یک گام جلوتر




عنوان داستان : ذات
نویسنده داستان : سید علیرضا سیدمحمدی

ورق های کاهی پیک بهاری تاقچه اتاق را معطر کرده بود. مادر جان انگشت های حنا کرده اش را زیر پارچ پر از آب گرفته بود تا شمعدانی های لب حوض آرام تر آب بخورند و خاک هایشان بیرون نریزد. تصویر شمعدانی ها مثل یک رنگین کمان سه رنگ بر روی آب افتاده بود. سفید، قرمز و آبی. شاید رنگ سفید از پاکی می گفت و رنگ قرمز از عشق. مثل اینکه ماهی های قرمز خاطرخواه هم شده بودند. انگار تا چند روز دیگر تخم هایشان را در آن گوشه حوض در زیر آن گل برگ خشک شده شمعدانی می توانستی ببینی. آن روزها ماهی ها تکاپویشان بیشتر شده بود. هنوز به آن سمت حوض نرسیده به سمت دیگر می رفتند. انگار به دنبال کارهای عروسی شان بودند. آنها برای تمام گل برگ ها کارت دعوت فرستاده بودند. حتی برای گل برگ‌های بر روی آب افتاده. همه چیز برای شروع یک زندگی خوب مهیا بود، خانه ای آبی و آباد و سفره ای پر از غذا های خوشمزه. ماهی‌ها نه غصه شام داشتند و نه نگران ماشین عروس. آنها فقط خودشان بودند و خودشان و توانایی که برای ازدواج داشتند. در این میان و طبق روال هر هفته، سعید کفش هایش را پوشید تا به بازار برود. او هفته ای یکبار برای ماهی هایش غذا می خرید، پولک هایی خوشمزه و رنگ وارنگ. ماهی فروش مثل همیشه و بدون اینکه سوالی از سعید بپرسد به سراغ شیشه های سربسته داخل قفسه رفت و مقداری پولک برداشت و به سعید داد. سعید با چهره ای خندان دو سکه ده قرانی از جیبش در آورد تا به فروشنده بدهد؛ امّا سکه ها از دستش در رفتند و در بالای میز مغازه، به دور خودشان چرخیدند. مثل اینکه آنها هم از مجلس عروسی چند شب آینده به وجد آمده بودند و تمرین رقص می کردند. فروشنده؛ با دست های زمختش سکه ها را از روی میز برداشت و بدون آنکه آنها را بشمارد به داخل دخل چوبی اش پرتاب کرد و به سعید گفت: «کمی صبر کن کارت دارم!» تاریکی داخل دخل؛ حال رقصیدن را از سکه ها گرفت و سکه ها آرام و بی حوصله در گوشه ای از دخل خوابشان برد. فروشنده دست هایش را به سمت تور ماهی گیری آویزان شده از قفسه دراز کرد و از داخل راه روی پر از آکواریوم رد شد. به تُنگ در بسته ای رسید. تورش را به داخل آب زد و ماهی سیاه رنگِ تک و تنهایی را به تور انداخت. فروشنده به آرامی ماهی را به داخل پلاستیک پر از آب انداخت و سرِ آن را گره محکمی زد؛ آنقدر با احتیاط که فکر می کردی کوسه شکار کرده است! ماهی فروش گِره پلاستیک را به دست سعید داد و به او گفت: «بیا آقا سعید؛ اینم یه ماهی زبر و زرنگ! هدیه ما به شما...» سعید که تا به حال ماهی فروش را اینطوری دست و دل باز ندیده بود، با تعجب گفت: «مجانی!» ماهی فروش جواب داد: «بله مجانی مجانی، فقط بِهش پولک ندی ها! این ماهی گوشتخوارهِ، گوشتخوار!» ابروهای بالا رفته سعید، نگاهش را به آکواریوم بالای مغازه رساند. حباب هایی را دید که به سطح آب نرسیده می ترکیدند و از بین می رفتند. حباب ها شباهت زیادی به گل نقش های برجسته روی مُجمعِه مسی داشتند؛ مُجمعِه قدیمی ای که مادر جان همیشه می گفت: «یک لاخش به صد تا سینی استیل می ارزد». خودش را دید که دور مُجمعِه نشسته و دارد برای ماهی جدید، گوشت ریز می کند. آبجی زینب همانطور که جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و چاق و لاغر را نگاه می کرد؛ بدون اجازه سرکی به خیال سعید کشید و گفت: «به به آقا سعید! می بینم کاری شدی، قربون دستت زحمت همون ظرفارم می کشی؟!» و بعد پوزخندی زد و رفت. سعید اُبهت مردانه اش را دید که بای بای می کرد و از او دور می شود. فروشنده که دید با تکان دادن دست کاری از پیش نمی برد صدایش را بلند کرد و گفت: «کجایی آقا سعید؟ چقدر فکر می کنی! » سعید که تازه به خودش آمده بود، تکانی به سرش داد و گفت: «خوب من دوست ندارم گوشت ریز کنم! » فروشنده خنده اش گرفت و گفت: «گوشت چیه پدر جان! این ماهی غذای مخصوص داره» دستش را به داخل آکواریوم ترک خورده روی میز برد و قوطی پر از کِرمی را به سعید داد. سعید پلاستیک ماهی را در یک دستش گرفت و با دست دیگرش پولک ها و قوطی لجنی رنگ را برداشت و به سمت خانه رفت. برای سعید خیلی جالب بود، ماهی فروشی که تا هفته قبل؛ آب از دستش نمی چکید، حالا یک دفعه بین خلق الله ماهی بذل و بخشش می کرد و پولم نمی گرفت!. در هر صورت با دستی پُر راهی خانه شد. سعید عادت داشت با ماهی هایش صحبت کند اما هر چی توی راه به ماهی گوشت خوار گفت، انگار نه انگار؛ یک کلام حرف نزد. ماهی گوشت خوار در گوشه ای از پلاستیک کِز کرده بود و فقط به قوطی کرم نگاه می کرد. از 45 متری رد شد و به مغازه آقا رضا رسید. نگاهی به ماهی گوشت خوار کرد و به او گفت: « اینجا مغازه آقا رضاست با کلی خوراکی خوشمزه از بیسکویت کیلویی گرفته تا تمر هندی و چُس فیل » تا حرف از خوراکی خوشمزه شد ماهی گوشت خوار تکانی به خودش داد و چهار چشمی میخ مغازه آقا رضا شد. سعید اولش خوشحال شد که توانسته توجه ماهی گوشت خوار را جلب کند اما بعدش با خودش گفت: «نکنه ماهی های قرمز رو بخوره!» چشم های سعید تار شد و مغازه آقارضا را کج و کنجل دید. در یک لحظه تصمیم گرفت به ماهی فروشی برگردد و همین کار را هم کرد. دوان دوان خودش را به فروشنده رساند. فروشنده به محض اینکه سعید را، لای چهارچوب در دید؛ شصتش خبر دار شد و با خودش گفت: «خاک تو سرت، نتونستی چند دقیقه آدم باشی! لیاقت تو همون تُنگ سربسته است!» سیعد وقتی دید ماهی فروش حرفی نمی زند، پلاستیک ماهی را گذاشت روی میز و به فروشنده گفت: «من اینو نمی خوام» و خداحافظی کرد که بِرود؛ امّا فروشنده جلوی رفتن سعید رو گرفت و به او گفت: «کجا؟! کجا؟! چه عجله ای هم داره! واستا ببینم چی شده؟ نکنه چون فکر کردی مجانی یه، بدرد نمی خوره! نه عزیزم؛ کلی خواستگار داره!»
فروشنده گردنش رو بالا آورد و لُپای گود رفته اش رو باد کرد و با حالتی منت بار به حرفش ادامه داد و گفت: «اشکال نداره؛ خودت خواستی! امّا من دوست داشتم اونو به کسی بدم که لیاقتشو داشته باشه. حالا خود دانی!» سعید از ماهی فروش عذر خواهی کرد و گفت: «آخه من یه حوض بیشتر ندارم، که اونم مالِ ماهی های قرمزاست.» فروشنده با شنیدن حرف های سعید، خودشو به اون راه زد و گفت: «خوب این که نگرانی نداره، الان درستش می کنم» ماهی فروش، نردبان دو پایه خیس شده اش را باز کرد و با کمک آن از روی بالکن شلوغ و پلوغ مغازه، یک ورق پلاستیکی را برداشت و به سعید گفت: «بیا پسر جان، اینم راه حل مشکل شما» سعید با اینکه نمی خواست ماهی گوشتخوار را به خانه یشان ببرد، سریع دستش را دراز کرد و ورق پلاستیکی را گرفت. انگار دوست نداشت شاهد افتادن فروشنده از روی نردبان باشد. فروشنده گفت: « نگران من نباش! روزی صد بار از این نردبان بالا می رم و پایین می یام. آخرشم مشتری یه اشکالی از جنسم می گیره!» سعید نگاهی به ورق پلاستیکی کرد و گفت: «این چیه دیگه؟! با این ورق چکار کنم؟» ماهی فروش گفت: «این ورق رو بزار وسط حوضِ خونتون و جای ماهی های قرمز رو از ماهی گوشت خوار جدا کن؛ به همین راحتی.» سعید که نمی خواست دست رد به سینه ماهی فروش بزند، با پیشنهادش موافقت کرد و راهی خانه شد.
به خانه که رسید آبجی زینب را دید که مشغول آب پاشی حیاط بود. یک راست به سراغ حوض آب رفت. آرام دستش را به آب زد و ماهی های قرمز را به گوشه ای هدایت کرد. ماهی ها بی خبر از همه چیز و به خیال بازی همیشگی سعید، بال هایشان را به انگشتان او می زدند امّا این دفعه انگشت ها برای بازی نیامده بودند... سعید ورق پلاستیکی را به آب انداخت و به ماهی های قرمز گفت: «درسته که خونتون کوچیک شده امّا به جاش یه همسایه خوب پیدا کردین. همسایه ای به نام ماهی گوشت خوار، البته از اسمش نترسید. درسته گوشت خواره امّا به شما کاری نداره.کرم های مرده غذای مخصوصشه!» ماهی گوشت خوار به آب افتاد و همان اوّل کاری؛ دور و برشو یه بَرنداز کاملی کرد و رفت یه گوشه ای از حوض ایستاد. گویا ماهی گوشت خوار به آرامشِ خوبی رسیده بود. آرامشی مدیون اعتماد سعید. امّا سعید ته دلش همچنان نگران بود و برای همین؛ همیشه اول غذای ماهی گوشت خوار را می داد و بعد به سراغ ماهی های قرمز می رفت. روزها گذشت و گذشت و ماهی گوشت خوار اعتماد سعید را بدست آورد، تا جایی که سعید تصمیم گرفت ورق پلاستیکی بین ماهی ها را بردارد. اما اتّفاقی، جلوی این کار را گرفت! برگ خشک شده شمعدانی که مدتی در گوشه ای از حوض آرام و بی حرکت ایستاده بود تکانی خورد و از زیرش سه ماهی کوچولو و تپل و مپل بیرون آمدند. سه قلو هایی قرمز و نازنین... با به دنیا آمدن بچه ماهی ها سعید تصمیمش را عوض کرد و تیکه ورق قرمز رنگ در وسط حوض آب ماندگار شد. در این بین؛ ماهی گوشت خوار همچنان به کرم خوری خودش ادامه داد و هیچ تعرضی به ماهی های قرمز نکرد. امّا فضای دوستانه آنها رو به افول بود. خورشید کم کم غروب کرد و ماهی های قرمز مشغول شمارش ستاره ها شدند. ماهی گوشت خوار بال هایش را به سمت ورق پلاستیکی تکان داد. سعید خوابِ خواب بود. مثل اینکه روز موعود فرا رسیده بود، روزی که برایش چندین ماه دندان روی جگر گذاشته بود و بال پریدن از روی ورق قرمز رنگ را از خودش گرفته بود... شب به پایان رسید و روز شد. ستاره های شب، کم کم جایشان را به خورشید دادند و نور آفتاب با تمام توانی که داشت، سعید را از خواب بیدار کرد. امّا این بار دلهره ای عجیب در پرتو های نور دیده می شد. گویا خبری در راه بود. سعید از جایش برخواست و بدون هیچ وقفه ای به سمت حیاط دوید. گویا شکارچی قصد خوردن نداشت و فقط می خواسته عمر آنها را بگیرد. تک تک ماهی ها، با فَک قدرتمند ماهی گوشت خوار خفه شده بودند و با حالتی غوطه وَر؛ همچنان مشغول شمارش ستاره ها بودند! ستاره هایی خاموش و بی فروغ... لکه های خون گل برگ های سفید شمعدانی ها را قرمز کرده بود. اصلا انگار تمام حوض قرمز شده بود. امّا ماهی گوشت خوار؛ نمی خواست مسئولیت این کار را بپذیرد! در گوشه ای از حوض خودش را جمع کرده بود و در آب گریه می کرد. آنقدر هم که ماهی گوشت خوار فکر می کرد، سعید ساده نبود. او از همان اوّل، فکر امروز را کرده بود و می دانست ذات ماهی گوشت خوار، درندگی است حتی اگر سیرِ سیر باشد. سعید نمی توانست خودش را ببخشد! چرا رفتار مظلومانه ماهی گوشت خوار را باور کرده و گول صحبت های فروشنده را خورده بود؟ و هزاران چرای دیگر؛ که در جلوی چشمش رژه می رفتند و به پیکر ماهی های قرمز؛ ادای احترام می گذاشتند. امّا دیگر این فکر ها فایده ای نداشت! سعید با حالتی پر از سوال به ماهی گوشت خوار نگاه کرد و به او گفت: «ای کاش با شکم گرسنه این کار را کرده بودی! ای کاش کمی با انصاف بودی و بچه ها را در مقابل چشم مادرشان نمی کشتی! راستی چطوری به خودت اجازه دادی گلوی نازکشان را فشار دهی؟ نفرین بر تو ای ماهی بد سرشت.» امّا ماهی گوشت خوار همچنان به فکر تبرئه خودش بود؛ که سند جنایتش رو شد. سندی که آن را نمی دید! بال کوچک یکی از ماهی ها؛ فشارِ دائمی فک ماهی گوشت خوار را به جان خریده بود و در لای یکی دندان ها، محکم و استوار ایستاده بود تا همگان بدانند ماهی گوشت خوار با او و خانواده اش چه کرده است! سعید با دیدن بالِ لای دندان، دیگر نتوانست تحمل کند و زد زیر گریه. آنقدر گریه کرد که مادر جان و آبجی زینب به حیاط آمدند و جویای ماجرا شدند. گریه های سعید با دیدن مادرش دو چندان شد و همچنان ادامه یافت. تکه تکه های بدن ماهی ها بر روی آب شناور بودند و ماهی گوشت خوار، مانند نقاشی چیره دست؛ حوض آبی داخل حیاط را به سرخی کشانده بود! ماهی گوشت خوار از روی بدجنسی دست به این کار زده بود. او اصلاً از گوشت ماهی قرمز خوشش نمی آمد. گویا فقط می خواسته قدرت نمایی کند و به همه بگوید که سلطان حوض است و هیچ کس توان مقابله با او را ندارد! او حتی به کشتن ماهی ها هم اکتفا نکرده بود. تعدادی از گل برگ های خشک شده شمع دانی ها را به اسارت گرفته بود و در گوشه ای از حوض محبوسشان کرده بود. سعید ناراحت و عصبانی بر روی پله های حیاط نشسته بود تا اینکه آقا جان از راه رسید. آقا جان با دیدن اوضاع، سعید را دلداری داد و به او گفت: « نگران نباش! فردا برای کاری به جنوب می روم. بهتر است ماهی گوشت خوار در این سفر همراه من باشد و از این به بعد در دریا زندگی کند!. » با صحبت آقا جان؛ شادی ماهی گوشت خوار به پایان رسید و تبدیل به کینه شد. کینه ای از سعید! او تازه پادشاه حوض شده بود و دوست داشت حالا حالا ها سلطنت کند. امّا یکباره تمام برنامه هایش به هم خورد و تخت و بختش از هم پاشید. افکار شوم ماهی گوشت خوار نقش بر آب شد و دیگر خبری از ماهی کشی نبود. آقا جان فردا صبح به جنوب رفت و ماهی گوشت خوار را به همراه خودش به دریا برد. ماهی گوشت خوار به دریا رفت و زندگی جدیدی را در کنار هزاران ماهی دیگر آغاز کرد. سال ها از این ماجرا گذشت... ماهی گوشت خوار یاران زیادی بدست آورده بود. او دیگر تنها نبود. بزرگ شده بود و جنایت هایش هم بزرگتر! آنقدر غول پیکر، که حتی می توانست آدمی را یکجا بخورد! ماهی گوشت خوار، ظلم زیادی به ماهی ها می کرد تا جائیکه بعضی از نوعانش هم، طعم فک های قدرتمند او را چشیده بودند و دیگر کسی جلو دارش نبود. سعید هم در طول این سال‌ها بزرگ شده بود. بزرگِ بزرگ! چند سالی می شد که ازدواج کرده بود و فرزندی هم در راه داشت. او تا چند ماه دیگر پدر می شد. پدر آقا پسری که به دنیا نیامده، اسمش را هم انتخاب کرده بودند. روزی سعید برای انجام یک مسافرت کاری، چمدانش را بست و راهی فرودگاه شد. قبل از ورود به هواپیما، دلش برای خانمش تنگ شد. گوشی اش را از جیبش درآورد تا زنگی به خانه بزند. همسرش تا صدای زنگ تلفن را شنید فهمید که کار، کارِ سعید است. گوشی را برداشت و قبل از اینکه ببیند چه کسی پشت خط است؛ گفت: « تو که نمی تونی چند ساعت از من دور بشی پس چطوری می خوای به سفر خارج از کشور بری!» سعید با شنیدن صدای خانمش دلش آرام شد و بر روی صندلی سالن انتظار نشست. او چیزی نمی گفت و فقط به حرف های همسرش گوش می داد. گویا می خواست ضربان قلب کودش را از درون سینه خانومش بشنود. بلند گوی سالن اجازه صحبت بیشتر را از او گرفت. مثل اینکه داشت دیر می شد. سعید دوان دوان به سمت گیشه ورودی رفت. از پله های هواپیما بالا آمد و به شماره صندلی اش نگاه کرد. خانم مهماندارِ سفید پوشی با آن کلاه خارجی مانندش، سعید را به سمت صندلی اش هدایت کرد. مهماندار با دستش؛ نوجوانی را نشان داد که درصندلی یکی مانده به پنجره نشسته بود. مهماندار به سعید گفت: «صندلی شما در کنار همان آقا پسر است، لطفا بفرمایید! » سعید بر روی صندلی اش نشست. نوجوان آنقدر مبهوت تصاویر بیرون از پنجره بود که اصلاً متوجه نشستن او نشد. گویا همسفر سعید، برای بار اول سوار هواپیما شده بود و نمی خواست هیچ تصویری از فرودگاه را از دست بدهد! سعید با خنده دستش را بر شانه نوجوان زد و گفت: «تا هواپیما بلند نشده بیا جای من بنشین!» نوجوان با خوشحالی به کنار پنجره آمد و غرق در تماشا شد. چرخ های هواپیما شروع به چرخش کرد و نوجوان با حرکت آنها خودش را به صندلی چسباند، گویا کمی ترسیده بود! چرخ ها انگیزه ای برای حرکت نداشتند. آرام و بی حوصله؛ پرنده غول پیکر را به سوی باند پرواز می بردند. گویا چرخ های عقب؛ بلند نشده، به فکر سیلی زمان فرود بودند. سیلی محکم و آبدار! هواپیما به ابتدای باند رسید. لحظه تیکاف شد. پرنده رام و مهربان؛ ناگهان تبدیل به موجودی وحشی و سرکش شد. آنچنان سرعتی گرفت که نفس ها در سینه ها حبس شد. سرعتی عجیب و سرسام آور! انگشت های نوجوان می لرزید و سعید با مهربانی؛ دست نوجوان را گرفت و به او گفت: «نگران نباش! اولش اینطوریه. بعدش خوب می شه، اینقدر خوب که اصلا نمی فهمی داره حرکت می کنه!» هواپیما از روی زمین بلند شد و با بلند شدنش، سکوت مردم شکست. بچه ها، بچگی کردند و مادران، مادری! هواپیما پُر بود از مرد و زن و پیر و جوان. انسان هایی با آرزوهای کوچک و بزرگ و بچه هایی با قلب هایی معصوم. چرخ های هواپیما به لانه شان رفتند و مشغول استراحت شدند. هواپیما خیلی سریع از خشکی خداحافظی کرد و به دریا رسید. گویا هوس شنا کرده بود! کاپیتان میکروفنش را روشن کرد و با توکل به خدا و با لحنی محبت آمیز، سفر خوشی را برای مسافران آرزو کرد. کاپیتان با غروری زیبا و تُنی حماسی؛ اعلام کرد: «هم اکنون بر روی آب های نیلگون خلیج فارس هستیم؛ و تا دقایقی دیگر، به مقصدمان؛ دبی می رسیم.» صحبت های کاپیتان به پایان رسید و باز هر کسی مشغول کار خودش شد. در این میان، نوجوان لحظه ای از دیدن غفلت نکرد و نگاه کرد و نگاه کرد. او تازه دیدش باز شده بود و دیگر به قدرت و سرعت هواپیما فکر نمی کرد. گویا مبهوت چیز دیگری شده بود! او به خدا فکر می کرد، خالق این همه آب و کوه و سنگ. خالق تمام خلایق و خدای تمام موجودات! سعید؛ همانند دیگر مسافرین به دنبال زیبا کردن لحظاتش بود. دستش را به داخل جیبش کرد و دوست همیشگی اش را در آورد.کتاب آسمانی پیامبرِ رحمت را باز کرد. آیه ۱۶۹ سوره آل عمران را دید؛ به او سلام کرد. قرآن زندگی و مهربانی جواب سلامش را داد و سعید شروع به خواندن کرد.
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ
ناگهان آژیرهای خطر به صدا درآمدند. صدای خطر ناکی به گوش رادارها رسیده بود. نعره وحشتناک آژیر ها، نزدیک بود گوش تمام افراد مرکز کنترل را کر کند. امّا در هواپیما و فرودگاه خبری از آژیر و سر و صدا نبود! ماهی گوشت خوار؛ این روزها دکان و دستگاهی به هم زده بود و ارتش پیشرفته ای در اختیار داشت. رادارها کار خودشان را کردند و سعید مانده بود و ماهی گوشت خوار و کینه ای که دهن باز کرده بود! ماهی گوشت خوار فرصت خوبی برای انتقام پیدا کرده بود. او خود را آماد نبرد کرد؛ نبردی نا جوانمردانه و شلیکی مرگبار! با سرعتی زیاد؛ فرمان آماده باش را صادر کرد. دندان های تیز و بلند ماهی گوشت خوار؛ آماده دریدن شدن. دریدنی از جنس خون... فرمان ماهی گوشت خوار؛ دندان ها را از دهان جدا کرد و دو دندان در پی هم به پرواز درآمدند. گاهی یک دندان جلو می افتاد و گاهی دندانی دیگر، انگار رقابت شدیدی برای کشتن بوجود آمده بود؛ کشتن انسان هایی بی گناه و مظلوم! ماهی گوشت خوار؛ خودش را برای ضیافتی درست و حسابی آماده کرد، ضیافتی با چاشنی انتقام و دِسر بی رحمی. تا لحظاتی دیگر؛ طوفانی در راه بود. بارانی از قطرات خون و تگرگی از انگشتها! دندان‌ها به راهشان ادامه دادند و سعید و 290 نفر دیگر هم مشغول کار خودشان بودند. بندگان خدا چه می دانستند که چه اتفاقی در راه است! در کجای دنیا چنین اتّفاقی افتاده بود! ناگهان همه چیز تیره و تار شد! هواپیما از صفحه رادار فرودگاه بندر عباس محو گردید و در صفحه دل بشریت نمایان شد. سرها به تن دیگران چسبیدند و قلب کودکان؛ به سینه دیگر مسافرین و در یک لحظه همه آنها معصوم شدند، معصومیتی از جنس دنیای کودکی. چشم های بزرگترها؛ به پیکر کودکان نشست و کودکان یکباره مرد شدند و کاری مردانه کردند! چشم دنیا، دیگر آنها را کودک نمی دید؛ بلکه بزرگ مردانی مشاهده شدند که دِل های به خواب رفته تمام اقیانوس ها را بیدار کرد و همگان؛ متوجه عمق بی‌رحمی ماهی گوشت‌خوار شدند. در میانه سقوطِ پیکرها؛ زبان ها با لحجه ها و گویش‌ها و ملّیت‌های مختلف ترکیب شدند و یک صدا؛ فریاد مرگ بر تاریکی سر دادند. فریادی رسا؛ که گوش تمام زشتی‌ها را کَر کرد! فریاد مظلومیت انسان‌های بی گناهی که حتی فرصت خداحافظی با عزیزانشان را هم نداشتند! آنها رفتند و سعید هم رفت. محمد، حسین، یوسف، شهاب و البته سیناد چیراک و فیسل حسن! آنها هم رفتند. و در کنار آنها؛ دل‌های هزاران انسان آزادی خواه، غرق شد. غرق در اعماق غم و غصه و دنیا یک تنه عزادار شد. عزادار برای پرواز 655. ماهی گوشت خوار؛ بر روی آب آمد و در میان پیکر مسافران، به دنبال بدن سعید گشت. او می خواست اولین لقمه اش؛ قلب سعید باشد! روزهای زیادی را با سعید گذرانده بود و بوی بدنش را خوب می فهمید؛ امّا این بار ناکام ماند و نتوانست قلب تکه تکه شده سعید را پیدا کند. قلب او به وسعت تمام جنازه ها تکثیر شده بود و تمام دست ها و سینه ها؛ هم عطرِ قلب سعید شدند. سعید به اندازه ی دریا وسیع شد و دنیا دیگر برایش کوچک بود. ماهی گوشت خوار از این موضوع نارحت شد؛ امّا بیکار ننشست. او تمام پیکرهای شناور را به اعماق دریا برد تا مثل همیشه؛ لذّت خفه کردن را از دست ندهد. خفه کردن؛ همچون ماهی های قرمز. ماهی گوشت خوار از اینکه انتقامش را گرفته بود خوشحال بود و در پوستش نمی گنجید. او می دانست که دیگر سعیدی نیست که جلوی زورگیری هایش را بگیرد و دیگر هیچ ماهی قرمزی نیست که حامیی همچون سعید داشته باشد. اما همه داستان این نبود! او از خیلی چیزها خبر نداشت! و یکی از آن ها این بود که سعید فرزندی در راه داشت. نوزادی که تا چند ماه دیگر به دنیا می‌آمد و حتماً نگهبان خوبی برای ماهی های قرمز می شد! نگهبانی همچون پدر، محمد، حسین، یوسف، شهاب و آن نگهبانی که در اعماق خلیج هم؛ فرزندش را از آغوشش رها نکرد، نگهبانی همچون مادر!
نقد این داستان از : حبیب یوسف‌زاده
با عرض احترام خدمت نویسنده محترم داستان «ذات»
به طور خلاصه باید بگویم این نوشته مصداق بارز "نوشتن از روی غریزه" و به نوعی بیان احساسات در واکنش به یک رویداد اجتماعی است که خود در حد یک "واکنش احساسی" مانده است و هنوز نتوانسته شکل یک "پاسخ هنرمندانه" به خود بگیرد. به عبارتی، در این نوشته شاهد گرده گل‌های خوش عطری هستیم که هنوز تبدیل به عسل نشده‌اند. مقدمه طولانی مربوط به خرید ماهی گوشتخوار توسط سعید، شخصیت اصلی داستان، و توصیف حمله آن ماهی به سایر ماهی‌های حوض و شرح خفه کردن آنها- شبیه گرگی که گوسفندان را خفه می کند- بدون توجه به اینکه اصولاً ماهی گردنی ندارد که بتوان آن را فشرد و راه تنفسش را بند آورد و توجه نکردن به تنفس ماهی‌ها از طریق آب‌شش و در آخر ربط دادن این ماهی خونخوار به ناو آمریکایی عامل شهادت هم‌وطنان بی‌گناهمان ... و همه این‌ها نشان می‌دهد که نویسنده محترم که همت نموده و صادقانه دست به قلم برده. بهتر است این دوست عزیز با مطالعه بیشتر تکنیک‌های داستان پردازی و خواندن داستان‌های جذاب و بهره گیری از الگوهای درخشان داستان نویسی، توانمندی خود را در داستان گوییی هر چه بیشتر ارتقا دهد.
در همین داستان شاید اگر تمرکز نویسنده بر روی قسمت اول- ماهی گوشتخوار- باقی می ماند و سعی نمی‌کرد یک پایان بندی شعاری و ساختگی برای آن فراهم کند، قابلیت این را داشت که به یک قصه پر ماجرا و خواندنی تبدیل شود. از این رو توصیه می‌شود با کاستن از مقدمه، بیشتر توجه خود را صرف ماجراهایی نماید که ممکن است درون حوض با دیوار حایل وسط آن اتفاق بیفتد. مثلا شاید بتوان سرگذشت مردم فلسطین و از دست رفتن سرزمینشان را در این قصه تمثیلی به تصویر کشید.

منتقد : حبیب یوسف‌زاده




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.