از طرح تا داستان




عنوان داستان : کشف آمریکا
نویسنده داستان : علی پاینده

می گویند که انسان ها توسط زئوس آفریده شدند. زئوس علاقه ی خاصی به این آفریدگان خود داشت. اما همه ی خدایان مثل او نبودند. مثلاً برادر زئوس پوزئیدون که خدای دریاها بود از این آفریدگان برادر متنفر بود. همیشه ناراحت بود که چرا انسان ها که روز اول قرار بوده ساکن خشکی باشند مرتب سوار به وسیله های ساخت خود مثل قایق و کشتی می شوند و به قلمرو حکومت او تجاوز می کنند. همیشه از این امر شاکی بود و شکایت به نزد پادشاه خدایان یعنی زئوس می برد اما زئوس وقعی به حرف های برادر نمی نهاد و کاری نمی کرد. این بود که پوزئیدون وسایل خود را جمع کرد و از دست انسان ها پناه برد به وسط بزرگ ترین اقیانوس عالم. جایی که خیلی دور از دسترس قایق ها و کشتی های انسان ها بود و آفریدگان خاص زئوس نمی توانستند مزاحم آرامش پوزئیدون شوند.
اوضاع بر همین منوال بود و سال های سال به خوبی و خوشی برای پوزئیدون می گذشت تا روزی که پوزئیدون از بالای سرش صداهای ناخوشایندی شنید. صداهایی که قرن ها بود نشنیده بود. اولش اصلاً شک داشت که درست شنیده یا نه این بود که به سطح آمد و سرکی کشید. و بله... انسان ها بالاخره موفق شده بودند کشتی ای بسازند که می توانست مسافت های طولانی ای را در اعماق دریا طی کند.
پوزئیدون تعدادی از موجودات دریایی را فرستاد تا در میان این انسان ها جاسوسی کنند و بفهمند که جریان چیست و این همه دور از خشکی چه می کنند؟! پری دریایی ای را فرستاد که نیمه شب ها به سطح آب بیاید و ملوانان کشتی را گول بزند و ازشان بپرسد که جریان چیست؟ خرچنگی را فرستاد که وارد کشتی شود و سر و گوشی آب بدهد که چه خبر است و گفته های ساکنان کشتی را به پوزئیدون انتقال دهد. پوزئیدون از روی گفته های جاسوسانش متوجه شد که گویا کشتی متعلق به فردیست ماجراجو بنام کریستف کلمب که از طرف پادشاه کاستیل مأموریت دارد راهی جدید به سمت هندوستان پیدا کند اما گویا حالا کشتی در اعماق دریا گم شده.
پوزئیدون مدت ها صبر کرد تا شاید کشتی نشینان راه خود را پیدا کنند و اوضاع پوزئیدون به حالت آرامش قبل باز گردد. البته او می توانست به یک حرکت کشتی را از وسط به دو نیم کند اما خوب، انسان ها مورد عنایت خاص پادشاه یعنی زئوس بودند و هیچ کدام از خدایان این حق را نداشتند که بدون اجازه آزاری به آن ها رسانند حتی برادر خدای بزرگِ زئوس یعنی همین جناب پوزئیدون.
خلاصه اینکه ساکنان کشتی مرتب از آن بالا اجابت مزاج می کردند؛ ماهی ها و دیگر آفریدگان پوزئیدون را می گرفتند و می خوردند؛ هر چقدر هم پوزئیدون به وسیله ی پری های دریایی آن ها را راهنمایی می کرد و مسیر درست به سمت هندوستان را به آن ها نشان می داد باز راه خود را گم می کردند و خلاصه برو نبودند.
این بود که سرانجام حوصله ی پوزئیدون سر رفت و اعصابش بهم ریخت و با اینکه اصلاً دوست نداشت به دربار برادرش برود و یکجورهایی پیش خودش فکر می کرد که برادر کوچکترش سر دیگر فرزندان کرونوس را کلاه گذاشته، بلند شد و رفت به آسمان ها خدمت جناب پادشاه یا همان برادر کوچکتر یعنی زئوس.
پوزئیدون که از مقررات و قوانین خانه ی برادر هم اصلاً خوشش نیامده بود و به شدت هم ناراحت بود که می بایست جلوی برادرزاده ها و دیگر خدایان جلوی زئوس خم شود و ادای احترام کند، بعد از اینکه سرانجام پس از کلی تشریفات به خدمت زئوس رسید زبان به شکایت گشود و از برادر به شدت انتقاد کرد که چرا این موجودات بدذات که مُخلِ آسایش تمامی موجودات عالم هستند را از اول آفریده و حالا که برادر بزرگ ترِ پادشاه خدایان از دست این انسان ها پناه برده به وسط بزرگ ترین اقیانوس عالم اصلاً چرا حتی در آنجا هم انسان ها ول کن قضیه نیستند و دست از سرش برنمی دارند.
زئوس به پوزئیدون گفت که در هر حال پادشاه و تصمیم گیرنده اوست و اگر پوزئیدون جلوی دیگر خدایان قول بدهد و قسم یاد کند که بعدش هرگز دیگر تقاضایی نداشته باشد زئوس فقط حاضر است یک خواسته ی برادر را اجابت کند و تنها یک خواسته و همین و پوزئیدون بعدش دیگر هرگز نباید تقاضایی بکند و معترض باشد.
پوزئیدون که اعصاب و آرامشش از دست انسان ها و رفتار برادر به کل بهم ریخته بود جلوی تمام خدایان قسم یاد کرد و بعد هم خواسته ی خود را مطرح ساخت که کریستف کلمب و ملوانانش هر چه سریع تر به خشکی برسند. زئوس قول داد که هر چه سریع تر خواسته ی برادر را اجابت کند به شرط آنکه پوزئیدون برود و مطابق قسمش دیگر هرگز اعتراضی نکند و به دربار برادر نیاید.
پوزئیدون چنین کرد و رفت. به قصر خود در اعماق بزرگ ترین اقیانوس عالم بازگشت و از بس خسته و خورد بود مشغول استراحت شد. مدتی نگذشته بود که سراسیمه از خواب پرید. از بالای سرش سر و صداهایی بسیار عظیم تر از گذشته و زمان آمدن کشتی انسان ها شنیده می شد. پوزئیدون عصبانی و خشمگین تعدادی دیگر از موجودات آبزی را برداشت و بالا رفت اما دیگر دیر شده بود و زئوس کار خود را کرده بود و یک خشکی بسیار عظیم آفریده بود تا کریستف کلمب و ملوانانش بتوانند مطابق قرار با برادر به خشکی بروند.
و بدین شکل بود که قاره ی آمریکا توسط کریستف کلمب کشف شد.
اکنون سال ها و قرن ها از آن زمان گذشته. پوزئیدون مدت ها به کار برادر کوچک تر و باهوش تر خود فکر کرده و به این نتیجه رسیده است که این ها همه اش از اول نقشه بوده تا زئوس قلمروی برادر بزرگ تر خود را هم قبضه کند. آفریدگان باهوش و زیرک زئوس که از همه نظر به خودش هم شبیه بودند از آن روز مرتب در این مسیر تازه در بالای سر پوزئیدون در حرکت بودند و مدام از آن بالا فضولات خود را بر سر پوزئیدون می ریختند جوری که سرانجام پوزئیدون را مجبور کردند که محل زندگی خود وسط بزرگ ترین اقیانوس عالم را ترک کند و برود به جایی نامعلوم که هنوز هم مشخص نیست که کجاست.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. برای شما یک خبر خوب دارم و یک خبر بد. اول از خبر خوب شروع می‌کنم چون خبر مهم‌تری است. داستان نوشتن بیشتر از هرچیزی شبیه به یک ترازوی شاهین‌دار قدیمی است؛ یک کفه‌اش هنر قصه‌گویی است و کفه دیگرش تکنیک داستان‌نویسی. این دو ویژگی باید در حد و حدود هم باشند تا شما داستان‌نویس قابلی باشید و داستان‌هایی با عیار بالا بنویسید. قصه‌گویی جنبه ذاتی داستان‌نویسی و آموختن تکنیک‌های داستان‌نویسی، جنبه اکتسابی این هنر است. در نتیجه کسی که قصه‌گو نیست هیچ‌وقت داستان‌نویس خوبی نخواهد اما کسی که تکنیک داستان‌نویسی بلد نباشد، با تلاش و ممارست می‌تواند در زمینه‌ تکنیک‌های نویسندگی تجربه‌اندوزی کند. خبر خوب این است که شما قصه‌گو هستید و برای این‌که تبدیل به داستان نویس قابلی باشید هیچ مشکلی ندارید. خبر بد این است که کفه تکنیک‌های نوشتن شما پایین است و این، یعنی شما احتیاج به تمرین و پیگری در امر نوشتن دارید.
در مورد همین داستانی که از شما می‌خوانیم باید بگویم که بعد از خواندن آن، به خودم گفتم که شما ذهن قصه‌گو و خلاقی دارید اما هیچ تلاشی برای ساختن فضای دراماتیک داستانتان نکرده‌اید و داستان شما در حد یک طرح باقی مانده‌ است. بیشتر نویسنده‌ها وقتی قصد نوشتن داستانی را دارند ابتدا به ساده‌ترین شکل ممکن این داستان را روی کاغذ می‌آورند تا از توالی رویداد‌ها در مسیر روایت آگاه شوند و بدانند و وقتی داستانشان را می‌نویسند از چه مسیری باید عبور کنند. آن‌وقت همین طرح را شاخ و برگ می‌دهند و با ذکر جزئیات آن‌را دراماتیک می‌کنند و تازه در این مرحله است که می‌شود ادعا کرد داستان در حال شکل گرفتن است. اگر بخواهم به زبان ساده‌تری بگویم داستان تعریف یک اتفاق نیست، داستان چگونگی و کیفیت یک اتفاق است. شما در داستانتان نوشته‌اید «پری دریایی‌ای را فرستاد که نیمه شب‌ها به سطح آب بیاید و ملوانان کشتی را گول بزند و ازشان بپرسد که جریان چیست؟» یا کمی جلوتر گفته‌اید که خرچنگی را روی کشتی فرستاد تا سر و گوشی آب بدهد. این‌که یک خرچنگ در یک داستان فانتزی روی عرشه یک کشتی برود تا سر و گوشی آب بدهد خودش یک خرده روایت جان‌دار است که داستان را نجات می‌دهد. قبل از هرچیزی شخصیت خرچنگ خودش یک داستان است این‌که با دادن یک خصلت انسانی مثل لکنت زبان یا هر ویژگی دیگری کمی سعی در شناساندن او به مخاطب بکنید و به اصطلاح او را باور پذیر بکنید. بعد از این توضیح بدهید او چگونه روی عرشه می‌آید. کجا گوش می‌ایستد؟ وقتی او گوش می‌ایستد چند ملوان با همدیگر در حال صحبت کردن هستند؟ دو نفر که کشیک می‌دهند یا عده‌ای ملوان که مشغول جشن و شادی هستند. ملوان‌ها به هم چه می‌گویند؟ احتمالا در طی این پروسه استراق سمع چیزی جان خرچنگ را تهدید می‌کند، ممکن است ملوان‌ها متوجه حضور او بشوند یا که مثلا سگ یکی از آن‌ها او را ببیند و از این طریق به داستانتان هیجان بیشتری بدهید. به همین بهانه می‌خواهم یک قانون طلایی داستان‌نویسی را با شما در میان بگذارم؛ وقتی شما داستان نویس خوبی هستید که از پتانسیل تمام خرده روایت‌های داستانتان نهایت استفاده را ببرید. نه این‌که تمام جذابیت‌های داستانتان را شتاب‌زده و سرسری در یک جمله بگویید و از آن عبور کنید. اما اصلی‌ترین مساله یعنی همان هسته مرکزی داستان شما؛ اگر همین حالا به شما بگویم داستان خودتان را در دو یا سه جمله برای تعریف کنید چه می‌گویید؟ زئوس قاره آمریکا را خلق الساعه خلق کرد که با ترفند قلمرو پوزئیدون را از آن خود کند؟ خب سوالی که مطرح است این‌ است که زئوس چرا این‌کار را کرد؟ جواب این سوال تمام داستان شماست. جوابتان این است که چون زئوس و پوزئیدون با هم اختلاف دارند؟ می‌بینید داستان شما از همین چند کلمه بیشتر نیست. برای این‌که این داستان شکل بگیرد دلیلمندی کنش شخصیت‌های شما برای ما به عنوان مخاطب داستان شما خیلی مهم است. ما باید بدانیم چرا زئوس به عنوان خدای توانا باید چنین بلایی را بر سر برادر بزرگ‌ترش بیاورد در حقیقت مساله بزرگ داستان شما همین اختلاف میان خدایان باستان است که در داستان شما اصلا به آن پرداخته نشده است. اگر شما به ظرف ذهنی مخاطب اکتفا کرده‌اید و به این فکر می‌کنید که مخاطب از قبل دلیل این اختلاف را می‌داند که باید بگویم محاسبه‌ی اشتباهی کرده‌اید. داستان شما در اصل داستان اختلاف میان دو اسطوره است. این اختلاف در قدم اول باید ساخته و پرداخته شود که هرچیزی به پشتوانه آن در ادامه ساخته شد برای من به عنوان مخاطب داستان شما قابل فهم و بعد داستان این تسویه حساب یا به قول استاد نجفی تصفیه حساب میان دو اسطوره به واسطه اختلاف قبلی است که در حال حاضر داستان شما فقط بخش دوم است یعنی همین حالا ساختمان داستان شما ایرادی کلی دارد و ناقص است و در غیاب روایت اصلی یا هسته مرکزی روایت می‌شود. حالا در مساله تسویه حساب تازه برمی‌خوریم به همین به همان صحبت‌های ابتدای این یادداشت. اما راه حل چیست؟ شما فکر کنید این داستان را ننوشته‌اید فقط طرحی اولیه از آن نوشته‌اید که موقع نوشتن نقشه‌ی راه شما باشد و بدانید که باید چه‌کار کنید. ابتدا به مساله میان پوزئیدون و زئوس بپردازید. فکر کنید مخاطب شما هیچ‌چیزی در مورد آن‌ها نمی‌داند اصلا فکر کنید من مخاطب داستان شما هستم و هیچ‌چیزی در مورد این دو نفر نمی‌دانم. به بهانه داستان اختلاف میان آن‌ها، سطح آگاهی و شناخت من از آن‌دو را به سطح شناخت خودتان برسانید و آن‌جا شروع کنید به روایت تسویه حساب که مطمئن هستید. من همان‌قدری اتمسفر داستان شما را می‌شناسم که شما می‌شناسید. برای روایت ماجرای کریستف کلمب و کشف قاره‌ی آمریکا مراجعه کنید به همین یادداشت من و از سر حوصله ماجرای کشتی کلمب و فرستادن خبرچین‌ها و مراجعه پوزئیدون به بارگاه زئوس را سر حوصله روایت کنید. امیدوارم روایت جدیدی از همین داستانی را که امروز طرح نصفه و نیمه‌اش را خواندم بخوانم.
داستان نوشتن را جدی بگیرید چون نویسنده‌های زیادی هستند که نوشتن را بلدند اما چون مثل شما ذهن داستان‌سازی ندارند هیچ‌وقت نویسنده خوبی نشده‌اند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱۸
رامبد خانلری » یکشنبه 17 تیر 1397
منتقد داستان
آقای پاینده عزیز، زمان همه‌چیز را مشخص می‌کند. یا مجموعه‌ای از داستان‌های شما منتشر می‌شود و نه خود شما که دیگران شما را با بورخس یا نسل جدید نویسنده‌های روس مقایسه می‌کنند یا که این اتفاق نمی‌افتد و در هر دو صورت حقیقت بر من و شما مشخص می‌شود. منت مطالعه کردنتان را سر دیگران نگذارید این بزرگ‌ترین درسی است که باید از خواندن‌هایتان می‌گرفتید و متاسفانه نگرفتید.
علی پاینده » چهارشنبه 13 تیر 1397
جناب احسان حسینی، در میان این همه نویسنده بزرگ اگر من عامل جهانی نشدن داستان ایرانی هستم، پس لابد من از همه بزرگ‌ترم. ممنون از تعریف شما. و دوباره شما را ارجاع می دهم به پست های اولم. نویسنده همیشه باید مثل شاگرد حرف گوش کند اما خدا نکند روزی کسی بگوید منتقد تو چه؟! تو چقدر سواد نقد داری؟! از دید شما چه اشکالی دارد یکی هم در این کشور منتقدین را نقد کند؟! مگر نقد آن ها هم سطح نقد جهانیست که از نویسنده ی ما توقع می رود هم سطح جهانیان بنویسد؟!
احسان رضایی » یکشنبه 17 تیر 1397
جناب آقای پاینده، هر نکته‌ای در مورد متن نقد انجام‌شده بر روی داستان ارسالی دارید را بفرمایید. مطالب دیگر را چند بار تکرار فرمودید و از این به بعد پیامهای تکراری را منتشر نخواهیم کرد.
علی پاینده » دوشنبه 11 تیر 1397
خداییش برید مثلا نظریه های روایت از والاس مارتین رو بخونید، جز کتب درسی دانشگاهی در رشته روایت شناسی و داستان در دانشگده های بیرون. ببینید کجا راجع به قواعد ایرانی بحث شده. اصلا کجای دنیا این مدل ایرانی نقد می کنن و کجای دنیا این مدل ایرانی می نویسن. ترو خدا برید بخونید، مطالعه چیز بدی نیست.
احسان حسینی نسب » سه شنبه 12 تیر 1397
بعنوان یک مخاطب کامنت‌ها را خوندم. به نظرم خود شما از جمله عوامل جهانی نشدن داستانِ ایرانی هستید. شما اثر خودتان را در پایگاه نقد داستان، که روشن است برای نقد داستان راه اندازی شده، فرستاده اید. اثر شما توسط یکی از منتقدها نقد شده، ولی شما یک جلمه در مورد نقد داستانتان چیزی ننوشته اید، بلکه منتقد را نقد کرده اید. آنچه شما خوانده اید را بقیه هم خوانده اند استاد! کار، بسیار راحت است: شما میتوانید دیگر اثری به پایگاه نقد داستان ارسال نکنید، اگر نقد منتقدانِ این پایگاه را نقد فنی و علمی نمی دانید.
علی پاینده » دوشنبه 11 تیر 1397
یه برنامه ای هست پرگار از بی بی سی پخش میشه نمی دونم دیدید یا نه. در یکیش واکاوی می کرد چرا داستان ایرانی جهانی نمیشه. مهمان های داشت مثل عباس معروفی. هزار تا حرف زدن. اما اصل مطلب رو نگفتن. داستان ما جهانی نمیشه چون ما قواعد خاص ایرانی رو در داستان به کار می بریم. بعدم پیش خودمون فکر می کنیم همه جای جهان اینجوریه.
علی پاینده » دوشنبه 11 تیر 1397
به طور مثال الان دارم مجموعه داستانی رو می خونم از نویسندگان تقریبا جدیدتر روسیه بنام رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید، نشر چشمه. خداییش برید بخونید، ببینید در کدوم داستان این قواعد انجمن های ادبیِ ایران که نمونش رو در نقد دوستان می بینیم رعایت شده.
علی پاینده » دوشنبه 11 تیر 1397
بذارید یه نکته دیگه بگم، این مدلی که از داستان نویس ایرانی می خوان، داستان کارگاهیِ مدلِ ایرانی، در هیچ جای جهان این مدلی نمی نویسن. در هیچ جای جهان این قواعد داستان کارگاهیِ ایرانی رو در داستان ها شون رعایت نمی کنن.
پرهام علیدوستی » دوشنبه 11 تیر 1397
سلام بر دوست عزیز جناب آقای پاینده با کسب اجازه، متن شما طرح قوی و جالبی است که استعداد شگرفی برای تبدیل شدن به یک رمان دارد. با خواندن آن من یاد قصه های شبانگاهی افتادم که در گوش کودکان زمزمه می کنند. پر است از تفسیر رفتار شخصیتها که می دانید نامطلوب است. نویسنده کنش و.واکنش را در ستینگ زمان و مکان نشان می دهد و اوج فرود را می گوید تا خواننده خود به کشف و درک مفهوم نائل شود و لذت ببرد. قلمتان مانا.
علی پاینده » جمعه 08 تیر 1397
و در آخر چشم، ما هر چی منتقدها گفتن گوش می کنیم، ولی اینکه میگیم بابا مطالعه کن منتقد محترم مگه این حرف بدیه؟! خوب عزیز من بیشتر مطالعه کن این چه حرف بدیه؟!
علی پاینده » جمعه 08 تیر 1397
یه نکته هم واقعا گفتنش ضروریه، همیشه تو ایران نویسنده ها رو با بزرگ ترین غول های ادبیات جهان مقایسه می کنن، یکی نیست بگه مگه منتقد ما هم سطح فلان غول نقد، نقد می کنه که همه توقع دارن نویسنده ی ما هم سطح فلان غول ادبیات که تو کشور خودشم تکه بنویسه؟
علی پاینده » جمعه 08 تیر 1397
می دونید آقای خانلری، دوباره حرف قبلیمو تکرار می کنم. نویسنده هر چی منتقد بگه باید گوش کنه، اما خدا به داد روزی برسه که یه نفر بگه منتقد محترم، شما چطور
رامبد خانلری » چهارشنبه 06 تیر 1397
منتقد داستان
دوست عزیز سلام، بهترین پیشنهادم اینه که یک‌بار دیگه من و شما هر دو چند داستان از مارکز و بورخس بخونیم و مجدد با هم صحبت کنیم.
علی پاینده » سه شنبه 05 تیر 1397
ببحشید دوباره مزاحم میشم، مدیران محترم، در سایت های دیگر اول که نظر مخفی شده که هنوز تایید نشده هم ویرایش می شود. دوم اینکه تعداد کلماتی که با سایت شما می شود ارسال کرد در قسمت دیدگاه بسیار کم است. سپاس
علی پاینده » سه شنبه 05 تیر 1397
دوست عزیز جناب رضایی، فقط یک نکته ی کوچولو بگویم، چون سیستم شما اجازه تعداد کلمه ی بالا را نمی دهد. بر اساس نقد مدل ایرانی که نمونه اش را در جناب خانلری دیدین، بورخس اصلا داستان ندیس نیست، ماکز هم قصه می نویسد. لطفا آثار خا جی را مطالعه فرمایید. سپاس.
علی پاینده » دوشنبه 04 تیر 1397
آن وقت ببین که منتقدان مودب چطور یقه جر می دهند و جرواجرت می کنند. در هر حال من نمی خواهم به علت رسوم محترم ایرانی وارد نقد تو نقد شوم پس فقط می گویم که محبت کردید که داستان را نقد فرمودید و لطفاً، لطفاٌ و لطفاً بیشتر مطالعه کنید. سپاس.
احسان رضایی » سه شنبه 05 تیر 1397
سلام دوست عزیز. کاش قبل از قضاوت در مورد جواب احتمالی منتقد، نکته‌ای که داشتید را می‌فرمودید. ایشان در نقد داستان شما بسیار منطقی و محترمانه نقد کرده‌اند. به هر حال، اگر داروی سرماخوردگی داستانتان را می‌شناسید، آن را بر روی اثر اعمال کنید. ضمناً برای نقد داستان شما هم نیاز به خواندن همۀ کتابهای نقد نیست.
علی پاینده » دوشنبه 04 تیر 1397
آقای خانلری عزیز، ضمن تشکر، می دانید، در ایران رسم است که منتقد هر چه دلش خواست راجع به داستان بگوید و نویسنده هم همواره مثل یک شاگرد حرف گوش کن باید هر چه منتقد گفت گوش کند و در داستانش اعمال کند و اصلاً هم کسی نمی گوید که تجویز داروی اشتباه یک سرماخوردگی ساده را به سرطان تبدیل می کند و خدا به داد روزی برسد که یک نویسنده به منتقدی بگوید که عزیزِ محترم آیا شما فلان کتاب نقد غرب را خوانده ای و آیا فلان داستان فلان نویسنده ی بزرگ را خوانده ای و اینجای حرفت به نظر من ایراد دارد، ادامه در پست بعد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.