کند. چون به دنیای دیگری تعلق دارد، می‌تواند به درون آدم‌ها سفر کند و ذهن‌شان را بخواند. اما شما به جای استفاده درست از این راوی، روایت هر کدام از پاراگراف‌ها را به عهده یکی از شخصیت‌های داستانت گذاشته‌ای. به جای این همه تعدد راوی می‌توانستی از راوی دانای کل استفاده کنی. از این بحث که بگذریم مسئله روایت‌ها مطرح است. روایت‌هایی که در همه‌شان یک کنش مشترک داریم که چایی آوردن مادر است. در حقیقت همه روایت‌ها از جایی شروع می‌شود و در نهایت به چایی آوردن مادر ختم می‌شود. این روایت‌ها چقدر در پیشبرد داستان و دادن اطلاعات لازم به خواننده کمک می‌کنند؟ مثلا در روایت سگ ما به چه نکته جدیدی می‌رسیم؟ اصلا حضور این سگ چقدر در داستان ضروری است؟ جز این‌که مرد او را با اسم پسری که آرزویش را دارد، صدا می‌زند؟
برگردیم به همان کنش تکراری در همه روایت‌ها. در پاراگراف آخر که بچه‌ی به دنیا آمده راوی است باز همان کنش چای آوردن مادر را داریم . با همین یک جمله چند سوال و ابهام برای خواننده ایجاد می‌کنی: ناریا مرده و راوی خیال می‌بافد که او چای آورده؟ ناریا آن‌ها را ترک کرده و پدر تجدید فراش کرده و این زن مادر راوی است؟ ناریا بچه را به دنیا آورده و مرده و این زن جای او را گرفته؟پایانی با این همه ابهام خواننده را سردرگم می‌کند.
ثریا جان قبل از نوشتن باید تکلیفت را با خودت روشن کنی. حرف داستانت چیست؟ می‌خواهی چه بگویی؟ داستانت را در یک خط تعریف کن. حالا برگرد و ناریا را دوباره بخوان. کدام یک از چیزهایی که مطرح‌شان کردی به بسط دادن و پیش‌برد خلاصه‌ای که گفتی کمک می‌کند؟ لحظاتی از داستان که راوی‌ات راجع به موضوعی حرف می‌زند که ربطی به خط داستانی تو ندارد یا اتفاقاتی می‌افتد که داستان پیش نمی‌رود یعنی داری به بیراهه می‌روی. داستانت ایستاده و دارد در جا می‌زند. مسئله بازداشت پدر می‌توانست تعلیق خوبی باشد اما در داستان تو جایی ندارد. چه کمکی به داستانت کرده؟ حذفش کن و ببین چیزی از داستانت کم می‌شود؟
ثریای عزیز این‌حرف‌ها را ننوشتم که از نوشتن دلسردت کنم. دلخور شوی و فکر کنی نوشتن کار عبثی است و به جایی نمی‌رسد. تو استعداد داستان نوشتن داری. از همین داستان کوتاه هم می‌شود این را فهمید. بلدی گره بزنی. بلدی تعلیق ایجاد کنی. می‌دانی استفاده از همین جملات کوتاه چقدر در خواننده تاثیرگذار است؟ اما به جا استفاده‌شان کن. گاهی هم لازم است جمله‌ها به هم پیوند زده شوند تا متن نفس‌دار شود. قبل از شروع داستان تکلیفت را روشن کن. تصمیم بگیر که چه می‌خواهی بگویی. شروع و تنه و پایان داستانت باید در خدمت همان تعلیقی باشد که در نظر داری.
چند بار داستان ناریا را بخوان و تصمیم بگیر که گره داستانت چیست؟ دوباره بنویسش و برای ما بفرست. منتظر هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.