سنگ بزرگ




عنوان داستان : یک تکه گوشت
نویسنده داستان : فائزه جعفری ورزنه

میشنفی؟ هنوز صدای داد و بیدادشون داره میاد. حقشونه. من که جز خوبی کاری نمیخواستم براشون بکنم. اما خب دیگه. هرکاری یک عواقبی هم داره. چی؟ چی میخوای بگی؟ من که زبون شما یاکریم جماعت رو نمیفهمم ولی اگر منظورت اینه که چی و کجا و چه کاری...باشه. میگم برات. شنیدنش همچین خالی از لطفم نیست. اینجا که میبینی ,رو این پشت بوم خونه منه. انقدر هم جای خاصی نیست اما از هیچی بهتره. اون یک قسمت بلندتره رو کاریش ندارم. همچین به مذاقم خوش نمیاد راه رفتن روش. خیلی لیزه. فقط بعضی وقتا که زیادی گرمم میشه میرم کمرمو میچسبونم به پوشالای اون کولره. ای کیف میده. این تیکه خرابه هم که میبینی حکم قفس کفتر رو داشته. قبلا بهشتی بوده . الان که فقط جز اهن پاره و تیر و تخته چیز بدرد بخوری توش نیست. فضا که عجیب غریب بشه میرم اون تو میخوابم. بادی, بارونی, ادمیزادی اگر سرو کله اش پیدا بشه. اینجا فقط منم. گاهی گداری دو سه تایی گربه میان و میرن اما رو نمیدم بهشون. نه که گربه صفتا موندگار میشن. یک ماده گربه هم هست مال سه تا پشت بوم اونورتره. چیز دندون گیری نیست از بس اخلاقش گَنده. یکجوری راه میره انگاری پلنگی یوز پلنگیه. دو سه بار رفتم سراغش محل نداد منم قیدشو زدم. دروغ نگم یکبارم اومد چهارتا میو کرد محلش نذاشتم و رفت. چیه اون همه قرو اطوار. والا. میگفتم. از این بالا حیاط خونه هه پیداست. یک حوض داره با چهارتا ماهی پیزوری و سه چهارتا دار و درخت. یکبار یکیشو خوردم تا صبح چشم رو هم نذاشتم. گاهی زنِ میاد این بالا ته مونده غذاهاشو میریزه واسه شما. اگر گوشتی مرغی قاطیش باشه منم ناخنکی میزنم. خب حالا چپ چپ نگاه نکن. همسایه ایم مثلا ها. یک دختر بچه هم هست که منو میبینه دست تکون میده. چند روز پیش دیدم صدای جیغ و داد میاد. سرک کشیدم دیدم انگار خبرائیه. زن جیغ میزد و مرد دور خونخ میدوید. چشم دووندم دیدم همه قیل و قال سر یک موشه. فسقل جانور همه شونو گذاشته بود سرکار. منم که دستم به خیره گفتم برم هم یک کمکی کنم هم موش رو یک لقمه چربش کنم. جست زدم رو درخت بزرگه و یکم اون بالاها نشستم ببینم موش چه جوریاس. ردّ کار خودم بود. پریدم لب حوض که زن جیغش دراومد. اینا هم که هرچی میبینن جیغ میزنن. گفتم میخوام کمک کنم موش و بگیرن که صدای مردِ در اومد : موش کم بود اینم اضافه شد. و تا اومدم بفهکک چی به چیه یک دمپایی خورد تو کمرم. اخ همچین تیر کشید که نگو. تو این ادمیزاد هم یک نفر نیست زبون ما گربه ها رو بفهمه. دومی رو که خوردم دیدم نه خیر. ابی واسه ما گرم نمیشه. پریدم رو درخت و از مهلکه جستم. تا سه روز نتونستم جُم بخورم. بس که کمرِ درد گرفته بود. منم نشستم به فکر کردن که باس تلافی کنم. ما گربه جماعتم غروری داریم واسه خودمون. خواستیم ثواب کنیم کباب شدیم. اینه که یکروز که سرظهر یارو برگشت خونه من بالای اون درخت بزرگه لم داده بودم. چندتا پلاستیک گذاشت لب پله و رفت سرحوض. دیدم به به ! چه چیزایی اونجاست. یواش یواش رفتم سراغش. یک تیکه بزرگشو کندم و زدم به چاک. یارو انگار مار زده باشدش از جا پرید و شروع کرد داد و بیداد. منم واسه اینکه رد گم کرده باشم پریدم رو پشت بوم اونوری. اینجا میومدم که بو میبرد میومد سر وقتم. بعدم همشو یک لقمه کردم و دلی از عزا در اوردم. هه. گوش کن. هنوز صداشون داره میاد. یک چیزایی درباره نسیه و قرض و اینا میگه. همینه دیگه. دنیا دار مکافاته. گربه این رو گفت. کله یاکریم مرده رو با دندون قاپید. خمیازه کشداری کشید و همان جا زیر افتاب دراز کشید.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام. داستان شما را خواندم و نکاتی مرتبط با داستان شما هست که لازم دیدم در مورد آن‌ها با شما صحبت کنم. این سوال را صادقانه به خودتان جواب بدهید؛ چرا از زاویه‌ی دید «مخاطب شنو» استفاده کردید؟ چرا فکر کردید برای بهتر تعریف کردن داستان لازم است آن‌را برای یک یاکریم تعریف کنید. قبل از این‌که ادامه یادداشت من‌را بخوانید بهتر است ابتدا به سوال من فکر کنید و صادقانه‌ترین و کامل‌ترین پاسخی را که به ذهنتان می‌رسد به خودتان بگویید، پاسخی کامل و صادق.
اگر جواب شما به خودتان این بود که چون فکر می‌کردید با استفاده از این زاویه دید و صرفاً به خاطر استفاده از این زاویه دید داستان بهتری نوشته‌اید یا که کار سخت‌تری کرده‌اید و همین کار سخت‌تر و عجیب‌تر شما را تبدیل به نویسنده بهتری کرده است باید بگویم که پاسخ شما کاملاً پاسخی اشتباه است. بزرگ‌ترین اشتباهی که یک نویسنده می‌تواند بکند این است که مصالح خودش را به مصالح داستانش برتر ببیند. واقعیت این است که نویسنده حتی اگر کمی هم خودش را موقع نوشتن داستان ببیند داستانش از دست می‌رود و سخت می‌شود در چنین شرایطی داستان قابل قبولی نوشت. نویسنده وقت نوشتن داستان باید کاملا خودش را فراموش کند. این‌که مخاطب در مورد او چه فکری می‌کند نامربوط‌ترین فکری است که به ذهن نویسنده خطور می‌کند. داستان بوته‌ی زورآزمایی نیست که نویسنده با زورآزمایی در انتخاب زاویه دید و انجام دادن یک فرم به ظاهر عجیب خودش را به مخاطبش ثابت کند. متاسفانه یا خوشبختانه باید بگویم که هیچ برتری در میان زاویه‌های دید وجود ندارد و زاویه دید سوم‌شخص دانای کل یا اول شخص یا سوم‌شخص محدود به ذهن یا دوم‌شخص یا هر زاویه دید دیگر و هر فرم روایتی به‌جای خودش فرم بسیار مناسبی است و هیچ‌کدام از هیچ نظر هیچ برتری بر یکدیگر ندارند. این ضرورت داستانی و محتوای داستان است که مشخص می‌کند کدام زاویه دید برای روایت این داستان بر زوایای دیگر برتری دارد و استفاده درست و به‌جا از این زاویه دید و پتانسیل‌های آن در روایت داستان است که عیار داستان را بالا می‌برد. در مورد سوالی که در ابتدا از شما پرسیدم باید بگویم پاسخ درست‌ش این است که از این زاویه‌ی دید استفاده کردم چون نسبت به دیگر زوایای دید امکانات و اختیارات بیشتری برای روایت داستان‌م به من می‌داد و من استفاده از این فرم روایی را بهتر از بقیه فرم‌ها بلد بودم یا که برای یاد گرفتن‌ش تلاش زیادی کردم. اما متاسفانه باید بگویم که این فرم روایی نه‌تنها کمکی به داستان شما نکرده که دست شما را هم برای روایت داستانتان تا حدود زیادی بسته است. یعنی این‌فرم به ظاهر برای روایت داستانی که انتخاب کرده‌اید فرم مناسبی نیست و متاسفانه شما هم به خوبی از این فرم استفاده نکرده‌اید و باید و نبایدهای این فرم را به خوبی نمی‌شناختید و همین مساله به داستان شما و روایت آن ضربه وارد کرده است. آن تغییر راوی در خط انتهایی داستان را هم نمی‌فهمم. همان خط انتهایی هم به من و هم به شما ثابت می‌کند نه این نظرگاه برای داستان شما نظرگاه مناسبی و نه شما استفاده از این نظرگاه را به خوبی بلدید. البته اگر به قصد مشق کردن این داستان را نوشته‌اید که باید بگویم تلاش شما قابل ستایش است. در بازنویسی به این مساله دقت کنید که راوی در چنین موقعیتی لازم نیست برای شیرفهم شدن مخاطب هر سوالی را دوباره تکرار کند و جواب بدهد و لازم نیست طوری با مخاطب‌ش صحبت کند که انگار او هیچ‌چیز را نمی‌فهمید و همه‌چیز را طوری برای او توضیح که مخاطب داستان هم شیرفهم بشود.
اما نکته بعدی استفاده از راوی شگفت است. استفاده از راوی غیر آدمیزاد کار ساده‌ای نیست. این‌طور هم نیست که شما فرض کنی راوی گربه است و شروع کنی به روایت به جای یک گربه. این‌که ما فرض بگیریم راوی داستانمان درخت برای روایت از زبان یک درخت اصلا کافی نیست. طبیعی است که یک درخت قبل از‌ این‌که شروع به صحبت کند برای خودش یک منطق درختی دارد و یک گربه هم به همین قاعده یک قاعده‌ی گربه‌ای. شما باید برای راوی‌تان یک منطق روایت درست که از منطق روایت انسانی به دور باشد. اگر قرار باشد یک گربه هم درست شبیه به یک آدم فکر بکند و حرف بزند که نمی‌شود. طبیعی است که شرایط زندگی یک گربه با شرایط زندگی یک آدم فرق می‌کند و همین مساله برای این دو موجود دو منطق کاملا جداگانه می‌سازد و همین مساله است که استفاده از راوی شگفت را به یک چالش بزرگ تبدیل می‌کند. این جنبه‌ی درونی و ذاتی ماجرا است. این روایت یک جنبه‌ی بیرونی هم دارد که باید کیفیتش در صحبت‌های راوی پیدا باشد. طبیعی است که یک گربه سوای از گرامر و قواعد گربه‌ای به خاطر سطح دست‌رسی‌هایش و کیفیت زندگی‌اش تجربه‌هایی دارد که شبیه به تجربه‌های انسانی نیست. مثلا همین بالا رفتن از درخت، یا به نیش کشیدن یک تکه گوشت یا مزه‌ی یک تکه‌ی گوشت از نظر او تفاوت زیادی با همین تجربیات برای یک آدم دارد. اگر بخواهم خلاصه بگویم شما فقط فرض گرفته‌اید که راوی‌تان گربه است اما راوی شما کاملا یک آدم است. به نظرم این مشق، مشق خیلی سختی است و شما کار خودتان را خیلی سخت کرده‌اید. سختی استفاده از راوی مخاطب شنو به کنار و سختی استفاده از راوی شگفت هم به کنار همین مساله باعث شده که داستان شما به قول داستان نویس‌ها در نیاید.
اما مساله بعدی که این‌یکی هم به اندازه کافی مهم است مساله پا نگرفتن داستان و شخصیت‌هاست. من به عنوان مخاطب اصلا لزوم وجود شخصیت یاکریم در داستان را نفهمیدم و نفهمیدم که چرا باید این یا کریم در داستان باشد و شما چه استفاده‌ای از حضورش کردید و اگر نبود چه ایرادی به داستان وارد بود؟ اگر نقش این یاکریم این است که در داستان باشد که گربه بتواند این ماجرا را برایش تعریف تا شما بتوانید داستانتان را مخاطب شنو بنویسید که یعنی شما سرنا را از گشادش نواخته‌اید. در مورد داستان هم به نظرم داستانی شکل نگرفته است. گربه‌ای گوشت قرضی یک خانواده را به نیش کشیده و برده؟ این خط روایی برای داستان کافی نیست و حداقل به یک اتفاق دیگر احتیاج دارد. این پاسخ به کدام مساله این خانواده بوده است؟ اصلا این خانواده که نقشی به این پررنگی در قصه دارد چرا در داستن شما حاضر نیست. به نظر داستان شما باید داستان شدن هنوز چیزهایی کم دارد و صدالبته که شما مشق خیلی سختی را برای خودتان انتخاب کرده‌اید چون هردوی این چالش‌ها، چالش‌های بسیار دشواری هستند که نیاز به تلاش و تمرین فراوان دارند. ممنونم که داستان می‌نویسید و ممنونم که داستان نوشتن را جدی می‌گیرید. امیدوارم به همین زودی داستان‌های بیشتر و بهتری از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.