او به جای تو



عنوان داستان : طوفان پروانه

پرواز
خواب طوفان را می بینی . در عالم رویا فکر می کنی که زندگی ورق مرگش را برای تو رو کرده. از جا بلند می شوی و نگاه می کنی به پنجره. آنقدر که ابرهای ذهنت را بکشاند سمت پروانه ات که کنار دیوارخاموش ایستاده. تازه آن را شسته ای.لاستیکهایش را ؛ تنه و گلگیرهایی که انگار از روی لاستیک به پرواز در آمده اند. با ابر خیس؛ صفحه بیضی جلوی فرمان را تمیز می کنی. هیچ شماره ای رویش مهر نشده. روی صفحه نام پروانه را می خوانی. زمانی هر بار که آن را می نوشتی مراقب بودی دستت نلرزد. در قاب تنگ روی دیوار؛ کنار قاب عکس قهرمانیت؛ صدای نفس های اسب را می شنوی . سمت کمد می روی. مدالهای پیروزی تو را می بینند.کنار پروانه های خشک شده. نگاه می کنی به طیف رنگی اشان. یکی از آنها ؛رنگش از حاشیه سیاه کشیده شده به آبی دریا. آن یکی روی حاشیه سیاه بالهایش اشکال کوچکی دارد. شبیه تور مشکی که پوست سفید پروانه را زیر بافته هایش می درخشاند. صدای قلبت از تیک تیک آرام ساعت پیشی می گیرد.چشمانت را می بندی. همسرت را می بینی.بی جان دراز کشیده روی سنگ. بدنش تکیده شده. آب از شلنگ شَتک می زند روی بدنش.قطرات آب از گلوی ورم کرده اش می چکد روی کف چرک شورانگاه. دستت را روی ستون دیوار می گذاری. یک آرزو داری. ایکاش دروغ نگفته بودی . ایکاش می توانستی خودت را بکشی. نامت را جاوید گذاشته اند . پروانه دو شمع سه و صفر را روی قله کیکت کنار هم می گذارد و می گوید:
- شمع جاوید نمی سوزه
سرما تو را می سوزاند. چشمانت از گریه می سوزد. و ریه هایت به جای هوا پر می شود از دروغ. او را که تازه از پیله در آمده می بینی. بالهایش نمناک هستند. بلند بالاست. با چشمان آبی. انگشتانت را می کشی روی خیسی موهایش .روی باک زرد . دست و پایش که خدا آن را با حوصله تراشیده. و آج لاستیکها. جای آن پیراهن نرم و نخی اش که بوی لیمو می دهد. دست می کشی به گِلِ گلگیرها. آن روز نشست روی چشمانت ؛ تا سوالی بکند که ترس بر جانت می انداخت:
- موتورو بیشتر دوس داری یا منو؟
در دل گفتی : "بابام کوهو دوس داشت. منم ..." و نخواستی ادامه بدهی. شک داشتی .با این حال گفتی:
- تو رو
سرت را پایین انداختی . دلت می خواست چشمانت را می بستی تا او را نبینی. خانه ات بزرگ است. مادر خانه نیست.پدر هم نیست. لباس موتور سواریت گوشه اتاق افتاده.برگها ریخته شده اند کف حوض.سه اتاق بزرگ رو به نور. باغچه ای بزرگ با درخت شاه توت. میوه های لهیده اش زمین را خونی کرده. نمی خواهی فکر کنی روزی سرت مثل همین توتها روی زمین از هم می پاشد. لذت خطر را تویی که بالا هستی حس می کنی. پدر کرم سفیدی را از روی برگ داشت. تو محوشان شدی.
می گفت:
- ببین.یه روزی بال در می آره می شه یه پروانه خوشگل.
و تو می خواستی بال در آوردنش را ببینی. وقتی که بچه بودی با موتور پدرت می توانستی دور بچرخی. حالا لاستیکش گوشه حیاط است.کنار زنجیر مچاله و زنگار گرفته پروانه.کنارپاکت پاره شده سیمانی که مدتهاست به سنگینی دلت شده است. مادر می خواست عروسیت در خانه باشد.خانه را برایت آب و جارو کرده بودند.اما زیر درخت شاه توت هنوز رنگ خون داشت.ریسه چراغ های رنگی روی دیوار حیاط؛ زندگیت را رنگارنگ می کرد. آن شب ؛ آنقدر مست بدنش بودی که موتور را از یاد برده بودی. کاسه آب را گرفتند زیر پوزه گوسفند . دست نمناکش را گرفتی.کمکش کردی که کف کفشهای سفیدش را نگذارد روی خون. مادر کنار پلکان ایستاده. تو و عروسش را که می بیند دلش می خواست سازش را زودتر کوک کرده بود. تا شاید آن روز پدر از پرتگاه سقوط نمی کرد. وقتی یادش می افتی؛ پروانه ات را روشن می کنی. دود از اگزوزش می پیچد.باران تند می شود. با چند گازِ پی در پی می توانی خودت را برسانی به دامنه ها. روزهای اول زندگی با خنده می گفت:
- چرا اسمش پروانه س ؟ بذار رخش ؛ عقاب.
بی قرار او را می فشاری در آغوشت. اما گرم نمی شوی. گاز می دهی .چرخ جلو را که بلند می کنی هوا؛ گِل و لای می پاشد روی گلگیر. و تو بوسه می زنی بر لبهایش که نرم نیست. دست سردش را می گیری.می خواهی این گفته اش را نشنیده باشی:
- دروغ گفتی جاوید.
باد می پیچد لای پیراهن سیاهت.سرعتت را بیشتر می کنی .می دانی که برای پرش؛ باید دوباره بوسه بزنی به لبهایش. ورم زیر گلویش را نمی بینی . پشت به تو می کند. بلند می شوی می روی کنار پنجره. باران به جای تو می بارد. دردی درونت می پیچد .مثل زخمهایی که به زمین می خوردی نیست. می گویی :
- چه دروغی؟ موتور سواری خلافه؟
شتاب می گیری.دشت ؛ بوی گِل می دهد. پدر قبل از اینکه به دره سقوط کند گفته بود :
- چرا نمی خوای برم کوه؟
و مادر گفته بود:
- به خاطر تنهاییم
آمبولانس می رسد. راه بسته است. جسد پدر در دره تنهاست. مادر را می بینی که روی سنگی نشسته .تنهایی خود را می بیند. سقوط پدر همیشه در ذهنش بود. شاید به تو هم فکر می کند. و تو حس مادرانه اش را نمی فهمی. شاید می خواهد پروانه را برایت خواستگاری کند. تا از ترس تپه و پروازت فرار کرده باشد. نمی خواهد دوباره روی سنگی بنشیند و شاهد مرگت باشد.همه اینها را بعد از مرگ پدر به تو گفت . و پروانه را همه چیز تو کرد .اما او مرده. کنارش دراز می کشی . تنهایت مثل گورکنی تنهاست که هیچ وقت گریه نکرده است. اما مجبور است تنها عزیزش را به خاک بسپارد . و بغضش را با خاک قسمت کند.
می گویی:
- یه مسابقه کشوریه. بذار برم.شنبه هفته دیگس.بعدش می ذارم کنار.قول می دم
اما فقط به خودت گفته ای. فکرمی کنی؛" اصلا چرا باید اجازه بگیرم.مگر مرد نیستم؟ خودم تصمیم می گیرم."
پروانه حرفهایت را می شنود. بلند می شود. لباسش را می پوشد و به سختی می گوید:
- شنبه عمل تیروئیدمه ؛ یه غده دارم. الان باید بهت بگم ؟ چرا باید مریضی زنتو خبر نداشته باشی ؟ تو دروغ می گی جاوید .

فکر می کنی که اگر زمان به عقب برود دوباره پروانه را انتخابش می کردی یا نه؟ زمزمه می کنی:
- دوباره باهات ازدواج می کردم
اما از او می شنوی که:
- من نه
تند می رانی. نگاهت رو به سنگهاست. می پیچی ابتدای پیست لغزنده.
مادرت می گوید:
- تفاهم کنید. از اولم شرط کرده بود. گفتی موتورو می ذارم کنار . یادت نیس؟ زیر قولت نزن.
پنجره را محکم می بندی.شیشه می شکند. مادر که سرش را پایین می گیرد ؛ صدای بلندت را می شنود که:
- گفتم که گفتم.آسمان که زمین نیامده.اون چه حقی داره دخالت بکنه.
چشمانت را که باز می کنی خیس شده اند. کراس می غُرد. از گفته ات پشیمانی .در عالم خواب سنگینی.مادر کنارت می ایستد.پدر هم می آید. اما نمی خندی. حوصله حرف زدن را نداری. به هوا بلند می شوی .می فهمی که درست پرواز نکرده ای.فرمان از دستت رها می شود. سقوط می کنی روی زمین. دستانت را که ستون می کنی صدای خرد شدنش را می شنوی .همیشه فکر می کردی استخوانهای پدر چگونه شکست؟ درد وجودت را فرا می گیرد. سرت بدون کاسکت می خورد به زمین. دیگر هیچ چیز نمی فهمی . خون از گوشهایت آهسته می زند بیرون.مثل خوابهایت می ماند. شبیه زیر درخت شاه توت. ساز مادر خاموش می شود. عقابی به آن سوی کوه بال می زند...
*
مادر می گفت:
- پروانه عاشقِ تاره
و تو فکر می کردی به این معمای عشق؛ که پس چرا پیله اش را سوراخ می کند؟ اول در بندش می شود .سپس از آن فرار می کند. مادر سازش را پس از سالها بر می دارد و می نوازد. می دانستی که پدر صدایش را دوست داشت. می نشست روی نت ها و خود را می کشاند بالا سمت قله. همیشه او را در مرگ پدر سرزنش می کردی. فکر می کنی تا بین خاموشی ساز مادر و علت مرگش رابطه ای برقرار کنی . می گویی:
- چرا کنار گذاشتیش؟
و آهسته زمزمه می کنی:
- مثه یه توپ افتاد ته دره. صدای خرد شدن استخوناش... *
*-(تئوری نظریه آشوب از ادوارد لورتنس ریاضی دان و هوا شناس آمریکایی.)
همیشه حرفت که به اینجا می رسید ادامه نمی دادی. سالها قبل پدر با مادر بحث می کرد. می گفت:
- یه صدا تو کوه کافیه. بهمن برا چی سقوط می کنه؟ تو اگه نخوای می تونی منو از اون بالا پرت کنی پایین.
خیره می شوی به چشمان خلوت مادر و می گویی:
- یادت نیس بابا چی می گفت؟ چرا اینو به پری نمی گی؟ دوس نداره قهرمان باشم؟
و شده بودی. آن روز هم که تنها به کوهستان می رفتی تمرین؛ کلاه محافظ سرت نبود. شاید می خواستی خود را مثل عقابی ببینی که پرهای سرش زیر باد خم می شد. تو را می کشاند به سینه آسمان.
مادر می گفت:
- پری نمی خواد قهرمان باشی.
و تو بلافاصله جواب می دادی :
- تو ام نمی خواستی بابا بره کوه.
می روی سمت پروانه که نو و قبراق لم داده است روی جک. موهای قهوه ایت را امروز که به شب رسیده هنوز شانه نکرده ای.شبیه موهای بلند پدر که می گفت باید در کوهستان پیچ و تاب بخورند. نمی توانی تصمیم بگیری .مربی برایت برنامه گذاشته است. مسابقات در پیش است.وقت زیادی نیست. سوار موتورت می شوی. سر شوق می آیی .گویی دهنه اسبت را می کشی. موتور می غرد. تو در آسمانی. پر انرژی . ناگهان یاد چشمان بی رمق پروانه می افتی. به سختی فرود می آیی به زمین. اسبت چموشی کرده. دور می زنی و به کنارش می رسی. آرنجت را از درد می مالی. چشمان پروانه شبیه امواج دریاست که به سینه سرد صخره می زند.
مادر می گوید:
- پری مریضه. بذارش کنار...
حرفش را ناتمام می گذاری. صورتت ؛رنگ خون می گیرد.مادر از درون آتش می گیرد. می دانی که چشمان پروانه هم مثل ساز مادر خاموش است. با تردید می گویی:
- نمی دانم.
خسته نگاهت می کند. فکر می کنی کمتر مادری یافت می شود که ساز زده باشد. غم عشق را بفهمد.تو را جوان کرده باشد.پدرت را راضی کرده باشد که از یازده سالگی برایت موتوری کوچک بخرد. تا تو شب روزت را توی کوچه و خیابان با آن باشی. قهرمان بشوی . می گویی:
- سخته؛ دوتا پروانه داشتن.
تردیدت را می شناسد. تو را بزرگ کرده است. عرق می کنی. از روی صندلی راحتی اش بلند می شود. به آشپزخانه نمی رود. موهای خاکستری اش را جمع کرده .چشمانش از پشت عینک درشت تر دیده می شود. با همان حالت چشمها با تو حرف می زند.گویی بوی مرگ را حس می کند.می دانی که اتاق دور سرش می چرخد. قاب عکس پدر؛ کفشهای کوهنوردیش ؛ کیسه خوابش. و موتورت... قرصش را از روی میز بر می دارد. صدای خنده شوهرش را می شنود.مثل تو که صدای خنده پروانه را می شنوی.تو داد می زنی که: "چرا ساز مخالف می زنی؟ " اما این حرف را نمی زنی. می دانستی که اگر پروانه بال بزند ؛ تو هم بالِ پرواز پیدا می کردی . می دانستی که نفسهایش؛ درونت را طوفانی کرده. مادر وقتی نگاهت می کند گویی می خواهد بگوید:"نمی خوام ببینم از گوشِت؛ مثه گوش بابات خون زده بیرون." ولی مثل تو سکوت می کند. سر گیجه اش بهتر می شود. واژه ای سر زبانت می آید. قلم را برمی داری.نوکش را سیاه می کنی . روی چهره سفیدِ کاغذ؛ خوش می نویسی "پروانه". آن را می دهی به مادر. باز هم سکوت می کند. نمی داند واژه ای که روی کاغد نوشتی نام موتور است یا همسرت. اما دقیقتر که تو را می بیند می فهمد.
سقوط
خواب طوفان را می بینی . بلند می شوی و نگاه می کنی به پنجره.مادر خانه نیست.عینک آفتابی اش را که حتی روزهای ابری هم می زند روی میز می بینی. می دانی که رفته است صدای پدر را از خاک بشنود.امروز سقوط می کنی. دستت می شکند. سرت زمین می خورد. چرخهایش بالای سرت می چرخد. و تو در حال دست و پا زدن فکر می کنی که عمر پروانه چه کوتاه بود .می دوی سمت خانه .خیس عرق شده ای.نمی دانی کینه چه کسی را به دل گرفته ای. می خواهی موتورت را زمین بزنی. باد لاستیکش را خالی کنی .با ساز مادر بکوبی روی تنه اش. گلگیرش را بشکنی .با کلنگ کوهنوردی پدر باکش را گُر کنی.بنزین بیرون می ریزد. به اتاق می روی . نفس نفس می زنی. لباس موتور سواری را بر می داری. قاب عکست را می شکنی. عکسهایت را پاره می کنی. کبریت می کشی.آمده ای که بسوزانی.عکسهایت مچاله می شوند. لباس موتور سواری می سوزد. مادر به خانه می آید. سیمهای پاره سازش را می بیند. می سوزد و روی سیمان سنگ شده حیاط می نشیند. تو می روی سمت کمد. لباسهای پروانه هنوز داخلش هستند. پیراهنش را بر می داری. بوی لیمو می دهد. به حیاط نگاه می کنی. مادر آنجا نشسته است. پدر هم کنارش. پروانه هم می آید زیر درخت شاه توت .هنوز دست و پا می زنی. پرواز می کنی. دوباره وارد خانه می شوی. موتور را روشن می کنی و می گازی .خودت می ایستی جلویش .می خواهی جلوی تصادفت را بگیری. اما زندگی ورق مرگش را برایت رو کرده. می دانی که برای جهش باید شتاب گرفت. سرعت می گیری و می پری. از روی زین موتور بلند می شوی. چند پروانه بال می زنند و دور می شوند. زمان را حس نمی کنی. نمی دانی که ساعتی قبل؛ خون از گوشهایت بیرون زده است. نمی دانی که همه اینها در خواب است یا بیداری. می پیچی کنار پیست .جمعیت برایت دست می زنند.مست می شوی . مثل شبی که مست نرمی پروانه بودی. او را می بینی. همراه مادر کنار دره ایستاده اند. موهای بورش در هوا تاب می خورد. کلاچ را می گیری . صدای ساز مادر به گوشَت می رسد. موتور کمی جلو می پرد. طوفان می وزد. پدر را می بینی که مثل یک نقطه به طرف قله می رود. صدای آمبولانس می آید. باران تند می بارد. گِل نشسته است روی پیست. مرد اسب سواری با سرعت می تازد. می خواهی شتاب بگیری که عقاب را می بینی. چرخ می زند در سینه خیس آسمان. بال می زند سمت کوه.کم کم فرود می آید و پشت آن گم می شود. نمی بینی که آن سوی کوه جفتش روی تخم نشسته . پرنده کنارش فرود می آید و نوکش را در پرهای طلایی گردن جفتش می مالد.

پایان – مرداد97 - بازنویسی مهر 97 - مجید رحمانی
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. صادقانه بگویم به نظرم آمد که با یک نویسنده‌ی کاملاً حرفه‌ای طرف هستم. با نویسنده‌ای شبیه به تمام نویسنده‌های حرفه‌ای که می‌شناسم. مسأله اصلی داستان شما هم در حقیقیت همین‌جاست. این حرفه‌ای بودن درست مانند یک تیغ دو لبه کار می‌کند؛ همان‌قدری که می‌تواند در خدمت داستان باشد به همین اندازه هم می‌تواند به داستان خیانت کند و به نظرم این خیانت کمی تا قسمتی در حق داستان شما صورت گرفته است. قبل از هر چیز اجازه بدهید در مورد طرح داستان شما صحبت کنم که طرح بی‌نقصی بود. در تمام مدتی که داستان شما را می‌خوانم به نظرم نیامد که در حال خواندن داستانی به بهانه پایگاه نقد داستان هستم، به نظرم آمد داستان یکی از همکارانم را می‌خوانم و از این خوانش لذت می‌برم. طرح شما پیچیدگی‌های خاص خودش را داشت که این پیچیدگی‌ها مبتنی بر احساس شخصیت‌ها به مسأله‌ی در حال وقوع بود و باید اعتراف کنم که خیلی خوب به تمام زوایای این احساسات پرداختید و کم و بیش مخاطب را از استراتژی تمام شخصیت‌ها نسبت به موضوع در حال وقوع آگاه کردید. شما داستانتان را به خوبی مدیریت کردید. داستان شما بر شخصیت‌هایش سوار بود و شخصیت‌های کار خودشان را در پیش‌برد داستان به خوبی انجام دادند جز پروانه که با توجه به ماهیت طرح به‌نظر درست می‌آمد که پروانه در سایه بماند، چون خط اصلی داستان همین در سایه ماندن پروانه بود. با تمام این خوبی‌ها و دلنشینی‌ها، داستان شما یک ایراد اساسی دارد که نمی‌شود از آن گذشت و باید به‌طور مفصل در مورد آن صحبت کرد. چرا داستانتان را دوم شخص روایت کردید؟ لطفاً قبل از این‌که ادامه یادداشت من را بخوانید و به سوال من خوب فکر کنید و منطقی‌ترین جوابی را که به ذهنتان می‌رسد و صد البته صادقانه‌ترینشان را برای خودتان مکتوب کنید.
حدس می‌زنم جواب شما این است که با این زاویه دید داستان شما داستان پخته‌تری به نظر می‌رسید، داستانی گیراتر که نویسنده‌ی حرفه‌ای‌تری را پشت سر خودش پنهان داشت. نمی‌دانم از کجا این فکر به سر همه‌ی ما افتاد که روایت دوم شخص نسبت به سایر روایت‌های مرسوم روایت جدی‌تر و حرفه‌ای‌تری است و همه‌ی ما این هوس به سرمان می‌افتد که داستانمان را دوم شخص بنویسیم. واقعیت ماجرا این است که انتخاب نظرگاه و شکل روایت یک مسأله‌ی سلیقه‌ای نیست، یک مسأله فنی است و انتخاب آن نه در صلاحیت نویسنده که در صلاحیت داستان است، یعنی داستان است که شکل روایتش را مشخص می‌کند. من می‌توانم ادعا کنم که این روایت دوم شخص مقدار زیادی پیچیدگی بی‌مورد به داستان شما داده‌ است که در روح داستان شما این پیچیدگی‌ها وجود ندارد. این زاویه روایت تعلیق بی‌موردی را به داستان شما وارد کرده‌ است که در روح داستان شما وجود ندارد. این شکل از روایت از آن‌جایی که دسترسی‌های محدودتری نسبت به روایت اول شخص یا انواع سوم شخص دارد ناخودآگاه حقیقت را در مشت‌ش نگه می‌دارد و این به ضرر داستان شماست. داستان پازل نیست، داستان قوطی بگیر و بنشان نیست. داستان موفق داستانی است که به مخاطب اجازه همراهمی بدهد و همراهی مخاطب اولین و اصلی‌ترین شرط موفقیت داستان از نظر مخاطب است و وقتی شما داستان‌تان را منتشر می‌کنید یعنی همیشه حق با مخاطب داستان شماست.
سؤال مهم دیگری دارم که باز هم دوست دارم جواب آن‌را صادقانه به خودتان بدهید، راوی این داستان چه‌کسی است و چه نقشی در داستان دارد؟ آیا اصلاً در داستان حضور دارد؟ اگر ندارد چرا از روایت سوم شخص محدود به ذهن استفاده نکردید که برای روایت داستان شما امکانات بیشتری را فراهم می‌کرد.
اگر در تاریخ ادبیات داستانی دقت کنید خیلی کم به مواردی برمی‌خورید که داستان راوی دوم شخص داشته باشد و این اثر به یکی از آثار به یاد ماندنی تاریخ ادبیات داستانی تبدیل شده باشد. شاید تمام این آثار به تعداد انگشتان یک دست هم نرسند. این مسأله دلیل دارد و دلیل‌ش این است که استفاده‌ی درست و بدون تخطی از روایت دوم شخص کار بسیار سختی است و طرح‌های کمی وجود دارند که تمهیدی در آن‌ها وجود داشته باشد که بر روایت دوم شخصشان دلالت کند. به‌طور معمول وقتی از روایت دوم شخص استفاده می‌شود، سخنگو یا راوی به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم در داستان وجود چون ماهیت او همیشه از ذهن مخاطب توجه زیادی را طلب می‌کند که صاحب این صدا چه کسی است و چرا این‌ها را تعریف می‌کند و برای پاسخ به این سؤال طبیعی است که راوی در داستان حضور داشته باشد یا که نقشی در واقعه داشته باشد. علت دوم این است که راوی دوم شخص نمی‌تواند از مسائلی صحبت کند که خودش از آن‌ها خبر دارد یعنی بازگویی آن‌ها برای او باید دلیلی منطقی داشته باشد. مثلاً وقتی راوی مشغول صحبت با کسی است که به هر دلیلی حاضر نیست؛ معشوقه‌ای که از زندگی او رفته یا شخصی که فوت شده است و او به بهانه صحبت کردن با او پرده از مسأله‌ای برمی‌دارد که شخص غائب از آن مسأله یا از چرایی آن مسأله مطلع نبوده است و تازه این‌جاست که نویسنده باید مشکلات این شکل از روایت دست و پنجه نرم کند. هرچه‌قدر بیشتر در داستان شما کاویدم دلیل کمتری برای روایت دوم شخص آن پیدا کردم. و به نظرم آمد قصد شما این بوده که با انتخاب این شکل روایت عیار داستان‌تان را بالا ببرید در صورتی که با همین انتخاب اشتباه داستان به این‌خوبی را دچار نقصان کرده‌اید. شما که داستان را به این خوبی می‌شناسید، شما که روابط علی و معلولی آن‌را به این خوبی می‌شناسید، شما که شخصیت‌های داستانتان و نحوه‌ی به‌کارگیری آن‌ها را می‌شناسید پس این داستان را بازنویسی کنید و این مرتبه از روایت سوم شخص محدود به ذهن شخصیت اصلی استفاده کنید. البته می‌توانید از روایت اول شخص هم استفاده کنید؛ طبیعی است که روایت اول شخص این داستان را دستخوش تغییر زیادی خواهد کرد اما به نظرم می‌رسد با همان روایت سوم شخص محدود به ذهن می‌شود این داستان را روایت کرد. امیدوارم که به زودی این داستان را بازنویسی کنید و ما را در لذت خواندن آن شریک کنید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.