زبان داستانگو




عنوان داستان : آفتاب بازی
نویسنده داستان : والیه یوسفی

آفتاب پاییزی ملایمی که خودش را روی گلهای قالی پهن کرده بود مادر بزرگ را به شوق آورد و از کنج اتاق که دراز کشیده بود با کمک عصا بلند شد و خودش را به آفتاب رساند ، و من هم کنار پنجره نشسته بودم وباد نه چندان تندی در میان درختان می وزید و برگهای سبز مانده از بهار خودشان را به رقص آواز باد پاییزی سپرده بودند ، و گاه باد انقدر تند می وزید که سکوت و نگاه من را در میان شاخ و برگهای درخت در هم می شکست ، مادرم در اتاق را باز کرد بیا مریم جان مقنعه رو سرت کن ببین خوب شده یا نه ، مقنعه پارسالم را که سیاهی آن زیر نور آفتاب رفته بود مادرم پشت و روش کرده بود که دوباره سیاه به نظر برسه ، و من احساس نو بودن را توفصل پاییزی حس کنم ، گفتم دستت درد نکنه مادر جان از اولش هم سیاه تر به نظر می رسه ، مادر بزرگ گفت مریم جان اگه حتی این بار هم مقنعه ات زیر نور افتاب دوباره سیاهی اش از بین رفت به خود آفتاب فکر کن وقتی هم سن تو بودم آفتاب به گرد پای من نمی رسید و جاهایی میرفتم که آفتاب هرگز پاش رو هم حتی یک بار اونجا نگذاشته بود ، گفتم ولی مادر بزرگ آفتاب همه دنیا رو میگرده و به همه جا سر میزنه اون وقت شما چطور این رو میگید ، مادر بزرگ گفت آفتاب هیچ وقت نمیتونه بره و زیر سایه یک درخت بشیه و من با تمام وجودم به همه سایه ها و تاریکی ها سر میزدم و از اونجا ها برای آفتاب صحبت میکردم و آفتاب هم از روشنایی های و جاهایی که رفته بود برای من میگفت و همیشه با هم بازی میکردیم ، گفتم مادر بزرگ پس الان چرا بازم با هاش بازی نمیکنید ، مادر بزرگ یک کم به چشم های من زل زد و بعد سرش رو پایین انداخت و با یک دستمال چند قطره اشک رو پا کرد از توی سکوتش صدای آه هایش آنقدر ویران کننده بود که تن مادر بزرگ را به یک باره به لرزه در آورد، عصایش را برداشت و با قدم های آرام و لرزان دوباره به کنج اتاق بر گشت ، و قتی می خواست بنشیند کمی لرزید و به یک باره تنش نقش بر زمین شد ، و قتی خودش را جمع و جور کرد و پاهایش را دراز کشید عصایش محکم به دست گرفت و با حرکت عصا و اشاره به سوی من گفت برو بیرون ، بلند شو با حرفهات کم من رو اذیت کن من هاج و واج مادر بزرگ را نگاه میکردم همین چند دقیقه پیش آرام بود و به یک باره چه اش شده بود و من فقط نگاهش میکردم این بار عصایش را محکم بر روی قالی کوبیدو فریادش پر از بغض گریه ای بود که نمیخواست کسی گریه هایش را ببیند ، مادرم سراسیمه وارد اتاق شد گفت مریم چیکار کردی مادربزرگ رو انقدر عصبانی کردی ، مادر بزرگ فریاد میزد برید بیرون تنهام بگذارید هر دو تون فقط برید بیرون ، مادرم دست من رو محکم وباعصبانیت کشید ، و در مادر بزرگ را آرام بست ، صدای آه و ناله های مادر بزرگ تا غروب ادامه داشت و آه ها و مویه هایی که سر می داد پر از دلتنگی های عجیبی بود که نمیدانستیم چکار کنیم ، سر شب دیگه صدایی از مادر بزرگ نیامد ، مادرم غذای مادر بزرگ را داخل یک سینی گذاشت و من هم پشت سر مادرم رفتم ، گفت مریم جان آمدی این جا بشین تا غذایم را بخورم من اول یک کم میترسیدم بعد مادرم به من اشاره. کرد چیزی نیست بشین ، بعد از غذا خوردنش گفت ، مریم عزیز خیلی وقته میخوام برم بازی من زیاد نمیتونم تو سایه ها و تاریکی ها نفس بکشم و قدرتش رو ندارم و( صدایش را آرام کرد) که بجنگم ، با تعجب گفتم مادر بزرگ جنگ ، بعد گفت کمکم کن آستین ام رو بالا بزنم ، بعد جای ترکش روی بازویش را به من نشان داد ، و زود لباسش را پایین کشید ، و حالا دوست دارم آفتاب یک روزی بیاد دنبالم و من رو سوار خودش کنه و با هاش به همه جاهای روشن برم ولی مریم تو باید آفتاب بازی رو یادبگیری گفتم چه جوری مادربزرگ گفت ، هر جا تاریکی آنقدر زیاد بود که نتونی نفس بکشی ، و سیاهی به خواد همه چی رو به خاطر خودش له کنه باید کاری کنی و با کمک آفتاب بتونی روشنایی رو به اونجا ببری ، گفتم مادر بزرگ برنده بازی کیه ، گفت خودت و آفتاب ، گفتم مادر بزرگ چطور میشه هر دو مون برنده بشیم ، سکوت کرد و گفت الان دیگه خوابم میاد فردا برات میگم ، صبح وقتی از مدرسه برگشتم ، صدای گریه و زاری از تو خونه ما بود ، مادر با چشم گریان به استقبالم امد گفت مریم جون مادر بزرگ رفت تو آسمون همین رو که شنیدم با شادی و لبخند به هوا پریدم آخ جون آفتاب اون رو به خونه خودش برده ، مادرم و همه اطرافیان نمیدونم چطور تو اوج گریه و زاری گفتن دختره خل شد ، مادرم زود دستم رو کشید و من رو یک گوشه خلوت برد ، گفت چته به جای اینکه ناراحت باشی خوشحالی ، گفتم مادر بزرگ خودش گفت، دوست داره بره خونه آفتاب و از اون بالا بجنگه ، مادرم وقتی اسم جنگ را شنید یک کم ترسید با نگرانی هر دو دستم رو گرفت و آرام گفت دیگه چی گفت ، از منم خواست هم بازی آفتاب بشم ، مادرم با نگرانی من رو تو آغوش کشید و گفت مادر بزرگ هیچ وقت نجنگیده ، من سرم رو بلند کردم تو چشم مادرم نگاه کردم و محکم گفتم نه خیر من خودم جای ترکش رو روی بازویش دیدم و مادرم در نگرانی سکوت کرد ، مادرم خم شد و هر دو دستم رو بوسید و به خانه رفت ، من هم به وسط حیاط که رفتم و آفتاب رو توی مشتم میگرفتم و موقع رها کردنش می خندیدم ، سرم رو بلند کردم که از میان شاخ و برگ درختان صورتش را پیدا کنم وقتی پشت چند برگ پاییزی صورتش را پنهان کرده بود باد تندی وزید و برگهای پاییزی خودشان را به آواز باد سپردند و انگار خیالشان نبود که این آواز آواز مرگشان است که برایشان نواخته میشود ، اگر خودشان را به دست باد و نسپارند سبز شدن در درخت می میرد ، مادر بزرگ رفته بود و من اینجا بودم برای آفتاب بازی
نقد این داستان از : الهام فلاح
زبان متن شما داستانگو نیست. اگر هم باشد برای گروه سنی دبستان مناسب است. واقعاً نمی‌خواهم تند و ناامیدکننده باشم اما متن شما هیچ ویژگی داستانی ندارد. زبان به شدت خام و کودکانه است. دیالوگ‌ها باسمه‌ای و نمایشی‌اند. راوی هیچ محلی از اعراب ندارد نه رفتارش و نه سؤالاتش. رفتار مادربزرگ عجیب و نامتعادل است و حتی اگر از یک مست یا دیوانه یا ناقص‌العقل هم بنویسید باید درست از کار دربیاید. معنا و مفهومی که پشت سمبل خورشید و سایه قصد بیانش را داشته‌اید پیدا نمی‌شوند. نقطه داستانی به وقوع نمی‌پیوندد. شما یک صحنه یا واقعه داستانی را برای ما تصویر نکرده‌اید. توصیفات بعضاً کودکانه و نادرست‌اند. "باد گاهی آن قدر تند می‌وزید که سکوت و نگاه من را در لابه‌لای شاخه‌ها در هم می‌شکست." جمله‌ای شبیه به این را در توصیف راوی از پنجره‌ای رو به پاییز می‌خوانیم که عملاً معنایی ندارد. نکته دیگر جای ترکش است. من نمی‌دانم زخم باقی‌مانده و کهنه از اصابت ترکش چه شکل و شمایل خاصی دارد که راوی که گویا یک بچه محصل است قادر به تمیز دادن بین جای زخم ترکش با هر زخم دیگری است؟ من در این باره اطلاعی ندارم و اگر اطلاعات کاملتری دارید باید خواننده را هم مطلع کنید. دوست دارم بیشتر از این درباره متن شما بنویسم ولی متأسفانه دست‌آویز قابل نقد و نظری نمی‌یابم. اگر واقعاً به نوشتن و داستان‌نویسی علاقه دارید لطفاً تا می‌توانید داستان‌های خوب و درست را، چه در بخش داستان کوتاه و چه رمان مطالعه کنید. مطالعه را شبیه حضور در کلاس بدانید و از اسلوب زبان و نگارش کتاب‌ها یاد بگیرید. امیدوارم در این مسیر خیلی بیش‌تر از این بتوانیم شاهد توانایی شما باشیم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. اصالتم گیلانی‌ست. در رشته مهندسی کامپیوتر تحصیل کرده‌ام. از کودکی نوشتن را با کیهان بچه‌ها تمرین کردم. اولین رمان را در بیست و هفت سالگی نوشتم. تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌ام. با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری می‌کنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.