تفاوت خاطره‌نویسی و داستان‌گویی




عنوان داستان : سورپرایز
نویسنده داستان : زهره کدخدایی

ماشین را خاموش کردم.نگاهی ب ساعت انداختم از ۶ گذشته بود.کوچه تاریک شده بود.همانطور ک همیشه میخواست.این مرموز بودن همیشه او را در نظرم جذاب تر میکرد‌.کسی در کوچه نبودهمه جا را پاییدم.گوشی را برداشتم و شماره اش را گرفتم.با اینکه میدانستم غافلگیری رادوست ندارد باز هم دوست داشتم یکهو ب دیدنش بروم.خیلی وقتها بدون اینکه بداند از جلوی خانه شان رد میشدم.وقتی ماشینش را میدیدم ک پارک بود انگار خیالم راحت میشد ولی اگر میفهمید هزار بار غر میزد ک اخر کار میدهی دستمان ....بی ملاحظه ای و..تماس برقرار شدولی جواب نداد.دوباره گرفتم باز هم برنداشت.نگاهی ب ماشینش انداختم ک جلوی درب مشکی بزرگشان پارک بود.چند دقیقه منتظر شدم به خیال اینکه شاید حمام باشد،نشنیده باشد،یا حتی خواب باشدبا اینکه تمامشان در انتهای خیالم کمی دور بود.از روبرو نوری ب چشمم خورد.سرم را بالا گرفتم و نگاهی انداختم.دختری زیباو سفید روبا لبهای قلوه ای خوش فرم و موهای لخت عسلی رنگ که دور تا دور روسری اش بیرون ریخته بود ،پشت یک هیوندای سفید تمیز ک انگار الان از کارواش امده بود .نشسته بود .شیشه را پایین دادو با لحنی ک عشوه از ان میبارید گفت..میتونم جاتون پارک کنم؟همانطور ک داشتم ارایش صورتش را انالیز میکردم،بی حوصله گفتم ،منتظر کسی هستم .گفت اوکی و با گاز پری رد شد.باد سردی ب صورتم خورد.شیشه را بالا کشیدم و بخاری ماشین را روشن کردم .آخرین تماس هم بی پاسخ ماند .چقدر توی ذوقم خورده بود.از وسط اینهمه شلوغی و کار آماده شدن برای همچین جایی آن هم بقصد سورپرایز کار اسانی نبود.اما او برایم انقدر مهم بود ک همه چیزرو به خاطرش تعطیل کنم.
از دو ماه پیش ک صاحبخانه اجاره را بیشتر کرده بود سعی کردم بیشتر کار کنم تا علاوه بر شهریه ی مهد دخترم بتوانم ظاهرم را هم جذاب نگه دارم.هیچ وقت چیزی از زندگیم بهش نگفتم و همیشه وانمود کردم همه چیز روی رواله.او هم چیزی نمیپرسید.پس قاعدتا انتظاری هم ازش نداشتم.دختر جوانی که ماشینش را کوچه ی پشتی پارک کرده بود،پیاده راه افتاد .از کنار ماشین رد شد.تق تق چکمه های پاشنه بلند مشکی و پالتوی خز کرمی در ان کوچه ی تاریک جلب توجه میکرد.من هم ناخواسته نگاهش میکردم.اندامش هم مثل صورتش زیبا بود.یک خانه ،دوخانه،سه خانه،خانه ی چهارم ...جلوی درب خانه ی وحید ایستاد .هیجان زده شده بودم،سرم را چسبانده بودم ب شیشه ی جلوی ماشین و با دقت نگاهش میکردم.در کیفش دنبال چیزی میگشت.گوشی اش را دراورد.صفحه روشن شد،تماس برقرار شد و بعد......در باز شد .در کمال ناباوری وارد خانه ی عشق من شد.سرم گیج میرفت.دستانم کاملا یخ زده بود .بغض عجیبی گلویم را با تمام قدرت فشار میداد.گوشی را برداشتم،صفحه ی قفل را باز کردم.چشمم ب صورت ناز دخترم افتاد.گوشی را انداختم روی صندلی بغل.طاقت نیاوردم گوشی را برداشتم و دوباره شماره را گرفتم.اینبار گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم .سرم را روی فرمان گذاشتم.صدای هق هق گریه ام در ماشین سرد و ساکت پیچیده بود .دلم میخاست پیاده شوم و سراغ هر دوشان بروم و ...اما پاهایم دیگر رمقی نداشت.گوشی را برداشتم در پیام نوشتم:عوضی ،بی لیاقت ،دروغگو ...شماره رو وارد کردم اما ارسال نکردم...
اگر بعد از چند روز پشیمون میشدم چی ؟ان وقت حتما دیگر جوابم را نمیداد.اون مغرور لعنتی .....اخر مگه چی داشت که اینهمه مجذوبش شده بودم.با این ک اهل زبان بازی و این حرفها نبودانقدر دوستش داشتم ک انگار هیچ کس دیگه ای را نمیدیدم.اشکهایم بی اختیار میریخت.دلم بحال خودم میسوخت. چقدر بهش احتیاج داشتم.نمیدانم چه مدت در این افکار غوطه ور بودم که ناگهان صدای بسته شدن در آمد.و دختر با همان طنازی از کوچه رد شد.دیگر نمیخاستم نگاهش کنم.اگر رژ لبهایش پاک شده باشد چه ؟حتما دیوانه میشدم...صدای دزد گیر ماشین و بعد هم راه افتادنش را شنیدم.دیگر آنجا کاری نداشتم.ساعت از ۹ گذشته بود .نمیدانم چرا مادرم هنوز زنگ نزده بود.خودم را جمع و جور کردم شال گردنم را باز کردم و دوباره بستم.ماشین رو روشن کردم.هنوز دستانم میلرزید.گوشی زنگ خورد.با ناامیدی نگاهی انداختم .شماره ی وحید بود.خشکم زد .برای لحظه ای هزاران فکر از ذهنم گذشت.نمیدانستم چ بگویم حتما از صدایم میفهمید اتفاقی افتاده.انقدر تردید کردم تا قطع شد.نفس عمیقی کشیدم.تمام جراتم را یکجا جمع کردم و تماس گرفتم.بعد از دو بوق بالاخره جواب داد.گفتم :سلام عزیزم،با لحن سردی گفت :فکر نمیکنی آدم خواب باشه انقدر زنگ میزنی ؟حالا کار واجبی داشتی ؟بغض گلویم رافشرد .میخواستم بد و بیراه بگویم.میخواستم بگویم لعنتی تو......هیچ کدام را نگفتم .با لحن ملایمی گفتم: یادته میگفتی زیاد ازین کوچه رد نشو ،تابلو میشیم! گفت :اره،خب که چی؟ گفتم: هیچی عزیزم،نگران نباش.دیگه هیچ وقت رد نمیشم!!!!!!
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز متن ارسالی شما چیزی نبود که یک زن بخواند و دردش نیاید. خیانت دیدن و عذاب کشیدن بابت مورد بی‌توجهی قرار گرفتن آن‌هم در روابط معیوب و خودآزارنده چیزی نیست که ندیده یا تجربه نکرده باشیم. بر این روال داستان شما طیف زیادی از مخاطبین خانم و علی‌الخصوص زنان تنهایی را جذب می‌کند که فشار سرپرستی یک بچه و بار مالی زندگی روی دوش تنهایشان سنگینی می‌کند و به انضمام ان باید جور نفر دوم و سوم زندگی برخی مردان را هم متحمل شوند. و خب اینجا مجال پرداختن به اشتباه و درستی رفتار عاطفی زنان و مردان جامعه ما نیست، کما اینکه وظیفه داستان تحلیل و مانیفست صدور کردن نیست.
اما چیزی که باید بگویم این است که این متن هنوز داستان نیست. یک درددل است. واگویی خاطره‌ای تلخ و تکراری از کشف خیانت و بی‌مهری طرف دوم رابطه و پر شدن ضلع سوم توسط یک زن مکش مرگ مای پولدار آرایش‌کرده. می‌خواهم بگویم در این متن هیچ خلاقیتی رخ نداده. قصه‌ای روایت نشده. گره‌ای افکنده و گشوده نگردیده. صحنه غافلگیر کننده‌ای که به فکر وادارد ساخته و پرداخته نشده است. این ابداً به این معنا نیست که نوشته شما معیوب و غلط است. نه! اتفاقاً شما اسلوب نگارش یک متن را در قالب خاطره‌نویسی به خوبی رعایت کرده‌اید. خاطره‌ای را هرچند تکراری و کلیشه‌ای، اما با دقت و جزئیات شرح داده‌اید. اما این واقعاً یک داستان کوتاه نیست. داستان کوتاه شبیه عکس‌هایی‌ست که علیرغم ضبط یک لحظه از تصویر زندگی، طبیعت یا آدم‌ها، حاوی حرف و نکات قابل توجه و دریافت است. شما در این متن مرتکب این امر نشده‌اید. دست‌کم انتظار داشتم در پایان‌بندی چیزی رو کنید که این متن را از شکل خاطره‌ای خود خارج کند که البته چنین نبود. داستا‌های کوتاه درخشانی در ادبیات تألیف و ترجمه داریم. آنها را بخوانید. دیدتان را گسترش دهید. به وقایع و آدم‌های اطرافتان، افکار و افعالشان دقت کنید تا از این فضای غیرداستانی خارج شوید. ابدا قصدم ناامید کردن شما نیست، به‌خصوص با توجه به این که اولین اثرتان را ارسال کرده‌اید. بلکه می‌خواهم دقیق‌تر و با ذکاوت و حساسیت بیشتری توانایی نگارش‌تان را به کار گیرید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.