مهم‌ترین تکنیک در نوشتن داستان شناخت است




عنوان داستان : زرّافه در محاصره!
نویسنده داستان : حمیدرضا محدثی

سلام دختر‌گلم نسرین !
با هزار شک و تردید، با یک عالم شرم، این پیام را برایت می نویسم. نترس مادر جان! خبر بد نیست که هول کنی. نمی دانم حالا گفتنش چه فایده ای دارد؛ حالا که ۴۰ سال از آن شب نحس می گذرد؛ شبی که باید یکی از شیرین ترین خاطرات هر زنی باشد، شب خواستگاری! اما برای من، شبی نفرین شده بود. شبی که عمو و زنش آمده بودند خواستگاری برای پسرشان، یعنی پدرت. در حالی که من عاشق بودم! عاشق او نه، که حتا ازش نفرت هم داشتم. یادم می آمد وقت هایی که پدرت با ماشینش از کوچه ی ما می گذشت و مرا می دید، عشقش بود که یک دنده معکوس بزند و با جیر جیر لاستیکهایش، به من بفهماند که: بدبخت! وضعم را ببین! عاشق من نباشی، باید توی خانه ی بابای گدات بپوسی!
گفتم که قبل از آن خواستگاری، من عاشق بودم. عاشق هم کلاسی دانشگاهم، که از قضا همشهری هم بود. آن زمان ها، این جور عشق ها چه به وصال می رسید و چه نمی رسید، باید در دل ها چال می شد و با صاحبش به گور می رفت؛ برای همین وقتی مادرم با ذوق و شوق خبر آمدن عمو را داد، فقط توانستم بگویم او را نمی خواهم. و البته نه این حرفم و نه گریه ام هیچ تاثیری در تصمیمشان نداشت‌. من نتوانستم برای بخش مهمی از زندگی خودم، خودم تصمیم بگیرم! گویا رسالت پدر و مادرها این است که هر طور شده دخترشان را شوهر بدهند و خودشان را هر طور هست و هر چه زودتر از شرّ یک وظیفه ی بی برو برگرد خلاص کنند. تو را شوهر می دهند و نفس راحتی می کشند و می روند پی کارشان؛ تو می مانی و زندگی با کسی که هر چه می کنی نمی توانی عاشقش باشی. زندگی مشترک با کسی که نمی خواهی اش، مثل آن است که بخواهی عطشت را با منجلاب فرو بنشانی.
نسرین جان! به جهنم که بد باشد؛ زشت باشد، حالا می گویم، حالا که گرد پیری به سرم نشسته. من بدبخت را ببین کجای زندگی ام باید راز سر به مهرم را فاش کنم. خب گفتی که هم دانشگاهی هم شهری ات، رامین، پسر آقای دیبا، بهت پیشنهاد ازدواج داده؛ گفته ای که جوان برازنده ای است. خب معلوم است که توی این شهر کوچک همه همدیگر را خوب می شناسند. پدرت وقتی شنید، برای این انتخاب هوشمندانه ات گل از گلش شکفت. کدام دختر‌تایبادی است که دلش نخواهد عروس آقای دیبا شود. پدرت کجا و آن آقای همه چیز دار و برازنده و معتمد شهر کجا. نه آن که بخواهم بد پدرت را بگویم، که بد نبود آن قَدَر؛ اما نباید می آمد توی زندگی ام. عشقم را توی دلم دفن کردم. گفتم به جهنم که به عشقت نرسیدی. گفتم آهای مسلمان! نباید به پیمان تازه ات خیانت کنی! با یکی بپری و دلت با دیگری باشد. ولی بیا خودت را بگذار جای من؛ اگر بگویم توانستم اثر عشق اول را با ازدواج با پدرت به کل از دلم بیرون کنم، دروغ گفته ام. اثر عشق اول، مثل ردّ یک چاقو روی صورت، برای همیشه می ماند؛ ممکن است بخیه اش بزنی و خیالت تخت که خوب شده ای، اما هر گاه روبروی آیینه ی دلت بایستی به تماشا، آن رد جاودانه را می بینی. با این‌حال، برای همیشه ی عمر، به هر جان کندنی بود، آن دلبستگی را بردم توی یکی از چاله های دلم و رویش را صد خروار خاک ریختم. شهر کوچک‌است مادر! همه هم را می شناسند، بخواهی نخواهی، هر هفته یک بار، همه ی همشهریانت را می توانی حداقل یک بار توی کوچه و خیابان، یا مسجد و مجلس، و یا مطب دکتر و مغازه ای ببینی. خب حالا این عشق اول را هر چند وقت یک بار به تصادف، جایی ببینی، چه حالی بهت دست می دهد؟! این دیدارهای ناخواسته، مثل چنگالی است که دست می اندازد توی آن چاله ی دلت و آن دلبستگی لعنتی را می خواهد بکشد بیرون؛ و تو چقدر باید به شوهرت وفادار باشی که آن مار لعنتی را دوباره بکوبی اش؟ و من بودم! هر وقت آن عشق را جایی گذرا می دیدم، سر برمی گرداندم و می گذشتم، زیر چشمی می فهمیدم او هم سعی می کند از این طناب های نامرئی بگریزد.
استادی داشتیم همان روزهای اول دانشگاه، نصیحتی خاص برای شهرستانی ها داشت؛ می گفت آمده اید فردوسی مشهد و یک باره یک عالم دختر و پسر جور واجور می بینید، ممکن است زود دلتان برود پیِ یکی، شهرستانی هستید و مبنای تشخیص تان ظاهر افراد است. دلتان که گیر افتاد، می شود «عشق اول». این عشق اول که پشتش هیچ شناختی نیست، می شود بلای جانتان، رسوایتان می کند و وقتی پرده ها کنار رفت و آشنایی ها بیشتر شد، می فهمید چه کلاهی سرتان رفته! «عشق اول»، در قلب تان یک بذر تلخ می کارد که بعدِ پشیمانی، با صد شخم در نمی آید! ولی خب، ما و آن همشهری هر دو همدیگر را خوب می شناختیم. با حکم استاد هم جور در می آمد: اول شناخت کامل، بعد دل سپردن. اما نشد! طفلکی هر چه کرد، و هر چه من مقاومت کردم، نشد.
خب گفتی رامین دیبا همین روزها می آید خواستگاری ات. ولی این پسرِ همان عشق اول من است، پسر هادی دیبا! دارم دیوانه می شوم مادر! چطور کسی را که باید از یادش حتا فرار کنم، چه رسد به دیدارش، حالا مجبور شوم رو در رویش بنشینم؟ می بینی مادر چطور تقدیر دارد کاری می کند که از یک کجراهه دوباره به هم برسیم؟! طوری که او خواستگار دخترم برای پسرش باشد؟! راستی نگفتی نظر این آقای دیبا برای انتخاب پسرش چه بوده؟ نکند او هم چون من، در همان جهنم تردید دارد جلز و ولز می کند؟ نکند او هم نمی فهمد با این راز سر به مهر چه کند؟
+
دستم روی نشانه ی ارسال خشک شده و پایین نمی رود. بفرستم؟ نکند دخترم دارد به سرنوشت تلخ مادرش دچار می شود؟ ...چشمم به تلویزیون می افتد که از موقع تایپ پیام برای نسرین صدایش را بسته ام.
گله ی شیرها زرافه و بچه اش را محاصره کرده اند. زرافه ی بلند بالا، مجروح و خون آلود، خسته و درمانده، دارد آخرین تقلاهایش را برای بقا می کند. مادر سعی می کند بچه ی گیج و بهت زده اش را که تاکنون لابلای پاهای بلندش محافظت می کرد، فراری دهد. بچه می گریزد و مادر برای آن که حواس شیرها را از بچه اش برگرداند، به ناگاه از تقلا می ایستد. پرش شیرها به گردن زرافه نمی رسد. از میان گله ی شیرها، ناگهان یک شیر پرش بلندی می کند و دندان های مهلکش را زیر دمِ زرافه فرو می بَرَد، زرافه از عقب بر زمین می نشیند و رو به آسمان نعره می زند. صدای نعره اش را نمی شنوم اما آن ضجه، لایه به لایه ی وجودم را تیغ می اندازد. انگشت شستم که مدت هاست روی نشانه ی ارسال ایستاده، می لرزد. ...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. روان و خوش‌خوان بود و از خواندنش لذت بردم اما مسائلی هست که به ظاهر با داستان شما مرتبط است شاید بد نباشد که آن‌ها را مطرح کنم. مساله اول شناخت شما از راوی و اتمسفر داستان است. قبل از هرچیزی شناخت نویسنده از روایت، راوی و اتمسفر داستان‌ش است که باعث می‌شود ما بتوانیم با داستانی ارتباط برقرار کنیم یا که نکنیم و همین موفقیت ما در برقراری ارتباط است که عیار داستان را از نظر ما مشخص می‌کند. وقتی داستان به ما به عنوان مخاطب بهانه‌ی همراهی بدهد و ما بتوانیم قدم به قدم همراه روایت باشیم. برای رفع و رجوع کردن مشکلات یک داستان به منظور بازنویسی ابتدا بهتر است نکاتی را مشخص کنیم که میان روایت و مخاطب ایجاد گسست می‌کند یا که امکان همراهی را از مخاطب می‌گیرد و به زبان خودمانی مخاطب از داستان بیرون میفتد. عدم شناخت از شرایطی که ذکر شد اصلی‌ترین عامل این گسست است. به عنوان مثال شما در داستانتان به جای یک زن خانه‌دار نوشته‌اید و این به‌جای کسی نوشتن در بیشتر پاراگراف‌هایی که این زن نوشته‌ است به چشم می‌خورد. این‌زن ادعا می‌کند که در تمام عمر زنی گوش به فرمان و میطع شوهر بوده است. در مورد داستانی مانند داستان شما که بر لحن راوی سوار است، این لحن اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند چرا که شخصیت راوی در این لحن خلاصه می‌شود، شناخت نویسنده در همین لحن خلاصه می‌شود و وقتی در همان ابتدای داستان می‌گویید پدرت جلوی خانه ما به ماشین‌ش دنده‌ی معکوس می‌داد به نظرم می‌رسد که این روایت مردانه است یا یک مرد به‌جای یک زن نوشته است و شناخت شما از راوی تا حدی زیر سوال می‌رود. سوال بعدی که در ارتباط با لحن پیش می‌آید این است که چرا این مادر نامه‌اش را به دخترش این‌قدر ادبیانه می‌نویسد؟ « اثر عشق اول، مثل ردّ یک چاقو روی صورت، برای همیشه می ماند؛ ممکن است بخیه اش بزنی و خیالت تخت که خوب شده ای، اما هر گاه روبروی آیینه ی دلت بایستی به تماشا، آن رد جاودانه را می بینی» این بخش را از داستان شما انتخاب کردم. کدام مادری با دخترش این‌طور صحبت می‌کند؟ این لحن بیشتر از آن‌که مناسب یک نامه شخصی مادر و دختری باشد مناسب داستان است اما راوی داستان شما که داستان نمی‌نویسد نامه می‌نویسد و این‌جا همان‌جایی است که من به‌جای راوی داستان شما، شما را می‌بینم که در حال نوشتن یک داستان نه مادری را که نگران آینده دخترش به بهانه گذشته خودش شده است. و به نظرم همه‌ی این گسست‌ها به واسطه‌ی عدم شناخت کافی شما از راوی داستان‌تان است. سوای از این شما خودتان را به عنوان نویسنده‌ این داستان فراموش نکرده‌اید و نگران قضاوت مخاطب در مورد نویسنده این داستان هستید که از چنین لحن ادیبانه‌ای برای روایت راوی داستان‌تان استفاده کرده‌اید. این داستان مجال استفاده از لحن ادیبانه را ندارد. قبل از این هم گفتم استفاده از فرم نامه کار نویسنده را سخت می‌کند چرا که نویسنده باید در پوشش کلمات راوی شخصیت راوی را بسازد. ادعای کلمات این داستان با ادعای راوی این داستان با هم همخوانی ندارند و آن شخصیتی که ما به واسطه‌ی کلمات این داستان از راوی می‌شناسیم با آن چیزی که ادعا می‌کند هست تفاوت دارد. مثلا من فکر می‌کنم راوی این داستان کارش ارتباطی به ادبیات دارد یا نویسنده است یا معلم ادبیات یا شاعر است در صورتی که این در داستان نیست و اگر هم باشد کمکی به خط اصلی داستان نمی‌کند.
نکته بعدی آن استفاده‌ای است که برنامه‌ی راز بقا کرده‌اید. معمولا ما از دو اتفاق استفاده می‌کنیم که داستانمان را بسازیم و یکی از این دو اتفاق می‌شود بهانه‌ی روایت داستان دیگر. داستان شما هم همین تلاش را می‌کند. بعد از نامه می‌رسیم به ماجرای زرافه و پلنگ‌ها. ربط این دو ماجرا به ظاهر در این‌جاست که مادر قرار است خودش را فدا کند تا دختر گرفتار تسلیم تمامیت خواهانه‌ی پدرش نشود اما ما که در داستان متوجه این نشدیم که آیا پای خواستگار دومی هم در کار است یا که نه؟ شاید دختر همین خواستگارش را می‌خواهد. مادر با اطلاعات موجود می‌خواهد خودش را فدای چه چیزی بکند؟ او که قبلا فدا شده است و آن فدا شدن هم که فدا شدنی مادرانه نبوده است. به نظرم اطلاعات داستان شما برای ساختن ارتباط میان نامه و برنامه تلویزیونی کم است. ما به اطلاعات بیشتری در مورد شرایط زندگی دختر احتیاج داریم یا که حداقل مادر باید گمانه‌زنی‌های بیشتری در ارتباط با دخترش بکند. از طرف دیگر من اگر بودم داستان را با همین برنامه‌ی تلویزیونی شروع می‌کند و آن‌را بهانه نوشتن این نامه می‌کند چون به نظرم باورپذیری این ماجرا کمی لنگ می‌زند که زنی نامه‌ای بنویسد و در همان زمان برنامه‌ای از تلویزیون پخش شود که با نامه او بینامتنیتی داشته باشد. در داستان من این برنامه تلویزیونی بود که زن را وادار به نوشتن این نامه می‌کرد.
مساله آخر که دوست دارم با شما از آن صحبت کنم ماجرای تغییر زاویه دید یا نظرگاه در یک‌سوم پایانی داستان است. یکی از مسايلی که تا حد زیادی امکان همراهی مخاطب با داستان را از او می‌گیرد همین مساله‌ی تغییر نظرگاه است. همین‌که نظرگاه عوض شد مخاطب خودش را در داستان گم می‌کند و این فاصله میان دو نظرگاه که در داستان شما هم وجود دارد خسارت زیادی به داستان می‌زند. شاید به همین خاطر است که تغییر نظرگاه در داستان کوتاه کمتر اتفاق می‌افتد و نویسندگان بزرگ کمتر دست به چنین ریسکی می‌زنند. داستان شما حالا بیشتر از آن‌که به واسطه‌ی این تکنیک یک داستان تکنیکی به نظر بیاید، یک داستان تکنیک‌زده به نظر می‌آید. اطمینان دارم نظرگاه بهتری برای روایت این داستان وجود دارد. نظرگاهی که به واسطه‌ی دسترسی‌هایش هر دو روایت داستان شما را پوشش بدهد و دیگر احتیاجی به تغییر نداشته باشد. ممنونم که داستانتان را برای ما فرستادید. امیدوارم که نوشتن داستان را جدی بگیرید و در آینده داستان‌های بیشتری از شما بخوانیم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.