شروع خوب قدم اول است




عنوان داستان : مالیخولیای انتظار
نویسنده داستان : مهدی تودشکی

بوق کرکننده قطار چرت مرد را پاره کرد.متعجب از سر و صدای اطراف،لحظه ای فراموش کرد چرا به ایستگاه قطار آمده است.ایستگاه پر از نور و همهمه بود و هر چند لحظه صدای منشی ایستگاه به گوش می رسید.
خمیازه کشان نگاهی به ساعتش انداخت و لبخند زد "پس بالاخره آمد" کش و قوسی به بدنش داد و لباس هایش را مرتب کرد.دسته گل که پلاسیده شده بود را در سطل انداخت.در راه برگشت به خانه یکی دیگر می خرید.
در های قطار باز شد و سیل جمعیت مرد را به درون خود کشید.روی پنجه پا ایستاد و در چهره ها دقیق شد:صورت های چروکیده پیرمردان و پیرزنان،گونه های سرخ کودکان،چشمان خسته مردان و زنان میانسال و لبخندهای بی مبالات دختران و پسران.دریغ از نگاهی آشنا.
هرچه دقیق تر نگاه می کرد نگرانیش بیش تر می شد.ترس و ناامیدی درونش رخنه می کرد و پچ پچ و قیل و قال بر آن می افزود.باید دست به کار می شد.
کیفش را روی نیمکت گذاشت و شروع به کاوش کرد؛خودش را درون جمعیت انداخت،پای چند پیرمرد را لگد کرد،دزدکی به چند پسر بچه پس گردنی زد وبا سقلمه زدن به چند زن آن ها را وادار به فحش دادن کرد،در نهایت خسته از تکاپو به نفس نفس افتاد.
جمعیت رفته رفته سالن را ترک می کرد.باعجله خود را به نیمکت رساند و روی آن ایستاد،دستش را بالای ابروهایش گذاشت و مردمی که هول زده سالن را ترک می کردند تماشا کرد.رفت آمد بی پایان بود وتصاویر به سرعت از مقابل چشمانش می گذشت.
با شندیدن صوت قطار خسته و کوفته روی نیمکت ولو شد.نگاهی به ساعت انداخت،چهار ساعت گذشته بود.تابلوی زمانبندی پر از خطوط ممتد بود؛دیگر قطاری نمی آمد.
تصمیم گرفت چند دقیقه ای صبر کند"شاید رفته باشد چیزی بخرد"با تکان های عصبی پایش را به زمین می کوبید و هم نوا با آهنگش ثانیه ها را می شمرد.
نیم ساعت گذشت،خسته و درمانده ایستاد و در حالی که زیر لب فحش می داد کیفش را برداشت و به سمت خروجی راه افتاد.
درست همان لحظه ای که می خواست از خروجی رد شود،برای آخرین بار، سر برگرداند و در انتهای سالن او را دید.فارغ از دنیای اطاف رو به روی مغازه ای ایستاده بود و به اجناس پشت ویترین نگاه می کرد.
لحظه ای قلبش از شادی لبریز شد.دوان دوان به سمت انتهای سالن رفت.تصمیم گرفت غافلگیرش کند:جوری که نترسد از پشت در آغوشش بگیرد.
ده قدم مانده بود که سر جایش میخکوب شد.در اینکه دخترک رو به روی ویترین نامزدش بود شکی نداشت ولی در کافه کنار مغازه،پشت میز آخر دختری نشسته بود،کاملا شبیه به نامزدش.
نه شباهت نبود،دو قلو بودند.گله مند زمزمه کرد"نگفته بود خواهر دو قلو دارد".لحظه ای گیج و مات ایستاد،نمی دانست چه کار کند.نگاهش روی دو قلو ها در گردش بود.ناگهان حس کرد دختر پشت میز به سویش لبخند میزند.نفسی از سر راحتی کشید.خودش بود!
دستی به موهایش کشید،وارد کافه شد و لبخند زنان روبه روی دختر نشست.دخترک متعجب و اندکی آزرده نگاهش کرد.
"قطار تاخیر داشت؟"
"چی؟"
"حتما خسته ای؟چه سوالی می پرسم معلومه که خسته ای،الان میرم تاکسی میگرم"
"یعنی چی آقا؟اشتباه گرفتین"
"پس شما..."
آه!پس اشتباه کرده بود.باصورتی سرخ از خجالت معذرت خواهی کرد وبیرون آمد.نامزدش اندکی آن طرف تر رو به روی مغازه ای دیگر ایستاده بود.پاورچین پاورچین و با دستان گشوده پشت دختر ایستاد و در لحظه مناسب در آغوشش کشید.
جیغ دختر برق از سرش پراند.دختر برگشت و با کیفش چنان به صورت مرد کوبید که پخش زمین شد.هاج و واج به زنک نگاه کرد که هوار می کشید و کمک می خواست.
سر انجام دو مامور راه آهن از راه رسیدند و مرد را زیر مشت و لگد به خیابان انداختند.
بیرون هوا در حال روشن شدن بود
***
با صدای بوق تاکسی و دستی که تکان تکانش می داد بیدار شد.چرا اینجا خوابیده بود؟کنار خیابان!
همان طور که چشم هایش را می مالید به بالا نگاه کرد.دختر با نگاهی لبریز از شعف به او خیره شده بود.بی اختیار از جا پرید و با چشمانی وحشت زده به دختر خیره شد.دختر لبخند زنان جلو آمد.
مرد ترس زده پا به فرار گذاشت و تا وقتی به اندازه کافی دور نشده بود نایستاد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقا مهدی. چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم داستانی از یک جوان نوزده ساله از شهر زیبا و تاریخی اصفهان برایم آمده. خوب است که در این سن و سال داستان نویسی را شروع کرده‌ای و آن‌قدر شهامت داشته‌ای که داستان‌هایت را برای نقد بفرستی. این یعنی کار نوشتن را جدی گرفته‌ای و دوست داری نقایص داستان‌هایت را برطرف کنی.
مهدی عزیز، انگیزه یکی از ملزومات نوشتن است که تو داری، اما به تنهایی راه به جایی نمی‌برد. خواندن و نوشتن هم باید جزو برنامه‌ات باشد تا به هدفت نزدیک شوی. معلوم است که زیاد داستان نمی‌خوانی چون زبان روایتت داستانی نبود و در نوشتن ساده‌ترین توصیفات هم دچار مشکل شده بودی. اگر خوانده بودی نمی‌نوشتی دستش را بالای ابروهایش گذاشت. می‌نوشتی دستش را سایه‌بان چشم‌هایش کرد.
برمی‌گردیم به داستانت. چه اسم خوب و درگیرکننده‌ای داشت. خواننده را وسوسه می‌کرد به خواندن. شروع هم خوب بود. مردی با صدای سوت قطار از خواب می‌پرد و می‌فهمیم که ساعت‌هاست در ایستگاه منتظر آمدن مسافری است. اما انتظار و هیجانِ گشتن لا‌به‌لای جمعیت و شوق پیدا کردن نامزدش خوب در نیامده. انگار مرد می‌رود میان جمعیت که مردم‌آزاری کند و بعد از میان شلوغی بیرون بیاید. به وقت نوشتن داستان خودت را جای شخصیت اصلی بگذار. به روحیات و حس و حالش نزدیک شو. شما اگر در ایستگاه منتظر مسافری باشی چطور توی جمعیت سرک می‌کشی و دنبال هر صورت و لباس و ساک آشنایی می‌دوی؟
مردی در ایستگاه منتظر نامزدش است و آخرین قطار هم می‌آید و می رود و نامزدش را پیدا نمی‌کند و راوی می‌گوید ترس و نامیدی درون مرد رخنه می‌کند. چرا؟ ترس از چه چیزی؟ چرا نباید نامزدش بیاید؟ اگر ترسی از نیامدن است باید با خواننده درمیان بگذاری تا به شخصیت داستانت نزدیک شود.اصلا همین زاویه دید را انتخاب کرده‌ای که بتوانی از درونیات و حال و هوای مرد داستانت ما را باخبر کنی. هیچ اطلاعاتی از مردی که منتظر است و از نامزدی که قرار است بیاید و نیامده به خواننده نمی‌دهی و صحنه‌ای را که باید با دقت بیشتری می‌ساختی تا داستانت جان بگیرد و خواننده هم نگران نیامدن دختر شود و خستگی چند ساعت منتظر ماندن مرد را باور کند، نیمه جان رها می‌کنی و اتفاق عجیبی را وارد داستان می‌کنی که ایده بدی هم نیست به شرط آن‌که خوب از آن استفاده کنی که نمی‌کنی. چه فضایی می‌شود ساخت برای مرد منتظری که نمی‌تواند تشخیص دهد کدام یک از دخترها نامزدش هستند! این که آن‌ها مرد را از خود برانند ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین چیزی است که به ذهن همه می‌رسد و خواننده از داستان جلو می‌زند و همه چیز لو می‌رود. گزینه‌های بهتری هم هست که مرد دچار سردرگمی شود. این‌که کنار دختر اول بنشیند و با هم گپ بزنند و یک دفعه متوجه شود دختر دیگر با عصبانیت به او خیره شده یا مثلا شالی را که برای نامزدش خریده بوده گردن دختری است که ایستاده کنار ویترین مغازه و تردید کند که کدامیک نامزد اوست و دخترها بازی راه بیاندازند که سردرگم شود. این‌طوری داستان به اسمی هم که انتخاب کرده‌ای نزدیک‌تر می‌شود. این فقط یک پیشنهاد بود برای این‌که بدانی اولین فکری که به ذهنت می‌رسد حتما بهترین نیست. این را در بازنویسی‌ها می‌فهمی. هر بار که داستان را می‌خوانی حتما به ایده های بهتری می‌رسی که می‌توانی جایگزین قبلی‌ها کنی.
شروع داستان خوب بود، تنه‌اش ضعیف شد و پایان‌اش را سرِهم بندی کردی. این‌که از ایستگاه بزند بیرون و بعد راوی بگوید کنار خیابان خوابیده و دختر به سراغش بیاید و مرد پا به فرار بگذارد خواننده امروز را راضی نمی‌کند. با همه این تفاسیر به شما برای داستانی که نوشته‌ای تبریک می‌گویم. هنوز در اول راهی اما همین قدم‌های اول را هم خوب برداشته‌ای. تا می‌توانی داستان بخوان و ایده‌های خوبت را داستانی کن و بنویس و برای ما بفرست که در بهتر شدن‌شان راه را برایت هموار کنیم. بی صبرانه منتظر داستان‌های بعدی‌ات هستم. سلام من را به چهارباغ زیبا و سی و سه پل برسان.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.