انگیزه سست روایت، دامن زدن به خاطره‌گونگی اثر




عنوان داستان : خنده های آسمانخراش
نویسنده داستان : غلامرضا افضلي

اسمش فرید بود انگار هرگز بالای درخت نرفته بود دستم را قلاب کردم تا کمکش کنم ولی اندام گوشتالود و فربه اش جنب و جوش را برایش سخت کرده بود و با هر بار بر زمین خوردنش خری که همان نزدیکی بر زمین میخ شده بود از ته دل نعره می زد خنده های خرکی خر فرید را بیشتر به سماجت انداخته بود هر طور شده که پیروزیش بر درخت به رخ او بکشد .گاهی انسان باید خودش حتی شده به خودش ثابت کند خر هم تنها بهانه است.

عرق از سرو کولش مثل کتری جوش آورده سرازیر بود و رخت و جامه اش خاک آلود بود و دستانش خراشیده شده بود تلاشش برایم قابل تحسین بود کم کم تحسینم در حال تبدیل شدن به ترحم بود . فکری به ذهنم رسید میخ الاغ را از زمین کندم و نزدیک درخت آوردم .

به نظرم پیشنهاد خوبی بود هرچه باشد بدن الاغ کمی بلندتر بود احتمال موفقیتش بیشتر بود. با چهره ی خسته و عرق کرده اش رو به من کرد: چرا خودت امتحان نمی کنی ؟ گویا دیگر توانش بریده شده بود و نمی خواست گزینه جدید مرا امتحان کند .

من ؟من ؟!فکرش را نکرده بودم خودم را فقط مشوق می دیدم نگاهی به خر کردم نمی دانم قابل اعتماد هست یا نه ؟ عجب پیشنهادی کردم حالا خودم در رد و قبول پیشنهاد خودم مردد بودم .نگاهی به بالا کردم به نظرم ترسناک می آمد . اینطوری خودم را در دام خودم انداخته بودم.

خر را کشان کشان نزدیک درخت آورده بود نگاهی به چشمان الاغ و فرید انداختم انگار می خواستم وصیت های آخرم را بکنم . افسار خر را ترسان و لرزان بدست او دادم ملتمسانه گفتم : نذاری تکون بخوره

_خیالت جمع فقط فکر بالا رفتن باش

پا بر رکاب خر گذاشتم و آرام بر پشتش نشستم تا اینجاش که راحت بود نگاهی به فرید کردم هنوز افسار خر را نگه داشته بود آرام آرام سعی کردم که بلند شوم ولی انگار خره که از دست ما به ستوه آمده بود خیال بی حرکت ماندن نداشت فرید که نگاه ملتمسانه مرا دید لگام خر را محکم تر گرفت و نهیبی به خر زد که دلم کمی قرص شد .

_نترس نمی ذارم جنب بخوره

دست بر تنه ی درخت داشتم و پا بر کمر الاغ دیگر ایستاده بودم خر قدمی به عقب برداشت دلم هری ریخت آرام به سرجایش برگشت قدمی به جلو برداشت باز هم سرجایش برگشت انگار مرض تکان خوردن داشت دو دستم را باز کردم و تنه درخت را بغل کردم درخت تناوری بود آرام یکی از دست هایم را رها کرد و نزدیکترین شاخه را به چنگ آوردم و دست دیگر را هم به کمک دست راستم بردم دیگر تا حدود زیادی آویزان بودم ولی هنوز پا بر خر داشتم خر که کم طاقت شده بود و حوصله اش سر رفته بود لگامش را از چنگ فرید رها کرد و گریخت و خنده های آسمانخراشش کوی و برزن را پر کرد بود انگار داشت به من که بین آسمان و زمین آویزان بودم می خندید .

انگار دستم از زمین زمان کوتاه شده بود فرید باید دوباره خر را به زیر پاهای من می آورد رفت که بیاوردش من که گفتم به این خر اعتمادی نیست یه کمک بیار در همین گیر و دار بودم که صدای شکستن شاخه را شنیدم چیزی که اصلا فکرش را نکرده بودم آنروز خاطره دردناکش مانده برای یک لحظه نفسم بند آمد و آسمان در برابر چشمانم تیره تار شد و تا مدت ها دردش در تمام بدنم باقی ماند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای غلامرضا افضلی سلام

با توجه به تجربه کوتاه داستان نویسی‌تان، «خنده‌های آسمانخراش» تجربه خوبی است اما بیشتر برای تمرین و دستگرمی مناسب است و نمی‌توان به عنوان داستانی با چفت و بست و ساختار درست به آن نگاه کرد و به بررسی‌اش نشست. عمده‌ترین مشکل اثر این است که به خاطره پهلو می‌زند و نتوانسته در حد و اندازه‌های اثری داستانی قد بکشد؛ به این معنی که فکر اولیه در ذهن شما قوام نیافته و انبساط لازم را به دست نیاورده و در قد و قواره خاطره باقی مانده است. شاید ماجرا بعد از افتادن راوی از درخت نباید تمام می‌شد و باید ادامه پیدا می‌کرد. در اینجا بی‌موقع رها کردن ماجرا، به خاطره‌گونگی آن دامن زده است. می‌دانید که نویسنده لازم است بهترین آغاز و بهترین پایان را بشناسد. در اینجا با آغاز بد یا آزاردهنده‌ای روبرو نیستیم جز اولین جمله که زیادی است و داستان می‌توانست از همان جایی آغاز شود که راوی دستش را قلاب کرده تا فرید از درخت بالا برود؛ اما مشکل در مورد ادامه و پایان کار است. پیشنهاد ایستادن پشت الاغ و بالا رفتن از درخت و باقی ماجرا هیجان و کشش داستانی ندارد. در واقع انگیزه روایت قوی نیست. معلوم نیست چرا راوی و دوستش برای بالارفتن از درخت تلاش می‌کنند؟ دلیلش چیست؟ درخت هم درخت ویژه‌ای نیست که در پیرنگ کارکرد چندانی داشته باشد؛ مثلاً اگر درختی بود که پرنده‌ای ویژه بر آن لانه داشت، یا درختی بود در مکانی ممنوعه مثلاً درخت امامزاده بود یا درختی که در باغی قدیمی است و صاحبش با بچه‌ها میانۀ خوبی ندارد و یا هر خاصیت ویژۀ دیگری اگر می‌داشت، شاید می‌توانست کارکردی در پیرنگ داشته باشد. فکر کنید مثلاً اگر این درخت، درخت زیارت بود با هزاران نخ و پارچه و دستمال رنگارنگ گره کرده به شاخ و برگ‌هایش و قرار بود ازآن بالا بروند و جوجه‌های پرنده‌ای را از لانه‌اش بردارند چه می‌شد؟ حالا ماجرا را کمی پیچیده‌تر می‌کنیم؛ اگر زمانی که آن بالا بودند، ناخواسته شاهد ماجرای دیگری می‌شدند که به هیچ وجه انتظارش را نداشتند چطور؟ می‌خواهم بگویم داستان به اتفاق داستانی نیاز دارد به کشمکش نیاز دارد؛ عدم تعادل می‌خواهد، کشش و تعلیق می‌خواهد تا روی پای خودش بایستد. احتمال می‌دهم نوجوانی‌تان سرشار از خاطره‌های ناگفته و نانوشته باشد که اگر این‌طور است، می تواند به شما کمک بکند؛ اما در صورتی که بخش‌هایی از خاطراتتان را به عنوان دستمایه نوشتن انتخاب کنید و بیرون بکشید که انرژی قوی تبدیل به داستان در آنها باشد و در ذهنتان آن‌قدر با همان خاطره کلنجار بروید که وقتی فکر اولیه را پیاده می‌کنید به اثری کاملاً متفاوت تبدیل شود. امیدوارم همچنان خواننده آثار فراوان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.