رنگ‌ها به داستان خوش نشسته‌اند




عنوان داستان : فیروزه ایِ رنگ پریده
نویسنده داستان : مریم شریعتی

نشسته ام جای همیشگی.البته جای همیشگی بیشتر به کافه ها میخورد نه اینجا،اما اینجا دو قدم این طرف یا آن طرف تر،همان جایی است که همیشه با راحله می آمدیم و رو به قبله مینشستیم.او با چشمهای میشی قشنگش همه چیز را با دقت می دید.یک دفعه گفت:تو هم میفهمی کاشی های بستِ حر عاملی قدیمی تر از روبه روست...بالای کرمک ها،رنگ فیروزه ای اش پریده...
خندیدم و گفتم:اینجا هم دست از سر کاشی ها برنمیداری؟!
نشسته ام روی قالی های 6 متری لاکی.هوا خنک است.آسمان پر است از ابرهای پنبه ای سفید توی پس زمینه ی آبی کم رنگ...نگاه میکنم به ایوان طلا بعد به گنبد،به آن توپ های طلایی و بعد به پرچم سبز رنگ.چندتایی کبوتر پر میزنند و از جلوی گنبد رد میشوند.از وقتی آلمان را دور زدم و آخرش کشیده شدم به همین جا حس طلب کاری عجیبی دارم انگار یک نفر حقم را خورده باشد و من نتوانم کاری بکنم.دیروز صحن اسماعیل طلا به پنجره فولاد زل زدم.حالم خوب بود نفهمیدم چرا یک دفعه رَم کردم و از صحن زدم بیرون.
راحله میگوید راضی است.می گوید قرار نیست همه خوب شوند.آلمانی ها هم همین را میگویند.از روز اول همین طوری بود راضی، انگار همیشه همه چیز خوب و درست است.روز اولی که حس کردم عاشقش شدم توی اردوی دانشگاه،وقتی چشمهایش را به کاشی های میدان نقش جهان اصفهان سنجاق کرده بود،پرسیدم چه چیزی اینقدر جذاب است خانم رضاپور؟
گفت:این میدان مثل یک زن می ماند که با حوصله لباسهایش را سِت کرده.خوش سلیقه است.نیست؟!
از آن روز همه ی کاشی های قشنگ مرا یاد او می اندازد .قشنگترین زن دنیا که شیک پوش هم هست و حالا انگار راحله توی این صحن زیر نور خورشید دارد طنازی میکند.آنجا توی بست حر عاملی لباسش کمرنگ شده از بس آفتاب خورده، اما راضی است و لبخند میزند.
صدای لااله الی الله می پیچد توی سرم.به خودم می آیم .می ترسم.به طلایی پر رنگ ایوان نگاه میکنم.صدا نزدیک میشود.بوی گلاب میفهمم.از کنارم ده بیست تایی مرد سیاه پوش رد میشوند.تابوت را میگذارند وسط یکی از فرش های لاکی جلوی ایوان طلا دقیقا روی ترنج، بعد تابوت را باز میکنند.دو طرف قالی را میتکانند روی کفن.می ایستم.سفیدی کفن را یک لحظه میبینم.می نشینم انگار زور ایستادن ندارم.مرده است، می دانم چیز عجیبی نیست.از بچگی این صحنه ها را کم ندیده ام همین جا صحن آزادی را میگویم.تنها برتری ما مشهدی ها همین مُردنمان است.می آورندمان اینجا و خاک پای زائرهای امام را میریزند توی کفنمان تا شاید آن دنیا...چه بدانم لابد تاثیر دارد که از بچگی این رسم عوض نشده اما به قول ننه،مادر بزرگم را میگویم هیچکس خبر نیاورده...خودش هم خبر نیاورد وقتی آن ماشین سیاه پرتش کرد توی تابوت و آمد همین جا.پائیز بود مثل حالا...پرچم روی گنبد با باد تکان میخورد.رو برویم یک تابوت است با یک عالمه مرد که سیاه پوشیده اند.اشک از چانه ام روی لباسم میچکد.کلاهم را بر میدارم.می گذارم نسیم سر کچلم را فوت کند.آلمان که بودیم مثل راحله کچل کردم.با پشت دست بینی ام را پاک میکنم.به طلایی ایوان نگاه میکنم.آمده ایم مشهد، می خواهد اینجا بمیرد...حالا معنی این همه اصرارش را می فهمم...می خواهد جنازه اش را به رسم مشهدی ها بیاورم همین جا بگذارمش وسط قالی های لاکی...یا امام رضای غریب...
شانه هایم میلرزند سردم شده است.از یک جایی وسط گریه وقتی اینطوری میشوی وقتی شانه هایت بدجوری می لرزند دقیقا نمی دانی تا کی میخواهی ادامه اش بدهی فقط حس میکنی باید ادامه بدهی و ادامه می دهی....
نقد این داستان از : نازنین جودت
مریم جان شریعتی، سلام. «فیروزه‌ای رنگ پریده» اسم زیبایی است که خواننده را ترغیب به خواندن داستان می‌کند. انتخاب اسم خوب اولین قدم برای جذب مخاطب است و شما این قدم را درست برداشتی. این که شهامت به خرج دادی و راوی غیرهم‌جنس برای داستانت انتخاب کرده‌ای، نشان می‌دهد اهل تجربه و آزمودن هستی. همین خصوصیت در تو انگیزه بیشتری ایجاد می‌کند و برای رسیدن به اوج تلاش می‌کنی.
«فیروزه‌ای رنگ پریده» داستان مردی است در دوران استیصال و درماندگی اش برای از دست دادن زنی که عاشقانه دوستش دارد. مرد این روزهای سخت را به حرم امام رضا (ع) پناه می‌برد. (با توجه به زمان افعال در بخش‌هایی که راوی از راحله حرف می‌زند، معلوم است که زن هنوز زنده است.) داستان غیرخطی است و در کنارِ اکنونی که از راوی و روایتش داریم، رفت و برگشت‌هایی به گذشته انجام می‌شود که خواننده را با راوی و راحله و زندگی‌شان بیشتر آشنا می‌کند. این رفت و آمدها به گذشته و حال در جای درست انجام می‌شوند و خواننده را در جریان موقعیت دیروز و امروز راوی و راحله قرار می‌دهند.
چیزی که در داستان شما خواننده را جذب می‌کند و او را علاقه‌مند به روایت و ادامه‌ی داستان می‌کند، حسی است که در متن جریان دارد. حسی که خواننده احساسش می‌کند و با راوی همراه می‌شود. «فیروزه‌ای رنگ پریده» رنگ دارد، بو دارد، صدا دارد. رنگ‌ها متن را رنگی کرده‌اند. اتفاق خوبی در راه نیست اما رنگ‌ها همچنان زنده و پررنگ در ذهن راوی و اکنون داستان خودنمایی می‌کنند. انگار رنگ‌ها تلاش می‌کنند بگویند: «مرگ پایان نیست.» چیزی که راحله پذیرفته و برای آمدنش آماده شده. بوی گلاب به مشام می‌رسد، بوی خاکی که روی کفن‌ها تکانده می‌شود. صدای بال زدن کبوترها را می‌توان شنید. به همه‌ی این موارد اشاره کردم که بگویم گر چه در داستانت انتظار می‌رود مرگ به زودی از راه برسد اما زندگی جریان دارد. شما در درگیر کردن حواس خواننده موفق عمل کرده‌ای. این موفقیت را مدیون «نشان دادن» هستی. به جای گفتن، نشان داده‌ای و تصویری واضح ساختی که خواننده همه چیز را ببیند. این نشان دادن از نقاط قوت داستانت است.
توصیف‌های خوبی داری مثل: «میدان مثل زنی می‌ماند که با حوصله لباس‌هایش را ست کرده.» این دست توصیفات به مذاق خواننده خوش می‌آید و در یادش می‌ماند. صحن و حرم را هم خوب توصیف کرده‌ای و خواننده می‌تواند در ذهن تصورش کند. تشبیه لباس راحله به کاشی‌های فیروزه‌ای رنگ پریده هم حرکت هوشمندانه و ظریفی بود. بی آن که مستقیم از موقعیت راحله بگویی، خواننده را در جریان وضعیتش قرار می‌دهی.
پایان داستان باز است و برای این متن با این پرداخت پایان خوبی درنظر گرفته‌ای. این که بعدتر قرار است چه اتفاقی بیافتد مهم نیست. مهم برشی از زندگی راوی و راحله است که شما در نشان دادنش به خواننده موفق عمل کردی. پیشنهاد می‌کنم داستان را جایی تمام کن که راوی می‌گوید: «دقیقا نمی‌دانی تا کی می‌خواهی ادامه بدهی.» اگر این جمله آخر باشد تعلیق همچنان باقی می‌ماند و پایان باز مفهوم پیدا می کند. راوی نمی‌گوید که می‌تواند ادامه بدهد یا نه. همان شک و تردیدی که در شرایط اینچنینی سراغ همه ما می‌آید.
مریم جان برای نوشتن چنین داستان خوبی به شما تبریک می‌گویم. با این همه داستان را حتماً بازنویسی کن. جاهایی از روایت احساس راوی از متن بیرون زده و گل درشت شده. فراموش نکن که نقطه‌ی قوت داستانت این است که به راوی غیرهمجنس نزدیک شده‌ای و توانستی با حسی مردانه داستان را جلو ببری. اجازه نده حس‌های زنانه‌ات وارد روایت راوی مرد شود. به جای کچلی هم می‌توانی از سرِ تراشیده استفاده کنی. تراشیدن سر، عملی خودخواسته و از سرِ انتخاب است. همین به خواننده القاء می‌کند که راوی سرش را به خاطر راحله تراشیده. همان منظوری که شما در نظر داشتید.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۵
زهره فصیحی » 4 روز پیش
سلام مریم جان داستان خوبی نوشتی دلم پر کشید برای جای جای حرم اماک رضا
مریم شریعتی » 3 روز پیش
سلام زهره خانم عزیزم.ممنونم لطف دارید. ان شاا... که قسمتتون بشه به زودی مشهدالرضا
کوروش جعفریزاده » 14 روز پیش
به هر حال داستان خوبی ست .موفق باشید .
کوروش جعفریزاده » 14 روز پیش
سلام..داستان خوبی نوشته اید.کشش داستان شما همان حسی است که تقریبا سعی کرده اید در فضای داستان جاری باشد داستان ساده بدور از زیاه گویی و کلمات و واژه های نا مانوس نگاشته شده است و این خوب است اما من با همیشه با داستانهایی با مکان و زمان مشخص مشکل دارم و فکر می کنم هر کسی در هر نقطه از جهان که داستان را می خواند با هر فرهنگ و آیین و مسلک و قدو قواره ای و از هر جماعتی که باشد می بایست با داستان ارتباط بر قرار کندواژه های مکانی مثل صحن اسماعیل .بست حر عاملی ایوان طلا فقط برای مخاطب محدودی معنا دارد.
مریم شریعتی » 13 روز پیش
ممنونم ازینکه وقت گذاشتید و داستان را مطالعه کردید بسیار سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.