این داستان چیزی کم دارد




عنوان داستان : روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد
نویسنده داستان : سعید داودی

اتوبوس که ایستاد، نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت. بیست‌ویک و هفده دقیقه. باید تا حرکت اتوبوس بعدی چهل و سه دقیقه‌ منتظر می‌ماند. ریه‌هایش را از هوای تازه پر کرد و داد بیرون. کلاهش رو روی گوش‌هایش کشید و اتوبوس را دور زد تا بتواند ساکش را از توی جعبۀ اتوبوس در بیاورد.
-تاکسی آقا؟ تاکسی سرباز؟ کجا می‌خوای بری؟ بده من ساک رو. بده کمکت بیارمش. دربست آقا؟ بیا بشین هرجا می‌خوای می‌رسونمت.
-نه آقا. نه. آقا تاکسی نمی‌خوام. فقط بگو ساندویچی اینجا کجا داره؟
-یکی دوتا توی ترمینال هست. ولی اگه ساندویچ خوب می‌خوای برو اون ور خیابون. پشت اون اتوبوس سفیده که پایین پل وایساده. بری تابلوشو می‌بینی.
-ممنون حاجی.
دست‌هایش را ‌چپاند توی جیب اورکت و بی‌توجه به همهمۀ راننده‌ تاکسی‌ها قدم‌هایش را تند کرد سمت پل عابرپیاده. از روی پل تابلوهای رنگارنگ آن‌طرف خیابان دیده می‌شد. بین چراغ‌های نئون مغازه‌ها دنبال ساندویچی بود. رد تابلوهایی که خاموش و روشن می‌شد را گرفت تا رسید به تابلوی قرمز رنگ «ساندویچی منصور» که لامپ‌های سبز دورش به رقص درآمده بودند. چشمش را دوخت به رقص سبز و قرمزها و پله‌های‌ برقی‌ پل را دوتا یکی پایین آمد. ساندویچی منصور جستی زد پشت اتوبوس سفید رنگ و سنگر گرفت. پله‌ها که تمام شد، کمی که پیشتر آمد سبز و قرمزها دوباره به رقص درآمدند.
-در رو ببند جوون. امشب سوز بدی میاد.
-سلام. خسته نباشین. اگه داری یه بندری برا ما بزن با یه نوشابۀ مشکی. تند باشه.
-چشم. بشین تا آماده بشه. فقط ساکت رو بذار کنار یخچال که تو دست و پای مشتری‌ها نباشه.
ساک را سُر داد سمت یخچالی که حکم ویترین مغازه را داشت و بطری‌های نوشابه و دلستر از پشت شیشه‌هایش خودنمایی می‌کرد. نزدیک‌ترین صندلی را عقب کشید و نشست رو به چراغ‌های نئونی که حالا از چپ به راست دور شیشۀ مغازه دلبری می‌کردند.
پشت میز دیگر مردی میانسال با پسرک پنج شش ساله‌ای نشسته بودند و ساندویچ‌شان را گاز می‌زدند. مرد با هر گاز شیشۀ نوشابه‌اش را سر و بالا می‌کرد و پسر چشم دوخته بود به او. لبخندی تحویل پسر داد و نگاهش را چرخاند به سمت دیوار. رنگ سبز دیوار به سیاهی می‌زد و گله به گله پوسته کرده و ریخته بود پایین. یک تابلوی «و‌ اِن یکاد» با شیشه‌ای ترک خورده در بالاترین نقطۀ دیوار دیده می‌شد. دو قاب ‌عکس هم پایین‌تر از تابلو روی دیوار آویزان بود. چند بریدۀ روزنامه داخل قاب بزرگتر و یک عکس هم داخل قاب دوم. تصویر بریدۀ روزنامه، دو کشتی‌گیر را نشان می‌داد که دست‌هایشان از زیر بغل هم رد شده و پشت کمر هم‌دیگر قلاب شده بودند. نمی‌شد فهمید کدام یک از دو کشتی‌گیر زورش به دیگری چربیده و با فن کمر و یا شاید هم پیچ پیچکی کشتی‌گیر مقابل را نقش زمین کرده است. روی بریدۀ بزرگتر تیتر «برندگان مسابقات قهرمانی کشور مشخص شدند» به چشم می‌خورد.
از روی صندلی بلند شد تا بریده‌های روزنامه را بهتر ببیند. چند عکس سیاه و سفید و چند تیتر ریز و درشت. یکی از تیترها این بود: «مسابقات کشتی قهرمانی کشور در شهر اصفهان برگزار شد. برنده‌ها راهی رقابت‌های جهانی بوداپست خواهند شد.» و بعد به ترتیب نام قهرمان‌های هر وزن‌ نوشته شده بود و در ادامه جناب وزیر برای برنده‌ها آرزوی موفقیت کرده بود. داخل تصویر روزنامه دو مرد با ران‌هایی ورزیده و ماهیچه‌هایی قوی کمر همدیگر را چسبیده‌اند و پای کشتی‌گیر سمت‌راست از تشک جدا شده و به نظر در حال سقوط روی تشک احتمالاً زردرنگ است. مردی سوت به دست پشت سر دو کشتی‌گیر ایستاده به تماشا و دست راستش توی هوا تکان می‌خورد. بیرون از گودی تشک هم چند نفری دیده می‌شوند که چشم دوخته‌اند به حرکات دو کشتی‌گیر و گویی دارند دستورهای آخر را به سربازهای خود می‌دهند.
در قاب دوم، سه کشتی‌گیر روی سکوهای اول تا سوم ایستاده‌اند و مردی کت‌وشلوار پوش دارد مدالی احتمالاً از جنس طلا را روی سینۀ کشتی‌گیر سکوی نفر اول می‌اندازد. کشتی‌گیر کمر خم کرده و پایین آمده تا هم‌ قد مرد کت‌وشلوارپوش شود. زنی هم در عکس حضور دارد که دسته گلی را به سمت مرد که احتمالاً باید وزیر و وکیلی باشد تعارف کرده است. زن لباس محلی به تن دارد و گیسوان بافته‌اش را از کنار شانه روی سینه رها کرده است.
-سرباز بیا اینور از سر راه می‌خوام رد شم.
مجبور شد از کنار دیوار به سمت صندلی‌اش برود تا راه برای مرد تازه وارد باز شود.
-خداقوت عمو منصور. یه فلافل به ما بده. یه همبرم بپیچ می‌برم.
دوباره نگاهش را دوخت به بریده‌های روزنامه، دوبندۀ سمت چپ دست‌هایش را از زیر کتف سمت راست رد کرده و پشت سرش قلاب کرده بود به هم. پای چپ جلوتر ستون شده بود و پای مخالف گره خورده بود توی پای راست دوبندۀ روبرو. کمی دیگر که با دست‌ها فشار می‌آورد، بی‌شک حریفش از زمین کنده می‌شد و خراب می‌شد روی تشک. درد را می‌شد توی صورت هر دو کشتی‌گیر دید. پس زمینۀ عکس هم تماشاچیانی محو شده بودند که به وجد آمده و گویا داشتند اسم کشتی‌گیر محبوب خود را صدا می‌زدند. پایین عکس نوشته شده بود، منصور ابراهیمی با غلبه بر محمد مفردزاده به مدال طلای وزن هشتاد و چهار کیلوگرم دست یافت.
-بدجوری زل زدی به عمو منصور ما سرباز. اهل کجایی؟
-اهل بندر.
-اینجاها چیکار می‌کنی؟
-از کرمانشاه میام. دارم برمی‌گردم شهرمون. ماجرای این عکسا و روزنامه‌ها چیه؟
-عمو منصور خودت بگو پیرمرد. بگو که روزی هیشکی حریفت نبود.
پیرمرد از پشت ویترین مغازه بیرون خزید. میز کنار نئون‌های رقصان را دستمال کشید و گفت: «ولم کن اوس ممد. می‌دونی که از اون روزا خیلی سال گذشته.» و خزید پشت سنگر.
-می‌خوری یا می‌بری سرباز؟
-همین‌جا می‌خورم. یه نوشابه سیاهم بده. از این شیشه‌ای‌ها.
-جلو پهلوون مقرب همه رو یکی یکی ضربه کرد. پهلوون با دستای خودش مدال رو انداخت گردن عمو منصور.
عمو منصور ساندویچ و نوشابه را گذاشت روی میز. حلزونی گوشش پر شده بود. لااقل بیست کیلو لاغرتر از عکس توی قاب بود و موهای سرش تک و توک باقی مانده بود. روپوش سفیدش را کنده بود و حالا فقط یک تی‌شرت مشکی به تن داشت. روی دست چپش یک خالکوبی دیده می‌شد. توی این سرما عجیب عرق می‌ریخت. چشم‌ها اما همان چشم‌های توی عکس بود، همان عکسی که جلوی پهلوان مقرب سر بانداژ شده‌اش را خم کرده بود دستش را روی سینه‌ گذاشته ومنتظ بود تا پهلوان مدال را به گردنش بیاندازد. چشم‌ها اما به جای دیگری خیره بود. به سمت زنی که در انتظار دست‌های پهلوان مانده بود تا گل را بگیرد و به دست عمو منصور بدهد.
-فن کمری که روی مفردزاد زدی یادته؟ یه دقیقۀ تموم دوتا کشتی‌گیر کمرتوکمر بودن. زور هیچ‌کدوم نمی‌چربید. همه چی مساوی بود که یهو پاشو ستون کرد و مفردزاد رو روی هوا چرخوند و کوبید زمین. همچین که کوبید سالن رفت هوا.
- ول کن اوس ممد. ول کن.
-من اونموقع هفده هجده سالم بود و تازه شیفتۀ کشتی شده بودم. سال چهل و پنج بود نه؟
-چهل و شش.
-آره. انتخابی المپیک بود. بازیای مکزیک. حیف شد که....
-حیف شد که چی؟ تهش دوتا عکس و یه مدال فکسنی بود. دلم اینجا بود ممد. اینجا. من شالی رو ول کردم اومدم اینجا دنبال اون. مکزیک می‌رفتم که چی؟
-چقدر پهلوون مقرب توی گود زورخونه گفت اصلاً خودم برات پیداش می‌کنم. عکس رو ازت گرفت گفت همین دختر دیگه؟ خیالت نباشه. پیداش می‌کنم. تو برو. حیف شد که...
-بفهم حرف دهنتو اوس ممد. بفهم عوضی. حیف شد. هه.
نگاهی به ساعتش انداخت. نه و پنجاه و سه دقیقه. چند دقیقه دیگر مانده بود تا حرکت اتوبوس. اگر نمی‌رسید باید در این شهر غریب می‌ماند تا فردا ظهر.
-سه سال دنبالش گشتم. سه سال. تو که خوب یادته. روزای اول تو زورخونه می‌خوابیدم. بعدش پهلوون مقرب گفت بیا برو تو ساندویچیِ...
باقی‌ماندۀ ساندویچ را پیچید لای کاغذ، صندلی پلاستیکی را داد عقب و بلند شد.
-حساب ما چقدر می‌شه عمو منصور؟
-هممم.
سرش را پایین انداخت، گوش‌های شکسته‌ای که با گوشت پر شده بود حالا بیشتر به چشم می‌آمد. آهی کشید. بغضش را قورت داد. «مهمون ما باش. شیش هزار تومن. نوشابه‌اش رو مهمون ما باش. پنج تومن بسه.»
سرباز یک پنج تومانی از جیبش درآورد و به سمت پیرمرد گرفت. حالا راحت‌تر می‌توانست خال‌کوبی روی بازویش را ببیند. تصویری از غروب آفتاب بود در ساحل دریایی مواج. پایین دریا شاید روی شن‌های ساحل یک اسم به چشم می‌خورد. سارا، سیما، سمیرا یا اسمی شبیه به همین‌ها که زیر پوست چروک خورده‌اش پنهان شده بود. نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت. بیست و یک و پنجاه و هفت دقیقه. فرصت بیشتر ماندن نداشت. به سمت یخچال رفت، ساکش را روی کولش انداخت، از کنار نئون‌های رقصنده گذشت و زد به خیابان.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. داستانتان را دوست داشتم البته برای این‌که بشود اسم‌ش را داستان گذاشت چیزی کم دارد؛ چیزی به نام دغدغه‌ی روایت که برای همه‌ی داستان‌ها ضروری نیست اما برای داستانی مانند داستان شما ضروری است. اجازه بدهید اول در مورد خوبی‌های داستان شما صحبت کنم. شما در بیان جزئیات داستان‌تان بسیار خوب عمل کرده‌اید و فضای داستان‌تان را به خوبی درآورده‌اید. داستان شما مشکل بیشتر داستان‌های این روزهای ادبیات داستانی یعنی نداشتن اتمسفر داستانی را ندارد. شما به‌خوبی اتمسفر داستان‌تان را ساخته‌اید این‌قدر خوب که مخاطب می‌تواند چشم‌هایش را ببندد و خودش را در دنیای داستان شما تصور کند. می‌تواند فضای ترمینال را ببیند، می‌تواند سرباز را ببیند (به‌خوبی و بدون اشاره مستقیم مخاطب را متوجه این مسأله کردید که شخصیت اصلی داستان شما یک سرباز است) می‌تواند همراه او از خیابان جلوی ترمینال بگذرد و وارد ساندویچی بشود. در ساختن فضای داخل ساندویچی هم کم نگذاشته‌اید. تا همین‌جای کار و در ساختن اتمسفر داستان که به نظر در ساختن آن موفق عمل کرده‌اید می‌خواهم خرده‌ای به داستان‌تان بگیرم؛ داستان شما خالی از صدا و خالی از بو است. به عنوان مثال وقتی برای شروع داستان‌تان چیدمانی مانند ترمینال را انتخاب می‌کنید از آن‌جایی که به نظرم ترمینال محیط پر سر و صدا و شلوغی است دوست دارم شنونده سر و صداهای داخل ترمینال شما باشم، اما شما از میان تمام این صداها به بازگویی دیالوگ یک راننده‌ی دربستی سمج قناعت کرده‌اید و بعد از آن وقتی‌که وارد چیدمان ساندویچی می‌شود از آن‌جایی که فضای ساندویچی در نظرم مملو از بوهای تند مختلف است که باهم قاطی شده‌اند دوست دارم به عنوان مخاطب داستان شما کربو نباشم و راوی به من کمک کند که بوهای مختلف و تند داخل فضای ساندویچی را استشمام کنم. اما برسیم به مسأله اصلی داستان شما یعنی خود داستان. می‌توانید داستان را برای خودتان تعریف کنید؟ داستان یعنی توالی رویدادها در مسیر روایت. توالی رویدادها یعنی ما برای پا گرفتن و شکل گرفتن یک داستان حداقل به دو اتفاق احتیاج داریم. توالی آن‌ها در مسیر روایت یعنی این‌که باید یک رابطه‌ی علّی معلولی میان این حداقل دو اتفاق وجود داشته باشد. بر اساس همین تعریف است که به نظرم می‌رسد یک‌جای داستان شما اساسی می‌لنگد. ما در داستان شما دو اتفاق را داریم اما رابطه‌ی علّی معلولی میان آن‌ها را نداریم. یک اتفاق سربازی است که در مسیر بازگشت به خانه است و اتفاق دیگر گذشته‌ی ساندویچ‌فروش است. راست‌ش را بخواهید هر‌چه‌قدر بیشتر گشتم کمتر رابطه‌ی میان این دو اتفاق را پیدا کرده‌ام و شاید به همین خاطر است که می‌توانم بپرسم چرا راوی شما به همراه این سرباز وارد ماجرای گذشته‌ی ساندویچ‌فروش شد؟ چرا همراه یک توریست این اتفاق نیفتاد؟ چرا همراه یک دانشجوی شهرستان این اتفاق نیفتاد؟ چرا همراه یک زائر نیفتاد؟ مهم شغل یا سمت شخصیت داستان شما نیست، مهم این است که این‌قدر رابطه‌ای میان او و ماجرای دوم وجود ندارد که به راحتی می‌شود او را از داستان شما حذف کرد و جای او را با هرکس دیگری عوض کرد و این برای داستان شما یک نقص بزرگ به حساب می‌آید. شخصیت اصلی داستان شما جای خودش را در داستان شما پیدا نکرده و این برای داستان اتفاق بدی است. حالا چطور می‌شود این مشکل را برطرف کرد. این سؤال جواب ساده‌ای دارد. باید میان سرباز و کشتی یا عشق ناکام کشتی‌گیر رابطه‌ای ایجاد کرد. این رابطه صرفاً به این معنی نیست که سرباز باید کشتی‌گیر باشد یا درگیر عشقی ناکام، یا نسبتی با یکی از دو طرف درگیر آن عشق قدیمی داشته باشد، این هنر شما به عنوان داستان‌نویس است که چطور این رابطه را ایجاد می‌کنید. شما به عنوان نویسنده‌ی این داستان باید مسأله روایت دوم را به هر شکلی که خودتان صلاح می‌دانید تبدیل به مسأله سرباز بکنید تا همراهی با او در داستان را منطقی کنید، در غیر این‌صورت همراهی با او هیچ معنایی ندارد. در حال حاضر این‌همه توضیح در مورد عکس‌های داخل قهوه (آن دسته از توضیحاتی که مربوط به ورزش کشتی می‌شود) بی‌معنی است. چرا راوی از میان این‌همه نشانگان در داخل روایت‌ش روی کشتی تاکید بیشتری می‌کند؟ حتی وقتی مسأله سرباز مربوط به آن عشق ناکام باشد باز هم این توضیحات اضافی به نظر می‌رسد. شما باید قبل از هرکاری مسأله شخصیت اصلی داستان‌تان را بشناسید، آن وقت بر اساس آن مسأله اطلاعات داستان‌تان را مهندسی کنید. حتی به نظرم داستان از وقتی وارد ساندویچی می‌شود نسبت به ابتدای داستان ضرباهنگ بالاتری دارد و راوی ناگهان شروع می‌کند به اطلاعات دادن و بدون دادن کوچک‌ترین زمانی به مخاطب شروع می‌کند به نتیجه‌گیری اطلاعات که این مسأله کمی باورپذیری داستان را دچار مشکل می‌کند، انگار که آن نفر سوم مکالمه‌ش را با ساندویچ‌فروش می‌کند تا مخاطب را در همان لحظه نسبت به گذشته‌ی ساندویچ‌فروش یا همان کشتی‌گیر قدیمی شیرفهم کند. به‌نظرم لازم است کمی برای در جریان قرار دادن مخاطب نسبت به اتفاق دوم با صبر و حوصله بیشتری عمل و این کار را کمی زیرپوستی‌تر انجام بدهید. در نهایت می‌ماند راوی که به نظر راوی مفسر، راوی مناسبی برای داستان شما نباشد. داستانی که قرار است مخاطب خرده‌‌اطلاعات را مانند پازل کنار هم بچیند تا به اصل ماجرا برسد با ماهیت راوی مفسر زیاد سازگاری ندارد. یک علت انتخاب اشتباه روایت همان بدون مسأله بودن سرباز است، وقتی سرباز مسأله مرتبط با مسأله داستان داشته باشد روایت شما ناخودآگاه به راوی سوم شخص محدود به ذهن سرباز تغییر می‌کند. بعد از پیدا کردن مسأله سرباز و بازنویسی داستان لطفاً حواس‌تان را به این موضوع بدهید که افعال داستان‌تان مثل همین حالا پریشانی زمانی نداشته باشند و همه یک‌دست باشند. در نهایت باید بگویم همین مسیر را ادامه بدهید. بعد از خواندن داستان شما به این نتیجه رسیدم که شما داستان نوشتن را به‌خوبی بلد هستید و با کمی جدیت و پشتکار تبدیل به نویسنده‌ی خیلی خوبی خواهید شد که مخاطب از داستان‌هایش لذت زیادی می‌برد. این توجه شما به جزئیات قطعاً در آینده یکی از ویژگی‌های مثبت دنیای داستانی شما خواهد شد. ممنونم که ما را در لذت خواندن داستان‌تان شریک کردید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۲
مصطفی مردانی » 11 روز پیش
یک نکته دیگر هم این که، توصیف های شما خوبند. قشنگند. اما ساکن هستند. یعنی کارکردی در داستان ندارند. به این فکر کن که مثلاً در حال سفارش دادن، محو دیدن تابلوها شده. و بین دیالوگ هایش با فروشنده، کم کم دلش بخواهد بیشتر بداند. فروشنده هم طوری برخورد می کند که انگار هر کسی وارد می شود، شروع به تعریف کردن این خاطرات می کند. به قول آقای خانلری ،یه مقدمه پردازی ای چیزی. در کل، ایده و تصویرسازی ها را دوست داشتم.
مصطفی مردانی » 11 روز پیش
با تمام حرف هایی که آقای خانلری گفتند موافقم. یک نکته ای هم دوست دارم اضافه کنم که شاید برای رسیدن به این نکته ها، کمکتان کند. چند جایی از صفت استفاده کرده اید. اما این صفت ها، نه رنگ دارند، نه بو و نه حتی تصویر! مثلاً می گویید ران های قوی! قوی یعنی چی؟ این قوی بودن را از روی لباس دیدی یا پوست ران معلوم است؟ یا همهمه تاکسیران ها! همهمه یعنی چی؟ همهمه از نظر من می تواند شبیه به صدای حرکت پشه ها باشد. اما اینها انسانند. پس زبانشان را می فهمیم و چند تا دیالوگ را می توانیم ازشان بشنویم!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.