بیرون کشیدن داستان از دل روزمرگی‌ها




عنوان داستان : گرداب
نویسنده داستان : هما رضوی زاده

گرداب
آب برنج می‌غلد پشت دستم. قاشق از دستم افتاد. در را به هم کوبید. دست خودم نیست. این روزها هیچی دست خودم نیست. هیچ کدام از این شدن-نشدن‌ها.
- "قد دو ماه درآمد مسافرکشی خرج انداخته"
کاپشنش را پرت می کند روی مبل: "آخه جیب خالی حاتم بخشی می‌کنی که بگی چی؟"
از این طرف-آن طرف خودم را جمع می‌کنم توی آشپزخانه. توی سینک. زیر شیر آب. صافی را می‌گذارم. بوی گریس و کف و آب چرک از لای انگشت‌هایش شره می‌کند توی صافی. می‌گویم: "زود باش پلوم خراب شد."
-"پلو؟ فقط باید بره صافکاری عین روز اول تحویلش بدم به عمو. شاید! شاید همچین بشه که بو نبره."
دست‌هایش را با دامن پیش‌بندم خشک می‌کند. پشت دستم ذق‌ذق می‌کند. گیر ندارد به صافی. بخار برنج می‌زند توی صورتم. شور است. هر چه آب می‌گردانم باز هم شور است. نمی‌شود باید شور باشد. کنترل تلویزیون را برمی‌دارد، دراز می‌کشد روی مبل. به خودش بد و بی‌راه می‌گوید. به من. به عمو که دو ماه است ماشینش را داده کار کند. از وقتی شرکت‌شان را تعدیل نیرو کرده‌اند. روی شبکه خبر مانده است. صدای جلز و ولز. ته قابلمه است. روغن ریخته ام؟ یادم نمی‌آید. تا الان هم عقلم قد نداده توی آن اوضاع چه کار باید می کردم. کاری که باید می‌شد، شد. همین کار. ته دیگ نان. نمی دانم. چه کار می کردی خودت اگر بودی؟ بپرسم داد و هوار راه می‌اندازد. نمی‌فهمم. گیجم. برنج را یک جا چپه می کنم درش را می گذارم. زندگی‌مان بند است به یک امضا. رئیس کارگزینی است. یک سال است سرم می‌دواند. یک لقمه دندان‌گیر می‌خواست بگذارم کف دستش. مردک رذل.
-"حالا خودبخود یه جوری شد پول دستی ندیم بهش. یه جوری که نمک گیر هم شد. "
صدای تلویزیون را بلند کرده، بالش را خوابانده روی چشم هایش: "من موندم تصادف چه ربطی به استخدام تو داره؟ مقصره باید خسارت بده."
یک هواپیمای مسافربری افتاده است توی اقیانوس. چند روز است هنوز پیدایش نکرده اند. لاشه به آن بزرگی را.
- " خوب تو به یه چیزایی اعتقاد نداری، ولی اگه بخواد بشه می‌شه."
نیم ور می شود. بالش از روی سرش سقوط می کند توی اقیانوس: "خودت به این چرت و پرت ها که می گی اعتقاد داری؟ "
سر زبانم سوزن سوزن می شود. لای دندان هایم پر از خورده ناخن است: خوب تو بگو! هزار تا ماشین، این همه خیابون، این همه آدم، چرا فقط این باید بزنه به من؟
دوباره برمی گردد بالش را می گذارد روی سرش: "هیییییی"
همه حجم سرم پر از آب است. قایق های تجسس بالا و پایین می روند. سُر می خورند. حتما خیلی آدم ها مانده‌اند کف آب که دوست دارند هیچ وقت پیدا نشوند. اگر امضا نکند؟ هر دو پلکم دل می زند. بوی پلو. خوب است. خوش دم است. کنترل تلویزیون را برمی دارم. بالا بالا بالا، پایین پایین آن پایین. خیلی پایین‌تر از هواپیما که افتاده است توی اقیانوس، دارند می خوانند. می‌رقصند. صدایش را بلندتر می کنم. می چرخم. می چرخم روی پنجه ها. دور دست هایم. می چرخم. می چرخد. دامن پیش بندم. روی هوا. روی صدای او که با تلفن می چرخد صافکار پیدا کند. بوی پلو. روی آب. گرداب. می چرخد. دست هایم. سر انگشت هایم. پشت دستم. گزگز می کند. تاول سفید. ناخن هایم. جدا می شود. تنم. رها. روی آب. شاید پیدا بشود لاشه هواپیما...
همارضوی زاده. مهر97
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم هما رضوی‌زاده سلام

خوشحالم قرعه خواندن داستان شما باز هم به نام من افتاده است. از خواندن «گرداب» لذت بردم. به شما تبریک می‌گویم. نویسنده خوبی هستید و یکی از پرکارترین نویسنده‌های پایگاه نقد داستان؛ بنابراین از اعتمادتان به پایگاه نقد سپاسگزارم. داستان «گرداب» هم نمونه‌ای مثال زدنی است برای اشاره به جزئیات داستانی و صحنه‌های زنده و فضاسازی باورپذیر و بی اندازه آشنا و صمیمی. ضرباهنگ اثر تند و پرشتاب است و به هیچ وجه خواننده را گرفتار زیاده گویی‌های غیرضروری و بی ارتباط با پیرنگ نمی‌کند. یکی از توانایی‌های قابل تحسین شما درآوردن حس‌های پیچیده آدمی در معمولی‌ترین روزمرگی هاست که کار ساده‌ای نیست. جزء به جزء کنش‌های کوچک و پرشتاب این زن و مرد و همه تصویرها و دیالوگ‌ها درست مثل قطعات کوچک پازل، تصویر داستان را کامل می‌کنند؛ این جزیبات این قدر خوب درآمده‌اند که به نظر می‌رسد هر کدامشان را برداریم بخشی از تصویر نهایی از دست می‌رود و اگر برداشته شوند حفره خالی‌شان توی ذوق می‌زند؛ با این همه بلاتکلیفی زمان دستوری افعال به‌ویژه در همان چند سطر ابتدایی آزاردهنده است؛ یا ماضی ساده یا مضارع اخباری. معلوم نیست چرا «قاشق از دستم افتاد» و «در را به هم کوبید» یکدفعه به زمان گذشته تغییر کرده‌اند؟ نکته دیگر اینکه واژه‌ها و تصویرهای پاره پاره‌ای که در واقع به عنوان تصاویر پراکنده عینی و ذهنی از نگاه و ذهن زن، در پایان‌بندی کار آورده‌اید بیش از آن که ترفند باشند، به طفره رفتن شبیه شده اند. با این کار ممکن است به نظر برسد کفگیر نویسنده ته دیگ خورده و مشغول سرهم‌بندی است؛ شاید بشود با حفظ همان اتمسفر، جمله‌ها را کاملتر کرد تا انسجام حسی‌اش از دست نرود. با توجه به توانایی، تلاش و پشتکار قابل تحسینی که دارید، بسیار امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و درخشان شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۵
هما رضوی زاده » 6 روز پیش
مجدد سپاسگزارم از دقت نظر و لطف شما
آناهیتا آروان » 12 روز پیش
منتقد داستان
اما آنچه می خواستید، در آن دو جمله درنیامده است و بیشتر پرش زمانی اش دیده می شود چون در واقع بخشی از تک گویی راوی است، بنابراین اگر فقط یک کلمه «آخر» یا چیزی شبیه به این بگذارید، درست می شود. مثلا اینطور: «آب برنج می‌غلد پشت دستم. [ آخر ] قاشق از دستم افتاد. در را [که] به هم کوبید...» همین. شما نویسنده خوبی هستید. شناخت و انتقال حس ها کار ساده ای نیست اما می بینم گاهی چقدر خوب آنها را به دست آورده اید. جدی و تخصصی کار کنید. بسیار امیدوارم خواننده داستان های درخشان شما باشیم.
آناهیتا آروان » 12 روز پیش
منتقد داستان
سلام. نه اصلا لازم نیست برگردد. همه چیز روشن است به بازگشت دوباره نیاز ندارد؛ اما چون این پاره پاره گویی ها برای کسی که به هردلیل دچار گسست روحی یا ذهنی شده زیادبه کار می رود، کم کم دارد به یک جور عادت سرهم بندی شده تبدیل می شود؛ انگار نوعی راحت طلبی رندانه و پنهان درخودش دارد. نه اینکه واقعا اینطور باشد؛ بلکه بیشتر اینطور به نظر می رسد. برای پرهیز از این کلیشه بود که پیشنهاد کردم جمله ها را کامل بنویسید. تلاش کنید پریشانی و گمگشتگی اش را حتی با جملات استخوان دار کامل منتقل کنید.
هما رضوی زاده » 12 روز پیش
ابهام در آن چه که اعتقاد دارد با آن چه که واقعیت است. خودش هم نمی داند کارش درست بوده یا غلط. اینکه می گوید حتما بعضی آدم ها هستند که دوست دارند هیچ وقت پیدا نشوند، حکایت از گمگشتگی خودش است میان دنیای واقعی و دنیای اعتقاداتش. حال بدنش هم بد است. تاول. گزگز و...منظورم این بوده از این پایان. نمی دانم باید دوباره برگردم به فضای اتاق؟
هما رضوی زاده » 12 روز پیش
سرکار خانم آروان، سلام و سپاس ا زاین که نظر شما را برای یکی دیگر از کارهایم دارم. تشکر می کنم از توجه و دقت نظر شما. در مورد زمان سه جمله اول، زمان اصلی روایت حال است. اما جمله دوم و سوم را گذشته آوردم که نشان دهد چرا آب برنج می‌پرد روی دستش. گویا توی حال و هوای ذهنش بوده راوی که در به هم می خورد و او تکانی می خورد و قاشق می افتد توی قابلمه که علت پریدن آب برنج است. سعی کردم راوی ذهن و عین را نتواند مجزا کند در هنگام روایت. در پایان بندی می خواستم راوی را گیج و دچار ابهام نشان دهم. ابهام در آن

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.