شجاعت در بازنویسی




عنوان داستان : تاوان
نویسنده داستان : زهره طالبی علی

این داستان ویرایشی از داستان «تاوان» می باشد.

تاوان

به پشت خوابیده بود.نور خورشید از پنجره به وسط سفره صبحانه شان می تابید.همان صبحانه همیشگی ، نان پنیر و چای.
دردش آنقدر زیاد شده بود که توان هیچ حرکتی را نداشت. دوباره همان سوال تکراری توی سرش پیچید. زن صاحبخانه چه شد...
پنجره بلند بود و قدش‌ کوتاه .گفته بود دستم به شیشه بالای درب نمیرسد اما امر ، امر صاحبخانه بود.مجبور شد دو صندلی را روی هم بگذارد .صندلی های زیر پایش تکانی خورد تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد زن صاحبخانه با صورتی آشفته; بالای سرش بود .
این آخرین تصویری بود که از زن صاحبخانه به یاد داشت.
با صدای شوهرش به خود آمد: دهنتو باز کن.
- من سیر شدم ، لقمه درست کن واسه رضا بچم دیشب درست شام نخورد الانم هیچی لب نزد.
- تو که چیزی نخوردی
- گفتم که سیرم بزار واسه رضا
پتو را روی سرش کشید تا بیشتر از این شرمنده چشمان بی رمق شوهرش نباشد.
ناراحت بود از اینکه میخواست به همسرش کمک کند اما حالا به جای اینکه باری از روی دوشش بردارد باری روی دوشش گذاشته بود .
- اخر نگفتی از کجا افتادی
صدای شوهرش بار دیگر رشته افکارش را پاره کرده بود. اما همچنان به سکوتش ادامه داد. چه می گفت؟ از چه میگفت؟ نمی توانست بگوید که بدون مشورت همسرش تا کجاها رفته بود و درب چند خانه را زده بودو چه نگاه های زننده ای  سرتاپایش را برانداز نکرده بود تا به آن خانه رسید .  نمی توانست بگوید چه حقارتی را به جان خریده بود تا بشود کلفت. تا بتواند از شرمندگی و رنج شوهرش کم کند، چه با رضایتش چی بی رضایتش. نمی توانست بگوید نمیداند چگونه در بیمارستان تنها رها شد و چه خوب شد که تنها ماند. تا شوهرش نفهمد کجا رفته و چه کرده. که نفهمد پول برنج سر سفره از کجا آمده بود.
صدای پای شوهرش نوید دور شدنش را میداد.
آسوده شد.
پتو را از روی سرش برداشت .چشمش افتاد به لباس های چرکی که گوشه حیاط توی سبد افتاده بود. دلش میخواست بلند شود لباس ها را در تشت بریزد و چنگ بزد.آنقدر چنگ بزند تا دلش سبک شود تا آب چرکش را روانه کند و خیره شود به گرداب بالای درب کوچک فاضلاب و بعد جارو بکشد به تمام سیاهی های جا مانده و میان آن همه پاکی نفسی تازه کند. اما این درد لعنتی روز به روز بیشتر میشد. دکتر گفته بود نیاز به عکس برداری دقیق تر دارد و احتمال شکستگی هست. و گفته بود اگر برود دردش بیشتر میشود. اما دکتر نگفته بود قبل از عکس برداری باید صندوق میرفت.
توی همین افکار صدای پسرش را شنید  .سعی کرد آرام تر نفس بکشد. گوش هایش را تیز  کرد.
- بابا ترو خدا بزار منم بیام باهات ... بخدا نمیزارم مامان بفهمه مدرسه نرفتم !
- گفتم که نمیشه حالا هم آروم تر مامانت بیداره، میشنوه صداتو
- بابا اخه تا کی مامان باید درد بکشه، بزار منم بیام باهات،  یکم دور تر از تو میشینم مردمو وزن میکنم . تو هم واکس بزن. باور کن اینجوری زود تر میتونیم مامان رو ببریم دکتر.
بعد از یک سکوت طولانی صدای آرام شوهرش را شنید. صدایی که گواه شکسته شدن غرور یک مرد بود.
- باشه  انگار چاره دیگه ای نیست؛ فقط حواست باشه مامانت نفهمه آروم برو کیفت رو بردار برو دمه در منم میام.
 گفت و گوی پدر و پسر چنگ به دلش انداخت. بغض راه گلویش را گرفته بود. رضا با فرم سرمه ای رنگ مدرسه اش از مقابل چشمانش گذشت کوله ی آبی اش را برداشت لبه در نشست کتونی های نیمه جانش را پا کرد . بند ها را محکم کشید و گره زد و تمام قد روبروی مادر ایستاد دستان کوچکش را بالا آورد
- خدافظ مامان
میخواست بلند شود و نگذار پسرش برود. اما  نتوانست تکان بخورد .پتو را روی سرش کشید و اشک از گوشه چشمش تا پشت گوش هایش دوید . رفت و میان موهایش را خیس کرد .
- خانم کاری نداری رضا رفت منم دارم می رم پارچ آب رو گذاشتم کنار دستت.
خواست بگوید که کار دارد و باید بلند شود رضا را تا مدرسه ببرد. برگردد و لباسها را بشوید و حیاط را آب و جارو کند. آشپزخانه را سر و سامان دهد و غذایی بپزد. اما فقط توانست بگوید:
- به سلامت...
نقد این داستان از : نازنین جودت
زهره جان طالبی عزیز، سلام. آفرین به شما! از خواندن بازنویسی «تاوان» حظی وافر بردم. با این بازنویسی نشان دادی که چقدر در این راه مصمم هستی و با این انگیزه و تلاش اطمینان دارم که به زودی داستان‌های بهتر و موفق‌تری از شما به دست ما خواهد رسید.
چقدر با دقت به اشکالات داستان قبلی توجه کردی و برای یافتن خط داستانی بهتر و پرداخت مناسب‌تر وقت گذاشته‌ای. این داستان چند سر و گردن از داستان قبلی جلوتر است. می‌دانم یعنی همه‌ی مایی که اهل نوشتن هستیم می‌دانیم که تغییر داستان و زیر و رو کردنش کار دشواری است. ما برای سطر سطر نوشته‌های‌مان زحمت می‌کشیم. با شخصیت‌ها رنج می‌کشیم، خوشحال می‌شویم، انتقام می‌گیریم، از چیزی که عزیز است دست می‌کشیم و همه‌ی این‌ها از ما انرژی می‌گیرد و فرسوده‌مان می‌کند. اما وقتی نویسنده راضی می‌شود برای بهتر شدن اثری که خلق کرده از احساس عبور کند و فقط آفریدن اثری کم‌نقص یا بی‌نقص برایش در اولویت باشد جای تقدیر و مرحبا دارد.
شروع داستان بسیار خوب بود. از همان سطرهای اول هم با نشان دادن عدم تعادلی که اتفاق افتاده، خواننده را تحت تأثیر قرار دادی و هم گره را زدی. این یعنی از متن قبلی فاصله گرفتی و از بیرون به آن نگاه کردی و شروع خوب و درگیرکننده را پیدا کردی. می‌دانم که بعد از خواندن نسخه‌ی جدید «تاوان» خودت هم احساس رضایت کردی. وحدت زمان و مکان و موضوع داری. تمرکز راوی روی شخصیت زن است و این توجه به او تا پایان ادامه پیدا می‌کند. طرحی که برای این داستان انتخاب کردی پتانسیل کافی برای متنی با این حجم را دارد. جای خوب شروع می‌شود و به جا تمام می‌شود. فلش‌بک‌ها را درست در جا و وقت مناسب استفاده می‌کنی و اطلاعات کم اما کافی‌اند. فقط مثل داستان قبلی یکی دو توصیف است که از متن بیرون زده و نثر را دچار دست‌انداز کرده. «رشته افکارش را پاره کرد. صدای پای شوهرش نوید دور شدنش را می‌داد...» در یادداشت قبلی هم نوشته بودم که توصیفاتت زیباست زهره جان. اما جای‌شان در این داستان نیست. نثر و زبان این داستان ساده است و به دور از هر آرایه و استعاره‌ای. بگذار با همین سادگی پیش برود و خواننده از همین روان بودن لذت ببرد. من بی صبرانه منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستم. برایت آروزی موفقیت می‌کنم عزیزم.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.